چپتر 278: بدون عنوان
0«میدونم که برای شما اشراف، امتیازاتون خیلی باارزشتر از جونِافسران آدمای عادیه، اما دلم میخواد جنابعالی متوجه بشید که ممکنهبکنی بعضی از ما به خاطر شما بچهننهها پیش خونوادههامون برنگردیم.
«سروان، بهجای اینکه وقتمون روبالا با تعارفات تلف کنیم، بیاید ببینیموایت این چقدر اضافیه. وضعیتت چیه، سَدِل؟»
لیث وانمود کرد که سؤال را اشتباه فهمیده استسالِ و گفت: «دوستدختر دارم. البته نمیدونم همونیه که میخوام یامونده نه.» رویاعصاببودن بازیای بود که هر دو میتوانستند انجام دهند.
کران با دیدنِ چهرهٔ ازخودراضیِ لیث،بوده از خشم سرخ شد. چند تنبرده از افسران به این شوخی خندیدند.
«گور بابای زندگیِکران عاشقانهت. میخوام بدونمازخودراضیِ چیکار بلدی بکنی!»
لیث در ذهنش یادداشت کرد که هیچکسنِقزدنِ از او دفاع نمیکند. حتی سروان همجایزهبگیر کاری نمیکرد، جز اینکه گهگاه چشم میچرخاند.
سروان یرنا پروندهٔ لیث را با صدای بلند خواند:سالِ «تخصصهاش جادوآهنگری...» نالههای متعدد و صدای کوبیدهشدنِ دستها رویزنده پیشانی یا پا از روی خشم، در انبار پیچید.
«عالی شد، یکیدهکدهاش دیگه که به اندازهٔسالِ سوراخِ سومِ دماغ مفیده...»
یرنا به کران بیاعتنایی کردچهرهٔ و صدایش را بالا بردافسران تا صدای نِقزدنِ گروهبان را بپوشاند.
«...و درمان. وایت در دهکدهاش شکارچی و جایزهبگیر بوده. سالِدرمان گذشته از حملهٔ بالکور جونِ سالم به در برده، با یهبرده والور تنبهتن جنگیده و زنده مونده تا داستانش رو تعریف کنه.»
سروان بهجای اینکه وقتش را با بحثکردن تلف کند، تصمیم گرفته بود پروندههایسالم شخصیِ کارآموزش را از روی آویزِ دادهاش بررسی کند. این آویز حاویِ تصویریتصمیم از چهرهٔ او برای شناسایی و تمامِ اطلاعاتِ مربوط به مأموریتِ پیشِ رو بود.
با شنیدنِ بخشِ درمانگر، سرهای زیادی به سمتش چرخید.حملهٔ چند نفر با شنیدنِ گذشتهٔ لیث بهعنوانِ شکارچیِ انسان سرتعریف تکان دادند و ناباوریِ آشکاری جملهٔ آخر را همراهی کرد.
خیلیها تکرار کردند: «دهکدهاش؟»
«آره، من یه آدمِ عادیام، نه اشرافزاده. خیلی سخت تلاش کردم تا به جایی که هستم برسم.» چون بهبالکور او احترامی نگذاشتند، لیث آماده بود تا دقیقاً به همان شکل تلافی کند. صدایش سرد بود، در حالی کهآویزِ بینش مرگ مجموعهای از مرگهای وحشتناک را به او نشان میداد که هیچ قصدی برای جلوگیری از آنها نداشت.
مردی موقهوهای در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیاش گفت: «یه درمانگر از گریفونِبالکور سفید خوب به نظر میرسه.» با ۱٫۷۴ متر قد، برای استانداردهای موگاربحثکردن بلند و لاغراندام بود. مانندِ تمامِ مردانِ واحد، صورتش را کاملاً تراشیده بود.
دستِ لیث را در دستش گرفت و بیهیچ شرمی این درخواستسالم را مطرح کرد: «من هورن ناکت هستم، از دیدنت خوشحالم. میتونیبحثکردن این جای زخم رو از بین ببری؟ خانوما ازش خوششون نمیاد.»
لیث از این تغییرِ رفتار سرگرم شده بود. گفت: «میتونم، ولیشوخی بهایی داره. حسابی خستهت میکنه.» جای زخم بلند و عمیق بودیادداشت و از نیمهٔ پایینیِ گونهٔ چپ تا پایینِ گردن امتداد داشت.
کران دوباره غرید:بیاعتنایی «درمانگر تا وقتی قابلاعتمادنِقزدنِ باشه خیلی هم خوبه.
«هر بچهای که هنوز تو آکادمی درس میخونه یه بازماندهست،گذشته پس پُزدادن در موردش هیچ فایدهای نداره. در موردِ جنگیدنداستانش با یه والور هم، این دیگه چه شوخیِ مریضیه، سروان؟»
سروان پاسخ داد: «شوخی نیست.»
حرفهای یرنا هیاهوی کوچکی به پا کرد. تمامِ اعضای واحد پشتِشوخی سرش هجوم بردند تا از روی هولوگرامی که آویز پخش میکردیادداشت بخوانند، اما با ورودِ دومین دانشآموز، این کار خیلی زود متوقف شد.
او پسری پانزدهساله با ۱٫۷ متر قد، موهای بلوند و چشمانِ سبزِ تیره بود.جایزهبگیر تازهوارد بیشتر از اینکه شبیهِ یک دانشآموز باشد، هیکلِ یک سرباز را داشت. چیزیتعریف در رفتارِ مطمئنش به لیث میگفت که او باید در آکادمیاش حسابی دخترکش باشد.
سروان به سراغِ پروندهٔ اودهکدهاش رفت، به این امید کهگذشته غافلگیریِ دلپذیرِ دیگری در کار باشد.
افسوس، دانشآموزِ گریفونِ آتش یک آرایهگر و کیمیاگر بود. تنها مزیتشسالم این بود که آموزشهای نظامیِ نامشخصی دیده بود. یرنا نوچ کردبحثکردن و پیش از اینکه به جلوی تخته برود، آویز را خاموش کرد.
«حالا که سرخ اینجاست، بیایید کار رو تموم کنیم. مأموریتِافسران امروز خیلی سادهست. باید به انبارِ موادِ مخدرِ یه باندِبکنی محلی حمله کنیم. یه ساختمونِ سهطبقهست درست روبهروی همین انبار.»
«بهلطفِ یه خبرچین، جای درها و راهروها رو میدونیم. به چهار تیمِدهکدهاش پنجنفره تقسیم میشیم. دو تیم بهترتیب از درِ جلو و عقب نفوذجنگیده میکنن و دو تیمِ دیگه محیط رو ایمن میکنن تا کسی فرار نکنه.»
با انگشت به دو نقطهٔدهکدهاش ورود و بعد به موقعیتِگذشته پنجرههای دو طبقهٔ اول اشاره کرد.
«طبقِ اطلاعاتِ ما، هر طبقه باید نگهبانهای کمی داشته باشه. حداقل انتظارِ پنج نگهبان رو داشتهزنده باشید، اما جادوگری در کار نیست. سازمانی که باهاش روبهرو هستیم به بیرحمی معروفه. افرادشون دانههایآویز آتش با خودشون حمل میکنن و اگه دستگیر بشن، تو منفجر کردنِ خودشون هیچ تردیدی نمیکنن.
پس اول بکشیدکران و بعد سؤال بپرسید.خشم ما هیچ اسیری نمیگیریم.»
سروان یرنا پیش ازصدایش اینکه مهمانانشان را خطابگروهبان قرار دهد، نفسِ عمیقی کشید.
«یادتون باشه با اینکه هدفهای ما قدرتهای جادویی ندارن، احتمالاً خوب مسلح شدن. تیغههایبرده افسونشده فقط به یه ضربه نیاز دارن تا یه زرهِ سبک و کسی روپروندههای که پوشیدتش تکهتکه کنن. ممکنه سلاحهای کیمیاگری هم داشته باشن، پس هرگز دستکم نگیریدشون.
سؤالی هست؟»
لیث دستش را بالا برد.چهرهٔ یرنا سر تکان داد وافسران به او اجازهٔ صحبت داد.
«برنامهتون اینه کهبیاعتنایی بهزور وارد بشید یانِقزدنِ میخواید مخفیانه پیش برید؟»
«مخفیانه رفتن اصلاً گزینهٔ روی میز نیست. درها ممکنه تلههای جادویی یا زنگِسالم خطر داشته باشن و دقیقاً نمیدونیم چند نفر اون داخلن. اگه آروم پیشتصمیم بریم، خطرِ محاصره شدن و تو اقلیت قرار گرفتن رو به جون میخریم.»
لیث دروغ گفت: «من میتونم دستگاههای جادویی رو تشخیص بدم و خنثیبرده کنم. من یه جادوآهنگرم.» وانمایر هنوز چیزی در این باره به او یادگرفته نداده بود، با این حال مطمئن بود که بهلطفِ جادوی راستین موفق میشود.
سرخ با لبخندی مطمئن گفت: «و من میتونم بهتون بگم چند نفرخندیدند تو ساختمون هستن و کجا مستقر شدن. من یه آرایهگرم و تخصصِدفاع خانوادهام آرایههای حسِ حیاته. حرف از خانوادهام شد، اسمِ من سرخ نیست، من...»
سروان یرنا با یک دست، دستِ راستِ سرخگروهبان را فشرد و با دستِ دیگر دهانش راسالِ بست و گفت: «خوشحالیم که با مایی، بچه.»
«امروز تو سرخی و قراره برشکارچی اساسِ کاری که میکنی ارزیابی بشی،بالکور نه اینکه فامیلهات کی هستن. فهمیدی؟»
سرخ با نگاهی کمی آزرده سر تکانسالِ داد. تازه آن موقع بود که یرناتنبهتن دستش را از روی دهانِ او برداشت.
«خوبه. من سروان یرنا هستم،چهرهٔ افسرِ فرماندهٔ امروزتون. ایشون گروهبان خِران،شوخی جانشینِ منه و اون هم سفیده.»
لیث و سرخ هنوز داشتند تصمیم میگرفتند کهگروهبان دربارهٔ یکدیگر چه فکری بکنند که خِران به هرگذشته کدامشان یک یونیفرمِ سیاه و یک گوشیِ ارتباطی داد.
«به تیم خوش اومدید، بچهها. اینجا هیچ گریفونی وجود نداره، فقط اعضای این واحدبرده هستن. یونیفرمتون رو بپوشید تا بتونیم آدمخوبها رو از آدمبدها تشخیص بدیم و ازپروندههای پشت هدفِ آتشِ خودی قرار نگیرید. میتونید پشتِ اون جعبهها لباستون رو عوض کنید.»
لیث گفت: «ممنون، اما نیازی نیست.» یونیفرم راگذشته داخلِ سنگِ قیمتیِ آبیرنگِ روی گردنش گذاشت وزنده اجازه داد لباسهایش به هیئتی تازه تغییرِ شکل دهند.
سرخ از روی غافلگیری یک قدم به عقب رفت، در حالی که خِران چوبدستیای از انگشترِ بُعدیاش بیرونچیکار کشید و آن را بهسمتِ لباسهای لیث که هنوز در حالِ تغییرِ شکل بودند، نشانه رفت. نوکِ آنخواند با نوری زرد درخشید و به لیث اجازه داد جادوی آتشی را که در خود داشت، حس کند.
لیث با دیدنِ کریستالِ مانای سرخِ کوچکینِقزدنِ که در ابزارِ کیمیاگری جاگذاری شده بود، بابوده خود فکر کرد: حتماً معادلِ سلاحهای سازمانیِ زمینه.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی تأیید کرد: «آره.بوده کریستالها مثلِ فشنگ کار میکنن. این آدمها بایدتنبهتن کارشون درست باشه، چون همچین چوبدستیای حسابی گرون درمیاد.»