چپتر 197: فصل 197
0در نهایت، لیث کسی بود که سرش بیکلاه ماند. کویلای جدیدعالیایه مثل یک بولدوزرِ جیبی بود، در حالی که فریا و یوریال هرکویلا وقت شکی داشتند میتوانستند نظرِ آن دو نفرِ دیگر را هم بپرسند.
در عوض، لیث مجبور بود در حالی که به سؤالات و نگرانیهایبدونِ احمقانه گوش میداد، بیشتر از تمامِ عمرش لبخند بزند. مجبور بود بدون کنایهبعدیشان یا چاشنیِ توهین در جوابهایش، آنطور که در لوتیا عادت داشت، پاسخ دهد.
با این حال، به لطفِ کمکِ سولوس، نگاههایبخوره همیشه نگرانِ همراهانش و سقلمههای دوستانه و گاهوبیگاهیزیاد که به پهلویش میزدند، از پسِ این کار برآمد.
بقیهٔ صبح بدونِ هیچ اتفاقِ خاصی گذشت. بیش از نیمیهیچ از فهرست را خط زدند و وقتِ اضافه هم آوردند.آوردند مقصدِ بعدیشان خاندانِ سکت بود، در محلهٔ اعیاننشینِ شهرِ لوریون.
یوریال گفت: «داشتم فکر میکردم اگه بتونیم گشتهامون روریخت زودتر تموم کنیم، میتونیم برگردیم و همینجا ناهار بخوریم.بشه شنیدم موسِ ماهیِ آزادِ لوریون حرف نداره. مهمونِ من.»
فریا موافقت کرد و عمداً هیزم به آتش ریخت:برآمد «فکرِ عالیایه! ولی بیاید فلوریا رو هم بیاریم. خیلینیمی غمانگیزه که مجبور بشه تو آکادمی تنها غذا بخوره.»
کویلا در حالی کهبشه دلش مدام آشوب میشد، حرفشکویلا را تکرار کرد: «خیلی غمانگیزه.»
«زیاد اهلِ ماهی نیستم. گوشتِ خوب هم دارن؟» انگار دهان و مغزِخاصی لیث از هم قطع شده بودند. حتی پیش از اینکه جملهاش را تماممحلهٔ کند، داشت به خودش لعنت میفرستاد و منتظر بود سولوس دوباره سرزنشش کند.
سپس، آرایهٔ یک آرایهگر ازکرد ناکجا زیرِ پایشان ظاهر شدفکرِ و آنها را وارپ کرد.
یگانِ سپاهِ ملکه که بهعنوانِ محافظ به گروه اختصاص یافته بود، جا خورد:هیچ «چه اتفاقی افتاد؟» نیمی از آنها مخفیانه و از نزدیک تعقیبشان میکردند، درخاندانِ حالی که نیمی دیگر مسیرهای احتمالیِ گروه را برای بررسیِ خطرات شناسایی میکردند.
هر دانشآموزِ آکادمی داراییِ ارزشمندی و ستونِ فقراتِ آیندهٔ پادشاهی به حسابآشوب میآمد. لینجوس که میدانست دستکم یک خائن در آکادمی وجود دارد، بدونِدهان اطلاع به هیچکس جز ملکه، برای هر گروه محافظانی تعیین کرده بود.
با این حال، ثابت شد که اقداماتِ پیشگیرانهاش کافی نبوده است. جوخهخاصی تنها از نیروهای کهنهکار تشکیل شده بود، بنابراین بیدرنگ با افسرِ فرماندهشانسکت تماس گرفتند و درخواستِ نیروی کمکی کردند و همزمان به جستوجوی اهدافشان پرداختند.
سروان از آرایهگرِ یگان پرسید: «کجان؟» پارانویای لینجوس بالاخره داشت نتیجه میداد.ولی برای اینکه در صورتِ وقوعِ چنین اتفاقی آماده باشند، یونیفرمها را بادلش طلسمِ ردیابیِ قدرتمندی آغشته کرده بود که از راهِ دور فعال میشد.
«خبرِ خوب اینه که موقعیتشون رو دارم. دشمنا اونا رو خیلی دور بردن، امااتفاقِ لینجوس برای اون ردیابها سنگتمام گذاشته. چهارتاشون با هم سیگنالی اونقدر قوی تولید میکننمحلهٔ که حتی از فاصلهٔ نصفِ یه کنتنشین هم میتونیم جاشون رو دقیق پیدا کنیم.»
سروان غرید: «اون اینجا نیست،آکادمی اینقدر چاپلوسیِ لینجوس رو نکندلش و خبرِ بد رو بهم بده.»
آرایهگر آهی کشید: «چند کیلومتر دورترن. مگه اینکه یکی ازهیچ ما با حومهٔ شهر آشنا باشه، وگرنه حتی با تمامِ سرعتمقصدِ هم طول میکشه تا برسیم اونجا. دشمنای ما هم سنگتمام گذاشتن.»
«لعنت! بیاید امیدوار باشیم بتوننکرد بهاندازهٔ کافی دوام بیارن. وگرنهفکرِ ملکه سرمون رو به باد میده.»
لحظهای که آرایهٔ وارپ فعال شد، لیث وکار سولوس برای نبرد آماده شدند. بقیهٔ گروه وحشت کردهبیش بودند و سعی داشتند از وضعیتشان سر در بیاورند.
لیث که میترسید درست در تلهای مشابهِ تلهای که برای کشتنِ سروان ولاگروس ()حرفش و یگانش استفاده شده بود افتاده باشد، فریاد زد: «کمین! آماده بشید فرار کنیم!» بیدرنگحتی چند طلسم را همزمان پدید آورد و بینشِ حیات و حسِ مانا را فعال کرد.
نمیگذاشت هیچپهلویش آرایه یا دشمنیکار دوباره غافلگیرش کند.
همراهانش ترسیده بودند، اما هشدارِ لیث باعث شد خونسردیشان رافکرِ به دست بیاورند و مراقبِ محیطِ جدیدشان باشند. آنها بهتنها زاغههای شهر منتقل شده بودند، درست وسطِ یک کوچهٔ پسکوچه.
بوی گندی که از فاضلابهای روباز میآمدپسِ برای اینکه به حالتِ تهوع بیفتند کافی بود،خاصی اما ترس باعث شد تمرکزشان را حفظ کنند.
هیچ آرایهای نیست؟ لیث با خوشحالی غافلگیر شد. فراموش کرده بود که کمینِ قبلی برای یک یگانِ نظامیِماهی زبده طراحی شده بود، نه برای چند نوجوان. با این حال نمیتوانست آرام بگیرد؛ نیروهای زندگیِ زیادی درلعنت آن نزدیکی بودند و هیچ ایدهای نداشت چه کسی واقعاً ولگرد است و چه کسی فقط تظاهر میکند.
ناگهان، سایهای از پشتِ تپهای از زباله به وسطِ گروه پرید. لباسهای کثیفگذشت و پارهپاره و کمی گریم باعث میشد مرد شبیهِ گداها به نظر برسد، اماشهرِ تیغهٔ خمیدهاش که گلوی یوریال را نشانه رفته بود، داستانِ دیگری را روایت میکرد.
فریا جیغ کشید: «یوریال!» و باعث شدهیزم دستانش نشانههای لازم برای نجاتِ او ازفلوریا مرگ با یک بلینکِ بهموقع را قاطی کنند.
درخششِ سبزِسقلمههای فولادِ افسونشده،گاهوبیگاهی و پاشیدنِ خون.
همین کافی بود تا سرِ تمیز بریدهشده با صدایکویلا تاپ به زمین بخورد و در حالی که هنوز حالتِنیستم ترس روی چهرهاش نقش بسته بود، در وسطِ گروه بغلتد.
«هیچوقت نفهمیدم چرا شماها تو امتحان زخمهایبقیهٔ دشمنا رو نمیسوزوندید. هیچ دلیلی نداره کهبیش همهجا رو به گند و خون بکشید.»
لیث از ناکجا درست روبهروی یوریال ظاهر شده بود. دستِ چپش مچِ راستِبیاید خُردشدهٔ جسد را فشرده بود، در حالی که دستِ راستش باز بود وآشوب با لایهای از یخ پوشیده شده بود که آن را به تیزیِ تیغ میکرد.
تجربهٔ نبردِ گروهِ قاتلان درجهیک بود، اما آنها چنگالها نبودند. هیچکس دربارهٔبدونِ مداخلهٔ سپاهِ ملکه به آنها چیزی نگفته بود، بنابراین وقتی متوجهِ محافظانیمقصدِ شدند که از بچهها محافظت میکردند، مجبور شده بودند فیالبداهه عمل کنند.
آرایهٔ وارپ ترفندی در آخرین لحظه بود تا هدف را به مکانِ خلوتی بیاورند کهتکرار با آن آشنایی داشتند. این نشان میداد که فرصتی برای آمادهسازیِ میدان از پیش نداشتهاند،پیش چرا که آرایهگرشان مجبور بود عقب بماند تا آرایهٔ وارپ را در لحظهٔ مناسب اجرا کند.
مردی که وسطِ جادهٔ یکی از اختصاصیترین محلههای لوریون سنگهای جادوییاتفاقِ میچیند، بینهایت مشکوک بود. ساکنان سریعتر از زمانی که کلمهٔ «قتل»بعدیشان را با خون روی دیوار نوشته باشند، نگهبانان را خبر میکردند.
آنها هیچ ایدهای نداشتند که حریفشان سپاهِ ملکه است، وگرنه خیلیعالیایه وقت پیش فرار کرده بودند. با اینهمه مشکلِ پیشبینینشده، مأموریت ازبخوره قبل یک فاجعه بود، اما با این حال حتی بدتر هم شد.
به محض اینکه به سمتِ هدف حرکت کردند، چند مورد از انگشترهای لیث درخشیدند وخاصی چندین گویِ آتشین را به سوی آنها رها کردند. گویها کنار یا بالای مخفیگاههای قاتلانشهرِ منفجر شدند و آنها را در شعلههایی فرو بردند که اگر محافظهای افسونشدهشان نبود، کشنده میبود.
رهبر که بر اثرِ انفجار موقتاًتنها کر شده بود، در گوشیِ ارتباطیاشآشوب فریاد زد: «چطور میدونه ما کجاییم؟»
«انگار میتونه ما رو ببینه!»
لیث بانداره لبخندی درنده برکرد لب فکر کرد.
واقعاً میبینمتون. ببینیمریخت از این خوششونولی میاد یا نه.
لیث دورِ دیگری از گویهایگاهوبیگاهی آتشین را شلیک کرد، اینبرآمد بار در ارتفاعِ بالای آسمان.
رهبرِ قاتلان در آستانهٔ گریه بود و گفت: «خدایانِ من، آخه چرا؟» کلیدِ یک عملیاتِماهی موفق این بود که سریع و بیسروصدا انجام شود. با این همه گویِ آتشین درتمام هوا، فقط مسئلهٔ زمان بود تا گاردِ شهر و انجمنِ جادوگران به آنجا سرازیر شوند.
لیث هر کسی را که بهعالیایه جای فرار به سمتشان میدوید سرنگون میکردبشه و گفت: «اینجا یکم کمک لازم دارم.»
یوریال از خیره شدن به سرِ بریدهای که زیرِبیاریم پاهایش افتاده بود دست کشید و به یاد آورددلش که کیست و قرار است به چه کسی تبدیل شود.
«فریا، از من محافظت کن! مشخصه که هدفِ این حملهبرآمد منم. کویلا، شعلهها رو مهار کن! درسته اینجا یه خرابشدست، ولیزدند مردم اینجا زندگی میکنن و به محافظتِ ما نیاز دارن. لیث...»
مغزش برایخیلی کسری ازبشه ثانیه قفل کرد.
چه توصیهای میتوانست به کسی بکند کهبقیهٔ سریعتر از دیدِ چشمانش حرکت میکرد وبیش قادر بود مانند عذابی الهی بیرحمانه حمله کند؟
لیث که از اهمیتموافقت دادنِ یوریال به ساکنان جاریخت خورده بود، در دل گفت:
منظورم واقعاً این بود که به من کمک کنید،بیاریم نه اینکه خسارتها رو مهار کنید. بیخیال. هرچی بیشتردلش طلسم اجرا کنن، کمتر کسی میتونه بفهمه کی چیکار کرده.
«تو فقط روی اون حرومزادهها تمرکز کن، من هواتو دارم!» اگربقیهٔ یوریال یک چیز از نگرشِ منفیِ لیث و پارانویای افسارگسیختهاش یادوقتِ گرفته بود، این بود که همیشه انتظارِ بدترینها را داشته باشد.
از این رو، یوریال شروعبخوره به چیدنِ سریعترین آرایههایش کرد تاحرفش اگر اوضاع خراب شد، آماده باشد.
کمتر از ۱۰ ثانیه از فعالعالیایه شدنِ آرایهٔ وارپ گذشته بود و بیشترِبشه قاتلان کشته یا بهشدت مجروح شده بودند.
رهبر با خودش فکر کرد.
لعنت! اگه حتی یکی از افرادم رو جا بذارم، هویتم لوصبح میره. شکنجههای بازپرسِ سلطنتی کاری میکنه یادت بیاد تو نوزادی چقدر شیرآوردند خوردی. تنها راهِ فرارم از اینجا اینه که بکشم و برم جلو.
در گوشیاش فریاد زد: «کدِ سیاه! تکرار میکنم، کدِ سیاه! اینجامدام یا میمیریم یا زنده میمونیم، پسرا!» قاتلانِ باقیمانده بهسرعت تمامِ معجونهایدارن تقویتکنندهشان را سر کشیدند، حتی آنهایی که عوارضِ جانبیِ خطرناکی داشتند.
اما در حالی که رهبرشان شجاعانه به جلو یورش برد، آنها یکصدا پاگذشت به فرار گذاشتند و به هر سو پراکنده شدند. تنها آرزویشان این بود کهشهرِ یک روزِ دیگر را بهعنوان انسانهایی آزاد ببینند. هیچ پولی ارزشِ جانشان را نداشت.
رهبر اکنون با معجونهای هاتورنِ ردهبالاعمداً تقویت شده بود؛ معجونهایی که اوولی را به ارتشی یکنفره تبدیل میکردند.
بهراحتی از رگبارِ طلسمهایی که به سمتش میآمد جاخالی داد. حالا دنیا درهیچ چشمانش با حرکتِ آهسته پیش میرفت. در تمامِ عمرش هرگز چنین احساسِ قدرتیخاندانِ نکرده بود. اولین هدفش همان بچهموشِ مزاحمی بود که کمینشان را خراب کرده بود.
سالها تجربه در میدانِ نبرد، غریزهاش را صیقل داده بود. آن سهآشوب نفرِ دیگر مثلِ جادوگرانی بودند که بر پشتِ اژدها سوارند؛ شمشیرش هیچدهان شانسی برای رسیدن به آنها نداشت، مگر اینکه اول جانور را میکشت.
لیث که دید مانایش دارد هدر میرود، اجرای طلسم را متوقفاتفاقِ کرد و در عوض هالهای از جادوی روح پدید آورد که قاتلخاندانِ را در بر گرفت و او را مثلِ یک تکهپارچهٔ خیس چلاند.
رهبر متوجه شد چیزی میخواهدکرد مهارش کند، اما با نیرویفکرِ خالصِ بدنیاش آن را پس زد.
لیث در دل ناسزا گفت.
لعنت! این یارو هر کوفتی که مصرف کرده،پسِ اثرش اونقدر شبیه جادوی همجوشیه که مانای جاری توگذشت بدنش جادوی روحِ منو خنثی میکنه. وقتِ نقشهٔ دومه.
لیث با جادوی همجوشی تمامِ عناصر را یکجا بهآشوب درونِ خودش تزریق کرد. قاتل چند حملهٔ دروغین انجامخوب داد و با حرکاتِ پا، هدفِ واقعیاش را غیرقابلپیشبینی کرد.
ترکیبِ حرکاتِ پرسرعت و اختلافِ فاحشِ تکنیکشان، لیث را گیج کرد. لیثغمانگیزه هنوز از نظرِ فیزیکی برتر بود، اما به لطفِ معجونها، قاتل توانست اززیاد برتریِ مهارتهای رزمیاش استفاده کند و لیث را در موضعِ دفاعی قرار دهد.
شمشیر چند بار به لیث ضربه زد و هم یونیفرم و هم پوستِآکادمی جادوسختشدهاش را شکافت. لیث توانسته بود تمامِ ضرباتی را که نقاطِ حیاتیاش راماهی هدف گرفته بودند جاخالی دهد یا دفع کند، اما این کار بهایی داشت.
دستها و پاهایش پر ازگاهوبیگاهی بریدگی بود؛ برخی حتی آنقدربرآمد عمیق بودند که بهشدت خونریزی میکردند.
«میبینید، پسرا؟آکادمی اگه خونریزی میکنه،بخوره پس میتونیم بکشیمش!»
از همین درگیریِ کوتاه، رهبر تا حدودی اعتمادبهنفسشبیاید را پس گرفته بود. آن توله مثلِ یک جانورِبخوره وحشی بود، اما همچنان یک غیرنظامیِ آموزشندیده محسوب میشد.
حالا که با به خطر انداختنِ جانش توانسته بود جلوی آن جانورِ کوچک را بگیردغذا تا دیگر از آسمان مرگ نبارد، همتیمیهایش میتوانستند با خیالِ راحت به نبرد بپیوندند. فقط چندانگار ثانیه طول میکشید تا آن توله را محاصره کنند و با کارِ تیمی کارش را بسازند.
رهبر با خودش فکر کرد.
دیگه الان پیداشون میشه.
سپس حملاتش را متوقف کرد تا نفس تازه کند ومیشد نگاهِ سریعی به پشتِ سرش انداخت تا وضعیت را بسنجد.انگار تازه آن موقع متوجه شد که هیچکس به کمکش نمیآید.
لیث از این مکث بهره برد و از نشاطبخشی استفاده کرد. زخمهایش با سرعتی که با چشمِبخوره غیرمسلح هم دیده میشد بسته شدند و قاتل را بیشتر در وحشت فرو بردند. قاتل بیدرنگ حملهاشمغزِ را از سر گرفت، اما متوجه شد که آن جانور دارد رفتهرفته به الگوی حرکتیاش عادت میکند.
لیث که متوجهِ آشفتگیِ حریفشعالیایه شده بود، فریاد زد: «منخیلی هنوز اینجا کمک لازم دارم!»
یوریال به مغزش فشار آورد تا راهی برای کمک پیدا کند، اماصبح آنها خیلی سریع حرکت میکردند. اگر بدونِ نقشه حمله میکردند، دشمن میتوانستآوردند از طلسمهایشان سوءاستفاده کند و لیث را به سپرِ انسانی تبدیل کند.
حریفشان دیدِ کاملی به محیط داشت، در حالی که دوستشان ازحرفش حرکاتِ آنها بیخبر بود. تنها نقطهٔ امید این بود که چیدنِمغزِ اولین آرایه را تمام کرده بود و میتوانست دوباره حرف بزند.
یوریال فریاد زد: «کویلا، به سمتِعالیایه راستِ لیث حمله کن. فریا، توغمانگیزه هم سمتِ چپ. لیث، برو جلو.»
قاتل نالهآتش کرد: «لعنتفکرِ بهش، نه!»