چپتر 365: فصل 365
0اگه به بیدارشده حقیقت رو بگم، اینکه اربابجانش فقط یه آدمه، هیچ دلیلی نداره که از جونمحال بگذره. باید با بلوف زدن خودم رو نجات بدم.
موجود باوارپ خود چنینحرفش فکر کرد.
«ارباب یه نامردهٔ قدرتمنده. اونا حتی همینجانش الانم دارن ما رو تماشا میکنن! منونیست بکش تا لژیونهاشون رو برای انتقامِ مرگم بفرستن.»
لیث پرسید: «سولوس؟»
سولوس پس از یک اسکنِ عمیق با تمامِ حواسشمنطقه پاسخ داد: «هیچی.» حتی تکتکِ عناصرِ سازندهٔ انرژیِ جهانمیان را هم تحلیل کرد که سردردِ وحشتناکی به جانش انداخت.
«هیچ ردی از طلسمها یا حتی ناهنجاریهای دیگه تو منطقهابزارهایی نیست. با این حال میتونم هالهای از چند نفر روسالم ببینم که دارن میان. بقیه رو نمیشناسم، اما یکیشون تپره.»
لیث کرم را با شمشیرِ نگهبانِوحشتناکی دروازه شکافت و آنقدر جادوی تاریکی درونشمنطقه هدایت کرد تا به غبار تبدیل شود.
سولوس پرسید:بررسیِ «چرا کشتیش؟ هنوزدورِ میتونست حرف بزنه.»
«فقط دروغهای بیشتریجانش به خوردمون میدادطلسمها و دیگه وقت نداریم.»
یک دقیقه بعد، گروهبان و چند جادوگر رسیدند و برایابزارهایی بررسیِ آثارِ نبرد، دورِ منطقه چرخیدند. لیث پیش از پیوستنسالم به آنها، برای اطمینان سولوس را به زیرِ تختش وارپ کرد.
نمیدانست حرفش را باور میکنند یا نه،جانش و خبر نداشت ارتش چه ابزارهایی برای گشتنِاین او و یافتنِ آیتمهای بُعدی در اختیار دارد.
همگی از دیدنِ لیثِ سالم و دستنخورده جا خوردند واطمینان وقتی گزارش داد که کریستال ناپدید شده، نگرانیشان جای خودارتش را به شک داد. لیث بیشترِ حقیقت را به آنها گفت.
فقط زخمهایش را — که سولوس پیش از رفتن روی یونیفرم شبیهسازیحال کرده بود — ناچیز جلوه داد و توضیح داد که چطور پسکرم از شکستِ شمن، کرم کریستال را بلعیده و زیرِ زمین ناپدید شده است.
جادوگرِ مسنی با صداییحرفش سرد و بیروح پرسید:نداشت «مدرکی هم برای ادعاتون دارید؟»
لیث سنگِ سیاهی به دستشان داد که جادوگران را مات وناهنجاریهای مبهوت کرد و گفت: «فقط چند تکه از زرهش رو دارم.میان وقتی سعی کردم با رگباری از طلسمها متوقفش کنم، از تنش افتادن.»
یکی از آنها با هیجان گفت: «این دارونه! یهآنها مادهٔ کمیابه که میتونه بیشترِ آرایههای تشخیص رو خنثیخبر کنه و در برابرِ جادو مقاومه. چقدر ازش پیدا کردید؟»
«زیاد نیست. فقط همین تکههایی که تو انگشترمه.» بقیهاشمنطقه داخلِ بُعدِ جیبی بود، اما از روی چهرههای خندانشانمیان پیدا بود که همین مقدار هم غنیمتِ بزرگی است.
لیث دروارپ دل بهحرفش خودش لعنت فرستاد.
لعنتی! باید بیشتر پیشِ خودم نگهابزارهایی میداشتم. تنها نقطهٔ روشنش اینه کهدارد الان راحتتر حرفم رو باور میکنن.
جادوگرِ مسن انگشترِزیرِ لیث را گرفت وحرفش به چشمانش خیره ماند.
«مردِ جوان، این انگشتر مالِ ارتشه. میتونیم نشانِ مالکیتت رو بشکنیم و هر وقتنداشت بخوایم محتویاتش رو بررسی کنیم. میدونی که هم کریستال و هم دارونی که پیداخوردند کردی، متعلق به پادشاهیه؟ میدونی که تو بهعنوانِ یه کادت، یکی از خدمتگزارانِ پادشاهی هستی؟»
لیث سر تکان داد.
«اگه بفهمیم آیتمهای مسروقه پیشت نگهابزارهایی داشتی، به جرمِ خیانت محاکمه میشی.دارد مطمئنی نمیخوای داستانت رو عوض کنی؟»
لیث دوباره سر تکان داد.
تپر اعتراض کرد: «این مسخرهست! اون جونش رو برای یگان به خطرمیکنند انداخت. بدونِ اون، من و کادتهام الان مرده بودیم. پادشاهی سربازای خوبش،دیدنِ کریستال و دارون رو از دست میداد. چطور میتونید به حرفش شک کنید؟»
جادوگرِ مسن آهی کشید.
فرمانده بریون حق داشت. گروهبانارتش یه احمقِ سادهلوحه و بهبُعدی این کادت هم نمیشه اعتماد کرد.
جادوگرِ مسن جواب داد: «طمع چشمِ بهترین آدمها رو هم کور میکنه. مخصوصاً جادوگرا رو.»یافتنِ سپس طلسمِ تشخیصی اجرا کرد تا داخلِ بدنِ لیث را بررسی کند؛ با دقتِ ویژهشده روی دهان، معده و مقعدش. اینها جاهایی بودند که دزدها آیتمهای بُعدیشان را مخفی میکردند.
پس از آن، وِردِ کوتاهی خواند که ارتباطِ لیث را با انگشترِمیکنند بُعدی قطع کرد و محتویاتش را بررسی کرد. همانطور که کادت گفتهدیدنِ بود، فقط جسدِ چند اورک و چند تکه دارون در آن بود.
گروهبان تپر با نگاهی آتشین بهسردردِ جادوگرِ ارشد خیره شد، در حالیناهنجاریهای که گونههای جادوگر از خجالت سرخ میشد.
«متأسفم که به حرفتنداشت شک کردم، کادت لیث،یافتنِ اما باید مطمئن میشدم.»
لیث پاسخ داد: «مشکلی نیست.»
باز هم پارانویای منآنها بهترین بازیکنِ میدون شد. درنمیدانست دل با آسودگی آه کشید.
پس از بازگشت به اردوگاه، لیث را برهنه کردند و دوباره باناهنجاریهای طلسمِ تشخیصی گشتند. فقط بعد از یک ساعت بازجویی بالاخره رهایش کردند. هرگزنمیشناسم حرفهایش با هم تناقض نداشت، چون بیشترِ چیزهایی که گفته بود راست بود.
وقتی به سربازخانه برگشت، بقیهٔ کادتهاابزارهایی پیش از اینکه دستشان را درازدارد کنند، به او سلامِ نظامی دادند.
چرا آدما فقط وقتی یهوارپ عالمه آدمبد میکُشم ازم خوششونخبر میاد؟ لیث با خود فکر کرد.
سولوس پس از پیوستنِ دوباره به او،تختش با طعنه پاسخ داد: «چون فقط هموننداشت موقعست که به نظر میرسه بهشون اهمیت میدی.»
«چطور اونهمه اورک رو کُشتی؟»
«چطور شمن رو شکست دادی؟»
اینها فقط چند مورد از سؤالاتی بود که در بقیهٔ روز،نداشت با پخش شدنِ داستانِ نبردش در میانِ همه، باید بارها و بارهاسالم به آنها پاسخ میداد. از روزِ بعد، زندگیاش به حالتِ عادی برگشت.
تا پایانِ دورهٔ آموزشی، توانستاطمینان بدونِ ایجادِ هیچ کینهٔ دیگری،حرفش از همردههایش بهتر عمل کند.
جادوگر بودنش یک راز بود، پس طبیعتاً خیلی زود همه ازطلسمها آن باخبر شدند. این موضوع او را بسیار محبوب کرد، بهویژهببینم در میانِ کادتهای زن، اما نه به دلیلی که خودش امید داشت.
بزرگترین عاملِ بازدارندهٔ روابط در دورهٔ آموزشی، بارداری و کمبودِ معجونهای ضدبارداریدارد بود. یک جادوگر راهحلِ بدیهیِ این مشکل به شمار میرفت. در پایانِ هرجای روز، لیث با صفی از آدمها روبهرو میشد که از او کمک میخواستند.
حس میکنم یه دستگاهِ کاندومم. همهش کار، بدونِ هیچ لذتی.خبر بارها این فکر از سرش گذشت، با این حال هرگز دستدیدنِ رد به سینهٔ کسی نزد. بهای ناچیزی برای محبوبیتِ همگانی بود.
پیش از مراسمِ فارغالتحصیلی، هر کادت دو روز مرخصی گرفتحرفش تا پیش از اعزام بر اساسِ مسیرِ شغلیِ انتخابیاش —بُعدی البته اگر انتخابی در کار بود — با خانوادهاش دیدار کند.
وقتی لیث به خانه برگشت، خانوادهاش طوری از او استقبال کردند که انگار بهجایمنطقه اردوگاه از جنگ برگشته است. عادت نداشتند او را برای چنین مدتِ طولانیای نبینند.تپره لیث تمامِ روزها و عصرها را با خانوادهاش گذراند، بهخصوص با برادرِ کوچکش و خواهرزادهاش.
در آن شش ماه آنها خیلی بزرگ شده بودند و حس میکرددارد چیزهای زیادی را از دست داده است. شبها روی یک کریستالِ مانانگرانیشان کار میکرد و دارونی را که بهتازگی به دست آورده بود، مطالعه میکرد.
درست همونطور که انرژیِ تاریکی آنتروپی و ویرانیه، جادوی نور زندگی و نظمه. اجازه میدهیافتنِ حتی به چیزای بیشکل هم شکل بدی. لیث در حالی که برای بچهها قصه میگفتشده و هولوگرامهای کوچکی از هیولاهایی که با آنها روبهرو شده بود میساخت، با خود فکر کرد.
گاهی حتی برخی از فیلمهای انیمیشنی را که هنوز از زمین به یاد داشت، برای خانوادهاشابزارهایی پخش میکرد. صداها را با جادوی هوا میساخت. هولوگرامها همگی در طیفهای خاکستری بودند و هیچناپدید پسزمینهای وجود نداشت، با این حال هربار که مهمان داشتند، همیشه از او میخواستند دوباره اجرایش کند.