چپتر 238: فصل 238
0در حالی که صاعقهها یکی پس از دیگری بهسرعت از آسمان میباریدند، رقابتِ سرعتی برای اجرایکریستالهای طلسم بهمنظورِ بقا روی زمین در جریان بود. کلاکرهای تکاملیافته سعی داشتند دفاعشان را پابرجا نگهولد دارند، در حالی که لیث به همان اندازه تلاش میکرد تا آنها را در هم بشکند.
با وجود اینکه لیث تنها بود، نبرد در شرایطی برابر پیشطوفان میرفت. صاعقه تنها تهدید نبود، بلکه امواجِ ضربهایِ حاصل از آنبدنش نیز وجود داشت. پرایتورینها حالا کور، کر و بهشدت مجروح شده بودند.
برخلافِ ملکهشان، نمیتوانستند از جادوی نور برای درمانِ خود استفاده کنند. همچنین، با پیروی از غریزهشان،بخشی با تمامِ توان از او محافظت میکردند. لیث از این موقعیت بهره برد و هر باردورادورِ روی یکی از آنها تمرکز کرد و با هر برخوردِ صاعقه، دشمنِ متفاوتی را بیدفاع میگذاشت.
ابری که لیث پدید آورده بود کوچک بود و پیش از بازگشت به حالتِهالهای عادی، تنها دوازده صاعقه تولید کرد. با این حال، اثراتش ویرانگر بود. یکی ازکوچکی پرایتورینها مرده بود، دیگری در حالِ جانکندن بود و آخرین نفر بهشدت مجروح شده بود.
لیث با سوءاستفاده از وفاداریِ کورکورانهشان، کلاکرهای جوجه را که به ندای ملکهشانتار پاسخ داده بودند، با پرتاب کردنشان به چشمِ طوفان نابود کرده بود. با توقفِترقوتروق صاعقهها، لیث از گودال بیرون پرید و با تمامِ سرعت بهسوی دشمنانش یورش برد.
بدنش با جادوی هوا آمیخته شده بود و باعث میشد مانند هالهای تار بهتوقفِ نظر برسد. کریستالهای جادوییِ تعبیهشده در شمشیرِ حرامزاده بخشی از طلسم را مهار کردندهالهای و باعث شدند گردابِ کوچکی که با صاعقه ترقوتروق میکرد، تیغه را در بر بگیرد.
مادر زاد و ولد با شنیدنِ صدا تحریک شد وبرسد سپرِ زمین را دورادورِ خود پدید آورد. اندامهای حسیِ کلاکرهاگردابِ هنوز از طوفانِ رعدوبرق گیج بود و واکنششان بینظم بود.
وقتی آخرین پرایتورینِ سرپا فهمید چه اتفاقی دارد میافتد، لیثآمیخته سرِ همتیمیِ در حالِ احتضارش را قطع کرده بود تاتعبیهشده جلوی جوانسازیِ آن توسطِ مادر زاد و ولد را بگیرد.
پرایتورین برای کمک جیغ کشید و با تمامِ توانی که میتوانست جمعهالهای کند جنگید. تمامِ سنگها و آوارهایی که با دور نگه داشتنِ طوفانشدند ایجاد شده بودند، با پیروی از هر حرکتِ لیث، بهسوی او پرواز کردند.
لیث داشت از نفس میافتاد. عضلاتش از انفجارهای مداوم درد میکردطوفان و ذهنش داشت تمرکزش را از دست میداد. استفاده از اینهمهبدنش طلسمِ سطحِ بالا بهطور همزمان، فشارِ زیادی به او وارد کرده بود.
بدتر از آن، هرچه به پرایتورین نزدیکتر میشد، مهارِ او روی آوار دقیقتر میشد وحرامزاده جاخالی دادن از تمامِ حملاتِ ورودی را برای لیث غیرممکن میکرد. فقط میتوانست آنهایی راتحریک که اندامهای حیاتیاش را هدف گرفته بودند دفع کند و بقیه را به جان بخرد.
از تلفیقِ زمین برای محدود کردنِدشمنانش جراحات و از تلفیقِ نور برای شروعِمانند احیای آنها بهمحضِ باز شدنشان استفاده کرد.
وقتی لیث بهاندازهٔ کافی نزدیک شد، کلاکر طلسم را قطع کرد و طلسمِ دومی را رها کرد. هشتتعبیهشده پای عنکبوتیِ غولآسای ساختهشده از سنگ از زمین بیرون زدند و از همه طرف به او حمله کردند.سپرِ هر کدام به نیزهای ختم میشد و قلبش را هدف گرفته بود تا او را به سیخ بکشد.
«لعنت به حماقتم! باید میفهمیدم طلسمِ قبلی فقط یه انحرافچشمِ بود. وقت برای بلینک کردن ندارم.» لیث خودش و شمشیر رایورش با جادوی هوا آمیخت و بهسوی نیزهٔ ورودیِ روبهرویش یورش برد.
او افقی ضربه زد، با این هدف که ازنظر نیروی برخورد برای تغییرِ مسیرش در آخرین ثانیه استفادهکردند کند و از تبدیل شدن به شیشکباب جلوگیری کند.
در کمالِ تعجبش، شمشیر از روی نیزه کمانه نکرد،هوا بلکه سنگ را طوری برید که انگار کاغذ است.کریستالهای پرایتورین ناگهان همانقدر ترسید که لیث غرقِ شادی شد.
«این شمشیر نیست. یه شاهکاره!» لیث از چرخشِ ناگهانیِ وقایع خوشحال شد.هالهای کلاکر بیدفاع بود. بافتن و مهارِ طلسمش با چنین دقتی تمامِ تمرکزششدند را طلبیده بود و هیچ وقتی برای نقشهٔ جایگزین برایش باقی نگذاشته بود.
با آخرین فورانِ سرعت، لیث به مقابلِ پرایتورین رسید و یکسری ضرباتِ سریع وارد کرد.گودال ضربهٔ اول پاهای جلویی را که سعی داشتند از سرِ پرایتورین محافظت کنند قطع کرد.نظر ضرباتِ دوم و سوم بهترتیب سر را به دو نیم کردند و از بدن جدا ساختند.
لیث به تاختن به جلو ادامه داد و فاصلهای بینِ خود و مادر زاد و ولدبخشی انداخت و بهمحضِ توقف، نشاطبخشی را فعال کرد. تنها چند ثانیه طول کشید تا مادر زاد وآورد ولد بفهمد دیگر صاعقهای در راه نیست، اما وقتی مانعش را پایین آورد همهچیز تمام شده بود.
او از نشاطبخشی برای درمانِ زخمهای متعددش و پر کردنِ مانایش استفاده کرد. بهمحضِ اینکهتار او را دید، مادر زاد و ولد آماده بود تا با هر حملهای که انسان میتوانستبگیرد در سر بپروراند مقابله کند. با این حال لیث بیحرکت ماند و پوزخندش ثانیهبهثانیه گشادتر میشد.
با صدایی بیرحمبهسوی به او خندید وهوا گفت: «تو واقعاً احمقی.»
«جذبِ انرژیِ جهان ایدهٔ عالیایه. حیفپاسخ که این بازی دو نفرهست ونابود من زودتر از تو شروع کردم.»
مادر زاد و ولد به حماقتِ خودش لعنت فرستاد، این اولین بارش بودتعبیهشده که با یک بیدارشده روبهرو میشد. از طریقِ بینشِ حیات، بررسی کرد کهزاد لیث راست گفته است. او سریعتر از توانی که خودش داشت، بهبود مییافت.
برتریِ اولیهای که به دست آورده بود،یورش به لیث اجازه میداد پیش از اینکههالهای او به شرایطِ اوجش برگردد، حمله کند.
پس از توجه به چشمانِ درخشانش، به تمسخرِ او ادامهمیشد داد: «ایدهٔ عالیایه!» کلمات مانا هدر نمیدادند، بنابراین تنها حملهایحرامزاده بودند که میتوانست بدونِ ایجادِ مانع در روندِ بهبودیاش انجام دهد.
«مطمئنم که هدر دادنِجوجه بیوقفهٔ مانا سرعتت روپرتاب بیشتر از این کم نمیکنه.»
مادر زاد و ولد از نگرشِ سرکشانهٔ لیث خشمگیننظر شد، اما بیشتر از این میترسید که اگر تماشایکردند تکتکِ حرکاتش را متوقف کند، چه اتفاقی ممکن است بیفتد.
برخلافِ او، قادر به بلینک کردن نبود. همچنین متوجه شده بود که تکهفلزِ درهالهای دستانش چطور میتوانست حتی قویترین زیردستش را بهراحتی تکهتکه کند. او برای از پا درآوردنشترقوتروق تنها به یک ضربه نیاز داشت، اما لیث هم قادر به انجامِ همین کار بود.
مادر زاد و ولد به جلو یورش برد و او را نیز مجبور کرد استفاده از نشاطبخشی را متوقف کندحرامزاده و دقیقاً طبقِ نقشهٔ لیث پیش رفت. بینشِ حیات تنها ایدهٔ مبهمی از قدرتِ هستهٔ لیث به او میداد. هرچهحسیِ باشد، او تقریباً چندین بار کشته بودش. مادر زاد و ولد مطمئن بود که او باید حداقل بهاندازهٔ خودش قوی باشد.
به لطفِ حسِ مانای سولوس، لیث میدانست که او حتی درطوفان شرایطِ اوجش هم از او قویتر است، چیزی که هنوز برایش دستنیافتنیهوا بود. بدنش هنوز از تلاش برای نجاتِ جانِ محافظ بهبود نیافته بود.
لیث ترسهایش را بازیچه قرار داده بود تا او دیرتر از خودش روندِ بهبودی را شروع کندمهار و زودتر از او متوقف شود و او را مجبور کند در شرایطی برابر بجنگد. مادر زاداندامهای و ولد از نظرِ فیزیکی برتر بود، اما لیث در استفاده از تمامِ عناصر بسیار باتجربهتر بود.
پاهای جلوییاش بارها با شمشیرِ لیث برخورد کردند و آن را دور نگهمانند داشتند. قدرت، سرعت و استقامتشان در یک سطح بود، چرا که مادر زادشدند و ولد بیش از آن میترسید که استفاده از بینشِ حیات را متوقف کند.
با این حال، لیث مجبور شد دفاع کند. حریفش میتوانست با پاهای جلویی ضربات رابرسد دفع کند و با چنگالهایش حمله کند، اما او فقط یک شمشیر داشت. بُردِ خنجرهایشمادر از انگشتانِ او کمتر بود. تازه برای دفعِ ضرباتِ سنگینش به هر دو دست نیاز داشت.
آنقدر به هم نزدیک بودند که نمیتوانستند طلسم اجرا کنند. اگر یکی ازکرده آنها حتی یک ثانیه مکث میکرد، دیگری فرصت مییافت دستکم سه ضربه بزند.میشد طولی نکشید که سر، شانهها و بازوهای لیث پر از زخمهای سطحی شد.
مادر زاد و ولد داشت به شمشیرزنیِ ضعیفِ او عادت میکرد؛ هر بارتعبیهشده که پاهای جلوییاش با شمشیر درگیر میشد، با چنگالهایش حمله میکرد. ضربه لیثزاد را فقط کسری از ثانیه گیج میکرد، اما همان هم برایش کافی بود.
لیث نقشهاش را عوض کردبهسوی و شمشیرِ حرامزاده را بهجایآمیخته هوا، با جادوی تاریکی آمیخت.
تیغه قیرگون شد و گردابهای کوچکی روی سطحشآمیخته پدیدار گشت. لیث برای اینکه بداند شاهکارِ اوریون ثانیهبهثانیهجادوییِ قدرتِ دشمن را میبلعد، نیازی به بینش حیات نداشت.
فقط کافی بود به چهرهٔ وحشتزدهاش نگاه کند. هر بار کهطوفان تیغهٔ تاریک با پاهای سنگمانندِ مادر زاد و ولد برخورد میکرد،بدنش پاها ترک برمیداشت و کمی از نیروی زندگیاش به لیث منتقل میشد.
حالا ورق داشت کمکم برمیگشت. میدانست هرچه مبارزه بیشتر طول بکشد، ضعیفترجادوییِ میشود. پس به جنون افتاد و مدام تندتر حمله کرد، به اینبگیرد امید که لیث نتواند با آنهمه دستوپای او همگام شود و اشتباه کند.
طولی نکشید که لیث دوباره مجبور شد فقط روی دفاع تمرکز کند؛ حملاتِمانند مادر زاد و ولد برای سطحِ مهارتِ او بیش از حد سریع و هماهنگگردابِ بود. بریدگیهای تازه و عمیقتری روی تنش نشست، اما نمیتوانست جلوی پوزخندش را بگیرد.
«حتی عجایبی مثل تو هم نمیتونن به مرگِ خودشون بخندن!» درمانند طولِ مبارزه، ملکهٔ کلاکرها متوجهِ بوی غیرعادیِ لیث شده بود. بوییمهار که نیمی انسان، نیمی جانور، نیمی مسخشده و کاملاً غیرطبیعی بود.
دارم به مرگِ تو میخندم!
در دلش این را گفت و هر نُه طلسمِ ذخیرهشده در انگشترهایش را رها کرد. درست درمهار لحظهای که مادر زاد و ولد دستِ چپش را به سمتِ دستِ راستِ لیث میآورد، گلولههای آتش،اندامهای صاعقهها، پیکانهای طاعون و نیزههای کیش و ماتِ کاملاً شارژشده از فاصلهای بسیار نزدیک به سویش شلیک شدند.
صاعقهها گیجش کردند، پرتابههای تاریکی نیروی زندگیاش را کشیدند و قندیلهای یخ بدنشمانند را در هم دریدند. انفجارِ گلولههای آتش او را به عقب راند، اماشدند پیش از آن چنگالهایش دستِ راستِ لیث را از شانه قطع کرده بود.
مادر زاد و ولد بهشدت مجروح شده بود اما هنوز جان داشت.هالهای حالا که لیث شمشیرش را از دست داده بود، مطمئن بود بهشدند محض اینکه بدنش دوباره به حرکت بیفتد، دستِ بالا را خواهد داشت.
در همان لحظه آن صحنه را دید. همراه با فورانِ خونِ سرخ، پیچکهای سیاهیتوقفِ از دستِ قطعشدهٔ لیث و شانهاش بیرون زدند و دست را به جای خودهالهای کشیدند. گوشت چنان به هم جوش خورد که گویی هرگز زخمی در کار نبوده است.
لیث هم بهاندازهٔ مادر زاد و ولد جا خورده بود. پیشتر دیده بودتعبیهشده که والورهای بالکور هم دستوپایشان را به روشی بسیار مشابه وصل میکردند. اما برخلافِولد آنها، او برای بستنِ زخم و بند آوردنِ خونریزی به تلفیق نور نیاز داشت.
دست سر جایش برگشته بود، اما هیچ فایدهای نداشت. استخوانها، اعصاب و رگهای خونی هنوز داشتندنظر خودشان را ترمیم میکردند. لیث مطلقاً هیچ حسی در آن نداشت و دستش فقط باری اضافهمادر روی دوشش بود. مادر زاد و ولد این را نمیدانست و امیدش را از دست داد.
تازه آن موقع بود که فهمید کارِ بدنش دیگر از کارمانند گذشته است. جریانِ صاعقهها فقط موقتاً گیجش کرده بود و نمیتوانستمهار جلوی حرکتش را بگیرد. وگرنه همان طوفانِ قبلی کلکش را کنده بود.
اثرِ بیحسی فقط باعث شده بود متوجه نشود که چندین نیزهٔ یخی، هم نیمهٔتوقفِ انسانی و هم نیمهٔ عنکبوتیاش را شکافته و ریهها و چند اندامِ دیگرش را سوراختار کردهاند. به سرفه افتاد و خون بالا آورد؛ جانش داشت کمکم از بدنش بیرون میرفت.
در حالی که از هرمیشد هشت چشمش اشک میریخت، التماسبرسد کرد: «خواهش میکنم، رحم کن.»
«تو جادوگرِ قدرتمندی هستی. میتونیبهسوی درمانم کنی. میدونی ما بیدارشدهها چقدرباعث کمیابیم، ما نباید همدیگه رو بکشیم.»
لیث با انزجار نوچی کرد و شمشیر را از دستِ راستمانند به دستِ چپش داد. مادر زاد و ولد فهمید که لیثمهار هم کسی شبیه به خودش است. او متحد نمیخواست، فقط خدمتکار میخواست.
«اگه از جونم بگذری، قسم میخورم تمامِ عمرم رو وقفِ تو کنم. میتونمکرده به هر شکلی که بخوای دربیام، هر روز همون زنی باشم که تومیشد رؤیاهات میبینی. معشوقت میشم، بردهت میشم، هر چی که تو بخوای. فقط منو نکش!»
لیث شمشیر را در سرش فرو بردهالهای و با استفاده از جادوی تاریکی، آخرینشمشیرِ جرقهٔ نیروی زندگیاش را هم از بین برد.
باورم نمیشه اینقدر رو داشت که ازمیورش بخواد از جونش بگذرم. برده دیگه چههالهای کوفتیه، به محض اینکه جون میگرفت منو میکشت.
لیث با اینبهسوی فکر، جسد رابدنش در بعد جیبی گذاشت.
سولوس از راهِکورکورانهشان پیوندِ ذهنی پرسید: «میخوایداده با جسدش چیکار کنی؟»
«بهعنوانِ موادِ اولیه ازش استفادهمیشد کنم، بفروشمش، یا بهعنوانِ یه نامردهٔکریستالهای برتر برش گردونم. هنوز تصمیم نگرفتم.»
پروفسور فارگ از همان ابتدا شاهدِ تمامِیورش مبارزه بود. چارهاندیشیهای هر دو طرف بارهاهالهای او را مات و مبهوت کرده بود.
خدایانِ من، حتی با اینهمه تجهیزاتم هم نمیدونم میتونستم بدونِ نیروی کمکی هیچکدومشونتار رو شکست بدم یا نه. مادر زاد و ولد مکار بود و اونکوچکی چهار پرایتورین هم نقاطِ کورش رو پوشش میدادن و هیچ راهِ نفوذی باقی نمیذاشتن.
شمشیرزنیِ لیث در بهترین حالت آماتوریه، اما یه فرصتطلبِ بیرحم و نقشهکشه.نابود کاملاً مشخصه که تو استفاده از جادوی راستین تجربهٔ زیادی داره، اونآمیخته حقهای که با ابرِ طوفانزا زد چیزی نیست که بشه فیالبداهه اجراش کرد.
بازم بانو تایریس حق داشت. لیث از لوتیا انسان نیست. بایدکریستالهای این مبارزه رو بهش نشون بدم، مخصوصاً اونجایی که دستش دوبارهترقوتروق به تنش وصل شد. وجودِ این پسر اصلاً تو کَتَم نمیره.
لیث دوباره از نشاطبخشی استفاده کرد و هر از گاهی اطرافشباعث را میپایید. معدود کلاکرهایی که زنده مانده بودند همگی جوجه بودندحرامزاده و با مرگِ ملکهشان، ارادهٔ جنگیدن را از دست داده بودند.
اجسادِ پرایتورینها را هم جمع کرد، به این امید که هنوز بهعنوانِهالهای غنیمت یا موادِ اولیه ارزشی داشته باشند. سپس به سمتِ گودال برگشت. شعلههایگردابِ آتش همهچیز را از بین برده و تنها خاکستر بر جای گذاشته بودند.
لیث آدمِ معتقدی نبود، اما در سکوت برای دوستِ ازدسترفتهاش دعاطوفان کرد. نه میتوانست انتقامِ مرگِ محافظ را بگیرد و نه میتوانستبدنش او را به زندگی برگرداند. حسِ درماندگی بهشدت روی دلش سنگینی میکرد.
«خداحافظ، رفیقِ قدیمی. ممنون به خاطرِ تمامِ کارایی کهنظر برام کردی و تمامِ چیزایی که بهم یاد دادی.کردند قول میدم مثلِ خانوادهٔ خودم از خانوادهت مراقبت کنم.»
«خب، خب، خب. ببین کی اینجاست. باید بهِم بربخوره.هوا از چندتا منبعِ موثق شنیدم که برای محافظ کلیکریستالهای اشک ریختی، اما برای من دریغ از یه قطره.»
لیث برگشت وبهسوی با لبخندی گرمبدنش به کالّا خوشامد گفت.