چپتر 24: بدون عنوان
0بیشک این بدترین روزِ سال برای لیث بود. مجبور میشد تمامِسبک بعدازظهر را دور از خانه بگذراند، در محاصرهٔ غریبههای مطلق، ورویدادِ در طولِ جشن از هرگونه حریمِ خصوصی یا فضای شخصی محروم بماند.
تمامِ خانوادههای دهکده برای جشنواره جمع میشدند و تمامِ مشکلاتکند و بدبختیهای روزمرهشان را فراموش میکردند، چون هزینهٔ همهچیز، ازداشت تزئینات گرفته تا غذا و نوشیدنی، پای کنت لارک بود.
او نیز در کلِ مراسم شرکت میکرد تا پیوندهایش را با جامعهآورده قوی نگه دارد و اعتبارش را بهعنوانِ یک لردِ عادل حفظ کند،روشن تا فقط مردی بیچهره نباشد که مالیات میگرفت و زندگیشان را سختتر میکرد.
جشنواره سه بخش داشت.
صبح همچنان مثلِ یک روزِ کاریِ عادی میگذشتنوشیدنیهای تا به تاجرانِ غریبه و دورهگردها اجازه دهدمشعلهایی غرفههایشان را آماده کنند و اجناسشان را بچینند.
عصر خانوادهها جمع میشدند و به غرفهها سرعادل میزدند و دنبالِ زیورآلات و جواهراتی میگشتند تا بازندگیشان پولِ اضافهشان بخرند و به جهیزیهٔ دخترانشان اضافه کنند.
غذا عمدتاً شاملِ پیشغذاهایی مثلِ میوه و سبزیجاتِ تازه بود، همراهمناسبتِ با سیخهایی از انواعِ گوشت و حتی غذاهای عجیبوغریبی مثلِ ماهیهایمشعلهایی آبشور و غذاهای دریایی که کنت لارک به مناسبتِ جشن آورده بود.
تنها نوشیدنیهاینوشیدنیهای موجود آب وسبک آبجوی سبک بود.
پس از غروبِ آفتاب، منقلهای بزرگ و مشعلهایی در سراسرِآبجوی دهکده روشن میشدند، در حالی که کارگرانِ کنت صحنه راکارگرانِ برای رویدادِ اصلیِ جشنواره، یعنی انتخابِ دوشیزهٔ بهار، آماده میکردند.
تمامِ دخترانِ پانزده و شانزدهساله میتوانستند در رقابتِعادل دوشیزهٔ بهار شرکت کنند، که بیشتر شبیه بهمیگرفت مراسمِ معرفیِ دوشیزگان بود تا یک مسابقهٔ زیبایی.
این فرصتی برای تمامِ دوشیزگانِ جوانِ در سنِ ازدواجآبشور بود تا زیبایی و فضایلشان را به رخ بکشند، بهآفتاب این امید که توجهِ بیشترین خواستگارانِ ممکن را جلب کنند.
داورانِ رقابتِ دوشیزهٔ بهارآبجوی همیشه همان افراد بودند: کنتبزرگ لارک، رئیسِ دهکده و نانا.
پس از انتخاب، غذای اصلی آورده میشد؛ با کلی حیوانِ کبابشده،سبک سوپ و میوههای کاراملی. شرابهای ناب و آببستهشده هر دو موجودرویدادِ بودند و شور و حال را برای پایانِ مراسم بالا میبردند.
بخشِ آخر شاملِ یک رقصِ گروهی بود که مردهایحفظ مجردِ واجدِ شرایط را تشویق میکرد تا به یکسختتر یا چند دوشیزه که چشمشان را گرفته بودند، نزدیک شوند.
هر بخش تأثیرِ متفاوتی روی حالوهوای لیث میگذاشت. بخشِآبشور اول باعثِ بیحوصلگیِ شدیدی میشد که البته با اینغروبِ واقعیت که هنوز اجازه داشت تنهایی بگردد، کمی قابلتحملتر بود.
دومی شبیهِ شکنجه بود. مجبور میشد رویآفتاب شانههای پدرش بنشیند و ساعتها به مشتیکارگرانِ دختربچه خیره شود که هیچ اهمیتی برایش نداشتند.
سومی بهترین بخش بود، اما فقط به این دلیل که خیلی کوتاه بود. پس از کمیمشعلهایی رقص، پدر و مادرش آنقدر خسته میشدند که نمیتوانستند بیشتر بمانند و بالاخره او را بهرقابتِ خانه برمیگرداندند. هیچکدام از فرزندانشان هنوز به سنِ ازدواج نرسیده بودند، بنابراین دلیلی برای ماندن نداشتند.
برای اولین بار در زندگیِ جدیدش، لیث کمیعادل پول در جیبش داشت، بنابراین میتوانست به بازیهایمیگرفت کارناوال که بهترین جایزهها را میدادند سر بزند.
«اونا تقلب میکنن، منمگوشت تقلب میکنم. بیاید عادلانهماهیهای و مردونه بازی کنیم.»
با استفاده از جادوی روح، یک خرسِ عروسکیِ زیبا برای تیستا برد و در بازیِ پرتابِ حلقهای که با حلقههای نامتوازن دستکاری شده بود، پیروز شد. ازبیشتر یک بازیِ تیراندازی با کمانِ صلیبی، یک شانهٔ موی نقرهکوب برای رنا گرفت. تنها کاری که باید میکرد این بود که از دو رشته جادوی روح استفاده کند؛غذای یکی برای هدایتِ تیر به سمتِ هدف، و دومی برای اینکه مجبورش کند خُرد شود. در آخر هم یک روبانِ ابریشمی برای مادرش از غرفهٔ چرخِ گردون گرفت.
دورهگردها مات و مبهوت مانده بودند، اما تلاش برای زورگویی به یک بچهٔآفتاب محلی جلوی اینهمه روستایی، چه رسد به کنت لارک، چیزی جز یک کتکِدوشیزهٔ مفصل و محرومیتِ دائمی از تمامِ رویدادهای شهرستانِ لوستریا برایشان به همراه نداشت.
آنها شروع کردند به پاییدنِ او، اما لیث حریص نبود وفقط بعد از گرفتنِ سه جایزه آنجا را ترک کرد. راستش برایهمچنان رااز هم چیزی میخواست، اما تنها چیزی که داشتند محصولاتِ زنانه بود.
دورهگردها امیدوار بودند پسرهای جوان را فریب دهند تا پولشاندریایی را هدر دهند و سعی کنند دخترها را با هدایایمنقلهای گرانی که بدونِ قمار از پسِ خریدشان برنمیآمدند، تحتتأثیر قرار دهند.
لیث پس از پخش کردنِ هدیهها، دنبالِ نانامنقلهای گشت. میخواست با یک متخصص دربارهٔ جادو گپ بزند.اصلیِ او را نشسته روی نیمکتی نزدیکِ خانهاش پیدا کرد.
اولین کاری که کرد این بود که با بینشِ حیاتآبجوی به او نگاه کرد. جریانِ مانای نانا خیلی بزرگتر ازکارگرانِ لیث بود، اما نیروی زندگیاش از تیستا هم ضعیفتر بود.
نانا زنی بیش از شصتساله بود، اما شبیهِ یکحفظ زنِ هشتادسالهٔ زمینی به نظر میرسید. پشتش چنان قوزسختتر داشت که برای درست راه رفتن به عصا نیاز داشت.
چشمانِ خاکستریِ نافذ، چهرهای پر از چینوچروک و بینیِآبشور عقابیِ بزرگی داشت. نانا همیشه شالی روی سرش میانداختغروبِ تا موهای بلند و خاکستریاش هنگامِ کار مزاحمش نشوند.
در نگاهِ اول پیرزنِ بیاهمیتی به نظرآفتاب میرسید، اما وقتی نزدیک میشدی، میتوانستی قدرتِ خامیصحنه را که از بدنش تراوش میکرد حس کنی.
سولوس نظرماهیهای داد: «حتماًدریایی زندگیِ سختی داشته.»
لیث مؤدبانهقوی پرسید: «سلامدارد نانا. حالتون چطوره؟»
«سلام به تو، وروجکِ کوچولو. حسابی داری زود بزرگ میشیا، مگه نه؟» درست همانطور کهموجود الینا در زمستان متوجه شده بود، تیستا و لیث بلندتر و لاغرتر از همسنوسالهایشان میشدند.یعنی همین اتفاق برای رنا هم میافتاد، بعد از اینکه درمانِ لیث را دریافت کرده بود.
قدِ لیث از همین حالا ازغروبِ ۱٫۱ متر گذشته بود و شانههایش چنانحالی پهن بود که انگار واترپلو بازی میکرد.
لیث سر تکانآبشور داد: «بله، همینطوره. میشهتنها یه سؤال ازتون بپرسم؟»
نانا خندید:قوی «تا وقتی دربارهٔاعتبارش سنم نباشه، بفرما.»
«نانا، شما جادوگرِ قویایگوشت هستید؟» نانا غافلگیر شد؛ماهیهای سؤالش چندان بچگانه نبود.
«آره، هستم. وقتی هنوز دخترِ جوونی بودم، حتی برای آکادمیِمشعلهایی گریفونِ صاعقه بورسیه گرفتم و تونستم بدونِ هیچ مشکلی فارغالتحصیلدوشیزهٔ بشم.» نانا با یادآوریِ سالهای افتخارش، با غرور صاف نشست.
«پس چطور شدآبشور که بهعنوانِ یه درمانگرتنها تو لوتیا موندگار شدید؟»
سولوس سرزنششقوی کرد: «چقدردارد تو باملاحظهای، لیث!»
«بچهها اجازه دارنانواعِ بیادب باشن. اینغذاهای یکی از معدود امتیازاتشونه.»
حالوهوای نانا غمگین شد.
«ببین لیث، تو این دنیا آدمهای عادی، اشراف و جادوگرا وجود دارن. یه جادوگرِ قوی بسته به قدرتِ جادوییش، جایگاهی همتراز با اشراف داره. اون زمان منبهار خیلی قوی بودم، اما نابغه نبودم. متأسفانه احمق و سادهلوح هم بودم، برای همین انتخابهای خیلی بدی کردم و در نهایت تنها موندم، بدونِ اینکه کسی پشتمهمیشه باشه. فقط دو تا راه برام مونده بود. یا تسلیمِ یه اشرافزادهٔ قدرتمند بشم یا با جایگاهِ یه درمانگر آزاد زندگی کنم. حدس بزن کدوم رو انتخاب کردم؟»
لیث هم غمگین شد. فکرِ ازبهعنوانِ دست دادنِ همهچیز بعد از آنهمهمردی تلاش، آیندهاش را حتی ترسناکتر جلوه میداد.
نانا چهرهاش باز شد: «آرومحتی باش بچه! بیا حالمون رو خرابمناسبتِ نکنیم و از جشنواره لذت ببریم.»
لیث پس از تنها گذاشتنِ نانا، به حرفهای اوبزرگ دربارهٔ رشدش فکر کرد و جلوی آینهای که برای نمایشانتخابِ گذاشته شده بود ایستاد و به تصویرِ خودش خیره شد.
فقط توانستماهیهای از سرِدریایی تسلیم آهی بکشد.
«مهم نیست چقدر ناخالصیها رو دفع میکنم، حتی توحفظ قرعهکشیِ ژنتیک هم گند زدم. خیلی چیزا رو ازسختتر بابام به ارث بردم و خیلی کم از مامانم.
وقتی تو لک میرم و به خودم نگاه میکنم، جای اینکه جذاب به نظر برسم، شبیهِ یه بچهغروبِ روانیام که از کانونِ اصلاح و تربیت فرار کرده. اگه لبخند بزنم، حالا که اینهمه دندون ندارم، حتیشانزدهساله بامزه هم نیستم. حتی با بهترین لباسها هم، بهزور میتونم شبیهِ یکی از اون بچههای خیابونیِ رمانهای دیکنز باشم.»
سولوس سعی کردموجود حالش را بهترغروبِ کند، اما فایدهای نداشت.
اواخرِ عصر، کنت لارکدریایی مهمانِ افتخاریاش را بهنوشیدنیهای بزرگانِ دهکده معرفی کرد.
کنت لارک که از شیفتگانِ جادو بود و همیشه سعی میکرد از جوانانِ آیندهدارِ سرزمینش حمایت کند،زندگیشان گفت: «رئیس یوروک، نانای فرزانه، اجازه بدید ریکر تراهانِ جوان، پسرِ دوستِ عزیزم بارونت لوکار تراهان روکنند بهتون معرفی کنم. این پسرِ جوان جادوگرِ واقعاً بااستعدادیه که در آینده برای شهرستانِ ما افتخار میآفرینه.»
رئیسِ دهکده با تعظیمی مؤدبانه به او سلام کرد و درمناسبتِ حالی که انتظار داشت طرفِ مقابل دستش را دراز کند یامشعلهایی دستکم جوابِ تعظیمش را بدهد، گفت: «از دیدنت خوشبختم، مردِ جوان.»
اما ریکر با چشمانیآبجوی پر از تحقیر، فقطمنقلهای به اطراف نگاه میکرد.
با لحنیماهیهای سرد جواب داد:مناسبتِ «خوشبختی از منه.»
کنت لارک با ملایمت سرزنشش کرد: «ریکر، ادبت کجاست؟ نانای فرزانه در جوانیشبیچهره جادوگرِ قدرتمند و مشهوری بوده. راحت باش و ازش راهنمایی بخواه. تجربهاش میتونه برایتاجرانِ غلبه بر هر مشکلی که ممکنه تو تحصیلاتت باهاش روبهرو بشی، بینهایت ارزشمند باشه.»
ریکر این بار تعظیم کرد،حتی اما رو به کنت لارک:دریایی «در این مورد شکی ندارم، سرورم.»
نانا در زندگیاش آنقدر اشرافزاده دیده بود که این تیپمشعلهایی آدمها را بشناسد. یک اربابزادهٔ جوان و پرمدعا که آنقدر لوسبهار شده بود که باور داشت فقط اشراف میتوانند به عظمت برسند.
تحملِ اینهمه بیاحترامی به بزرگانشان برایآورده مردمِ دهکده سخت بود، اما به خاطرِآفتاب کنت، فقط به پچپچهای خشمگینانه اکتفا کردند.
نانا بدونِ هیچ صمیمیتی خندید:اعتبارش «اوه، اوه، اوه! یه پررویکند دیگه گیر آوردی، لارکِ عزیز.»
ریکر از اینهمه بیاحترامی به خود لرزید؛ اینکه آن پیرزنِ عجوزه کنت را بدونِ القابِموجود احترامآمیز و با اسمِ کوچکش صدا میزد. اما میدانست که لارک نقطه ضعفِ بزرگی در برابرِانتخابِ جادوگران دارد و با توجه به رفتارِ پیرزن، خودش این حق را به او داده بود.
«اون کاملاً حق داره مغرور باشه، نانای عزیز. سالِ آیندهمشعلهایی دوازدهساله میشه و برای بورسیهٔ آکادمیِ گریفونِ صاعقه درخواست میده وبهار با کمی شانس، درست مثلِ خودت تو اون روزا، ثبتنام میکنه!»
ریکر نتوانست حیرتش رادریایی پنهان کند و بانوشیدنیهای اخم به نانا خیره شد.
با خودش فکر کرد: «خدایانِ من، چطورلردِ یه آدمِ عادی تونسته تو آکادمی پذیرفته بشه؟مالیات بدونِ شک با تقلب راهش رو باز کرده.»
نانا با اشتیاقی اغراقآمیز جوابحتی داد: «واقعاً؟ چرا ازش نمیخوایدریایی بهمون نشون بده چه تواناییهایی داره؟»
کنت لارک با کمالِ میل پذیرفت وآفتاب به درخواستِ او خیلی زود یک کندهٔ یکمتریصحنه با یک بوتهٔ کاهو روی آن، آماده شد.
ریکر باید دستکم ۱۰ متر از آن فاصله میگرفت و آن راغروبِ میانداخت. این تمرینِ بسیار پایهای برای هر کسی بود که میخواست جادوگریعنی شود و اغلب برای خلاص شدنِ سریع از شرِ نامزدهای بیلیاقت استفاده میشد.
فقط کسانی که استعدادِ واقعی برای جادو داشتندعادل میتوانستند در چنین فاصلهای از جادوی روزمره استفاده کنند.زندگیشان برای افرادِ عادی، بُردِ جادو یکی دو متر بود.
برای یادگیریِ چیزی خارج از جادوی روزمره،عجیبوغریبی فرد باید یا در یک آکادمیِ جادونوشیدنیهای ثبتنام میکرد یا کتابهای بسیار گرانی میخرید.
صدای کنت لارک پرآبجوی از اشتیاق بود: «مردِمنقلهای جوان، تمامِ تلاشت رو بکن!»
ریکر این تمرین را بارها انجام داده بود، اما همیشهآبجوی بهتنهایی. این بار در محاصرهٔ آدمهای عادی بود که مشخصاً امیدوارصحنه بودند شکستش را ببینند و فرصتی برای مسخره کردنش پیدا کنند.
بدتر از همه، کنت لارک فشارِ زیادی بهعادل او میآورد. به چشمِ ریکر این یک آزمونِمیگرفت ساده نبود، بلکه مسئلهٔ مرگ و زندگی بود.
زیرِ نگاهِ خیرهٔ دهها نفر، هنگامِ اجرایعجیبوغریبی نشانههای دست تمرکزش را از دست دادنوشیدنیهای و وِرد را با لکنت به زبان آورد.
«ایـ-اینفیرو!»
گلولهآتشی به اندازهٔ یک شاهبلوط پدید آورد کهنوشیدنیهای چیزی نمانده بود به کاهو نخورد. با این حال،سراسرِ با صدای بووومِ کوچکی، بوتهٔ کاهو به زمین افتاد.
هیچکس جزقوی کنت لارک اواعتبارش را تشویق نکرد.
زمزمهٔ «همین بود؟»انواعِ از چند جایغذاهای جمعیت به گوش رسید.
نانا آرام به سمتِآبجوی سبزی رفت و آن رابزرگ آورد تا کنت بررسیاش کند.
نانا با سردی گفت: «چندتا از نشانههای کلیدیِ دستموجود رو اشتباه رفت، وِرد رو با لکنت خوند و اصلاًحالی به کاهو نزد. فقط به خاطرِ انفجار بود که افتاد.»
چشمانِ خاکستریِ نانا با تحقیر به ریکر خیره شده بود. «من جای شمابیچهره بودم زیاد امیدوار نمیشدم، لارک. وقتی همسنِ اون بودم، میتونستم بدونِ نشانههای دست یاتاجرانِ خوندنِ وِرد به هدف بزنم. اونا منو فقط به خاطرِ اجرای خاموشِ کاملم پذیرفتن.»
«خب، هنوز جوونه، برای همین آوردمش پیشِ شما. یه سالِدریایی کاملِ دیگه وقت داره تا برای آزمون آماده بشه. هنوزمنقلهای برای رفعِ اشتباهاتِ کوچیک وقت هست. امیدوار بودم بتونید راهنماییش کنید.»
«با کمالِ میل این کار رو میکردم، واقعاً میگم. اما با وجودِروشن روستاییها و شاگردم، حسابی سرم شلوغه. برای اینکه مراقبِ دوتا جوون باشمشانزدهساله خیلی پیرم و شاگردم تو اولویته. همونطور که میدونید، قولِ یه جادوگر اعتبارشه.»
کنت لارک که شوکه شده بودآورده کسی چنین مسئلهٔ مهمی را به اوآفتاب اطلاع نداده است، پرسید: «شما شاگرد دارید؟»
نانا سر تکان داددارد و درحالیکه به صورتِعادل ریکر لبخند میزد گفت: «آره.»
«تو سه سالگی خوندن و نوشتن یادعجیبوغریبی گرفت و تا اون موقع جادوی روزمرهنوشیدنیهای رو هم کاملاً خودش یاد گرفته بود.»
کنت لارک با هیجانآبجوی گفت: «شگفتانگیزه!» این هیجان مثلِبزرگ سیلی به صورتِ ریکر خورد.
سلیا جلو آمد و هیزم به آتش ریخت: «آره، شاگردِ منم هست.»غروبِ او و نانا در کمالِ ادب از هم متنفر بودند، اما بینِ ناناانتخابِ و یک بچه پرروی ازخودراضی، سلیا همیشه شیطانی را انتخاب میکرد که میشناخت.
«از چهار سالگی تو جنگلِ تراون شکار میکنه. حتی اگه فقطفقط بتونه بلینکرها و جونورای کوچیک رو شکار کنه، محاله یه هدفِهمچنان متحرک رو از دست بده، چه برسه به یه کاهوی بیحرکت.»
سپس در گوشِ کنت زمزمه کرد:غذاهای «در واقع اون همون کسیه که اونتنها چیزایی که خودتون میدونید رو تأمین کرده.»
«فوقالعادهست! عالیه! کِی میتونمآبجوی ببینمش؟» از شدتِ خوشحالی مونوکلبزرگ از حدقهٔ چشمش بیرون پرید.
ریکر درماهیهای آستانهٔ انفجار ازمناسبتِ شدتِ خشم بود.
یعنی نمیبینه دارن بازیش میدن؟ چطور کسی باعادل جایگاهِ اجتماعیِ بالایی مثلِ کنت میتونه حتی بهمیگرفت یه کلمه از حرفای این آدمای عادی اعتماد کنه؟
دروغ و تقلب تو ذاتشونه. اونا فقط یه مشت آشغالن که سعیآورده دارن ما رو تا سطحِ خودشون پایین بکشن تا حسِ بهتری نسبت بهحالی زندگیِ رقتانگیزشون پیدا کنن! اگه اون پیرزنِ خرف یه جادوگره، پس منم ولیعهدم.
چرا باید اینهمه چرتوپرتش رو تحمل کنم؟ و چطور یه شکارچیِ بوگندوروشن میتونه اینقدر راحت با یه کنت حرف بزنه؟ این عصر دیگه ازشانزدهساله این بدتر نمیشه. آخه چطور گذاشتم پدرم راضیم کنه بیام تو این خوکدونی؟
برومان درحالیکه بازوی لیثدریایی را بهزور میکشید، بانوشیدنیهای پیروزی فریاد زد: «ایناش، اینجاست!»
لیث اصلاً نمیدانست چه خبر است. با خانوادهاش بود و داشتفقط سیبِ کاراملی میخورد که برومان ناگهان از غیب ظاهر شد وهمچنان دربارهٔ افتخارِ دهکده یا چیزی شبیهِ آن شروع به پرتوپلا گفتن کرد.
نگاههای زیادی روی او بود. شهودِغذاهای لیث به او میگفت مشکلی وجودآورده دارد، پس تصمیم گرفت محتاطانه عمل کند.
«کنت لارک، از دیدنتون مفتخرم.» نیاز نبود آدممنقلهای نابغه باشد تا بفهمد آن درازِ لاغراندام بارویدادِ لباسهای پرزرقوبرق و مونوکل، اربابِ این سرزمین است.
لیث با مشتِ گرهکرده در کفِ دستِ دیگرش به او ادای احترام کردآفتاب و تعظیمِ عمیقی انجام داد. سپس به رئیسِ دهکده، نانا و سلیا سلامدوشیزهٔ کرد و برای هر کدام متناسب با احترامی که شایستهاش بودند، تعظیم کرد.
در آخر، به سمتِ پسرِ بیمارحالی چرخید که کنارِ کنت ایستاده بود. باید حدوداً دهساله میبود وزندگیشان ۱٫۴ متر قد داشت. پیراهنی از حریرِ سفید روی شلواری چرمی و گرانقیمت پوشیده بود. صورتش کاملاًکنند سرخ و غرق در عرق بود، انگار یا برای نجاتِ جانش دویده یا مارِ سمی نیشش زده بود.
این وضعیت برای لیث هیچ معنایی نداشت، اماماهیهای از آنجا که به نظر نمیرسید کسی نگرانِ سلامتیِسبک پسرک باشد، لیث کاری را که باید، انجام داد.
لیث دوباره مشتش را در دست گرفت، تعظیمِ کوچکی کرد و گفت:روشن «درود، مهمانِ عالیمقام. امیدوارم از اقامتتون تو دهکدهٔ ما لذت ببرید.» اوشانزدهساله اصلاً نمیدانست آن پسر کیست و ریکر هم توانِ معرفیِ خودش را نداشت.
ظاهراً کنت وجودِآبشور ریکر را بهکلیآورده فراموش کرده بود.
نانا خندید: «اوه، اوه، اوه!اعتبارش میبینی، لارک؟ ادب. این چیزیه کهفقط این روزا خیلی از جوونا ندارن.»
لیث مدام به اطراف نگاهحتی میکرد و منتظر بود کسیدریایی توضیح دهد چه خبر است.
پرسید: «میتونم کمکی بکنم؟»
ریکر یک بارِ دیگر بهمناسبتِ تمامِ ارادهاش نیاز داشت تاآبجوی جلوی فورانِ خشمش را بگیرد.
این نابغهشونه؟ یه ولگردِ بیدندون؟ باید ازلردِ کنت بخوام همهشونو به خاطرِ این دروغاینباشد شاخدارشون تا حدِ مرگ شلاق بزنه! واقعاً شرمآوره!
سلیا دوباره پا پیش گذاشت: «آره، لیث. کنت لارک عاشقِ جادو توآورده هر شکل و نوعشه، و من داشتم بهش میگفتم چطور بلینکرها روروشن میکشی بدونِ اینکه حتی یه پرشون خراب بشه. ممکنه بهش نشون بدی؟»
تکهچوبی بیرون آورد وآبجوی آن را بالا گرفتمنقلهای تا کنت و بقیه ببینند.
لیث نفسِ راحتی کشید.
اینهمه هیاهو واسه جادوی روزمره؟ نزدیک بود سکته کنم.حفظ اگه فقط واسه سرگرم کردنِ چندتا نجیبزادهٔ حوصلهسرفتهست، چراسختتر که نه؟ اگه دهکده پیشرفت کنه، خانوادهٔ منم پیشرفت میکنه.
«برتزا!» پس از دو بار چرخاندنِ انگشتِ میانی و اشارهاش، گردبادِ کوچکی چوب را در بر گرفت. درغروبِ ظاهر دقیقاً مثلِ همان گردبادهایی بود که هر زنِ خانهداری روزانه برای تمیز کردنِ خانهاش استفاده میکرد، اماشانزدهساله با نگاهی دقیقتر میشد فهمید که در واقع دو گردبادِ متفاوت است؛ یکی ساعتگرد میچرخید و دیگری پادساعتگرد.
به این ترتیب، طلسم فشارِ عظیمی به نقطهای ازبزرگ چوب وارد میکرد که دو گردباد به هم میرسیدندیعنی و باعث میشد چوب تقریباً در یک چشمبههمزدن بشکند.
لیث این روش را بعد از آن اختراع کرده بود که سلیاغروبِ بیش از حد دربارهٔ نحوهٔ کشتنِ بلینکرها سؤالپیچش کرد. نمیتوانست جادوی روحیعنی را به او نشان دهد، برای همین این حقه را سرهم کرده بود.
ریکر میخواست اعتراض کند و بگوید لیث بهزور یک متر با چوب فاصله دارد، اما حتی اوزندگیشان هم میدانست استفاده از دو طلسمِ متفاوت بهطورِ همزمان چقدر سخت است. همچنین میدانست چنین اعتراضی با درخواستِاجناسشان پیرزنِ خرف برای انجامِ همان کار روبهرو میشود. و او اصلاً نمیدانست چطور باید این کار را بکند.
نانا دستش را تکان دادحتی و یکی از روستاییها بوتهٔدریایی کاهوی دیگری روی کنده گذاشت.
«لیث، عزیزم،نوشیدنیهای لطفاً اونآبجوی رو بنداز.»
لیث هر لحظه گیجتر میشد. چشمانِ کنت حالا برق میزد وسبک طوری به او نگاه میکرد که انگار جانوری افسانهای از آسمانهارویدادِ نازل شده است، درحالیکه پسرِ نجیبزاده مثلِ گچ سفید شده بود.
اینجا چه خبره؟ چرا کنت اینقدر محوِ یه جادویحفظ پیشپاافتاده شده؟ و چرا هیچکس به فکرِ اون بچهٔسختتر بیچاره نیست؟ هر مریضیای که داره، داره بدتر میشه.
لیث شانه بالا انداخت وحتی پیش از آنکه انگشتِ میانیاشدریایی را تکان دهد گفت: «یورون!»
دارتِ یخی درست به وسطِسبک کاهو خورد و باعث شدمشعلهایی چند متر آنطرفتر غلت بخورد.
کنت نفسش را در سینه حبس کردتنها و با صدایی چنان ضعیف که لیثمنقلهای نمیتوانست بشنود، گفت: «بدونِ استفاده از نشانههای دست!»
«یه چیزِ دیگه، لیثِ عزیزم. اگه بتونی دلِ این پیرزنِ بیچاره رومردی به دست بیاری، تا وقتی که دورهٔ شاگردیت رو شروع کنی، خودت وعادی تمامِ خانوادهت رو مجانی درمان میکنم. مایلی یه بارِ دیگه به سازم برقصی؟»
لیث برای پذیرفتن نیازی به فکر کردن نداشت. با وجودِ تمامِمناسبتِ تلاشهایش، تیستا هنوز به مراقبتِ مداوم نیاز داشت. آنها هر از گاهیسراسرِ مجبور بودند از نانا کمک بگیرند و این کار ارزان تمام نمیشد.
نانا لبخندی زد، سرشارآبجوی از اعتمادی که برایمنقلهای هر دوی آنها کافی بود.
«برومان، یکی ازآبشور اونا رو تا جاییتنها که میتونی بنداز بالا.»
برومان بوتهٔ کاهو را با پرتابی قوسی به هوا انداخت و آن را حدودِ ۳مالیات متر بالا فرستاد. وقتی کاهو به نقطهٔ اوجش رسید، نانا حرکتِ سادهای کرد و بااجازه دست و انگشتانِ کشیدهاش هوا را بهصورتِ افقی برید و ده دارتِ یخی پدید آورد.
پنجتا به سمتِ چپش خورد و پنجتا به سمتِ راستش. وقتی بوتهٔآورده کاهو شروع به پایین افتادن کرد، نانا دوباره هوا را برید، اینروشن بار عمودی، و آن را دقیقاً به چهار قسمتِ مساوی تقسیم کرد.
سپس خیلی ساده کفِ دستش را رو بهمنقلهای آسمان باز کرد و چهار گردبادِ کوچک پدیدرویدادِ آورد که آن چهار تکه را بهآرامی پایین آوردند.
لعنتی! نه تنها جریانِ مانای نانا هنوز از من برتره، بلکه سطحِ مهارتشآفتاب خیلی فراتر از انتظاراتمه. احتمالاً منم بتونم به همین نتیجه برسم، ولی بهدوشیزهٔ هر دو دستم و چیزی بیشتر از یه تکون دادنِ سادهٔ دست نیاز دارم.
حالا میفهمم چرا همه تو دهکده اینقدر براش احترام قائلن. احتمالاً خودشه کهبیچهره باعث شده دهکدهٔ لوتیا اینقدر در آرامش باشه. اگه با جادوی روزمرهٔ ساده میتونهتاجرانِ این کارا رو بکنه، نمیتونم تصور کنم با یه طلسمِ واقعی چیکار میتونه بکنه.
«حالا نوبتِ توئه. برومان!»
یک بوتهٔنوشیدنیهای کاهوی دیگر، یکسبک پرتابِ قوسیِ دیگر.
لیث میدانست این یکدریایی مسابقه نیست؛ قرار نبودنوشیدنیهای به خوبیِ نانا عمل کند.
تا زمانی که لیث تصویرِ روشنی از این به دست نیاورده بودمردی که چه مقدار استعداد «خوب» تلقی میشود، چقدر در سطحِ «نابغه» استکاریِ و چقدر برچسبِ «آن هیولا را بسوزانید» میگیرد، باید محتاطانه عمل میکرد.
وقتی پرتاب به نقطهٔ اوجش رسید، لیث با هر دو دست نشانههای دست را اجرا کرد و فریاد زد: «یورون!» و چهار دارتِ یخی، دوتا در هرصحنه طرف، پدید آورد. وقتی کاهو شروع به پایین افتادن کرد، از «برتزا» استفاده کرد تا آن را بهطورِ نامساوی از وسط ببرد، و دوباره از آن استفادهتوجهِ کرد تا دو گردباد احضار کند و تکهها را پایین بیاورد. بارِ دیگر، آنها در جهتِ مخالف میچرخیدند، پدیدهای که با چرخشِ آرامِ کاهو کاملاً به چشم میآمد.
آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صدمشعلهایی وجب. اونا که میدونن از پسم برمیاد، حالا که قرارهدوشیزهٔ کنت رو سرگرم کنم، بهتره یه کم باکلاس انجامش بدم.
جمعیت غرق در تشویق شد و کنتتنها لارکِ ذوقزده که هنوز نمیتوانست چشمانش رامنقلهای باور کند، خیلی زود به آنها پیوست.
نانا لیث را پیشِ پدر و مادرش فرستاد وحفظ به او اطمینان داد که به سهمِ خودش از توافقبخش پایبند میماند، و سپس دوباره با ریکر تراهان صحبت کرد.
«و این، مردِ جوان،گوشت همون چیزیه که بهشماهیهای میگن استعدادِ واقعی تو جادو!»
با این حال ریکر نمیتوانست صدایش راآفتاب بشنود. همان موقع که نانا مهارتش را نشانصحنه داده بود، او سرِ پا غش کرده بود.
ذهنش نمیتوانست بپذیرد که تمامِ باورهایآورده قطعیای که با آنها بزرگ شدهغروبِ بود، چیزی جز دروغهایی مصلحتی نبودهاند.