چپتر 62: فصل 62
0دخترِ مومشکی بهشدت خشمگین بود. او به یکی از خاندانهای اشرافیِ کهن تعلق داشتگرفته که در سراسرِ پادشاهیِ گریفون ارجوقرب داشتند. همیشه با او مثلِ شاهزادهای از خونِبده سلطنتی رفتار کرده بودند و هیچکس هرگز جرئت نکرده بود به او بیاحترامی کند.
حالا نهتنها باید آنهمه حرفِ تند را تحمل میکرد، بلکه هیچ راهی هم برایگفت تلافی کردنِ حرفهای پروفسور واستور نداشت. تهدید کردنِ جادوگری که به یک آکادمی تعلقانگشتها داشت، مثلِ تف کردن رو به آسمان بود؛ همیشه به صورتِ خود آدم برمیگشت.
کافی بود پروفسور ارزیابیِ بدی به او بدهد تا آیندهٔ شغلیاش بهعنوانِشغلیاش یک درمانگر برای همیشه نابود شود. با داشتنِ پنج خواهر و برادرخطِ و قرار داشتن در انتهای خطِ جانشینی، جادو تنها امیدش برای آینده بود.
چارهای نداشت جز اینکهقطع غرورش را زیرِ پاسمتِ بگذارد و جواب دهد:
«ردههای پایینترِ جادوی نور دو تا محدودیتِ غیرقابلعبور دارن. اولیش اینه که جادویلیث نور فقط میتونه روندِ بهبودیِ بیمار رو تسریع کنه. اگه بیمار خونِ خیلیدوباره زیادی از دست داده باشه یا در آستانهٔ مرگ باشه، جادوی درمان بیفایدهست.
محدودیتِ دوم...»
پروفسور حرفش را قطع کرد و درکافی حالی که انگشتش را به سمتِ لیث گرفتهنابود بود، گفت: «خیلی خب، کافیه. نوبتِ توئه، قیافهاخمو.»
«محدودیتِ دوم اینه که نمیتونه اعضای ازدسترفتهٔ بدن رو، چه اندامِ داخلی باشه چه دست و پا،اعضای دوباره رشد بده. انگشتها یا اعضایی که تمیز قطع شده باشن رو میشه دوباره پیوند زد، اماخوب فقط در صورتی که خوب نگهداری شده باشن و کمتر از یک ساعت از قطع شدنشون گذشته باشه.»
واستور با لحنی کهدرمان انگار کمی ناامید شدهقطع بود گفت: «کاملاً درسته!»
«حالا کی میتونه بهم بگه که،حرفش از نظرِ تئوری، مشکلِ اول چطور حلگرفته میشه؟» دوباره همه دستشان را بالا بردند.
به دخترِ ریزنقشی با موهای بلندِ قهوهای که چند میز آنطرفتر از لیثبهعنوانِ نشسته بود گفت: «تو، با اون قیافهٔ گدا.» به خاطرِ جثهٔ کوچک وجادو استخوانیاش، سخت میشد باور کرد دوازده سالش باشد؛ به زور هشتساله به نظر میرسید.
کاملاً مشخص بود که مدتها از سوءتغذیه رنجسمتِ برده است. حسِ ششمِ لیث میگفت یونیفرمِ آکادمی احتمالاًاعضای اولین لباسِ قشنگی است که در تمامِ عمرش پوشیده.
با وجودِ تمامِ استرسِ روزِ اولِ آکادمی، تهدیدها و توهینهای پروفسور واستورسمتِ دیگر کاسهٔ صبرش را لبریز کرده بود. وقتی سعی کرد جواب بدهد،اندامِ فقط صدای سکسکهاش بلند شد؛ داشت به زور جلوی اشکهایش را میگرفت.
عجب آدمِ دیوثیه.
دستِ لیث ناخودآگاه با بالوت بازی کرد، اما فعالش نکرد. مشکلِ خودش بود، نه لیث.نابود وقتی لیث همان روز صبح دو بار هدفِ قلدری قرار گرفته بود، آن دختر هیچچارهای کاری برایش نکرده بود؛ پس لیث هم دقیقاً همان لطف را در حقش جبران میکرد.
با این حال،حرفش حرکاتش از چشمانِحالی پروفسور واستور دور نماند.
ای ریدم تو این شانس! اون گدای بالوتبهدست رو پاک فراموش کرده بودم. اگه اون کوفتی در حالِ ضبط باشه و پسره بره من رو به رئیسِ آکادمیبده گزارش بده، تا خرخره میرم تو گُه. لینجوس رکوپوستکنده گفته که سختگیریهای دلسوزانهٔ پروفسورها از این به بعد قلدری محسوب میشه و تا حالا هم چند بار سعی کردههمه اخراجم کنه. فقط منتظرِ یه بهونهست تا یکی از اون نوچههای پاچهگیرش رو بذاره جای من. لعنتی، دیگه ازم گذشته که بخوام همچین شغلِ خوبی رو از دست بدم.
صدایش ناگهان مثلِ قند و عسل شیرین شد و دستمالی از جیبِ روی سینهاشگفت بیرون آورد و به او تعارف کرد: «خیلی عذر میخوام، دوشیزهٔ جوان. قصد نداشتمانگشتها بهتون توهین کنم. آروم باشید. قبل از اینکه جواب بدید، هر چقدر میخواید وقت بگیرید.»
با وجودِ ظاهرِ شکنندهاش،خود فقط یک ثانیه طول کشیدبدی تا خودش را جمعوجور کند.
در حالی که هرقطع از گاهی فینفین میکرد، جوابلیث داد: «تنها راهش اینه که...»
«...بهنحوی یه منبعِ خارجی از نیروی زندگی رو به بیمار تزریق کنیم. اما این کار غیرممکنه. مننوبتِ از ششسالگی بهعنوانِ درمانگر کار کردم، طلسمهای بیشماری رو امتحان کردم و همیشه شکست خوردم. جادوی نورمیشه نمیتونه انرژی خلق یا منتقل کنه، فقط میتونه چیزی رو که از قبل وجود داره تغذیه کنه.»
تمامِ کلاس سر تکان دادند.
من چه میدونم. تنها بیمارایی که نتونستم نجاتشون بدمبدی اونایی بودن که کار از کارشون گذشته بود. حتیپنج جادوی راستینِ من هم نمیتونست نیروی زندگی رو انتقال بده.
«کاملاً درسته، دوشیزهٔ جوان!» این بار لحنش از تهِ دلگرفته خوشحال به نظر میرسید. بچههای کلاس کمکم داشتند به ایناندامِ نتیجه میرسیدند که او از نوساناتِ خلقیِ شدیدی رنج میبرد.
«و نگران نباشید، ما اینجا تو بخشِ جادوی نور، مشکلِ رشدِ شما رولیث تو یه چشمبههمزدن حل میکنیم. این قولِ من به شماست.» بعد از اینکه مطمئنرشد شد خطر از بیخِ گوشش گذشته، دوباره همان لحنِ نیشدارش را به خود گرفت.
«این کوچولو راست میگه، جادوی نور نمیتونه این کار رو بکنه. مهم نیستگرفته جادوگر چقدر بااستعداد باشه یا طلسم چقدر پیچیده باشه، این کار غیرممکنه. بارشد این حال، جادوی نورِ ردهٔ ۴ میتونه. کسی میخواد یه حدسِ علمی بزنه؟»
کلاس در سکوتصورتِ فرو رفت و هیچکسکافی دستش را بالا نبرد.
پروفسور واستور در حالیقطع که سینهاش را جلوسمتِ میداد، به نادانیشان پوزخند زد.
«اوه، اوه، اوه! به نظر میرسه هنوز خیلی چیزهاکرد باید یاد بگیرید. اما جای درستی اومدید. جواب اینه:توئه این کار فقط با ترکیب کردنش با جادوی تاریکی ممکنه.»
«چی؟!» «چطوری؟!» «چه گُهی؟!»
پروفسور واستور چهرههای بهتزده و فریادهایی را که در کلاس پیچیده بود نادیدهبهعنوانِ گرفت. دستانش را در هوا تکان داد و با جادوی نخستین، دایرهای سیاهوسفیدجادو پدید آورد که دقیقاً شبیه به نمادِ یین و یانگ در زمین بود.
«بزرگترین میراثی که از مَگوس سیلوروینگ برای ما به جا مونده، اینکافیه دانشه که جادوی نور و تاریکی در واقع یکی هستن. اونا پیوستهبده توی همهچیز با هم میرقصن. وقتی یکی هل میده، اون یکی میکشه.»
«وقتی نور به جلو گام برمیدارد، تاریکی به عقب میرود و برعکس.سمتِ وقتی در هماهنگی باشند، زندگی شکوفا میشود؛ وگرنه فقط مرگ در انتظاراندامِ است. کلیدِ جادوی نورِ ردهٔ ۴، بافتنِ این دو به یکدیگر است.
جادوی تاریکی انرژی را از اهداکننده میگیرد وکرد جادوی نور اجازه میدهد این انرژی بدون پسزدننوبتِ وارد بدن بیمار شود. تعادلِ میانشان کلیدِ موفقیت است.»
لعنت به من! چطور میتونم اینقدر احمق باشم؟ من اونبدهد کتابِ لعنتی رو صدها بار خوندم، باید سالها پیش خودم اینوقرار میفهمیدم. کاش تو جادو استعدادِ بیشتری داشتم، یا حداقل باهوشتر بودم.
سولوس سرزنش کرد: «هی، این توهینآمیزه! من خیلی از تو باهوشترم، ولی بانوبتِ این حال شکست خوردم. مشکلِ واقعی اینه که رویکردمون به جادو خیلی سادهلوحانهست.اعضایی قسم به سازندهام، از این احساسِ بیمصرف بودن متنفرم. کاش هنوز خاطراتم رو داشتم...»
پسری که قیافهٔ افادهای داشت، آنها راحرفش از لحظهٔ دلسوزی به حالِ خودشان بیرونگرفته آورد: «ببخشید، پروفسور، من یه سؤال دارم.»
«اگه اینجا تو گریفونِ سفید جادوی نور و تاریکیحالی رو برای درمان با هم ترکیب میکنیم، تفاوتِ ماقیافهاخمو با گریفونِ سیاه چیه؟ اونا نمیتونن همین کار رو بکنن؟»
«تفاوت، قیافهافادهایِ عزیز، در هدفه. اینجا تو گریفونِارزیابیِ سفید، ما به بخشِ جادوی نورمون افتخار میکنیم،شود جایی که میتونیم تقریباً همهچیز رو درمان کنیم.
تو گریفونِدوم سیاه، تخصصشونقطع نابود کردنِ چیزهاست.»
بقیهٔ آن ساعت، پروفسور واستور سادهترین طلسمِ جادویقطع نورِ ردهٔ ۴ را بارها و بارها بهکافیه آنها نشان داد، تا اینکه همه توانستند اجرایش کنند.
سریعترین دانشآموزان بهترتیب بانویبیفایدهست جوان، بچهای با قیافهٔکرد مغرور، قیافهافادهای و قیافهعصبی بودند.
لیث تمامِ تلاشش را کرده بود. پیش از آنکه بتواند طلسمآیندهٔ را با جادوی راستین بازتولید و تقویت کند، باید آن را باانتهای جادوی بدلی تجربه میکرد. با این حال، در جایگاهِ چهارم قرار گرفت.
پس از آن، پروفسور واستورکرد گامهای وارپی باز کرد که آنهاگفت را درست بیرونِ بیمارستانِ آکادمی برد.
«لیث، با باز نگهداشتنِ پورتال برای این مدتِ طولانی، پروفسور زمانِانگشتش لازم برای کشفِ رازش رو بهم داد. دلیلِ اینکه کارکنان میتوننازدسترفتهٔ با این راحتی بازشون کنن، انگشتریه که با نشانِ آکادمی دستشون میکنن.
کلِ قلعه یه آرتیفکتِ غولآساست، اونا فقط از انگشترها استفاده میکنن تالیث به قدرتهاش وصل بشن. اگه یونیفرمت اینهمه قابلیت داره، حتی نمیتونم تصورداخلی کنم چیزی به این بزرگی و قدرتمندی مثلِ این ساختمون چیکار میتونه بکنه.»
لیث جوابی نداد، فقط در این فکر بود که اگر سولوس قدرتِ قدیمیاشبهعنوانِ را پس بگیرد، در مقایسه با آکادمی چقدر میتواند قدرتمند باشد. او فقط درتنها افسانهها نامی از برجهای جادو شنیده بود و آنها را چیزی درکناپذیر توصیف میکردند.
طبقِ افسانهها، یک جادوگر درونِ برجِ جادوی خودش تقریباً قادرِ مطلق بود. امانوبتِ افسانهها از مادربزرگهای پری، الفها، پریان و پایانهای خوش هم میگفتند و اواعضایی هنوز کسی را ندیده بود که هیچکدام از این چیزها را جدی بگیرد.
وقتی با نانا، لارک و مارکیزدوم دربارهشان صحبت کرده بود، همه اوسمتِ را بهخاطرِ خیالبافیهای کودکانهاش مسخره کرده بودند.
وقتی دانشآموزان از درهای دولنگهدوم وارد شدند، باور کردنِ چیزیانگشتش که میدیدند برایشان سخت بود.
بخشِ بیمارستانِ آکادمی هر بیمارستانی در زمین را شرمنده میکرد. کفپوشها قابلیتِشغلیاش خودتمیزشوندگی داشتند، تختها حرکت میکردند و بدنِ بیماران را ماساژ میدادند تاخطِ از زخمِ بستر جلوگیری کنند، و پیوسته علائمِ حیاتیشان را بررسی میکردند.
هوا تازه و پاک بود، عاری از بوی موادِ ضدعفونیکنندهای کهگفت معمولاً این مکانها را پر میکند. همهچیز بیشتر شبیه به یک استراحتگاهِرشد افرادِ مشهور بود تا جایی که مردم برای مردن به آنجا میروند.
همان پسرِ قیافهمغرورِ قبلی، یک نوجوانِ پانزدهساله با موهای قرمز و قدِسمتِ ۱٫۶۵ متر، گفت: «عجب شاهکارِ جادوییای! اما گمانم باید هم انتظارش رواندامِ میداشتیم، چون شما بودید که کلِ این مجموعه رو طراحی کردید، پروفسور واستور.»
پروفسور واستور بالاخرهدرمان او را شناخت:حرفش «یوریال، پسرِ من!»
«خیلی وقته ندیدمت. پیرمردت چطوره، دیروس؟ جادوگرِکافی اعظم بودن بارِ سنگینیه، باید آماده باشی تانابود هرچه زودتر واردِ عمل بشی و کمکش کنی.»
«پدرم خوبه، ممنون. سلامتون روکرد بهش میرسونم. با کمکِ شما مطمئنمگفت میتونم سنتِ خانواده رو حفظ کنم.»
«البته که همینطوره! تبارهای جادوگر اینجا تو بخشِ نور خیلیحالی ارزشمند هستن. امیدوارم به همهٔ اون اشرافزادههای پررو و آدمهای عادیِاعضای بیچاره نشون بدی که یه جادوگرِ واقعی از چی ساخته شده.»
حرفم رو پس میگیرم. اون هم تبعیض قائل میشه، فقط نهسمتِ اونجوری که من بهش عادت دارم. به نظر میرسه بهجای خانوادههای اشرافی،اندامِ کشتهمردهٔ خانوادههای جادوییه. گمانم هر پروفسوری نمیتونه مثلِ تراسک یا نالیر باشه.
فقط فکر کردن به نامِ او احساسِ گرمی در بدنش دواند که لیثبهعنوانِ شتابان آن را سرکوب کرد. او از خودش بهخاطرِ این بدنِ ضعیف وجادو هورمونیاش که وقت و انرژیِ گرانبهایش را صرفِ توهماتِ نوجوانی میکرد، بیزار بود.
لیث نمیتوانست از پسِ هیچ لغزشی بربیاید؛انگشتش دورِ آزمایشی در شرفِ آغاز بود وتوئه او مصمم بود در میانِ همتایانش بدرخشد.