چپتر 443: بدون عنوان
0خدمتکارِ خانه خودش را هسی از نامار معرفی کرد. زنی نسبتاًبرنمیآمد چاق در اواسطِ چهلسالگی بود، با موهای قهوهای و چشمانی بهبرمیگردن همان رنگ. یونیفرمِ خدمتکاریاش او را از گردن تا نوکِ پا میپوشاند.
از یک لباسِ سیاه باکاری دامنی پرچین و یک پیشبندِنمیشید سفیدِ بلند تشکیل شده بود.
«من خدمتکارِ شخصیِ بانو لانزا هستم، وظیفهمه که بهشون خدمتمتوجه کنم و همراهشون باشم.» هسی صدای زیری داشت که ترسچشمانِ باعث میشد با وجودِ سنش تقریباً بچهگانه به نظر برسد.
«بانوی من و پدرشون چند بار با هم دعوا کردن،این چون ایشون ماهها قبل از اینکه انجمن مسئولیتِ این مشکلدوریان رو به عهده بگیره، آمارِ افرادِ گمشده رو جعل کرده بودن.»
دوریان در فکر فرو رفت و گفت: «این توضیح میده که چرا مامتوجه جدیتِ وضعیت رو دستکم گرفتیم تا اینکه خیلی دیر شد. این اطلاعات ممکنه بعداًلرزید برای متهم کردنش به ما کمک کنه، اما الان اولویتهای دیگهای داریم. واقعاً متأسفم.»
چشمانش صادق بود و اینکاری حرفها را از تهِ دلنمیشید میگفت، اما کاری از دستش برنمیآمد.
«نه، شما متوجه نمیشید. مشکل فقط این نیست که مردممتوجه ناپدید میشن، بلکه بعضیهاشون برمیگردن.» چشمانِ هسی از ترس گشادچشمانِ شد و صدایش تا جایی لرزید که به لکنت افتاد.
«یکی از همسایههام، آقای روزا، یک ماه پیش گم شد. یک هفته بعد برگشت و گفتگمشده که اوتره رو برای کاری که براش استخدام شده بود ترک کرده. با این حال همون لباسهاییدیر رو پوشیده بود که باهاشون ناپدید شده بود و به همون اندازهٔ روزی که رفت بیپول بود.»
جیرنی با لحنی مهربان گفت:صادق «متأسفم، اما متوجه نمیشم همسایهٔ شمابرنمیآمد چه ربطی به تحقیقاتِ ما داره.»
لکنتِ هسی حتی بدتر شد: «میدونم این حرف دیوانهوار به نظر میرسه، اما ازناپدید وقتی که مردم شروع به ناپدید شدن کردن، همه تو محلهٔ من میترسن آخرِآقای شب از خونههاشون بیرون برن. آدمهای عجیبی با چشمهای آبیِ درخشان تو خیابونها پرسه میزنن.»
«یک بار، از پنجره به بیرون نگاه کردم وشما دیدم چند نفر از اونا دارن به سمتِ معبدِ قدیمیبرمیگردن میرن. میتونم قسم بخورم که آقای روزا هم بینشون بود.»
جیرنی فقط برای رعایتِ ادب از تمامِ حرفهای هسی یادداشت برداشت وعهده به او اطمینان داد که به این موضوع رسیدگی خواهند کرد. خدمتکارِگفت خانه تعظیمِ عمیقی کرد و با عجله رفت تا به مینا برسد.
وقتی عمارتِ لانزا را ترکصادق کردند، جیرنی از دوریان پرسید:دستش «قبلاً این مزخرفات رو شنیده بودید؟»
دوریان سر تکان داد: «بارها.»
«این به یه افسانهٔ قدیمی دربارهٔ یه نکرومنسر مربوط میشه که بازگشتگانش رونیست میفرستاد تا مردم رو برای آزمایشهاش دستگیر کنن. هروقت خشکسالی، برداشتِ بد یا حتییکی یه زمستانِ سخت پیش میاد، مردمِ اوتره ادعا میکنن که موجوداتِ چشمآبی مقصرن. من...»
ناگهان آویزهای ارتباطیشان همزمان تماسی دریافتقبل کردند. به گفتهٔ منشیِ دوریان، مشکلیعهده در آزمایشگاهِ زیرزمینی پیش آمده بود.
برخلافِ تریوس، آن موجود برای حمله کردن منتظر نماند تا کاملاً شکل بگیرد. بهمحضِ اینکهمیشن طعنهاش تمام شد، با خندهای دیوانهوار به سمتِ لیث پرید. در آن لحظه موجودی انساننمایماه بدونِ پوست بود، با حدودِ ۲ متر قد، دو سر، چهار بازو و دو پا.
گوشت و عضلاتش عریان بودند و خودشان را طوری بازآرایی میکردند که با بدنِ جدیدناپدید تناسب داشته باشند. رگهایی به ضخامتِ یک انگشت از قلبهای دوقلوی بیرونزدهاش به شش اندامشروزا کشیده شده بودند. با وجودِ حملهٔ جنونآمیزی که موجود انجام میداد، رگها با ریتمی ثابت میتپیدند.
جفتِ اولِ بازوهایش شبیهِ انسان بود،قبل در حالی که جفتِ دوم با بخشیبگیره از پاهای نگهبانِ دوم ترکیب شده بود.
نتیجهٔ آن یک جفت بازوی بدشکل بود که از شانههای موجود بیرونشما زده بود و به دستهایی به بزرگیِ میزهای قهوهخوری ختم میشد. هرگشاد دست فقط سه انگشت داشت که شبیهِ چنگالهای یک پرندهٔ شکاریِ غولپیکر بود.
به لطفِ بینش حیات، لیث میدید که درستشما مانندِ یک جادوگر ساختهشده، موجود اکنون گردابی ایجاد میکردبعضیهاشون تا تمامِ انرژیِ جهان را از محیطِ اطرافش بمکد.
احمق! در دل پوزخند زد وکاری ستونی سنگی از زمین پدید آورد کهنیست در همان هوا به موجود برخورد کرد.
گرداب میتونه بهت مانای بینهایت بده، ولیاینکه مال منم جذب میکنه. فقط یه طلسمآمارِ کافیه تا با مسموم کردن هستهت بکشمت!
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «نه، راستش نه. همون لحظهای کهشما طلسمت رو اجرا کردی، گرداب ناپدید شد. هر کی داره اون موجود روصدایش کنترل میکنه، میتونه هر وقت دلش خواست گرداب رو روشن و خاموش کنه.»
موجود با بازوهای بدشکلش ستون را ازبرنمیآمد زمین کند و مثلِ گرزی از آنناپدید استفاده کرد تا لیث را لِه کند.
لیث در حالی که با یک غلت جاخالی میداد، فریاد زد: «تیستا، به خودت بیا!»ناپدید ستون پایین آمد و میزِ پر از تجهیزاتِ گرانقیمتی را که تا یک دقیقه پیش ازماه آنها استفاده میکردند، خُرد کرد. تکههای چوب، شیشه و سنگ در سراسرِ اتاق به پرواز درآمد.
اگر زرههای افسونشدهشان نبود، به لطفِ فیزیکِ ارتقایافتهاش فقط لیث از اینعهده بارانِ پرتابههای مرگبار جان به در میبرد. تیستا فقط سوزشی روی پوستشگفت حس کرد، اما همین کافی بود تا خونسردیاش را دوباره به دست آورد.
سعی کرد حرف بزند:چشمانش «صبر کن، من...» امامیگفت لیث میانِ حرفش پرید.
«مراقب باش! چشما رومیگفت یادت نره و حواستشما به وِرد خوندنش باشه!»
تیستا بهصادق شانسِ بدشتهِ لعنت فرستاد.
چرا اولیندعوا هیولای من بایدایشون اینقدر سخت باشه؟
باید همیشه وانمود کنم دارم وِرد میخونم وایشون از نشونههای دست استفاده کنم، چون حتی اگهعهده بکشیمش، خیمهشبباز زنده میمونه. نمیتونم پوششمون رو لو بدم.
موجود آنچه را از ستون باقی مانده بود به دو نیم کرد؛ اتاق برای چنین سلاحِیکی غولآسایی بیش از حد کوچک بود. یک طلسمِ سادهٔ زمین سنگها را به گرز تبدیل کردپوشیده و موجود آنها را با چنان سطحی از استادی چرخاند که لرزه بر اندامِ لیث انداخت.
یک دهان بیوقفه میخندید و دهانِ دیگرچشمانش داشت وِردِ طلسمی را میخواند، و همزمانبرنمیآمد بازوهای انسانمانند نشانههای دست را اجرا میکردند.
لیث در حالی که با یک دست نگهبانِاینکه دروازه را در دست داشت و با دستِ دیگرگمشده نشانههای دست را اجرا میکرد، با خود فکر کرد:
تنها نکتهٔ مثبتِ اینایشون کابوس اینه که حداقلانجمن با یه بیدارشده نمیجنگیم!
سرِ اول از روی تعجب خندهاشحرفها را متوقف کرد و گفت: «یهشما شوالیهٔ جادو؟ این تو پروندهت نبود!»
لیث زحمتِ جواب دادن به خود نداد و در عوض بهفقط جلو یورش برد. طلسمِ ردهٔ ۴ شوالیهٔ جادو، یعنی گاردِ کامل،جایی بدنش را با هالهای آبی و کرویشکل به شعاعِ ۱٫۶۵ متر پوشاند.
به لطفِ گاردِ کامل، هیچ نقطهٔ کوری نداشت. هرشما چیزی که واردِ کره میشد ردیابی میشد و به لیثبرمیگردن اجازه میداد بدونِ نگاه کردن ضربه بزند و جاخالی بدهد.
من نمیتونم از جادوی همجوشی استفاده کنم، در حالی که آقایمشکل نجار با این چهارتا دستش هیچ مشکلی برای اجرای طلسم و جنگیدنِرفت همزمان نداره. به هر مزیتی که بتونم به دست بیارم نیاز دارم.
با وجودِ وخامتِ اوضاع، اسمیصادق که لیث برای موجود انتخاب کردهبرنمیآمد بود باعث شد سولوس ریز بخندد.
سولوس در حالی که از تمامِ حواسش استفادهشما میکرد تا راهی برای کشتنِ سریعِ نجار پیدابلکه کند، گفت: «تو دیوونهای. اینو میدونی، مگه نه؟»
لیث در حالی که سپرِ برجیشکلی از یخ و زمین پدید میآورد تا طلسمِ صاعقهٔ ردهٔ ۴بلکه دشمن را دفع کند، جواب داد: «اگه عاقلتر از این بودم، سالها پیش مرده بودم.» طلسمهای شوالیهٔبعد جادو فقط به یک دست نیاز داشتند و در مقایسه با سایرِ تخصصها زمانِ اجرای کوتاهی داشتند.
نقطهضعفِ اصلیشان محدودهٔ اثرِ بسیارماهها کوتاه بود، اما در چنیناین فضای بستهای این موضوع اهمیتی نداشت.
لیث بارها و بارها با فلوریا تمرین کرده بود و طلسمهای پایهٔ تخصصش رانمیشید مثلِ کفِ دستش میشناخت. بازوی چپِ نجار سعی کرد جلوی پیشرویاش را بگیرد، امالکنت لیث فقط به یک فکر نیاز داشت تا سپرِ برجیشکل را برای رهگیریِ حمله بفرستد.
بازوی راست گرزش را با سرعتی غیرانسانی چرخاند و بازوی چپ سپر رامردم مثلِ یک مگس پس زد و آن را به سنگریزههای یخزده خُرد کرد.یکی لیث توانست با فاصلهای مویی جاخالی بدهد، اما خیلی زود مجبور به دفاع شد.
نجار در حالی که با قدرت و تکنیکِ فیزیکیِ برترشمتوجه لیث را به گوشهای میراند، پیروزمندانه غرش کرد. موجود بهچشمانِ محضِ اینکه طلسمِ بعدیاش آماده میشد، کارِ او را تمام میکرد.