چپتر 433: فصل 433
0کامیلا هرگز به دفترِ یک فرمانده احضار نشده بود، مگر زمانی کهرنگ از ستوانِ دوم به ستوانِ یکم ترفیع گرفته بود. پس از سالها کارِاشاره سخت، امیدوار بود بریون فرصتی به او بدهد تا ارزشش را ثابت کند.
در حالی که به او سلامِ نظامیمیتونه میداد، با خود فکر کرد: «نمیخوام تمامِتحتتأثیر عمرم رو به عنوانِ تحلیلگر و رابط بگذرونم.»
فرمانده بریون مردی در اوایلِ سیسالگی بود. ۱٫۸ متر قد داشت و موهاتنها و چشمانش کاملاً سیاه بود. یونیفرمِ آبیِ کمرنگش شبیه به کتی اعلا باگفت یقهٔ ایستاده بود که روی شلواری با همان کیفیت و رنگ پوشیده میشد.
تنها ویژگیهای متمایزکنندهاش، سردوشیهایشلواری نقرهایِ فرماندهی روی شانههاپوشیده و نشانهای روی سینهاش بود.
بریون در حالی کهکتی با دست اشاره میکردروی بنشیند، گفت: «راحت باشید، ستوان.»
او در توصیفِ اینکه بحرانِ اوتره چقدر وخیم استگزارش و اینکه چقدر برای ارتش اهمیت دارد که دراطلاعاتِ این بازیِ قدرتِ جاری بازنده نشود، اصلاً حاشیه نرفت.
«به کسی نیاز دارم که منو دائماً در جریانِ وضعیت بذاره.پوشیده کسی که حساسیت و شایستگیِ لازم رو داشته باشه تا ازدست هر فرصتی استفاده کنه و کفهٔ ترازو رو به نفعِ ما برگردونه.
«نمیتونم فقط به رنجر ورهن تکیه کنم. اون بهزور میتونه روزی سه تاسردوشیهای گزارش بده و میترسم قضاوتش در این مورد تحتتأثیر قرار گرفته باشه. قبلاًستوان هم اشتباهِ تکیه بر اطلاعاتِ دستدوم رو مرتکب شدم و بهاش رو پرداختم.
«فکر میکنید از پسش برمیاید؟»
کامیلا با اینکه دلشکنم میخواست بالا بیاورد، باروزی اطمینان گفت: «البته، قربان.»
در دل آهی کشید و فکر کرد: «این چیزی نبود که بهش امیدتنها داشتم، این سیاستبازیه. ارتش و انجمن بیشتر نگرانِ مسابقهٔ قدرتنماییشون هستن تا جانِ ساکنانِراحت اوتره. اگه قبول نکنم، باید با هر فرصتی برای ترفیع تو آینده خداحافظی کنم.»
کامیلا از بلیوس به مقرِ ارتش در اوترهپوشیده وارپ کرد. در آنجا کالسکهای را دید که منتظرشنشانهای بود و مستقیم به سمتِ حاشیهٔ بیرونیِ شهر میرفت.
به گروهبانِ کشیکشبیه که همراهیش میکرد گفت:ایستاده «فکر کنم اشتباهی شده.»
«مگه نباید بریم شعبهٔ انجمن؟»
«نه، قربان. دستور داریم شما رو بهشلواری اقامتگاهِ رنجر ورهن ببریم. وقتی بقیهٔ تیمویژگیهای رسیدن، با هم گزارشِ توجیهی رو دریافت میکنید.»
کامیلا در دل ناسزا گفت: «حرومزاده... فرمانده نیازی به افسرِ رابط با انجمنسردوشیهای نداره. میخواد از رابطهٔ ما سوءاستفاده کنه. تازه میفهمم چرا منو انتخاب کردستوان و اون ادعای مسخره دربارهٔ اینکه قضاوتِ لیث تحتتأثیر قرار گرفته، برای چی بود.
«من فقط یه طعمهٔ لعنتیام! یه چیزایی دربارهٔ معشوقهٔشلواری دورانِ آکادمی یادمه، احتمالاً انجمن هم داره همین بازیسردوشیهای رو میکنه. تو تمامِ عمرم اینقدر تحقیر نشده بودم.»
کامیلا هرگز پیش از این از ارتش بیزار نشده بود.بده همکارانش خانوادهاش بودند و شغلش به عنوانِ تحلیلگر تمامِ چیزی بودشدم که داشت. در ذهنش، تصویرِ مادرش و فرمانده روی هم افتاد.
هیچکدام به احساسات یا آیندهٔ شغلیاش اهمیتی نمیدادند و فقط میخواستندپوشیده برای رسیدن به اهدافشان از او سوءاستفاده کنند. دلش میخواست گریهدست کند، اما چهرهاش بهجز اینکه رنگپریدهتر شود، هیچ احساسی نشان نمیداد.
با خود فکر کرد: «خدایان، چقدر احمقم. باید زودتر میفهمیدم و پیشنهادش رو ردنقرهایِ میکردم. حالا یا باید به فرمانده کمک کنم تا لیث رو بازی بده، یااینکه حقیقت رو بهش بگم و خطرِ از دست دادنِ شغلم رو به جان بخرم.»
سفر با اینکه کوتاه بود، اما به نظر میرسید هرگز تمامی ندارد. کامیلا میانِمیشد حسِ حفظِ بقای خودش و اینکه با انجامِ کارِ درست از این منجلاب فراتر برود،راحت گیر افتاده بود. وقتی کالسکه به مسافرخانهٔ آوازِ قو رسید، هنوز تصمیمش را نگرفته بود.
از متصدیِ پذیرش که مردی کوتاهقامت و همسنوسالِروزی لیث بود و با نگاهِ عجیبی براندازش میکرد،قبلاً پرسید: «ببخشید، رنجر ورهن تو کدوم اتاق اقامت داره؟»
مرد جواب داد: «اتاقِ ۲۰۱،ایستاده سوئیتِ ماهعسل. داره با خانومشرنگ ناهار میخوره. بگم کی اومده؟»
با شنیدنِ این حرفها، سهمیهٔ مزخرفاتِ آن روزِ کامیلا واقعاً پر شد. سؤالِ متصدینقرهایِ را نادیده گرفت و یکراست به سمتِ سوئیت رفت. با چنان جنونی به دراینکه کوبید که وقتی در ناگهان باز شد، چیزی نمانده بود با سر به جلو بیفتد.
«کامیلا؟ اینجا چیکار میکنی؟» پیش از آنکهایستاده اوضاع بههم بریزد، کامیلا بهسختی متوجه شد کهتنها لیث از دیدنش جا خورده و خوشحال است.
روی تختِ دونفرهٔ بههمریخته، زیباترین زنی نشسته بود که تابده به حال میدید. زنی با ۱٫۷۶ متر قد و موهایمرتکب شرابیرنگ تا کمر که سایههای مختلفی از رنگِ سرخ داشت.
چهرهٔ بیضیشکلِ تیستا و اجزای ظریفِ صورتش، تناسبِ بینقصِ بدنِ خوشتراشش را بیشتر بهویژگیهای رخ میکشید. کامیلا ماتومبهوت مانده بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد که عصبانی باشد، حسادت کند،ستوان یا فقط امیدوار باشد که بیدار شود و ببیند همهٔ اینها یک کابوس بوده است.
«خدای من! واقعاً همونشلواری کامیلاست؟» به نظر میرسیدپوشیده پری از دیدنش خوشحال است.
«از دیدنت خوشحالم، کامیلا. من تیستا هستم،ایستاده خواهرِ لیث.» با این حرف، کامیلا فهمید کهتنها دوباره میتواند نفس بکشد؛ ریههایش تازه داشت میسوخت.
«خواهرش؟ هیچوقت بهم نگفته بود اینقدر...»بهزور نمیدانست چطور حرفش را بیان کند کهمورد شبیه تلاش برای مخزنی به نظر نرسد.
تیستا ریز خندید و گفت: «ممنون.روی تو دقیقاً شبیهِ همون تصویری هستیمیشد که بهمون نشون داد، واسه همین شناختمت.»
لیث پشتِ سرِ کامیلا دستهایشهمان را تکان داد و باتنها لبخوانی به تیستا گفت خفه شود.
کامیلا تمامِ تلاشش را کرداعلا تا لبخند بزند و سرخهمان نشود و پرسید: «بهمون یعنی کی؟»
«کلِ خانواده. خواهرزادهمون،تکیه لریا، حتی پرسید کهمیتونه تو شاهزادهای یا نه.»
کامیلا مثل لبواعلا سرخ شد و لیثشلواری محکم به پیشانیاش کوبید.
کامیلا با لکنت گفت: «مـ-ممنون. پس، لیثرنگ میتونه تصویرِ آدما رو هم بسازه، نه فقطفرماندهی گلها رو؟» مشتاق بود موضوع را عوض کند.
تیستا پرسید: «گلها؟ بهت کاملیا هدیهیقهٔ داد؟» و اوضاع را از این همپوشیده بدتر کرد. لیث دوباره به پیشانیاش کوبید.
«واقعاً اسمِ منو روش گذاشته؟»اون لیث و کامیلا هیچکدام نمیتوانستندبده در چشمهای یکدیگر نگاه کنند.
تیستا که بالاخره فهمیده بود چهروی گندی زده و سعی داشت درستش کند،تنها گفت: «خب آره، ولی در واقع نه.»
«من اینجوری صداش میکنم چون خیلیکیفیت از اسمت خوشم میاد و فکرمتمایزکنندهاش میکنم به اون گلِ جادویی میاد.»
«ممنون، خیلی لطف داری. میشه یه لحظه از دستشویی استفاده کنم؟»کیفیت بهمحضِ اینکه لیث مسیر را نشان داد، کامیلا در را پشتِنشانهای سرش بست و لبهٔ وان نشست؛ نمیدانست بخندد یا گریه کند.
زیرِ لب باتکیه خودش زمزمه کرد:بهزور «حداقل ازدواج نکرده.»
لیث با صدایی لبریز از طعنه زمزمه کرد: «گل کاشتی.رنگ تو که داشتی میگفتی، چرا بهش نگفتی اگه یه نوهنشانهای به مامان بدیم، اون با اختلافِ سنیمون هم مشکلی نداره؟»
تیستا در جواب زمزمه کرد: «ببخشید، ولیرنگ از زمانِ فلوریا به بعد، این اولیننقرهایِ باریه که دوستدخترت رو میبینم. جوگیر شدم.»
لیث با میلِ خفهکردنِ خواهرشاعلا میجنگید: «محضِ رضای... بهش نگو دوستدخترم.کیفیت اگه اینو بشنوه، درجا ولم میکنه.»
آنها یک پرسِ دیگر سفارش دادند و غذایشان را در سکوتی معذبکنندهقضاوتش خوردند تا اینکه تماسی از جادوگر فلهورن دریافت کردند. او دعوتشان کردمیکنید تا برای بررسیِ بحران همراه با بقیهٔ اعضای تیم به مقرِ انجمن بروند.
دوریان آنها را به سردخانهٔ زیرزمین راهنمایی کرد؛ جایی که دهها جسد ردیفهایتنها طولانیِ قفسههای فلزی را پر کرده بودند. آنها به آدمهایی از سنین، جنسیتهاگفت و طبقاتِ اجتماعیِ مختلف تعلق داشتند. تنها وجهِ اشتراکشان نبودِ هرگونه زخم بود.
دخترها نفسشان را در سینه حبس کردند، اما توجهِ لیث بهویژگیهای چهرهای آشنا جلب شد؛ مردی در اواخرِ دههٔ بیستسالگیاش، با موهای سیاهگفت و رگههای نقرهای. او حدودِ ۱٫۷۴ متر قد و اندامی ترکهای داشت.
او نزدیکِ برانکاردی فلزیکتی ایستاده بود که سرنشینش باشلواری پتویی سنگین پوشانده شده بود.
لیث خوشحال بود که سکوت رابهزور میشکند: «پروفسور مانوهار. از دیدنِ دوبارهتونقضاوتش خوشحالم. چطور شد این بار غیبتون نزد؟»
مانوهار خواست جواباعلا بدهد، اما شخصِروی دیگری پیشدستی کرد.
جیرنی ارناس بازوی راستش را بالا برد و دستبندیمیشد را که آن دو را به هم وصل کردهسینهاش بود نشان داد و گفت: «باور کنید تلاشش رو کرد.»