چپتر 103: فصل 103
0بهلطفِ استعدادِ برجستهاش، کویلا توانست در جلسهٔ سوم طلسمِ حلقه را اجرازندگیشان کند. با اینکه لیث شبانهروز تمرین میکرد، تا جلسهٔ چهارم زمان نیازتلاش داشت و در نهایت دهمین نفری بود که تمرین را کامل کرد.
در ابتدا، از اینکه نمیتوانست به پای کویلا برسد کلافه شدهداشتند بود. با وجودِ درسهای خصوصیِ کویلا دربارهٔ جادوی بُعدی و ساعتهابهجای تلاشِ سخت در شب، همیشه دو یا سه قدم عقبتر بود.
اما بعد فهمید دهشدن در میانِ بیش از دویست دانشآموز نتیجهٔ چنداناگر بدی هم نیست، بهخصوص که بیشترشان هنوز راهِ درازی در پیش داشتند.بینِ بماند که حساسیتش به مانا هم داشت کُند اما پیوسته پیشرفت میکرد.
حسکردنِ جریانِ انرژی با ذهن بهجای چشمها، تجربهٔ عجیبی بود. به نظرگذاشته میرسید طلسمهای بُعدی همزمان نقاطِ سرد و گرم دارند. رازِ تثبیتکردنِ یکگروه دروازه این بود که جادوی آب را فقط به نقاطِ گرم تزریق کنی.
استفادهٔ بیش از حد از آنکنار یا اثرگذاشتن روی نقطهای که از قبلصفر سرد بود، باعث میشد اعوجاجِ فضایی فروبریزد.
وقتی آخرِ هفته رسید، لیث نیاز داشت کلافگیاش را خالیپیش کند، پس پیشنهاد داد برای فراموشکردنِ نگرانیهایشان و جمعآوریِ کمی موادِذهن اولیه برای پول یا امتیازِ اضافه، سفری به جنگل داشته باشند.
لیث از وقتی در آکادمی پذیرفته شده بود، کارکردن را کنارگذاشته گذاشته بود و اگر نیاز میشد خانوادهاش را از پادشاهی خارجبقیهٔ کند و زندگیشان را از صفر بسازد، به طلای زیادی نیاز داشت.
اما بهجز کویلا، بقیهٔ گروه بینِداشته درککردنِ اجرای سهگانه و تلاش برایگذاشته کاملکردنِ طلسمِ حلقه حسابی سرشان شلوغ بود.
کویلا که واقعاً دمغپذیرفته به نظر میرسید، گفت:اگر «خیلی دوست داشتم باهات بیام.»
«اما من تو مبارزه هیچ به دردی نمیخورم و خودتم که درمانگرِ عالیای هستی.مانا اگه کسی نباشه ازم محافظت کنه، فقط وبالِ گردن میشم. بهترین کاری که میتونمطلسمهای بکنم اینه که تو جادوی بُعدی بهشون کمک کنم و برای تمرینِ بعدی آماده بشم.»
با شنیدنِ این حرفها،جنگل حالِ لیث از خوبپذیرفته به عالی تبدیل شد.
«بهجای منم سخت تلاشسفری کن. اگه قلق یا میانبریپذیرفته براش پیدا کردی، جبران میکنم.»
بعد از آن، فقط باید به پورتالیگذاشته میرفت که به طبقهٔ همکف و ورودیِ آکادمیطلای وصل میشد. پیش از بیرونرفتن، باید مجوز میگرفت.
متصدیِ مستقر در میزِ پذیرش، کنارِ درهایهنوز دولنگه و غولآسای چوبی و فلزی، طوریمانا به او نگاه کرد که انگار دیوانه است.
«واقعاً میخوای تنهایی بری بیرون؟داشته تیمت کجاست؟» اگر این یککنار شوخی بود، اصلاً برایش خندهدار نبود.
لیث پوزخند زد وسفری گفت: «تیمی در کار نیست،پذیرفته فقط خودمم. میشه الان برم؟»
«میفهمی که وقتی پات رو از اینجا بذاری بیرون، دیگه فقط خودتی وصفر خودت؟ بیرون از زمانِ امتحان، قرار نیست حتماً با جانورانِ جادوییِ مهربون روبهروحسابی بشی. تو فقط یه دانشآموزِ سالچهارمی هستی، ممکنه با سالپنجمیها هم برخورد کنی.
بماند که شکارچیهای غیرمجاز، ماجراجوها، هیولاها و خدا میدونه چهپیش کسای دیگهای هم اونجا هستن. آکادمی تو جنگله، اما صاحبش نیست.ذهن اونجا پر از منابعِ مختلفه و همه یه تیکهش رو میخوان.»
لیث بالوتش را بیرون آورد وباشند گفت: «مشکلی نیست، از پسش برمیام.»اگر اما در عوض نگاهی تحقیرآمیز تحویل گرفت.
متصدی آویزی بهاندازهٔ یک تیله به او نشانآکادمی داد و گفت: «اون بیرون از آکادمی کارخارج نمیکنه. تنها چیزی که میتونی ازش استفاده کنی اینه.»
«اگه به دردسر افتادی، فقط مرکزش رو فشار بده تا یه سیگنالِ خطرصفر بفرسته. اما این اصلاً بالوت نیست. اول باید نیروهای امداد پیدات کنن وحسابی تازه بعدش میشه گامهای وارپ رو باز کرد. ممکنه چند دقیقه طول بکشه!»
لیث ازچندان شنیدنِ این خبرِبهخصوص خوب لبخند زد.
«برای مناضافه که عالیه.جنگل همهش همین بود؟»
متصدی درحالیکه از حماقتِ جوانهاجنگل غرولند میکرد، فرمی پر کردکارکردن و داد لیث امضایش کند.
«دروازههای قلعه ۲۴ ساعته بازن. بهت پیشنهاد میکنم زیاد جلوپادشاهی نری و برای شب برگردی. شب همون موقعیه که درندههایبینِ بزرگ شکار میکنن. اگه هنوزم میخوای بری، میشه ۲۰۰ امتیاز.»
«۲۰۰ امتیاز؟! بایدبدی برای بهخطرانداختنِ جونِبیشترشان خودم پول بدم؟»
«این تنها راهیه که شما بچهها بفهمیدآکادمی این تصمیم چقدر مهمه. معمولاً هزینهش بینِپادشاهی اعضای تیم تقسیم میشه، اما چون تنهایی...»
لیث بدونِ لحظهایاضافه درنگ، امتیازات راداشته با آویز مبادله کرد.
وقتی پشتِ پوششِ درختان قرار گرفت، یونیفرم و هرخانوادهاش چیزی را که به آکادمی مربوط میشد در بُعدِبقیهٔ جیبی گذاشت و بهجای آن لباسِ شکارچیِ قدیمیاش را پوشید.
با وجودِ همهٔ اتفاقاتی که داشت میافتاد، خیلی امنتر بود کهداشتند بهجای یک دانشآموز، بهعنوانِ یک غریبه ظاهر شود. حرفهای متصدی بهترینبهجای خبری بود که در بیش از یک هفتهٔ گذشته شنیده بود.
حالا که تنها بود، تا زمانی که کسی نمیتوانست او را بشناسد یا زنده بماند تازندگیشان ماجرا را تعریف کند، دیگر دلیلی برای پنهانکردنِ قدرتِ واقعیاش نداشت. لیث بارها به این فکرشلوغ کرده بود که چطور چهرهاش را بپوشاند و در طولِ تعطیلاتِ چهارروزه به راهحلی رسیده بود.
ماسکزدن باحال بود، اما میدانِ دیدش را محدود میکرد. کلاهها فقط در صورتیاگر خوب بودند که از اصولِ جادوییِ خاصی پیروی میکردند تا هنگامِ حرکت بادرککردنِ سرعتِ بالا از سر نیفتند. بماند که دیدِ جانبی را هم بهشدت ضعیف میکردند.
خودِ قدیمیاش که همیشه عاشقِ قهرمانها بود واقعاً ناامید شده بود، اما مدتهاصفر پیش یاد گرفته بود که کارآمدی بسیار مهمتر از ظاهرِ جذاب است. پس ازسرشان مادرش خواسته بود ماسکِ اسکیای برایش ببافد که فقط چشمانش از آن بیرون بماند.
وقتی از پنهان ماندنِ هویتش مطمئن شد، پرواز در میانِ درختان را شروع کردمانا و از بینش حیات بهره گرفت تا محیط را برای یافتنِ دشمنان و شکارهاطلسمهای بررسی کند. رهایی پس از ماهها، هجومِ آدرنالین را در رگهایش به راه انداخت.
لیث هر لحظه سریعتر حرکت میکردباشند و به لطفِ جادوی همجوشی، پروازهایاگر کوتاه را با حرکاتِ پرسرعت درمیآمیخت.
«سولوس، اگه چیزی با امضای مانای عظیم حس کردیپذیرفته بهم خبر بده. اینجا دیگه جنگلِ تراون نیست. ما برایبسازد غذا شکار نمیکنیم، دنبالِ گیاهای جادویی و کریستالهای مانا میگردیم.»
«آره، حیف که نمیشه کتابهای کتابخونهکنار رو آورد بیرون. گیاهنامه و جانورنامهٔزندگیشان جنگل خیلی تو وقتمون صرفهجویی میکرد...»
«کی فکرشو میکرد جادوی بُعدی اینقدر سختهنوز باشه؟ حتی یه دقیقه هم وقت نداشتیم کپیشونکُند کنیم. با همون چیزایی که یادمونه سر میکنیم.»
لیث در جنگل جلوتر میرفت و با چابکی و سرعتی که یک نینجا را همخارج شرمنده میکرد، از درختی به درختِ دیگر میپرید. نیتِ کشتنی که از خود ساطع میکرد،حسابی حیوانات و حشراتِ عادی را دور نگه میداشت و اجازه میداد بیهیچ مانعی حرکت کند.
پس از چند ساعتسفری جستوجو در جنگل، کمکم داشتپذیرفته صبرش را از دست میداد.
گورِ بابای منابعِ فراوان! تا الانکنار حتی یه جانورِ جادویی هم ندیدم.زندگیشان پس این چیزای خوب کدوم گوریان؟
«اون پایین، بهبدی پای درختِ سمتِبیشترشان چپت نگاه کن.»
با دنبال کردنِ راهنماییِ سولوس، تنها چیزی که توجهِ لیثکنار را جلب کرد، بوتهٔ بزرگی وسطِ یک محوطهٔ باز بود.زیادی اما با تغییر به بینش حیات، منظره بهکلی تغییر کرد.
دنیا به سایههایی از خاکستریجنگل تبدیل شد و بوته تنها چیزیکنار بود که رنگِ سبزِ تیره داشت.
در مرکزش چیزی بود که با نوری بنفش میدرخشید؛ قویترین نیرویخارج جادوییای که تا به حال دیده بود. آرام به پایین شناوراجرای شد و بررسی کرد تا مطمئن شود برای این گنج رقیبی ندارد.
عجیبه، این دوروبر به جز درختهابیشترشان و گیاها هیچچیزِ زندهای نیست. شاید اونحساسیتش چیز داره تمامِ منابعِ طبیعی رو میمکه.
با نزدیکتر شدن، توانست جایزهاش را ببیند. شبیه به یک گلِ نیلوفرِاگر سرخ بود و در هوا روی بوتهٔ انبوه شناور مانده بود. عطرِبینِ شیرینی از خود ساطع میکرد، مثلِ باغچهٔ گلی پس از بارانِ بهاری.
اولین واکنشش این بود که دست دراز کندآکادمی و آن را بردارد، اما بدبینیاش کنترل راخارج به دست گرفت و او را متوقف کرد.
یه لحظه صبر کن. میفهمم که خیلی تو عمقِ جنگلم، ولی این چیز خیلی تو چشمه. چرابهجز تا حالا کسی پیداش نکرده؟ و اون چیز چطور رو هوا شناوره؟ مهمتر از اون، چرا هیچداشتم حشرهای این دوروبر وِزوِز نمیکنه؟ و از کی تا حالا گیاها تو بینش حیات رنگی دیده میشن؟
از آنجا که سرزندگیِ گیاهان بهطورِ مساوی از ریشهها تا برگهاداشتند پخش میشد، معمولاً بینش حیات گیاهانِ کوچک را تقریباً بیجان میدید،بهجای در حالی که درختانِ بزرگ تنها هالهٔ ضعیفی از رنگِ سرخ داشتند.
وقتی لیث آن طلسم را ابداع کرده بود، قصد داشتکنار از آن علیهِ انسانها و حیوانات استفاده کند، بنابراین آن رابهجز نسبت به چیزهایی که دستگاهِ گردشِ فعالی داشتند حساستر ساخته بود.
فرقی نمیکرد مانا باشد یا خون، حساسیتِ بینش حیات رویکارکردن چیزهایی متمرکز بود که سریع حرکت میکردند. اینکه بوته به رنگِزیادی آبی دیده میشد، چیزی بود که هرگز از یاد نبرده بود.
با تکان دادنِ دستش، شعلههای آتشکنار فضای اطرافِ نیلوفر را فرا گرفتزندگیشان و جیغی غیرانسانی فضا را پر کرد.
بوته ناگهان حرکت کرد و زائدههای سبزِ بیشماری را که زیرِ زمین پنهان شده بودند آشکار کرد؛پیشرفت زائدههایی که حالا از آنها برای خفه کردنِ شعلهها استفاده میکرد. هر یک از آن چیزها به ضخامتِتثبیتکردنِ بازوهای لیث بود و چنان سریع حرکت میکردند و به خود میپیچیدند که نمیفهمید تاک هستند یا شاخک.
نیلوفرِ سرخ همراه با آن موجودِ بوتهمانند تکان خورد و جابهجا شد، و مشخص شد که ازصفر طریقِ یک پیچکِ کوچک به آن متصل است. به نظر نمیرسید آن موجود شکلِ مشخصی داشته باشد.دمغ تودهٔ زندهای از تاکها بود که در هوا شلاق میخوردند و سعی داشتند شکارشان را به چنگ آورند.
زائدههای سبز همچون مار سریع حرکت کردند و بازوها، سینه وکنار پاهای لیث را چسبیدند، اما متوجه شدند که او از قبلبهجز جابهجا شده و تنها پستصویری از خود بر جا گذاشته است.
«هر چی کهآکادمی هستی، من سوژهٔ بازیهایگذاشته هنتای نیستم! بکش عقب!»
با تکانِ دیگرِ دستش، تیغههای بادِ بیشماری را رها کرد و تمامِ زائدههای مهاجم را مثلِپیوسته چاقوی داغی که در کره فرو میرود، برید. موجود دوباره جیغ کشید. بدنش دیگر روی زمینگرم نخوابیده بود و نشان داد که دستکم سه متر ارتفاع دارد. هوا پر از تاکهای شلاقزن شد.