چپتر 758: فصل 758
0تیستا شانه بالا انداخت: «و قیافهٔ شوکهات را نبینم؟ عمراً. تازه، چه انتظاری داشتی؟ تو و کامیلا تقریباًبالاخره یک سال است که با هم هستید، مدتی است با هم زندگی میکنید و بعد از کمک به زینیا،گریفون او را برای بهبودی به اینجا فرستادی. اگر منظورت این نبود، قطعاً پیامهای ضدونقیضی به مامان و بابا دادی.»
«من—» لیث خواست به او تشر بزند، اما بهجای خودش، از زاویهٔ دیدِ آنهااینه به ماجرا نگاه کرد. از وقتی به سنِ بلوغ رسیده بود، با روابط دقیقاًاونجا همانطوری برخورد میکرد که در زمین میکرد، با این تفاوت که موگار زمین نبود.
سولوس فکر کرد: «ولی خیلی هم فرق نداره. منظورم اینه که، با هم زندگی کردن، معرفیباعث کردنِ همدیگه به خانوادههاتون و اونطوری کمک کردن به زینیا، حتی تو زمین هم مسئلهٔ مهمیرونهای به حساب میاومد. تنها فرقش اینه که اونجا هیچکس ازت انتظار نداره قبل از بیستسالگی ازدواج کنی.»
لیث گفت: «لعنت، حق با توست.وقت انگار من و کامی باید هرچهارناس زودتر این بحث را پیش بکشیم.»
شام خوشمزه بود و شبِ دلانگیزیخوش سپری شد. هم بزرگترها و هم بچههاگرفته بهشان خوش گذشت، فقط با یک استثنا.
لیث بیشترِ وقت حالش گرفته بود. با اینکه پس از بازگشت به عمارتِ ارناس بالاخرهکردن توانست وقتِ خوبی را با دوستدخترش بگذراند، اما این فکر که شاید این آخرین شبیازت باشد که با کامیلا سپری میکند، تقریباً باعث شد نتواند از این لحظات لذت ببرد.
تقریباً.
شهرِ اوکرا، پادشاهیِ گریفون
با اینکه دیروقت بود، راگو همچنان در آزمایشگاهِ آرایهگریاش مشغولِخیلی کار بود. او رونهای پروژهٔ اخیرش را جابهجا میکرد تااونطوری تقارنی را بیابد که بیشترین بازدهِ مانا را به همراه داشت.
برخلافِ جادوگرانِ بدلی، بیدارشدگان با تغییرِ ساختارِ طلسمهایشان میتوانستند ویژگیهای یک آرایهآخرین را تغییر دهند. آنها میتوانستند زمانِ اجرای یک آرایهٔ جادویی را کوتاهتر کنند،دیروقت اثرش را تقویت کنند و محدودهٔ اثرش را گسترش دهند یا کوچک کنند.
همهچیز به چیدمانِ درستِ گرههای انرژی و کلماتِ قدرت بستگی داشت. جادویارناس راستین شبیهِ تبدیلِ نخهای ساده به پارچه بود. تعداد و جایگاهِ کوکهایباعث جادویی میتوانست یک پتوی ساده یا یک پردهٔ نقشدارِ پیچیده به وجود آورد.
به همین دلیل بود کهبهشان جادوگرانِ راستین در جامعهٔ بیدارشدگانبیشترِ به طلسمباف نیز معروف بودند.
جادوگرانِ پیر و قدرتمندی مثل راگو میتوانستند طلسمهای ناقص را یکپارچه نگه دارند و الگوهایشانکردن را به دلخواه تغییر دهند. این کار به او اجازه میداد با چنان سهولتی به آرایههاییانتظار با قدرتِ عظیم دست یابد که جادوگرانِ بدلی فقط میتوانستند خوابش را ببینند. دستکم تا الان.
بیآنکه کسی بداند، یوریال هم همینتوانست کار را کرده بود تا هگزاگرامِآخرین سیلوروینگ را به آرایهای کاربردیتر تبدیل کند.
تمرکزِ راگو آنقدر بالا بود که حتی وقتی آتونگ با خشم واردِارناس آزمایشگاهش شد، بیدارشدهٔ پیر توانست نهتنها طلسمِ اولیهاش را فعال نگه دارد،باعث بلکه در حینِ صحبت با شاگردِ پیشینش، به آزمایش روی آن ادامه دهد.
راگو در حالی که جای دو رون را عوضاستثنا میکرد و جریانِ مانای آرایهٔ موقت را بهبود میبخشید،بالاخره بهنشانهٔ تأیید سر تکان داد و گفت: «زندهای. خوب است.»
آتونگ غرید:برخورد «این تأیید بودتفاوت یا فقط تعجب؟»
«تأیید. از همان لحظهایارناس که راه افتادی، میدانستمخوبی در مأموریتت شکست میخوری.»
آتونگ نفسهای عمیقی کشید تا خودش را آرام کند وبازگشت گفت: «برایم تله گذاشته بودی؟ میخواستی مرا به کشتن بدهی؟»آخرین میدانست که حریفِ استادِ پیرش نمیشود. دستکم نه داخلِ خانهٔ راگو.
با این حال، در آن حالتِخوش خشم، مقاومت در برابرِ وسوسهٔ شکستنِ آنگرفته گردنِ پیر و لاغر کارِ سختی بود.
راگو با لحنی عادی، انگار که دارد دربارهٔ آبوهوا حرف میزند، گفت:نداره «دخترِ احمق، نه. اگر میخواستم بکشمت، خودم این کار را میکردم.» هیچحساب تکبر یا خشمی در صدایش نبود و همین، حرفهایش را ترسناکتر میکرد.
آتونگ از تجربه میدانست که تهدیدهای واقعی کارِ آدمهایی نیست که فریاد میکشند یا سلاحمیکند در هوا تکان میدهند؛ اینها فقط بهانهگیریِ بچههایی بود که زیادی بزرگ شده بودند. آدمهایمشغولِ واقعاً خطرناک آرام حرف میزدند و همان بیتفاوتیِ سردی را در چشمانشان داشتند که راگو داشت.
راگو توضیح داد: «چیزی که از تو خواستم، مثلِ هر چیزِ دیگری ازبالاخره وقتی که تو را به خانهام آوردم، یک آزمون بود. آزمونی که درلحظات آن شکست خوردی، اما دستکم نه بهطورِ کامل. یعنی هنوز امیدی برایت هست.»
آتونگ که انزجارش فقط با انزجارِ استادش برابری میکرد، گفت: «آزمونِ غیرممکنی بود!گرفته من حتی با چند نفر از دوستانم مشورت کردم و همه موافق بودند کهباشد هیچ شانسی برای موفقیت وجود ندارد. یا انتظار داشتید آن کوتوله را اغوا کنم؟»
«اگر این کار را میکردی، چیزی بیشتر از احترامِ من را از دستمنظورم میدادی. از شورا بیرونت میکردم. من یک زنِ باهوش و قدرتمند تربیت کردم،تنها نه یک فاحشه. در موردِ دوستانت هم، همیشه به تو گفتهام که احمقاند.
«در موردِ مأموریت هم،ارناس من هرگز آزمونی غیرممکن بهدوستدخترش تو نمیدهم. پروندهاش را خواندی؟»
آتونگ سر تکان داد.
«پس باید بدانی که کالّا، آنخوش وایت، وقتی با دربارِ سپیده مذاکرهحالش میکرد، از ما درخواستِ میانجیگری کرد.»
آتونگ که دلش میخواست به خاطرِموگار فکر نکردن به این موضوع به خودشمنظورم سیلی بزند، گفت: «منظورتان این است که...»
«بله. از آنجا که از تو خواستم از طرفِ شورا اقدامشاید کنی، میتوانستی از او کمک بخواهی تا ضمانتت را بکند. ایناوکرا ورهن فردی خطرناک است که مشکلِ بیاعتمادی و میل به خشونت دارد.
«تلاش برای حرف زدن با او، شبیهِحالش این بود که خودت را غرق درتوانست خون کنی و در لانهٔ شیر بپری.»
«پس چرا جلوم رابچهها نگرفتید؟ چرا این چیزهافقط را زودتر به من نگفتید؟»
راگو در حالی که رونِ دیگری سرِ جایش مینشست و آرایهاش را یک قدم به تکمیل شدن نزدیکترهمدیگه میکرد، سر تکان داد: «این هم آزمونِ دیگری بود. برای هر دوی شما. اگر درگیر میشدید و اوگفت را میکشتی، یعنی ارزشِ وقتِ مرا نداشت. اگر تو میمردی، یعنی او فردی دیوانه بود و تو یک شکستخورده.»
«حالا بگو چه اتفاقی افتاد.»
آتونگ فقط حقیقت رااستثنا به او گفت وگرفته استادش را تحتتأثیر قرار داد.
راگو پرسید: «پس او ابزارهای نهانسازیخوش پوشیده بود که نمیگذاشت قدرتِ فیزیکیحالش و جادوییاش را تشخیص بدهی، درست است؟»
«بله، اما وقتی هر دو با تمامِ توان جنگیدیم، مانایی که از چشمانش بیرون میزد آبیمعرفی بود، پس احتمالاً هستهٔ آبی دارد. همچنین، قدرتِ فیزیکیاش اصلاً منطقی نیست. وقتی گردنم را گرفت،قبل مثلِ گیره بود. حتی با استفاده از هر دو دستم هم نتوانستم خودم را رها کنم.»
راگو با شنیدنِ این حرفِ سادهلوحانه سرش را کجدوستدخترش کرد و گفت: «او یک مرد است. اگر هرلحظات دو یک هسته داشته باشید، طبیعتاً او قویتر است.»
«نه، من اغلب با زارتان مبارزهٔ تمرینی میکنم و با اینکه اوارناس حتی از ورهن هم درشتتر است، اینقدر قوی نیست. من این نوع فشارنتواند را فقط وقتی حس کردم که با جانورانِ امپراطور جنگیدم، یا با شما.»
راگو آن رابزرگترها به خاطر سپردخوش و گفت: «جالب است.»
«کجایش جالب است. او آرایهٔتفاوت سیلوروینگ را هم در کمترخیلی از ۳۰ ثانیه فعال کرد!»
راگو سر تکان داد: «غیرممکن است. او یک درمانگر و یکشاید جادوآهنگر است. انجامِ چنین کاری به سطحِ تخصصِ من نیاز دارد.»اوکرا او دستش را تکان داد و اتاق را با آرایهٔ طلایی پوشاند.
«مسئله فراتر از اینهاست! او حتی ده تا از بهترینبازگشت طلسمهایم را بدونِ اینکه خم به ابرو بیاورد خنثی کرد.آخرین چه نهانساز داشت چه نه، سطحِ مانایش هیچ تغییری نکرد.»
راگو از تهِ دل خندید: «خب، این همهچیز را توضیح میدهد، بچهٔ نادان. هرچه یکبازگشت اتفاق غیرعادیتر باشد، پیدا کردنِ توضیح برایش سادهتر است. لیث ورهن مشخصاً حرامزادهٔ مکاری استنتواند که احتمالاً حتی برای وقتی که کسی دستمالتوالتش را هم دستکاری کند، نقشهٔ احتیاطی دارد.»
«منظورتان چیست؟»
«او کمک داشت، دخترِ نادان. این همهچیز را توضیح میدهد.بگذراند اینکه چطور آرایه به آن سرعت اجرا شد، چطور بهببرد آن راحتی طلسمهایت را دفع کرد، و چرا تو حریفش نبودی.»