چپتر 484: فصل 484
0دهها جادوگر و به همان تعداد طلسمِ ردهٔ ۵همین در سراسرِ اتاق به پرواز درآمدند. با بالا گرفتنِ آشوب،پیش لیث و بقیه به بیرون از مخفیگاهِ ثرود وارپ شدند.
جادوگرِ پیری با ریش و موهای بلند و سفیدِ برفی گفت:چشمهٔ «نگران نباشید، از اینجا به بعدش با ما.» لیث میدید کهراه چند آرایهگر دارند آرایههای محافظِ پاسگاه را یکییکی از کار میاندازند.
مبارزان تلاشی برای هجومِ دستهجمعی به ثرود نکردند. حتییافته در آن وضعیتِ ضعیفشدهاش، حالا که نجارها و گردابهایدرست مصرفشدنیشان کنارش بودند، درنگ نکرد و وادارشان کرد خودویرانگری کنند.
ملکهٔ دیوانه از وجودِ چشمهٔ مانا خبر داشت و از آن استفاده کرد تا زیردستانش را ازانرژیِ انرژیِ جهان لبریز کند و انفجارهایی به راه بیندازد که با طلسمهای ردهٔ ۵ رقابت میکرد. از آنآرتان برای تأمینِ نیروی آرایههایش استفاده نکرده بود، چون به آن نیاز داشت تا برای جنونِ آرتان انرژی بکشد.
تواناییِ نجارها در جذبِ انرژیِ جهانِ اطراف، فقط تقلیدی رنگباخته ازخاطرِ مهارتِ انباشتِ کاذبِ خودش بود. قرنها بود که به بینقص کردنِ ساختهٔدزدیدهشدهاش پدرش نزدیک شده بود، تا جایی که هستهاش واقعاً تکامل یافته بود.
در آستانهٔ تبدیل کردنش به هستهٔ بنفش بود، اما نمیتوانست ناخالصیها را درست دفع کند و همین باعثجهان شده بود هستهاش به خاطرِ وجودِ آنها رنگینکمانی شود. ثرود از چشمهٔ مانا استفاده کرده بود تا بدنشانرژی را پالایش کند و کلونهایش را پیش از آنکه موگار بتواند انرژیِ دزدیدهشدهاش را پس بگیرد، پرورش دهد.
حالا مجبور بود خلوتگاهِ خودشجایی را نابود کند، با این حالتبدیل نتیجهٔ اتفاقاتِ آن شب راضیاش میکرد.
«مانوهار بهتنهایی حریفم نبود. حتی بزرگترین نابغهٔ این کشور هم در برابرِ قدرتِخبر من فقط یه بچه بود. فقط باید سرِ فرصت و بهمحضِ اینکه موقعیتشمیکرد پیش اومد بکشمش، قبل از اینکه بتونه به یه تهدیدِ واقعی تبدیل بشه.
بقیه تو بهترین حالت بیاهمیت بودن. تنها نگرانیام اون رنجره، اما اولویت بارنگینکمانی چیزای دیگهست. برای به چالش کشیدنِ تایریس به قدرتِ بیشتر و آرتیفکتهای بیشتری نیازمجبور دارم. بذار ببینیم مادربزرگِ عزیز این ضربه به پادشاهیِ عزیزش رو چطور تحمل میکنه!»
ثرود چند نجار را همزمان منفجر کردکنند و از آنها بهعنوانِ پوشش استفاده کردداشت تا آویزهای بُعدی را از ترالهایش پس بگیرد.
«ممنون بابت کمکتون، احمقها. اینم هدیهٔ خداحافظیِ من!» چشمانش بنفش شد وکردنش سنگِ قیمتیِ متناظرش را روی شمشیرش فعال کرد. آرتیفکتش خودِ فضا رارنگینکمانی شکافت و شکافی ایجاد کرد که او را به صدها مایل دورتر میبرد.
با این حال، تبعید یک طلسمِ فرار نبود. شکاف بیدرنگ بسته شد و تَرَکی به جازیردستانش گذاشت که به تمامِ نقاطِ ورود و خروجِ وارپهایی که بهتازگی باز شده بودند، گسترش یافت.چون شمشیرِ آرتان فضا را ناپایدار کرده بود و اجرای طلسمهای جادوی بُعدی را به خودکشی تبدیل میکرد.
بسیاری از جادوگران همزمان فریاد زدند: «پرواز کنید و دور بشید!» با این حال،شود چند تن از همراهانشان نتوانستند پیش از آنکه خیلی دیر شود، از درگیری باخلوتگاهِ حریفانشان بیرون بیایند. شکافی که ثرود به جا گذاشته بود، اثری دومینووار ایجاد کرد.
هر تَرَک باعث میشد شکاف رفتهرفته ناپایدارتر شود، تا اینکه منفجرچشمهٔ شد. درخششِ حاصل از آن تا مایلها دیده میشد و هم افرادِبیندازد شعبهٔ انجمنِ جادوگرانِ اوتره و هم اعضای دربارها میتوانستند آن را ببینند.
وقتی گردوغبار فرو نشست، جایی که زمانی پاسگاهِ قدیمی ایستاده بود، حالاکردنش فقط گودالی به چشم میخورد. ملکهٔ دیوانه مطمئن شده بود که هیچرنگینکمانی ردی از عبورش و هیچ سرنخی از نقشههای آیندهاش به جا نگذارد.
خوشبختانه، گروهِ لیث درست بعد از نجاتشان به اوتره وارپ شده بودند. واستور وداشت کیلیان بهشدت به مراقبتهای پزشکی نیاز داشتند، در حالی که بقیه آنجا را ترکنیروی کرده بودند چون دیگر نمیتوانستند، یا در موردِ لیث نمیخواستند، در مبارزه شرکت کنند.
در حالی که چند درمانگر بهناخالصیها زخمهای او و جیرنی رسیدگی میکردند،آنها گفت: «یه مأموریتِ نجاتِ ساده، هان؟»
جیرنی شانه بالا انداخت و گفت: «باشه،کنند اشتباهم رو قبول میکنم. شاید واقعاً چشمشداشت زدم، ولی زندهایم و فقط همین مهمه.»
پیش از آنکه اجازهٔ استراحت پیداهستهاش کنند، تاجوتخت از تکتکِ اعضای واحدکردنش خواست گزارشِ شخصیشان را از اتفاقات بدهند.
در دل غرولند کرد.
میتونم یه هفته بخوابم و شایدم همین کار رو بکنم. ولی عمراًآنها فرصتِ گرفتنِ یه غرامتِ درستوحسابی رو از دست بدم. این مأموریت ازبگیرد اول تا آخرش یه فاجعه بود، خیلی بیشتر از حقوقِ ناچیزِ من.
لیث در حالی که منتظرِ نوبتشان بودند، از مانوهار پرسید: «پروفسور،چشمهٔ میشه برام توضیح بدید چطور هولوگرامها رو به سازه تبدیل کنم؟» کفِبیندازد دستش را باز کرد و ماکتِ کوچکی از خودِ پروفسور پدید آورد.
با این حال، ماکت نمیتوانستجایی با اشیاءِ فیزیکی تعامل کند وتبدیل مانندِ یک شبح از درونشان میگذشت.
مانوهار در حالی که به چهرهٔ بهزعمِ خودشملکهٔ خوشقیافهاش نگاه میکرد، پوزخندِ مغرورانهای زد و گفت: «میبینمانرژیِ که وقتِ زیادی رو صرفِ تمرینِ جادوی نخستین کردی.»
«همون چیزی رو بهت میگم که هربار تاجوتخت ازم خواست شاگرد بگیرم بهشون گفتم: ترجیحکرده میدم بمیرم تا اینکه رازهام رو با کسی در میون بذارم. تا همینجا هم خیلی پیشحال اومدی، لیثِ جوان. اگه همونقدر که همیشه حدس میزدم بااستعداد باشی، خودت جواب رو پیدا میکنی.»
با فخرفروشی ادامه داد: «اگه پیدا نکردی، معنیش فقط اینه که مقدرمانا نشده چنین قدرتی رو به دست بیاری. نگران نباش، تو جمعِ خوبیطلسمهای هستی. من تنها انسانِ شناختهشدهای هستم که میتونه این کار رو بکنه.»
وقتی نوبتِ لیث رسید، همهچیز را دربارهٔ اتفاقاتِ پسیافته از رفتنش به ملاقاتِ دربارِ سپیده برایشان تعریف کرد؛ ازدفع قوانینِ مضحک و تلههای کلامیشان تا درکش از نقشههای ثرود.
تنها چند ساعت تا طلوعِ آفتاب باقی مانده بود، با اینچشمهٔ حال پادشاه و ملکه هر دو در جلسهٔ گزارشها حضور داشتندراه و روی هر ذره از اطلاعاتی که میشنیدند بهدقت تأمل میکردند.
سیلفا گفت: «ما بابتِ فداکاریهاتون سپاسگزاریم، جادوگرِ بزرگ ورهن. به ما بگید چطوررنگینکمانی میتونیم جبران کنیم.» او از پیشنهادِ لقبِ اشرافی یا ازدواج خودداری کرد. لیث پیشترمجبور بارها این پیشنهادها را رد کرده بود و دلیلی نداشت پاسخش را عوض کند.
لیث فهرستِ بلندی از موادِ کمیاب را در اختیارشان گذاشت و گفت: «این تجربه بهاستفاده من ثابت کرد که تو چند زمینه ضعف دارم. به چند شیءِ افسونشده نیاز دارم تابود بهعنوانِ نمونهٔ مطالعاتی ازشون استفاده کنم. همچنین، میخوام موادِ اولیه و تجهیزاتی برای آزمایشگاهِ شخصیم بگیرم.»
«مگه از قبل آزمایشگاهِ شخصی دارید؟» این تنها سؤالی بود که خانوادهٔ سلطنتیهستهٔ دربارهٔ درخواستش پرسیدند. لیث معادلِ بودجهٔ سالانهٔ یک بارون را طلب میکرد، اماکرده با توجه به تمامِ کارهایی که انجام داده بود، به نظرشان بهای منصفانهای میآمد.
بهخصوص پس از آنکه همه، از جمله مانوهار،ملکهٔ بر نقشِ او در نبرد تأکید کرده و تواناییِانرژیِ لیث در کار با هولوگرامها را گزارش داده بودند.
پادشاه مرونهستهٔ پرسید: «چیزِاما دیگهای هم هست؟»
«بله، اعلیحضرت. در گذشته درخواست کرده بودم چند جلد کتاب رو امانت بگیرم،خبر اما با درخواستم موافقت نشد. میخوام درخواستم دوباره بررسی بشه. بعضی از اونا ممکنهتأمینِ کمکم کنن تا تهدیدی رو که ثرود گریفون به حساب میاد، بهتر درک کنم.»
لیث پس از مشاهدهٔ اثراتِ جنونِ آرتان، با خود فکر کرد آیاکردنش این موضوع میتواند به او بیاموزد چطور روندِ پالایشِ خودش را سرعترنگینکمانی ببخشد. این کار بهانهای عالی هم برای پنهان کردنِ هدفِ واقعیِ پژوهشهایش بود.
او نهتنها کتابهایی دربارهٔ ارواح و تناسخ درخواست کرد، بلکه چندین کتابِ دیگر هم خواستاستفاده که هدفشان ردگمکنی بود. وسواسِ او به زندگیِ پس از مرگ میتوانست بهاشتباه جنون تعبیر شود،بود اما کنارِ هم قرار گرفتنِ این کتابها باعث میشد پژوهشهایش فقط کمی عجیبوغریب به نظر برسد.
فهرستِ دوم بسیار بیشتر از فهرستِ اول آنها را نگران کرد. بیشترِ عناوینرنگینکمانی متعلق به کتابهای ممنوع بود. تایریس دسترسی به برخی از آنها را ممنوع کردهمجبور بود، به این امید که ارباب یا دستکم همدستانش را از مخفیگاه بیرون بکشد.
«در آخر، و ازوادارشان همه مهمتر، واقعاً بهملکهٔ یه تعطیلات نیاز دارم.»