چپتر 99: فصل 99
0پس از پایانِ کلاسها، همه در اتاقِ کویلا منتظرِ یوریالنگرانی بودند تا تمرینِ جادوی بُعدی را شروع کنند. لیث بسیاربکنه عصبی بود، پایش را به زمین میکوبید و ثانیهها را میشمرد.
لیث غرولندطول کرد: «پسشاید کدوم گوریه؟»
«الان...» لیث تازه فهمیدواقعی که بدونِ خورشید، هیچ ایدهایشکست ندارد چقدر زمان گذشته است.
سولوس از بیطاقتیِ اولحنی در ذهنش چشمغره رفت ونگو گفت: «بهزور ده دقیقه میشه.»
«بیشتر از ده دقیقه! پروازفریا تا اینجا اینقدر طول نمیکشه.نگرانی شاید بهتر باشه خودمون شروع کنیم.»
فریا با لحنی شوخطبعانه مسخرهاش کرد:باشه «چرا اینقدر نگرانی؟ نگو که گذاشتیمسخرهاش اون یارو، راد، بره رو اعصابت.»
«هر فکری میخواد بکنه. تا وقتی که دانشآموزا رو تا حدی عادلانه قضاوت کنه، برای من مشکلیمگه نیست. من اونقدر که از درسش میترسم، از خودِ پروفسور نمیترسم. این کار هیچ شباهتی به کاراییباید که تا حالا کردم نداره، و تا وقتی مطمئن نشم که میتونم انجامش بدم، خیالم راحت نمیشه.»
«برای همهمون همینطوره، ولیلحنی فقط تویی که دارینگرانی دیوونه میشی. میدونی چرا؟»
چون همهتون یه مشت بچهاید که هنوز به تکشاخ و رنگینکمون باور دارید.اون تو دنیای واقعی، فقط نتیجه مهمه. هیچکس به دلیلِ شکست یا موفقیتت اهمیتکنه نمیده. قدرتِ جادوییِ دوستی تا حالا هیچ مشکلی رو حل نکرده، مگه تو قصهها.
«چون با وجودِ اونهمه استعداد، اونقدر روی یه کار تمرکز میکنی که وسواسیچرا میشی. ده دقیقه قرار نیست شانسِ ما رو تو جادوی بُعدی کم کنه.دانشآموزا سعی کن آروم باشی. آدم بعضی وقتا باید وایسه و از زندگی لذت ببره.
کی میدونه، شاید با یه آدمِ خاص آشنا شده. منظورم اینه که هرقدرتِ پسرِ دیگهای که میشناسم از اینکه جای تو باشه و اینهمه دختر دورشقرار باشن، از خوشحالی بال درمیآورد. ولی تو فقط مثلِ پدربزرگِ من مدام غر میزنی.»
لیث متوجه شد که فریا به کمرِ کویلا سیخونک زد، احتمالاًاون برای اینکه تشویقش کند بهجای خیره شدن به نوکِ پاهایش، چیزی بگوید.قضاوت از وقتی لیث واردِ اتاقِ او شده بود، کویلا بهشدت ساکت بود.
اینجا که چیزِ خجالتآوری نیست. این اتاق هممسخرهاش مثلِ اتاقِ من خالیه. برام جالبه که منمبره تو سنِ اون همینقدر دستوپاشلفتی بودم یا نه.
با اینکه سولوس واقعاً میخواست واردِ بحث شود، اما ساکت ماند.شوخطبعانه او که به تمامِ خاطراتِ لیث دسترسی داشت، میدانست که گذشتهٔ دِرِکِمیخواد دوازدهساله همان بهتر که فراموش شود. آنجا فقط درد و بدبختی بود.
لیث جواب داد: «از احساساتتنتیجه ممنونم. ولی بهتره همون دوست بمونیم.اهمیت مشکل از تو نیست، از منه.»
زبانِ فریا بند آمد،لحنی و فلوریا روی تختنگرانی از خنده غلت میزد.
«ناکداون با همونخودمون حرکتِ اول! بهترهلحنی همونجا بمونی، خواهر.»
پیش از آنکه فریاشاید بتواند آن دو را سرزنشفریا کند، صدای در زدن شنیدند.
لیث که برای شروع بیتاب بود، بهسرعت در را باز کرد ونمیده یوریالِ گیجومنگ وارد شد. او فقط برای اینکه روی پاهایش بایستد، به دیواروسواسی تکیه داده بود. چشمانش نیمهباز بود، انگار هر لحظه ممکن بود خوابش ببرد.
لیث پرسید: «مستی؟» این تنها توضیحی بود که به ذهنشگذاشتی میرسید. یوریال سرش را تکان داد و لیث کمکش کرددانشآموزا تا به تخت برسد. کاملاً مشخص بود که باید بنشیند.
در حالی که بقیهٔ دخترها نگران شدند و از او پرسیدند چه اتفاقی افتاده است،راد کویلا یکی از طلسمهای تشخیصیِ شخصیاش را به کار برد و متوجه شد که اواونقدر کاملاً سالم است؛ درست همانطور که لیث هنگامِ کمک به یوریال با نشاطبخشی متوجه شده بود.
کویلا گفت: «مست نیست.شاید یوریال به دلایلی بهزورکنیم جون داره راه بره.»
لیث گفت: «راحت میتونم درستش کنم.» باهیچکس استفاده از یک طلسمِ نورِ ردهٔ ۴،جادوییِ مقداری از نیروی زندگیاش را به او داد.
یوریال سرانجام توانست حرف بزندشوخطبعانه و تمامِ ماجرا را تاگذاشتی ریزترین جزئیات برایشان تعریف کرد.
«اون حرومزاده اونقدر بد منو زد که طلسمِ درمان تمامِنگرانی انرژیِ باقیموندهم رو کشید. باید جون میکندم تا فقط یهبکنه قدم بردارم. معجزهست که تونستم بدونِ غش کردن تا اینجا بیام.»
فلوریا تشرطول زد: «عجبشاید خوکزادهٔ حقهبازی!»
«با درمان کردنت نه تنها ردپاش رو پاک کرده،شکست بلکه اونقدر ضعیفت کرده که حتی اگه میتونستی کمک خبروجودِ کنی، دیگه خیلی دیر میشد. الان ممکنه هر جایی باشه.»
«آره. باید به پدرم خبر بدم چه اتفاقی افتاده. منم اگه جاییارو شما بودم همین کار رو میکردم. شما هم از یه تبارِ جادوییکنه هستید، تعجب میکنم که تا الان سعی نکردن شما رو هم جذب کنن.»
فریا ناگهان متوجهِ چیزیکنیم شد و گفت: «شایدممسخرهاش این کار رو کردن.»
«اون پسرِ جذابه رو یادتونه که به نظرکنیم میرسید میخواد باهاتون حرف بزنه، ولی تا دیدگذاشتی ما با همیم راهش رو کشید و رفت؟»
«همونی که مسخرهش کردیم و گفتیم میترسه تودلیلِ جمع اعتراف کنه؟ آره، یادمه، ولی چی باعثنکرده شد فکر کنی اونم یکی از اونا بوده؟»
«هیچی، فقط اینکه برای یه تصادفِ ساده بودن زیادی عجیبه. ما ماههاست که بابره هم سرِ کلاس میریم و اون تازه امروز رو برای جلو اومدن انتخاب کرده؟اونقدر در ضمن، از من میترسید یا از بالوتم؟ همه میدونن که من یکی دارم.»
یوریال سر تکان داد و گفت: «منطقیه. فکر کنم تو این وضعیت بهتره همهمونیارو یکی بگیریم. نامِ خانوادگیمون ما رو تبدیل به هدف میکنه. ممکنه برای تو هممشکلی پیش بیاد، فریا. با مادرت تماس بگیر و ببین نظرش تو این مورد چیه.»
لیث با فکر کردن به تمامِ پیامدهای احتمالی جا خورد. طعنهٔ روزگار بودچرا که او و کویلا کمترین آسیب را از این چرخشِ ناگهانیِ حوادث میدیدند. چونحدی آدمِ عادی بودند، دستکم در حالِ حاضر هیچ ارزشی در یک کشمکشِ سیاسی نداشتند.
اگر واقعاً میخواستند به اعتبارِ لینجوس لطمه بزنند، دیر یا زود حضورِنمیده آنها بهعنوانِ شاگردانِ برترِ کلاسِ استاد درمانگر نیز آنها را به هدفمیکنی تبدیل میکرد. کلاسِ دیگر مشکلی نبود، جادوآهنگرهای بهتری از او وجود داشتند.
یا دستکم، اینفریا چیزی بود کهمسخرهاش به آنها باورانده بود.
فریا، فلوریا و یوریال آویزهایفریا ارتباطیشان را درآوردند تا والدینشاننگرانی را از مخمصهٔ پیشآمده باخبر کنند.
لیث پرسید: «اشکالی نداره از دستشویی استفاده کنم؟» در دنیایی که لباسزیر وجودچرا نداشت و یونیفرم تنها لباسی بود که میپوشیدند، بعید بود چیزِ خجالتآوری آندانشآموزا اطراف افتاده باشد. اما میخواست مطمئن شود که به حریمِ خصوصیِ او تجاوز نمیکند.
کویلا سر تکان داد. لیث پس از ورود، پیش از تماس با مارکیز دیستار،جادوییِ طلسمِ سکوتش را اجرا کرد تا صدایش شنیده نشود. با وجود اینکه مارکیز فوراًسعی جواب داد، ظاهراً از این تماس کلافه بود، اما بهمحضِ شنیدنِ خبر، رفتارش تغییر کرد.
«خدایانِ بزرگ، اون حرومزادهها جرئت کردن پسرایچرا خودشون رو هم قاطی کنن. این حتیبره از چیزی که فکر میکردم هم بدتره.»
«عذر میخوام بانوی من، امافریا ظاهراً اصلاً غافلگیر نشدید. میشهنگرانی لطفاً بهم بگید دقیقاً چه خبره؟»
مارکیز دیستار پیش ازشاید پاسخ دادن، مدتی باکنیم انگشتانش روی میز ضرب گرفت.
«اتفاقِ امروز، فقط یه نمایشِ فرعی از یه کشمکشِ واقعیه. دهههاست که ادامه داره؛ قدرتهایدوستی جدید خواهانِ سهمِ بیشتری هستن و قدرتهای قدیمی میجنگن تا همهچیز رو همونطور که هستباشی نگه دارن. هر سال، آدمای عادی به لطفِ دستاوردهای جادویی یا نظامی به مقامِ اشراف میرسن.
اما اگه دیوانسالاری تو هر قدم سرِ راهت سبز بشه، گرفتنِ زمین و لقب هیچاعصابت ارزشی نداره. پادشاهان میان و میرن، اما کاغذبازها موندگارن. در طولِ قرنها، تمامِ این مناصب روخودِ قدرتهای قدیمی تصاحب کردن و ازش بهعنوانِ یه گلوگاه برای محدود کردنِ اقتدارِ بقیه استفاده میکنن.
تا اونا موافقت نکنن، هیچکس به هیچی نمیرسه. و این خیلیانگو رو عصبانی کرده. اونا حتی میتونن دستوراتِ دربار رو لغو کنن،دانشآموزا اون هم فقط با به تأخیر انداختنِ هر کاری تا جای ممکن.
برای همین، دربار شروع کرده به جایگزین کردنِ دیوانسالارها، و اینشوخطبعانه هم خیلیای دیگه رو عصبانی کرده. درگیریِ بینِ قدرتهای قدیم وفکری جدید، با وجودِ تمامِ تلاشها برای میانجیگری، مدام داره بالا میگیره.
فکر میکنی چرا خانوادهٔ من مدام زیرِ تهدیدِ مرگه؟ چونموفقیتت تو مارکینشینِ من نه یکی، بلکه دوتا از شش آکادمیِاونهمه بزرگ قرار دارن و اینا نقاطِ کلیدی تو توازنِ قدرت هستن.
هر دو جناح مرگِ منو میخوان،مسخرهاش به این امید که جای منویارو بگیرن و برنامههاشون رو بیشتر پیش ببرن.»
لیث با گیجیخودمون پرسید: «هر دوتاشون؟ پسشوخطبعانه شما طرفِ کی هستید؟»
«طرفِ دربار. من به سازش اعتقاد دارم. تغییراتِ ریشهای تو کوتاهمدت بهمسخرهاش آشوب ختم میشه و کشورهای همسایه از این فرصت برای حمله بهبکنه ما سوءاستفاده میکنن. از اون طرف، تغییر نکردن هم یعنی فروپاشیِ نظام.
اگه مهم نباشه چقدر قدرتمندی یا چقدر به کشورت خدمت میکنی ونمیده در ازاش پاداشِ مناسبی نگیری، دیگه دلیلی برای وفادار موندن نداری. مخصوصاًمیکنی وقتی کشورهای دیگه خیلی بهتر کار میکنن. برای همینه که خیلیا پناهنده میشن.»
«اما این برای من و خانوادهام چه معنیاینگرانی داره؟ ما در امانیم؟» او هیچ علاقهای به کشمکشهایمیخواد سیاسی نداشت، مگر اینکه پای لارک در میان بود.
«آره، باید در امان باشید. باور کن خیلی کم پیشنگرانی میاد چیزی از زیرِ دستِ سپاهِ ملکه در بره وبکنه تو طرحِ کلیِ ماجرا، شماها هیچ اهمیتی ندارید. بهت برنخوره.»
لیث نفسِطول راحتی کشیدشاید و گفت: «برنخورد.»
«این اولین تلاش برای خرابکاری نیست، لینجوس میدونه باید چیکار کنه. من همهچیز رو بهشدوستی اطلاع میدم، پس از دفترش دور بمون و توجهها رو به خودت جلب نکن. تاباشی جایی که میتونی خودت رو قاطیِ ماجرا نکن، اما اگه اتفاقِ دیگهای افتاد منو بیخبر نذار.»
لیث بیدرنگ موافقت کرد.
اگه این ماجرا اینهمه مدت در جریان بوده، پسچرا فقط باید یه کمِ دیگه هم دووم بیاره. کمتر ازمیخواد دو سالِ دیگه، این چیزا اصلاً به من ربطی نداره.