چپتر 454: چپتر 454
0اندامهای اثیری چهار نجارِ مختلف را شکافتند، آنها را از کار انداختند وکردن استراتژیِ خیمهشبباز را به هم ریختند. سربازها که حالا خطِ آتششان باز بود، طلسمهایشانمیکنیم را روی ده موجودِ افتاده متمرکز کردند و هشتتایشان را در یک چشمبههمزدن کشتند.
حالا که سربازها از نظر تعدادوقت و قدرت بر موجودات برتری داشتند، بهراحتیاینجا میتوانستند بهتنهایی از پسِ نجارهای باقیمانده برآیند.
لیث پیش از آنکه دربارهٔ بهترین اقدامِ ممکن تصمیم بگیرد، بینشِ حیاتبدنهاشون را فعال کرد تا ببیند داخلِ دفترِ مارکی چه خبر است. نیروهای زندگیِگوشیِ مانوهار و مینا هنوز فعال بود و این باعث شد نفسِ راحتی بکشد.
یه نجارِ هسته بنفش آخرین چیزیه که دلم میخوادتنها ببینم. برام عجیبه هر کی که اونا رو گرفته، چراوقت وقتی داشتیم با اون کیسههای گوشت سروکله میزدیم فرار نکرد.
سولوس پس از بررسیِ وضعیتکاملاً با حسِ مانا جواب داد:اشراف «من میتونم جوابِ اینو بدم.»
«دو تا نجارِ دیگه اون تو حسمیذارن میکنم و در مقایسه با اونایی که قبلاًمیکنیم باهاشون روبهرو شدیم، کاملاً تو یه سطحِ دیگهن.
اونا نه تنها به جای اشراف، جادوگرا رو جذب کردن، بلکه دارنبدنهاشون با خیالِ راحت وقت میذارن تا بدنهاشون رو به بهترین شکلِ ممکن مرتبگوشیِ کنن. با هر ثانیهای که اینجا تلف میکنیم، دارن قویتر و کارآمدتر میشن.»
جیرنی از طریقباهاشون گوشیِ ارتباطیاش پرسید: «کسیسطحِ از محدوده فرار کرده؟»
صدایی زنانه جواب داد: «منفیه.کاملاً همهٔ کسایی رو که از خونهجادوگرا بیرون اومدن دستگیر و قرنطینه کردیم.»
جیرنی به بقیهٔ اعضایخیالِ تیم گفت: «این یعنیبدنهاشون یه مشکلِ خیلی بزرگ داریم.»
«اگه کسی بود که میتونست مانوهار رو تو یه مبارزهٔ عادلانه شکست بده، تامرتب الان اتاق رو ترک کرده بود و با خاکوخون کشیدن راهش رو به بیرونکسی باز میکرد. پس یا یه گذرگاهِ مخفی به بیرون هست که ازش خبر نداریم...»
لیث حرفش را قطع کرد: «غیرممکنه.» باید عجله میکرد، وگرنهجای بر اساسِ ارزیابیِ سولوس خیلی زود نجارها آنقدر قوی میشدندمیذارن که نمیتوانست بدونِ فاش کردنِ تواناییهایش آنها را شکست دهد.
«من نه به حرفِ مارکی اعتماد داشتم و نهجای به نقشههای خونه. هم من و هم مانوهار اتاقوقت رو با جادوی زمین گشتیم. هیچ گذرگاهِ مخفیای وجود نداره.»
جیرنی که از بیقراریِ غیرعادیِ لیث جا خوردهبدنهاشون بود، سر تکان داد: «یا اینکه هنوز همونقویتر تو چپیدن و منتظرن تا بیفتیم تو تلهشون.»
«راههای زیادی به ذهنم نمیرسه که بشه یه عضوِ سپاهِ ملکه رو به این سرعت ازثانیهای پا درآورد. محتملترین فرضیهها یه خائن بینِ خودمون، یه آرایه، یا هر دوی ایناست. میتونیم با کشتنِمنفیه هر کسی که هنوز بهوشه با یه خائن مقابله کنیم، اما آرایه کلاً یه داستانِ دیگهست. لیث؟»
لیث به سمتِ دفتر رفت وکاملاً در همان حال که وِردِ طلسمِ تشخیصِجذب آرایه را میخواند، با کلافگی پوزخند زد.
«سولوس؟» او به حسِ مانایکاملاً سولوس خیلی بیشتر از یکاشراف طلسمِ آرایهگرِ ساده اعتماد داشت.
«بهجز آرایههایی که از خونه محافظت میکنن، هیچ آرایهٔ دیگهای نیست.کنن یه مانای باقیموندهٔ قوی وجود داره، اما ممکنه یا به خاطرِارتباطیاش طلسمهای مانوهار باشه یا هر چیزی که برای بیهوش کردنش استفاده شده.»
لیث گفت: «هیچی نیست. هنوزم فکر میکنم یه تلهست. شماها همینجامیذارن بمونید و برای بدترین حالت آماده بشید.» لیث معجونی چندرنگ ازمیشن یکی از جیبهایش بیرون آورد و آن را یکنفس سر کشید.
این یک معجونِ کیمیاگریِ درجهیک بود که تواناییهای فیزیکیِ مصرفکنندهاش را موقتاً تاجذب سطحِ جانورِ جادویی ارتقا میداد. لیث واقعاً به آن نیازی نداشت، اما بهاینجا او اجازه میداد بدونِ جلبِ شک و سوءظن از جادوی همجوشی استفاده کند.
درست در لحظهای که لیث میخواست دستگیرهٔ در را لمس کند، یک دستِ چنگالدارِ غولآسادارن به اندازهٔ یک میز، چوبِ سخت را تا مچ سوراخ کرد و بیرون آمد. اگر لیثجیرنی تمامِ مدت بینشِ حیات را فعال نگه نداشته بود، سینهاش هم به همین سرنوشت دچار میشد.
جاخالی دادن از حمله با جادوی همجوشی آسان بود. اما تظاهر به بیخبری از خطر،میکنیم چندان راحت نبود. در آخرین ثانیه به عقب پرید و همان موقع یک نجارِ کاملاًهمهٔ شکلگرفته با سرعت از اتاق بیرون پرید و بلافاصله نجارِ دوم هم به دنبالش آمد.
آنها با نجارهایی که لیث پیشتر با آنها روبهرو شده بودمیذارن فرق داشتند. موجوداتی انساننما بودند، با حدودِ ۲٫۵ متر قد ومیشن پوستی به رنگِ خون. روی شکم و شانهٔ چپشان دهانهای اضافهای داشتند.
برای یک ثانیه، لیث فکر کرد هالهای آبیرنگ دورِ سرشانجای دارند، اما بعد فهمید آنها مجموعهای از چشمانِ درخشاناند کهمیذارن به موجودات اجازه میدهند در هر لحظه همهجا را ببینند.
لیث با خود فکر کرد: «این بدنها غیرطبیعیان.» آنها او را به یادِ ظاهرِ انسانیِدارن گادورفِ وایورن میانداختند. «حتی اگه از دو نفر مثلِ منم بهعنوانِ مصالحِ ساختمانی استفاده میکردن،میشن نمیتونستن عضلههایی به این ضخامت و استخونهایی به این محکمی داشته باشن. این نجارها نتیجهٔ پیکرتراشیان.»
نجارِ اول کفِ دستِ چپش را باز کرد و یک گلولهٔ آتشین را از فاصلهٔ صفر رهاکارآمدتر کرد. یک بارِ دیگر، بینشِ حیات جانِ لیث را نجات داد. با اینکه هیچکدام از دهانهای موجوداومدن تکان نمیخوردند، لیث جمع شدنِ مانا را در دستش دیده بود و بر همان اساس واکنش نشان داد.
کرهٔ شعلهور به هدفِ اصلیاش نخورد و به وسطِ گروه اصابتمیذارن کرد. همراهانِ لیث فقط به این دلیل توانستند جاخالی بدهند که فاصلهٔجیرنی کافی با اجراکننده داشتند تا برای واکنش نشان دادن وقت داشته باشند.
تیستا از تلفیقِ هوا استفاده کرد تا بدونِ خراش از آن بیرون بیاید، در حالی که جیرنی باراحت وجودِ پرشِ بهموقعش، گرفتارِ حاشیههای انفجار شد. مجبور شد غلت بزند تا نیروی حرکت را دفع کند. دوریانپرسید هم همین کار را کرد، اما چون آموزشهای جیرنی را ندیده بود، موجِ انفجار او را به دیوار کوبید.
لیث دستِ راستش را دراز کرد و در حالی که تظاهر میکرد دارد از طلسمهای ذخیرهشدهخیالِ در انگشترهایش استفاده میکند، طلسمهای واقعیِ آمادهاش را رها کرد و با خود اندیشید: «لعنتی! گلولهٔطریق آتشین رو طوری هدف گرفت که اگه جاخالی میدادم، طلسم هدر نره. نباید تو یه خط وایسیم.»
رگباری از تیغههای هوا به جایی که قرار بود شریانهای اصلی باشند برخورد کرد و همزمان صاعقههاکارآمدتر سینهٔ نجار را بمباران کردند. قرار بود این حملات او را به یک جسدِ زغالشده تبدیل کنند،اومدن یا در بدترین حالت آنقدر گیجش کنند که پیکانهای طاعون در پشتِ سرشان بتوانند قدرتش را فلج کنند.
لیث حس میکرد زندگیاش دارد به نمایشنامهایدارن دربارهٔ قانونِ مورفی تبدیل میشود؛ جایی کهمرتب هر چیزی که میتوانست خراب شود، خراب میشد.
تیغهٔ هوا گوشتِ نجار را تا استخوان برید و تقریباً پاها و سرش راکردن قطع کرد. از بدشانسی، نهتنها فقط قطرهای خون از چنین زخمهای عمیقی بیرون زد، بلکهقویتر بریدگیها آنقدر تمیز بودند که احیا کردنشان برای موجود کمتر از یک چشمبرهمزدن طول کشید.
صاعقهها به هدفشان برخورد کردند و تنها نقطههایی سیاهرنگ بهعنوانِ مدرکی از وجودِکردن کوتاهمدتشان بر جای گذاشتند. اثرِ ترکیبیِ بریدگیها و صاعقهها موجود را در جایشتلف میخکوب کرد و مانع از آن شد که از پیکانهای طاعون جاخالی بدهد.
نجار از دستِ راستِ غولپیکرش استفاده کرد تا جلوی طلسمهای تاریکی راثانیهای بگیرد و آنها را مثلِ مگس پس زد. گوشتِ روی آن عضو پوسیدمحدوده و ریخت، و نشان داد که دست بیشتر از استخوان تشکیل شده است.
نجار گردابش را فعال کرد. این کار هم بهراحت موجود کمک کرد تا پیش از افتادنِ دستش با اثراتِمیکنیم پیکانهای طاعون مقابله کند و هم سولوس را متحیر گذاشت.
سولوس در حالی که موجود دستِ سالمش را تکان داد و طلسمِجادوگرا جادوگرِ جنگِ ردهٔ ۴، یعنی صاعقهٔ تعقیبکننده، را رها کرد، توضیح داد: «اینثانیهای خیلی بده! یه نجارِ کامل میتونه همزمان از هر دو هستهاش استفاده کنه.»
پنج صاعقهٔ الکتریسیته از انگشتانش بیرون آمد که هر آذرخش هم در حرکتکردن و هم در ظاهر شبیه به یک مار بود. لیث میدانست جاخالی دادنتلف از آنها بیفایده است. همانطور که از نامشان پیدا بود، طعمهشان را رها نمیکردند.
لیث در حالی که دفاعش را برپا میکردبدنهاشون و رشتههای نامرئیِ جادوی روح را برای مسمومقویتر کردنِ گرداب به سمتش میفرستاد، جواب داد: «یعنی چی؟»
«یعنی گرداب تو هستهٔ ثانویه قرار داره، پس حتی اگه با مانایبدنهاشون خودت فاسدش کنی، نجار بازم میتونه ازش استفاده کنه تا منبعِ عظیمیطریق از انرژیِ جهان رو انباشته کنه، تا وقتی که هستهٔ کمکی فرو بپاشه.»