---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 298: فصل 298 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 298: فصل 298

0

لیث پرسید: «می‌تونی‌بتواند​ کمکم کنی بفهمم‌طلسم‌ها​ هگزاگرام سیلوروینگ چی‌کار می‌کنه؟»

یوریال گفت: «حتماً، مشکلی نیست.» او خوشحال‌سیاه​ بود که بالاخره می‌تواند تمامِ کمک‌های گذشتهٔ دوستش‌آکادمی​ را جبران کند، حتی اگر تلاشی بیهوده باشد.

لیث که مطمئن بود به معدنِ طلا زده است، گفت: «همچنین‌زمان​ دلم می‌خواد اون آرایه‌های غیرممکنی رو که قبلاً گفتی ببینم.» داشتنِ‌پوشیده​ آرایه‌های حقیقی در زرادخانه‌اش فرصتی بود که نمی‌توانست از دست بدهد.

لیث هگزاگرام را فعال نگه داشت تا یوریال بتواند مجموعه‌ای از آزمایش‌ها و طلسم‌ها را برای‌ابریشمین​ تعیینِ ویژگی‌های این آرایهٔ تازه‌کشف‌شده انجام دهد. در حالی که یوریال آن را از بیرون بررسی‌آورد​ می‌کرد، لیث می‌توانست از درون تغییراتِ جریانِ مانا را که هر آزمایش ایجاد می‌کرد، حس کند.

پس از مدتی، یادداشت‌هایشان‌مجموعه‌ای​ را دربارهٔ یافته‌های اولیه‌شان‌تعیینِ​ با هم مقایسه کردند.

هنوز داشتند دربارهٔ‌مثلِ​ جزئیات بحث می‌کردند‌موهای​ که فلوریا تماس گرفت.

اَه، کاش می‌دونستم چقدر وقت‌تولدِ​ گذشته. باید یه ساعتِ لعنتی یا‌زمان​ یه همچین چیزی برای خودم بسازم.

سیزده سال پس از تولدِ سومش،‌کمرش​ لیث هنوز نمی‌توانست بدونِ نگاه کردن‌آکادمی​ به خورشید زمان را تشخیص دهد.

این موضوع‌داشت​ او را‌مجموعه‌ای​ بی‌نهایت کلافه می‌کرد.

وقتی رفت تا دنبالش برود، فلوریا هم مثلِ او یونیفرمش را پوشیده‌گذاشته​ بود. موهای سیاه و بلندش را که تا کمرش می‌رسید، باز گذاشته بود.‌خود​ موهای مواجش نورِ آکادمی را بازتاب می‌داد و ظاهری ابریشمین به آن‌ها می‌بخشید.

فلوریا عطرِ گلِ ملایمی از خود ساطع می‌کرد که برای لیث به‌طرز غافلگیرکننده‌ای آرامش‌بخش بود. حتی‌وقتی​ پیش از آنکه حسِ بویاییِ تقویت‌شده‌ای به دست آورد، لیث همیشه عطرها را بیش از حد‌آکادمی​ تند می‌یافت. بوی شیرینشان برایش تهوع‌آور بود، درست مثلِ مردی که بیش از حد ادکلن زده باشد.

آرایشِ کمی داشت. فقط در حدی که‌می‌رسید​ اجزای صورتش ظریف‌تر و چشمانش درشت‌تر به‌می‌داد​ نظر برسد. لبانش زیرِ برقِ لب می‌درخشید.

با نگاهی‌داشت​ منتظر پرسید:‌مجموعه‌ای​ «چطور شدم؟»

لیث صادقانه‌برود​ جواب داد:‌یونیفرمش​ «فوق‌العاده شدی.»

لیث او را به شهرِ تالابیِ وینیا برد که در‌خورشید​ طولِ ویزیت‌های خانگیِ سالِ چهارم از آن دیدن کرده بود. آنجا‌یونیفرمش​ با کانال‌های کوچک و قایق‌های پرشمارش، رمانتیک‌ترین جایی بود که می‌شناخت.

آنجا او را به یادِ‌بلندش​ شهرِ ونیزِ ایتالیا می‌انداخت که در‌نورِ​ فیلم‌های زیادی در زمین دیده بود.

همچنین، فاصلهٔ زیادی با آکادمی داشت، بنابراین احتمالِ روبه‌رو شدن با کسی که می‌شناختند بسیار‌حالی​ کم بود. لیث کمی آرامش و سکوت می‌خواست. آن‌ها رستورانی با میزهای فضای باز انتخاب کردند‌مقایسه​ تا از منظره لذت ببرند. از آنجا که هنوز اوایلِ بهار بود، هوا کمی سوز داشت.

فلوریا فقط با یک تکانِ دست هوای اطرافشان را گرم‌می‌رسید​ کرد و کاری کرد که گرما پراکنده نشود. لیث هم با‌می‌بخشید​ پدید آوردنِ ماه‌های نقره‌ایِ کوچکی در اطرافشان، نور را تأمین کرد.

پیشخدمتِ بیچاره‌ای که به میزشان اختصاص داده شده بود،‌کردن​ چنان از یونیفرم‌ها و نمایشِ قدرتشان مات‌ومبهوت مانده بود‌دنبالش​ که مدتی طول کشید تا بتوانند غذا سفارش دهند.

فلوریا در حالی که دستش را از روی میز دراز می‌کرد تا دستِ او را بگیرد،‌ابریشمین​ پرسید: «قصدِ گله ندارم، ولی این کارا بهت نمیاد. اینکه به‌جای سفارش دادنِ غذا از غذاخوری و‌همیشه​ خوردنش تو یکی از اتاق‌هامون، منو بیاری بیرونِ آکادمی، اونم تو یه شهرِ رمانتیک. مشکلی پیش اومده؟»

یعنی واقعاً این‌قدر خسیسم؟

سکوتِ سولوس‌برود​ خودش گویای‌یونیفرمش​ همه‌چیز بود.

لیث گفت: «متنفرم که حاملِ خبرای بد باشم، ولی یه‌خورشید​ چیزی هست که باید بدونی.» سپس دربارهٔ خصومتی که از‌مثلِ​ وانمایر و دیگر دانش‌آموزان حس کرده بود، به او گفت.

«تصادفی نیست، همه‌شون‌موهای​ زیورآلاتی می‌پوشن که‌کمرش​ حسِ بدی بهم می‌ده.»

فلوریا غافلگیر شد: «وسایلِ‌مجموعه‌ای​ ست می‌پوشن؟ چطور قبلاً‌تعیینِ​ کسی متوجه‌شون نشده بود؟»

حرکتِ کاملاً احمقانه‌ای از‌یونیفرمش​ طرفِ آن‌ها بود. این‌بلندش​ کار باعث می‌شد قابل‌شناسایی باشند.

«شبیهِ هم نیستن، اما مطمئنم ویژگی‌های یکسانی دارن. می‌خوام‌کردن​ حواست به همه‌شون باشه.» لیث نام و مشخصاتِ ظاهریِ‌دنبالش​ کسانی را که شناسایی کرده بود، به او داد.

پرسید: «پس از‌موهای​ کجا می‌دونی به‌کمرش​ هم ربط دارن؟»

«فقط می‌دونم.»

«اینم یکی دیگه از‌یونیفرمش​ رازهای توئه؟ مثلِ توانایی‌های‌بلندش​ فیزیکیت و اون برادرِ مرموزت؟»

لیث فقط سر تکان داد.

با لبخندی‌پوشیده​ درخشان جواب داد:‌بلندش​ «باشه، باورت می‌کنم.»

«راستش این خبرِ خوبیه.»

«چطور؟» لیث از واکنشِ مثبتش جا خورد. انتظار داشت به‌می‌رسید​ حرف‌هایش شک کند. فلوریا می‌دانست لیث چقدر بدبین است و او‌می‌بخشید​ هم هیچ مدرکی جز یک حسِ بدِ مبهم ارائه نکرده بود.

می‌ترسید حتی اگر حرفش را‌تولدِ​ باور کند، این تهدیدِ قریب‌الوقوعِ‌خورشید​ تازه حال‌وهوایشان را خراب کند.

«چون حداقل الان می‌دونیم باید دهنِ کی رو سرویس کنیم. اینکه تو آکادمی خائن داریم‌ظاهری​ یا اینکه بعضی از دانش‌آموزا تو مسمومیت دست داشتن، اصلاً راز نبود. این اولین سرنخیه‌بویاییِ​ که به دست آوردیم. ممنون که اون‌قدر بهم اعتماد داشتی که اینو باهام در میون بذاری.»

واکنشِ فلوریا باعث شد از اینکه این‌همه چیز را از او پنهان کرده‌انجام​ بود، کم‌وبیش احساسِ گناه کند. گذشته از سولوس، او کسی بود که بیشترین اعتماد‌یادداشت‌هایشان​ را به لیث داشت، مهم نبود لیث چقدر سایهٔ ابهام بینشان باقی گذاشته است.

فلوریا اولین دختری در موگار بود که لمسی لطیف و آغوشی‌باز​ گرم به او هدیه داده بود. حتی وقتی بعد از مرگِ ساختگیِ‌گلِ​ محافظ تقریباً عقلش را از دست داده بود، فلوریا هرگز تنهایش نگذاشت.

لیث آهی کشید. سرانجام آماده بود پیشِ خودش اعتراف کند که به او اهمیت می‌دهد.‌کلافه​ با گذشتِ زمان، فلوریا برایش به خانه‌ای دور از خانه تبدیل شده بود. کسی که‌مواجش​ می‌توانست به او پناه ببرد، بی‌آنکه نگرانِ رفتارش یا حرف‌هایش باشد. می‌توانست فقط خودش باشد.

فلوریا ریز خندید و با دستش‌کمرش​ دهانِ لیث را که از زمانِ‌آکادمی​ جواب دادنش باز مانده بود، بست.

«نه، از تو ممنونم که حرفمو باور کردی. الان که‌این​ بلند گفتمش، می‌فهمم این داستان چقدر دیوانه‌وار به نظر می‌رسه.»‌درون​ لیث دردی در قلبش حس کرد، اما دردِ دلپذیری بود.

دستش را محکم گرفت و گفت: «حتی‌سیاه​ اگه بهم می‌گفتی یه هیولا نصفه‌شب دزدیدتت بازم‌آکادمی​ باورت می‌کردم. وگرنه دوست‌دختر به چه دردی می‌خوره؟»

«داشتم فکر می‌کردم می‌تونیم‌سال​ از این اطلاعات استفاده کنیم‌کردن​ و مادرمو به جونشون بندازیم.»

لیث آهی کشید و گفت: «شک‌کمرش​ دارم فقط به خاطرِ اینکه من‌آکادمی​ حسِ بدی دارم، دست به کار بشه.»

«درسته، ولی مادرم حتی از تو هم بدبین‌تره. اگه بهش بگم این حسِ بد‌دهد​ مالِ منه و اون آدما رفتارِ مشکوکی داشتن، با سر می‌دوئه میاد. از زمانِ‌دربارهٔ​ اون الهامت خیلی روت حساس شده...» فلوریا ناگهان مکث کرد و چنگالش روی زمین افتاد.

«خودشه! الهامت تازه به‌روز شده!»

«ببخشید؟» لیث هم تازه به همین نتیجه رسیده‌نگاه​ بود، با این حال کنجکاو بود ببیند فلوریا‌وقتی​ تا کجا حاضر است این دروغ را پیش ببرد.

«می‌تونیم بگیم تو الهامت یه چیزی‌کمرش​ دربارهٔ اون اشیاء دیدی. همین کافیه تا‌بازتاب​ هر چی مادرم لازم داره بهش بده.»

«اگه اشتباه کرده باشم و اونا واقعاً بی‌گناه باشن چی؟ از اینکه بندازیشون تو دهنِ جیرنی‌بیرون​ احساسِ گناه نمی‌کنی؟» اهمیتی که لیث به سلامتِ آن‌ها می‌داد، با اهمیتی که برای گوشتِ شکارِ‌کردند​ توی بشقابش قائل بود، برابری می‌کرد. فقط می‌خواست مطمئن شود فلوریا پیامدهای ایده‌اش را درک می‌کند.

شانه بالا انداخت و گفت: «نه. اونا‌سیاه​ هم می‌تونن مثلِ من تقصیر رو بندازن گردنِ‌آکادمی​ اون درایادهای لعنتی که اطلاعاتِ زیادی بهمون ندادن.»

لیث با خنده گفت:‌سال​ «انگار یه نفر داره‌نگاه​ حیله‌گر و فریبکار می‌شه.»

«چی بگم؟ وقتی آدم‌سیاه​ بینِ تو و مادرم باشه،‌گذاشته​ عادت‌های بدتون بهش سرایت می‌کنه.»

بقیهٔ شام را‌بتواند​ به صحبت دربارهٔ‌طلسم‌ها​ تخصص‌ها و خانواده‌هایشان گذراندند.

ناولها | novelha.net