چپتر 360: فصل 360
0راگاش با تماشای سلاحهای جنگجویانِ اورک که همچونصدق خشمِ آسمانها بر سرِ دیو فرود میآمدند، تقریباً میتوانستدستهای بوی شیرینِ خونِ لیث را در هوا حس کند.
به همین دلیل وقتی گلولهٔ آتشی روی زمین منفجروجود شد و اورکهای دورِ لیث را مثل برگهای پراکندهساده در بادِ پاییزی به هوا پرتاب کرد، ماتومبهوت ماند.
راگاش درداد بهتوحیرت به زبانخوب آورد: «چطور ممکنه؟»
فقدانِ عنصر هوا مانع از پروازِ لیث یا اجرای طلسمهای قدرتمندِ هوا میشد، اما برای پشتیبانیموضوع از یک ترفندِ جادوی گرانشِ ردهٔ ۰ هوا بهاندازهٔ کافی وجود داشت. وقتی حریفانش بیوزن میشدند،هالهای حتی موجِ انفجارِ یک گلولهٔ آتشِ ساده هم کافی بود تا کمی برای خودش فضا بخرد.
سولوس با نگرانی گفت: «فکر کنم تو دردسر افتادیم. نبودِ جادوی زمینمیبینیم همین الانشم جلوی بلینک کردنمون رو گرفته. حالا پرواز و آذرخشها همدید مهروموم شدن. اگه شمن بتونه بقیهٔ عناصر رو هم مهروموم کنه چی؟»
لیث در حالی که میدید چند اورک تلاش میکنند تیغههای هواحریفانش بسازند اما فقط مانایشان را هدر میدهند، جواب داد: «این خبرِ بدبخرد بود. خبرِ خوب اینه که همین موضوع برای اونا هم صدق میکنه.»
«هماهنگیشون صفره. میبینیم کی زودتر حقههاش تموم میشه.» دستهای لیث چنان سریعصفره حرکت کرد که برای یک ثانیه حتی شمن فقط هالهای تار دید. سپس،دید رگباری از گلولههای آتش و چند نیزهٔ یخی بهسمتِ کریستالِ مانا شلیک شد.
راگاش سعی کردمیکنند دیوارِ سنگی بالافقط بیاورد، اما موفق نشد.
خدایانِ زیرین! چیکارخبرِ کردم؟ باید ازموضوع کریستالِ مقدس محافظت کنم!
وقت نداشت دو عنصر را خنثی کند و حتی اگر میتوانست، این کار او را در مبارزه کاملاً بیفایده میکرد.کمی تنها کاری که از دستش برمیآمد این بود که با جادوی روح، تستالهوش و کریستال را به عقب براند ومهروموم در همان زمانِ اندکی که برایش باقی مانده بود، با ضخیمترین دیوارِ یخی که میتوانست بسازد از خودش محافظت کند.
او موفق شد هم کریستال و هم خودش را نجات دهد، اما بهای سنگینی پرداخت. لیثتموم دو طلسم را طوری زمانبندی کرده بود که گلولههای آتش اول برخورد کنند و محافظِ یخیای راکریستالِ که میدانست شمن به کار میبرد خُرد کنند، تا نیزههای یخی مسیرِ آزادی بهسوی دشمن پیدا کنند.
راگاش زنده بود، اما بهسختی. تکههایی از گوشتِ بدنش بر اثر انفجارها کنده شده بود و با وجودصدق اینکه یکی پس از دیگری دیوار بالا آورده بود، چند نیزه به او اصابت کرده بود. همین حالارگباری هم داشت زخمهایش را با نشاطبخشی درمان میکرد، اما عوارضِ جانبیاش در هر حال او را ضعیف میکرد.
چه احمقی! لیث در دل خندید. کثیف بازی کردن کاریه کهصفره دوتایی میتونیم انجامش بدیم. بدجوری کریستال رو میخوام، اما نه بههالهای قیمتِ جونم. با حمله بهش میتونم اورکها رو مجبور به دفاع کنم.
اورکها دوباره بهسمتِ لیث یورش بردند. عملِ کفرآمیزِ دیو خشمشان را به اوج رساندهحتی بود و اجازه داده بود عطشِ خون چشمشان را کور کند. دقیقاً همان چیزی کهدردسر لیث میخواست. اورکها فقط در صورتی تهدیدی برای جانش بودند که حملاتشان را هماهنگ میکردند.
طوری به او حمله میکردند که انگار تنها هستند و هیچ توجهی به حرکاتِ همراهانشان نداشتند. بدونِمیشه تاکتیک، اورکها فقط مایهٔ دردسر بودند. سلاحهای ابتداییشان در برابرِ نگهبان دروازه هیچ بود و هستههای تقویتشدهشانمانا در مقایسه با هستهٔ فیروزهایِ روشنِ لیث، وقتی به مرزِ توانش میرسید، فقط تواناییهای ضعیفی به آنها میداد.
نقشهٔ راگاش فقط یک ایراد داشت. هم او و هم لیث این را میدانستند، امااینه فقط یکی از آنها میتوانست از آن بهرهبرداری کند. محروم کردنِ انرژیِ جهان از یکحرکت عنصرِ خاص، طلسمهای مربوط به آن را مسدود میکرد، اما نمیتوانست روی جادوی همجوشی تأثیری بگذارد.
جادوی همجوشی به انرژیِ بیرونی متکی نبود، بلکه به قدرتِ عنصریای تکیه داشت که کاربرشتموم بهطورِ طبیعی ذخیره میکرد. تلفیق هوای لیث نه تنها میتوانست او را بهشکلِ باورنکردنیای سریع کند،بهسمتِ بلکه توسطِ افسونِ نگهبان دروازه نیز هدایت و تقویت میشد و لبهٔ شمشیر را بُرندهتر میکرد.
یک ضربهٔ ساده کافی بود تا یک اورک را بههمراهِ تبری که با آن سعی کردهانفجارِ بود دفاع کند، دونیم کند. یک یورشِ ساده بهراحتی از بدنِ قربانیِ موردنظرش رد میشد والانشم فراتر میرفت و کسانی را که آنقدر احمق بودند که نزدیکِ نقطهٔ خروجش بایستند، زخمی میکرد.
<«لعنت به تو، دیو!»> با درد و رنج فریاد کشید و سرِ یکی اززودتر جوانانشان را کند تا با خوردنِ گوشتش، قدرتش را بازیابد. نبرد تازه شروع شدهگلولههای بود، اما تعدادِ جنگجویانش به نصف رسیده و خودش هم بهشدت مجروح شده بود.
به لطفِ نشاطبخشی، راگآش توانست بیدرنگ موادِ مغذیِهدر غذا را جذب کند و قدرتش را بازیابد. تستالوشاونا بیدرنگ به سویش دوید. رئیسِ قبیله آشکارا نگرانش بود.
بدونِ شمن، قبیله عملاً کارش تمام بود.اونا کریستالِ مقدس به جای گنج، به یک دردسرتموم تبدیل میشد. جانِ تستالوش به او وابسته بود.
تستالوش کریستال را با ظرافتگرانشِ کنارش گذاشت و گفت: <«جنگجوهاداشت بدونِ کمکِ من زیاد دوام نمیارن.»>
رئیسِ قبیله که به اندازهٔ یک لانهٔ افعی هم به او اعتماد نداشت، گفت: <«هر کاری لازمهمیشه بکن، ولی سعی کن منو زنده نگه داری. هنوز واسه بچهدار شدن به یه مرد نیاز داری.»> حرفهایششلیک برای این بود که به شمن یادآوری کند بقای قبیلهٔ گرگِ خاکستری دستکم به دو اورک نیاز دارد.
از نگاهِ راگآش که از او به سه جوانِ باقیمانده چرخید، غافل نماند. هنوز یکاینه نرِ دیگر زنده بود و این یعنی شمن گزینههای دیگری هم داشت. تستالوش در دلحرکت به بختِ بدش لعنت فرستاد، شمشیرِ بزرگش را بیرون کشید و به میدانِ نبرد پیوست.
گذشته از کریستالِ مقدس، تیغهٔ رئیسِ قبیله تنها گنجِ قبیلهٔ گرگِصفره خاکستری بود که از جنگ سالم مانده بود. سلاحی افسونشده بود کهتار پس از افتادنِ صاحبِ قبلیاش به شکمِ اورکها، به دستشان افتاده بود.
راگآش سر تکان داد. با قدرتهایش کریستال را دوباره فعال کرد و تمامِ انرژیِ باقیماندهایموجِ را که درونش ذخیره کرده بود، به رئیسِ قبیله انتقال داد. هستهاش بیدرنگ از زردِافتادیم روشن به فیروزهایِ روشن تغییر کرد و سولوس فوراً این را به لیث گزارش داد.
لیث در دل ناسزا گفت. لعنت به این شانس! از مبارزهٔ عادلانه حالممیبینیم به هم میخوره! تستالوش دستکم ۲۰ سانتیمتر از لیث بلندتر و ۳۰ کیلوگرم سنگینتررگباری بود. به لطفِ بدنی که شبیهِ بیدارشدگان بود، آن ۳۰ کیلوگرم تماماً عضله بود.
لیث جز تجهیزات و آموزشهای خودش، هیچ برتریِ دیگریمیدهند در برابر تستالوش نداشت. از نظرِ قدرتِ بدنیِ خالص،صدق رئیسِ قبیله مثلِ بزرگسالی بود که با نوجوانی نابالغ میجنگد.
«چقدر طول میکشه تا تعادل برگرده؟» لیث از اینکه سولوس را مجبور میکردزودتر مانای باقیماندهاش را مصرف کند بیزار بود، اما چارهای نداشت. فقط وقتی تمامِرگباری مهارتهایش دوباره فعال میشد، میتوانست با خیالِ راحت کارِ قبیلهٔ اورکها را تمام کند.
سولوس پاسخ داد: «عنصرِ زمین همین الانش هم به حالتِ عادی برگشته. هوا هم بایدموجِ از طلسمهای تا ردهٔ ۲ پشتیبانی کنه.» آنقدر ضعیف شده بود که فقط حواسِ طبیعیاشافتادیم کار میکرد. سولوس تصمیم گرفت برای احتیاط، مانای باقیماندهاش را برای مواقعِ اضطراری نگه دارد.
میتوانست از نشاطبخشی استفاده کند، اما برخلافِ مالِ لیث، این کار به زمانِ بیشتریزودتر نیاز داشت و به وضعیتِ همراهش وابسته بود. استفاده از آن نهتنها او راگلولههای برای مدتی کاملاً بیدفاع میگذاشت، بلکه ممکن بود جریانِ مانای لیث را هم بیثبات کند.
سولوس هم نمیتوانست دسترویدست بگذارد، پس از دهانِ لیث بهجواب دستِ راستش رفت و به هیئتِ دستکش درآمد. اینطوری لیثهماهنگیشون دستکم میتوانست در صورتِ لزوم از او بهعنوانِ سپر استفاده کند.
شمشیرِ بزرگ بردِ بیشتری به تستالوش میداد و لیث را به دفاع وامیداشت. جادوی همجوشیِ آنهامیشه در یک سطح بود، پس انگار هیچکدام از آن استفاده نمیکردند. رئیسِ قبیله سریعتر و قویتر بودمانا و از همه بدتر، دستوراتی فریاد میزد که باعث میشد اورکهای باقیمانده عقلشان را به دست بیاورند.
راگآش حالا دوباره روی پاهایش ایستاده بود و با استفاده از کریستال، یکی از اورکهای مادهٔ جوانآتشِ را آنقدر از انرژی پر کرد که جوان از شدتِ درد فریاد کشید. شمن هم همانقدر بهبلینک رئیسِ قبیله بیاعتماد بود که او به شمن. راگآش میخواست پیروز شود، به هر بهایی که شده.