---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 676: فصل 676 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 676: فصل 676

0

با وجودِ وحشتِ اولیه‌اش، سولوس خیلی زود خونسردی‌اش را به دست آورد‌می‌فهمیم​ و در اطرافِ کولا به جست‌وجو پرداخت تا سرنخ‌هایی دربارهٔ ماهیتِ چیزی‌گمشده​ پیدا کند که احتمالاً یک چشمهٔ مانای کامل را به‌عنوانِ منبعِ نیرو می‌طلبید.

با این حال، ماهیتِ تکراریِ ساختمان‌ها چیزی دستگیرش نکرد.‌درباره‌شون​ علاوه بر آن، در میانِ آرایه‌های داخلی و خارجی،‌انداخت​ نمی‌توانست با حواسِ جادویی‌اش به داخلِ مجتمعِ نظامی سرک بکشد.

پیامِ لیث باعث شد بفهمد زمان از‌اردو​ دستش در رفته است: «سولوس، حالت خوبه؟‌به‌طورِ​ دارم اینجا خسته می‌شم. چرا این‌قدر طولش دادی؟»

در حالی که با شتاب به سمتِ موقعیتِ لیث می‌رفت، پاسخ‌همیشه​ داد: «عالی‌ام! ببخشید نگرانت کردم، تا چند لحظهٔ دیگه اونجام.» وقتی‌جهان​ گزارشِ مفصلش با واکنشی سرد روبه‌رو شد، احساس کرد مجبور است بپرسد:

«خیلی بهتر از چیزی که انتظار داشتم با‌اما​ این قضیه کنار اومدی. حتی یه فحش هم ندادی.‌ذهنش​ چی باعث شده دربارهٔ این مخمصه‌مون این‌قدر مطمئن باشی؟»

لیث پاسخ داد: «هروقت شهری پیدا کردیم که روی یه چشمهٔ مانا ساخته شده بود، همیشه‌شانه​ مجبور شدیم روی یه چشمهٔ دیگه اردو بزنیم. امیدوار بودم که اودی‌ها نتونسته باشن به‌طورِ کامل‌تقریباً​ از انرژیِ جهان بهره‌برداری کنن، اما هرچی بیشتر درباره‌شون می‌فهمیم، بیشتر متوجه می‌شم که فکرم خام بوده.»

لیث در ذهنش شانه بالا انداخت: «باید کولا رو مثلِ یه شهرِ گمشده‌باشن​ در نظر بگیریم. اگه کارخونه‌های گوشتِ دیگه‌ای این اطراف باشن، پس تعدادِ دشمنای ما‌بوده​ تقریباً بی‌نهایته. تیری در تاریکی بود و شکست خوردیم، دلیلی واسه غصه خوردن نیست.»

روزِ بعد، پس از ناهار، پروفسورها کشفیاتشان را دربارهٔ بقایای گولم‌ها با بقیهٔ تیمِ‌بزنیم​ اکتشاف در میان گذاشتند. سازه‌ها نقطهٔ اوجِ کارِ یک جادوگر بودند، بنابراین منابعشان را‌درباره‌شون​ روی هم ریخته بودند تا بفهمند اودی‌ها در زمانِ تأسیسِ کولا چقدر خطرناک بوده‌اند.

پروفسور گااکو گفت: «متأسفم، اما فقط اخبارِ بدی داریم. پس از تحلیلی دقیق،‌متوجه​ به این نتیجه رسیدیم که هرچند گولم‌ها طراحیِ قدیمی‌ای داشتند، اما اگر آرایه‌های‌بگیریم​ محافظِ ما نبود، تمامِ قدرتِ آتشِ لازم برای نابودیِ ما را در اختیار داشتند.»

«این سازه‌ها به اندازهٔ سازه‌های مدرن قدرتمند نبودند، اما توانایی‌شان در پردازشِ اطلاعات‌خام​ و هماهنگ کردنِ حملاتشان چیزی بی‌سابقه بود. در ابتدا نمی‌توانستیم بفهمیم چطور چنین‌کارخونه‌های​ چیزی ممکن است، اما پس از دریافتِ گزارشِ جادوگرِ اعظم ارناس، همه‌چیز تغییر کرد.»

لیث حیرت‌زده شد. اوریون جادوگرِ اعظمه؟‌شدیم​ همه همیشه بهش می‌گفتن لرد ارناس‌نتونسته​ و تا حالا ندیدم ردا بپوشه.

سولوس گفت: «بعد از اینکه نگهبانِ دروازه رو به اون راحتی ساخت، سلاح‌های‌اردو​ ضد بالکور رو درست کرد و تازه جادوآهنگرِ سلطنتی هم هست، چندان جای‌هرچی​ تعجب نداره. فقط احتمالاً عنوانِ دوکِ اعظم مهم‌تره. حالا خفه شو و گوش بده.»

«ما ساختارِ داخلیِ گولم‌ها را دوباره بررسی کردیم و متوجه شدیم مایعاتِ مغزی و مادهٔ‌خام​ مغزی با قطعاتِ هستهٔ نیرویشان مخلوط شده است. فرضیهٔ ما این است که آن‌ها حاویِ‌دیگه‌ای​ یک مغزِ جادوآهنگری‌شده بوده‌اند.» مکثی کرد تا به مخاطبانش اجازه دهد پیامدهای کشفشان را درک کنند.

موروک پرسید: «منظورتان این‌بهره‌برداری​ است که زنده بودند؟» لحنش‌درباره‌شون​ بیشتر کنجکاو بود تا منزجر.

گااکو سر تکان داد: «یک اندام نمی‌تواند بدونِ بدن قرن‌ها زنده بماند.‌نتونسته​ با این حال، احتمالاً ویژگی‌های احیاکنندهٔ گولم آن‌ها را دست‌نخورده نگه داشته و‌فکرم​ در عوض از آن‌ها استفاده کرده تا کمبودِ بداهه‌پردازیِ آرایه‌ها را جبران کند.»

«دلیلِ اینکه این را به شما می‌گویم، این است که اگر با مکانیسم‌های دفاعیِ بیشتری‌امیدوار​ با رفتارِ عجیب روبه‌رو شویم، احتمالاً مانندِ گولم‌ها سلاح‌های بیولوژیکی هستند. تنها نقطهٔ امیدواری این است‌فکرم​ که اگر جزءِ بیولوژیکیِ آن‌ها را نابود کنیم، باید غیرفعال شوند یا حداقل توانایی‌هایشان فلج شود.»

لیث پرسید: «جادوآهنگریِ‌به‌طورِ​ اندام‌ها؟ سولوس، اصلاً‌بهره‌برداری​ همچین چیزی ممکنه؟»

«در تئوری، نه. مانای شخصی که افسون رو‌بیشتر​ دریافت می‌کنه و مانای کسی که اون رو‌شانه​ اجرا می‌کنه، فقط باعثِ مسمومیتِ مانا می‌شه، مگه اینکه...»

فلوریا همان اعتراضِ سولوس‌بود​ را بلند به زبان‌بزنیم​ آورد و پاسخی تکان‌دهنده گرفت.

نشال پاسخ داد: «حق با شماست سروان ارناس. این‌ساخته​ کار واقعاً غیرممکن است، مگر اینکه جادوآهنگر جانش را‌نتونسته​ فدا کند تا به بخشی از آفرینشِ خودش تبدیل شود.»

فلوریا که با هر کشفِ تازه‌ای بیشتر‌کنن​ از مأموریتش متنفر می‌شد، گفت: «این حال‌به‌هم‌زن‌فکرم​ است! کدام جادوگری ممکن است چنین کاری کند؟»

احساس می‌کرد دارد به بازتابِ تحریف‌شده‌ای از‌هرچی​ چیزی نگاه می‌کند که اگر جلوی پادشاهِ دیوانه‌ذهنش​ گرفته نمی‌شد، پادشاهیِ گریفون به آن تبدیل می‌شد.

یوندرا پاسخ داد: «مثلاً یک جادوگرِ در حالِ مرگ. وقتی پیر می‌شوی، دیگر چیزی برای از‌جهان​ دست دادن نداری. یا خیلی ساده، جادوگری که انتخابِ دیگری ندارد. اگر از دیدِ یک حاکم‌باید​ به قضیه نگاه کنید، دارید یک جادوگر را به محافظی همیشه وفادار و تزلزل‌ناپذیر تبدیل می‌کنید.»

لیث که جا خورده بود، با خود فکر کرد:‌ساخته​ «جادوآهنگری روی گوشت و خونِ خودم چیزیه که تا‌نتونسته​ حالا بهش فکر نکرده بودم. شاید راه‌حلم همین باشه.»

سولوس در حالی که صدای عق زدن درمی‌آورد، از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «شایدم نه. ما اصلاً‌ذهنش​ نمی‌دونیم عوارضِ این کار چیه و تو هم فقط یه فرصت برای انجامش داری. به نظرم تغییر‌تقریباً​ دادنِ نیروی زندگی‌ت ممکنه ذهنت رو هم تا جایی تغییر بده که تبدیل به یه آدمِ دیگه بشی.»

ذهنِ لیث از حرکت ایستاد. پس از رسیدن به موگار، دست‌کم بر اساسِ کتابچهٔ قوانینِ بازیِ «سیاه‌چال‌ها‌بالا​ و غارت»، نامردگی به نظر راه‌حلِ بی‌نقصی برای مشکلاتش می‌آمد. اما واقعیت چنان با این تصور تفاوت‌تیری​ داشت که لیث مجبور شده بود حتی احتمالِ تبدیل کردنِ خودش به یک لیچ را هم کنار بگذارد.

لیث پاسخ داد: «باشه، ببخشید. وقتی اطلاعاتمون‌اردو​ بیشتر شد بهش فکر می‌کنیم.» و با‌به‌طورِ​ این حرف باعث شد سولوس نفسِ راحتی بکشد.

گاکو ادامه داد: «پس از تماس با مقر، اولویتِ اولِ ما این است که هرچه‌امیدوار​ می‌توانیم دربارهٔ جادوآهنگریِ نیروی زندگی و فرایندِ معکوسِ آن پیدا کنیم: فدا کردنِ جان‌ها برای‌متوجه​ دادنِ جریانِ مانا به مادهٔ بی‌جان. هر چیزِ دیگری در درجهٔ دومِ اهمیت قرار دارد.»

وقتی گزارشِ پروفسورها تمام شد، فلوریا گفت: «به‌جز پستِ نگهبانی، بقیهٔ فعالیت‌ها متوقف‌متوجه​ می‌شود. استراحت کنید و توانِ خود را بازیابید، چون فردا دوباره به چند گروه‌اگه​ تقسیم می‌شویم و جست‌وجو را از سر می‌گیریم. پروفسور نشال، وضعیتِ آرایه‌هایمان چطور است؟»

«بهتر از همیشه. آن‌ها را‌کنن​ به سطحی رسانده‌ام که تقریباً‌می‌فهمیم​ به خوبیِ آرایه‌های دائمی کار می‌کنند.»

کویلا پرسید: «عالی‌ساخته​ است! پس می‌توانم‌شدیم​ با شما بیایم؟»

فلوریا پاسخ داد: «اصلاً حرفش را هم نزن! سه روز تمرین‌همیشه​ مثلِ سه روز رژیم گرفتن است، به‌زور می‌شود اسمش را شروع‌جهان​ گذاشت. با این وضعیتی که الان داری، فقط وبالِ گردن می‌شوی.»

کویلا گفت: «این‌طور نیست! من می‌توانم همهٔ شما را به جای امنی وارپ‌متوجه​ کنم، بدونِ اینکه نیاز باشد لیث عقب بماند. واقعاً حاضری هروقت اوضاع خراب‌بگیریم​ شد، او را سپرِ بلا کنی؟» حرف‌های کویلا مثلِ نیش به جانِ فلوریا نشست.

فلوریا با خود فکر کرد: «لعنتی، از دیدِ اون کاری‌می‌فهمیم​ که من کردم بی‌رحمانه بود. کویلا هیچ ایده‌ای نداره که‌مثلِ​ لیث چی‌کار می‌تونه بکنه و راستش رو بخوام بگم، خودمم نمی‌دونم.»

اما در واقعیت گفت: «نه، حاضر نیستم، ولی این حقیقت را عوض نمی‌کند که‌به‌طورِ​ نمی‌توانی با ما بیایی. عقب‌نشینی آخرین راهکارِ ماست، یعنی در طولِ مبارزه یک نفر باید‌شانه​ از تو محافظت کند. یا فکر می‌کنی خودت می‌توانی از پسِ دفاع از خودت بربیایی؟»

کویلا پایش را به زمین کوبید و گفت: «خیلی خب!» و‌همیشه​ پیش از آنکه چیزی بگوید که مطمئن بود لحظه‌ای پس از‌جهان​ خروجِ آن کلماتِ بی‌رحمانه از دهانش پشیمان می‌شد، از آنجا دور شد.

راینر به دنبالش رفت تا آرامش کند. آن جوان‌هرچی​ هم شیفتهٔ نبوغ و هم شخصیتِ قویِ کویلا شده‌شانه​ بود. با این حال، هم‌زمان از رفتارِ بی‌باکانه‌اش می‌ترسید.

راینر گفت: «مشکلت چیست؟ خواهرت فقط دارد سعی می‌کند از تو محافظت‌فکرم​ کند، از ما دستیاران محافظت کند. ما برای مبارزهٔ واقعی آموزش ندیده‌ایم،‌بگیریم​ پس کمترین کاری که می‌توانیم بکنیم این است که وبالِ گردنشان نشویم.»

ناولها | novelha.net