چپتر 481: بدون عنوان
0هیچکس نمیخواست چشمانِ خودش را باور کند، اما واقعیت بیرحم بود و ذرهای به خواستههایشان اهمیت نمیداد.نداره ثرود از طلسمِ ردهٔ ۵ گریفونِ کریستالیاش استفاده کرده بود تا خودش را در لایهٔ ضخیمی ازانجام یخ بپوشاند و برای محافظت از خود در برابرِ طلسمِ خورشیدِ خروشان، مدام آن را احیا کرده بود.
ستارهٔ سیاه و منطقهٔ مرگ نقشهاش را به هم ریخته بودند،خودشون اما آرتیفکتهایش توانسته بودند او را زنده نگه دارند، طوری کهگردابش حالا طلسمِ گریفونِ سفیدش داشت بدنش را به بهترین حالتِ ممکن برمیگرداند.
«حدودِ نصفِ نیرویتونستم زندگی و جریانِپیروز ماناش رو مصرف کرده.»
سولوس امیدوار بود که با دادنِ جریانِ پیوستهای از اطلاعات به لیث،واضحی او بتواند راهی برای خروج از آن کابوس پیدا کند. این تنهابیاد فکری بود که ترسی را که به جانش افتاده بود، دور نگه میداشت.
لیث از اعتمادِ او احساسِ افتخارذاتِ میکرد، اما مغزش هر چقدر هم سناریوهایغرورش مختلف میچید، همه به شکست ختم میشدند.
این اولین باری نیست که با یه حریفِ قویتر روبهرو میشم، ولیکردم همیشه تونستم از برتریهام استفاده کنم تا پیروز بشم. جلوی نالیر متحدنکرده داشتم. جلوی تریوس و شیءِ نفرینشدهاش، از ذاتِ انگلیشون علیه خودشون استفاده کردم.
ثرود بینقصه. غیر از غرورش هیچ نقطهضعفِ واضحی ندارهنالیر و حتی یه بار هم گردابش رو فعال نکرده.خودشون چقدر طول میکشه تا اون مانعِ لعنتی بیاد پایین؟
لیث در حالی کهعلیه با کمکِ سولوس شبیهسازیهایغیر بیشتری انجام میداد، ناسزا گفت.
حسِ مانای سولوس و چشمِ سومِ کیلیان، هر دو نشان میدادند کهغیر آرایهٔ دورِ مخفیگاهِ ملکهٔ دیوانه چقدر به فروپاشی نزدیک است. افسوس کهمیکشه «نزدیک بودن» فقط در بازیِ بولینگ یا پرتابِ نارنجک به کار میآید.
تا زمانی که مانعداشتم جلوی فرارشان را میگرفت،ذاتِ همچنان در خطری مرگبار بودند.
«تو از تمامِ انتظاراتم فراترکنم رفتی، مانوهار. ارزشش رو داشتمتحد که برای سنجشِ تواناییهات وقت بذارم.»
یعنی اینذاتِ براش فقطعلیه یه بازی بود؟
همه جزداشتم مانوهار در دلشاننفرینشدهاش همین را گفتند.
«بهزودی تاجوتختم رو پس میگیرم و وقتی این اتفاق بیفته، یه ملکه به یه پادشاه نیاز داره. چه کسینداره بهتر از خدای درمان که کنارِ یه الهه بایسته؟ الان لقبت فقط یه اسمِ توخالیه، ولی دستگاهِ من میتونهناسزا تو رو قویتر، جوونتر و حتی خوشقیافه کنه. میتونه تو رو به یه خدای واقعی تبدیل کنه، درست مثلِ پدرم.»
با شنیدنِ اینتونستم حرفها، چشمانِ مانوهار ازبشم شدتِ خشم گشاد شد.
«به من ملحق شو تا با هم تاغیر ابد بر پادشاهیِ گریفون حکومت کنیم. رد کنی، همینجافعال تو رو با این همراهانِ بیمصرفت میکشم. جوابت چیه؟»
مانعی که ازتریوس پاسگاه محافظت میکرد، یکیانگلیشون از ساختههای خودش بود.
میدانست وقتِ زیادی برایش نمانده و ظاهرِ شجاعش، تلخیِ واقعیت را پنهان میکرد.بینقصه ثرود گریفون انتظار نداشت جایش لو برود. مخفیگاهش شاملِ تمامِ چیزهای ارزشمندش بود؛ تمامِاون گنجینههایی که در طولِ زمان جمع کرده بود و همچنین یادگاریهای گرانبهای خانوادهٔ ازدسترفتهاش.
هیچکدام از نجارها همراهش نبودند، چون داشتند همهچیز را داخلِ آیتمهایداشتم بُعدی ذخیره میکردند. ملکهٔ دیوانه باور داشت که بهراحتی میتواند فرارغرورش کند، اما نمیتوانست قرنها کار و تحقیقِ سخت را از دست بدهد.
او در واقع از همان ابتدای مبارزه با تمامِ توان جنگیده بود و ناتوانیاشحتی در از پا درآوردنِ حتی یک دشمن، بهشدت آزارش میداد. حالا که تولهسگهایش تقریباًشبیهسازیهای کارِ جمعآوریِ وسایلش را تمام کرده بودند، میخواست آخرین فرصت را به مانوهار بدهد.
با وجودِ شخصیتِ وحشتناک و قیافهٔ نهچندان جذابش، او برجستهترین مردی بود که تا به حالواضحی دیده بود. بهزحمت سی سالش میشد، با این حال به دانشی دست یافته بود که از دانشِبیشتری خودش فراتر میرفت و قدرتِ جادوییاش به او اجازه داده بود در مبارزه با او زنده بماند.
چیزهای زیادی بود که میتوانستندتریوس به یکدیگر یاد بدهند. فرزندانشانعلیه بیهمتا و حکومتشان ابدی میشد.
کشتنش کنارِ اون زنیکهٔ بیجادو، اون پسرِبشم دهاتیِ مغرور، اون خوکِ پیر و اوننفرینشدهاش یارو که اسمش چیچی بود، واقعاً حیفه.
مانوهار با تکان دادنِ دستش پاسخ داد: «رد شد! این دنیا همینطوریواضحی هم خستهکننده هست، فکرِ اینکه تا ابد زنده بمونم بدترین کابوسمه. جاودانگیبیاد مالِ بازندههاییه که بدونِ شانس نمیتونن به هیچچیزی برسن، درست مثلِ تو.»
«قرنها زندگی، که چی بشه؟ یه درکِ سطحی از جادو؟ یهبینقصه نسخهٔ کمی بهتر از جنونِ باباجون؟ اصلاً نذار دهنم در موردِنکرده این چیزا باز بشه.» به شمشیر و زرهِ آرتان اشاره کرد.
«باز هم فقط کارِ یکی دیگه رو کپی کردی، تو هر کاری که میکنیغیر یا هر حرفی که میزنی یه ذره هم اصالت نیست. اگه تو الههای، پس الههٔلعنتی میانمایگی هستی و ترجیح میدم بمیرم تا اینکه حتی یه روز حماقتت رو تحمل کنم!»
حرفهای مانوهار به همان اندازه که ثرود را آزار داد، لیث، واستور و کیلیاننفرینشدهاش را هم رنجاند. هیچکدامشان نابغه نبودند، دستاوردهایشان همه بر پایهٔ کارِ سخت و تمرینِبار بیوقفه بود. در چشمِ آنها، ساختههای ثرود وحشتناک اما در عینِ حال عالی بودند.
حتی بالکور، نابغهای همتراز با پروفسورِ دیوانه، دستاوردهای بسیار کمتری داشت. هروقت بالکور به یکبار آرایه یا شیءِ جادویی نیاز داشت، باید خودش مطالعه میکرد و آن را میساخت، درانجام حالی که مانوهار بودجهٔ نامحدود و متخصصانِ فراوانی داشت که به «جزئیاتِ بیاهمیتِ» پژوهشهایش رسیدگی میکردند.
ثرود گفت: «که اینطور.» او هنوز نمیتوانست باور کند مانوهار هم مثلِ خودش یک جادوگرِ بدلیواضحی باشد، پس آنقدر نزدیک بلینک کرد که بتواند با یکی از طلسمهایش ضربه بزند و در عینِبیشتری حال فاصلهای را حفظ کرد که به او اجازه میداد در برابرِ حملاتِ ورودی واکنش نشان دهد.
او در گذشته با بیدارشدگان جنگیده بود و با بهای سنگینی یاد گرفتهبینقصه بود که آنها میتوانند نقطهٔ خروجِ وارپ را پیشبینی کنند. نقشهاش درخشان بود، امااون نتوانست بیدارشدهٔ واقعی را به تله بیندازد، چون دفاعهایش بیش از حد خوب بود.
لیث نمیتوانست با تیغهاش به او آسیب برساند، پس بلینک کردن پشتِ سرش بیفایدهنفرینشدهاش بود و نمیتوانست با یک طلسم کارش را تمام کند. او هم مثلِ بقیهبار وارپ کرد و فقط نقطهای تصادفی را انتخاب کرد تا کمی بیشتر زمان بخرد.
ثرود با خشم فریاد زد: «تو واقعاً فقط یهغرورش آدمی؟» غرورش نمیپذیرفت که زندگی اینقدر ناعادلانه باشد. تمسخرِ مانوهارطول باعث میشد تمامِ فداکاریها و رنجهایش بیمعنی به نظر برسد.
با خود اندیشید: کشتنش کافی نیست. اول خردش میکنم! وقتی دوباره بلینکغیر کرد، ملکهٔ دیوانه پشتِ سرِ مردی ظاهر شد که بعد از مانوهارمیکشه بیشتر از همه از او متنفر بود. مانوهار را برای آخر نگه میداشت.
کیلیان همان کسی بود که مُهرِ جادوی بُعدی را برداشتهعلیه بود و او را از پیروزیای که در چنگش بود،حتی محروم کرده بود. اگر او نبود، آنها تا الان مرده بودند.
اگر او نبود، میتوانست هر کدام از آرایههای مرگبارِ دورِ اتاقِ تاجوتخت راشیءِ فعال کند و همهٔ آنها را در یک چشمبههمزدن بکشد. با این حال کیلیانحتی در مدتی که پنهان شده بود، اتاق را با آرایهٔ خودش ایزوله کرده بود.
او همهچیز را برایش خراب کرده بود و ثرود این لطف راواضحی جبران کرد. شمشیرش مستقیم از کتفِ راستِ کیلیان گذشت و در این مسیرپایین ریهاش را شکافت. سروان روی زمین افتاد و در خونِ خودش غرق شد.
دردِ کورکنندهای که تجربه میکرد باعث شد آرزوی مرگ کند، اما ثرود نقشهٔغرورش دیگری داشت. بعد به سراغِ واستور رفت. بدنِ پروفسورِ پیر بعد از اجرایمانعِ آنهمه طلسمِ سطحبالا و آسیب دیدن از گریفونِ سیاه، در هم کوبیده شده بود.
سالها تجربهاش در برابرِ کهولتِ سن هیچ کاری از پیش نمیبرد. ذهنش آمادهٔ بلینک کردن بود، امانقطهضعفِ دستانِ خستهاش او را یاری نکردند. تیغهٔ آرتان زخمِ عمیقی باز کرد که از شانهٔ چپ تا لگنِبیشتری راستش امتداد داشت و سفیدیِ استخوانها و صورتیِ رودههایی را که از شکمِ بزرگش بیرون میریختند، نمایان کرد.
«میتونی خودت رو نجات بدی یا اونا رو، امانالیر نمیتونی هر دو کار رو بکنی. امروز قراره ببازی،خودشون مانوهار. اول غرورت رو میگیرم و بعد هم جونت رو.»