---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 756: فصل 756 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 756: فصل 756

0

«به آن احمق‌ها بگو اگر کاری به کارم نداشته باشند، من هم کاری به‌انجام​ کارشان ندارم. اگر واقعاً می‌خواهند مرا ببینند، با شرایطِ من پیش می‌رویم، آن هم‌عقل​ فقط بعد از اینکه غرامتِ مناسبی برای تمامِ دردسرهایی که بی‌کفایتی‌شان برایم درست کرده بگیرم.»

لیث او را رها کرد چون کشتنش بی‌فایده بود. شورا همیشه می‌توانست کسِ‌بهتر​ دیگری را بفرستد و آن زن چیزی جز یک پیام‌آور نبود. او حرفش را‌دستِ​ زده بود، هر کارِ اضافه‌ای فقط قدرتی را که پشتِ زن بود خشمگین می‌کرد.

کسی که می‌توانست بیدارشده‌ای با هستهٔ آبی را به سازِ خود برقصاند، نیرویی بود که باید جدی‌بگوید​ گرفته می‌شد. بهتر بود بااحتیاط پیش برود و بگذارد آن‌ها طبقِ قوانینِ او بازی کنند. تا زمانی‌عقل​ که لیث می‌توانست میدان را از پیش آماده کند، مطمئن بود که دستِ بالا را خواهد داشت.

آتونگ به‌محضِ اینکه دوباره توانست نفس بکشد، قدرتش را بازیافت. آرام به‌باور​ عقب قدم برداشت و از بینشِ حیات استفاده کرد تا مطمئن شود‌کمکش​ لیث برای یک بازیِ بیمارگونهٔ موش و گربه، مانای بیشتری پدید نمی‌آورد.

آتونگ از آرایهٔ سیلوروینگ بیرون رفت و بلینک کرد. مشتاق‌راگو​ بود به راگو بگوید که سهمِ خودش را انجام داده‌داشته​ و دیگر نمی‌خواهد هیچ کاری با لیث ورهن داشته باشد.

با خود فکر کرد: «باور نمی‌کنم استادی نداشته باشه.‌باید​ توانایی‌هاش با عقل جور درنمیاد. حتماً یکی تو این راه‌قوانینِ​ کمکش کرده. یا این، یا اینکه تو گهواره بیدار شده.»

این فقط اصطلاحی بود که جامعهٔ بیدارشدگان برای‌پدید​ توصیفِ یک اتفاقِ باورنکردنی به کار می‌بردند، اما‌راگو​ این بار، توصیفی کاملاً دقیق از حقیقت بود.

لیث آرایهٔ تشخیصِ حیات را اجرا کرد‌هیچ​ تا مطمئن شود هیچ‌کس، حتی اعضای سپاهِ‌استادی​ ملکه، آن‌قدر نزدیک نبوده‌اند که شاهدِ ماجرا باشند.

گذراندنِ اولین شب‌نشینی‌اش با خانواده بعد از یک ماه، خودش‌راگو​ به‌اندازهٔ کافی خراب شده بود. مجبور شدن به کشتنِ همان کسانی‌باشد​ که وفادارانه از عزیزانش محافظت کرده بودند، دیگر قوزِ بالاقوز می‌شد.

برای یک بار هم که شده، شانس با او یار بود. یا اگر‌بهتر​ دقیق‌تر بگوییم، کارِ آتونگ بود. او برای اینکه بتواند آزادانه با لیث صحبت‌مطمئن​ کند، حواس‌پرتیِ کوچکی ترتیب داده بود که در واقع به ضررِ خودش تمام شد.

لیث رو به بلوطی کهن‌سال کرد و گفت: «ممنون بابتِ کمکت، دروگر.» پیش‌تر وقتی‌بلینک​ کامیلا به لیث تأیید کرده بود که آتونگ مهمانشان نیست، او با استفاده از جادوی‌باور​ باد، معادلِ جادوییِ یک سوتِ فراصوت را برای خبر کردنِ متحدانش به کار برده بود.

دروگر، مانتیکور و پادشاهِ جنوبِ جنگلِ تراون، از سایه‌ها بیرون آمد و گفت: «خواهش‌استادی​ می‌کنم، ما فقط به تماست جواب دادیم، اسکورج.» او بدن و سرِ یک شیر‌اصطلاحی​ را داشت و تیغ‌هایی شبیه به تیغ‌های تشی از بیشترِ قسمت‌های بدنش بیرون زده بود.

دروگر همچنین بال‌های پَردارِ سیاهی روی پشتش و شاخ‌هایی شبیه به شاخِ بزِ کوهی‌انجام​ روی سرش داشت و نوکِ دمش توده‌ای از میخ‌های تیز بود. هر کدام از‌عقل​ آن‌ها آغشته به عنصرِ متفاوتی بود و آمادگی داشت تا به سوی دشمن پرتاب شود.

مانتیکور که آن‌قدر بلندقد بود که برای نگاه‌نیرویی​ کردن در چشمانِ لیث باید سرش را کمی‌بگذارد​ بالا می‌گرفت، پرسید: «آن مادهٔ حقیر کی بود؟»

لیث تجهیزاتِ دروگر را‌موش​ بررسی کرد و پرسید:‌پدید​ «دردسر. جان‌بخش هم همراهت است؟»

انگشترِ نهان‌سازِ روی دمش، امضای او را برای هر کسی جز لیث‌باور​ تا حدِ یک حیوانِ بزرگ کاهش می‌داد، و در عین حال، چنگال‌های‌کمکش​ فلزی‌ای که لیث برای مانتیکور ساخته بود، این موجود را مرگبارتر هم می‌کرد.

«بله، دیده‌بان هم هست. بدونِ آن‌ها نمی‌توانستم هگزاگرام را به این سرعت‌سهمِ​ برپا کنم.» دو جانورِ امپراطورِ دیگر، که به‌ترتیب یک کیلین و یک‌نمی‌کنم​ گارمر بودند، به‌محضِ اینکه مطمئن شدند اوضاع امن است، به آن‌ها پیوستند.

هر کدام از آن‌ها تجهیزاتی شبیه به‌برقصاند​ تجهیزاتِ دروگر به تن داشتند که لیث‌بااحتیاط​ پیش از رفتن به کولا برایشان ساخته بود.

دیده‌بان پرسید: «چرا نگذاشتی خیلی راحت او را به‌نمی‌آورد​ شامِ امشبمان تبدیل کنیم؟» او زمانی همان رای بود که‌خودش​ جای محافظ را به‌عنوانِ رهبرِ گله و پادشاه گرفته بود.

«چون در برابرِ دشمنِ ناشناس، آدم باید محتاط‌ورهن​ باشد. انگشترهای نهان‌ساز در کنارِ توانایی‌های مخفی‌کاری‌تان، شما‌توانایی‌هاش​ را حتی از دیدِ بیدارشدگان هم پنهان می‌کند.»

لیث پاسخ داد: «این‌طوری فکر کرد من یک جور هیولا هستم، در حالی‌خودش​ که اگر از وجودِ شما باخبر می‌شد، دفعهٔ بعد می‌توانست به گله‌هایتان حمله‌باشه​ کند تا سرتان را گرم کند و جلوی کمک کردنتان به من را بگیرد.»

«اوضاعِ جنگل چطور است؟»

جان‌بخش پاسخ داد: «عجیب. در ماه‌های گذشته چند مرد‌نمی‌آورد​ به خانه‌ات آمده‌اند، همه هم برای اینکه از دستِ گاردهای‌خودش​ انسانی در امان بمانند، از داخلِ جنگلِ ما رد شدند.»

اعضای سپاهِ ملکه تقریباً نامرئی بودند، اما چون همه می‌دانستند آن‌ها دارند‌باور​ از خانهٔ لیث محافظت می‌کنند، تنها راه برای ترتیب دادنِ یک حملهٔ‌کمکش​ غافلگیرانه بدونِ اینکه از دور دیده شوند، استفاده از پوششِ درختان بود.

لیث پرسید: «جادوگر بودند؟» وظیفه‌اش به‌عنوانِ‌بیرون​ رنجر خیلی‌ها را عصبانی کرده بود،‌سهمِ​ بنابراین اصلاً دور از انتظار نبود.

«بعضی‌هایشان، اما‌بیدارشده‌ای​ بیشترشان یک‌آبی​ جور سرباز بودند.»

«بیدارشده چطور؟»

دروگر پاسخ داد و تنها نگرانیِ واقعیِ لیث‌ورهن​ را برطرف کرد: «هیچ‌کدام. آن ماده تنها موردی‌توانایی‌هاش​ بود که تا به حال دیده‌ایم، البته به‌جز خواهرت.»

«خوب است. حالا، اگر اوضاع همان‌طور که انتظار دارم‌مشتاق​ پیش برود، آتونگ برمی‌گردد و دفعهٔ بعد تنها نخواهد بود.‌ورهن​ آیا همان‌طور که گفتم با آرایه‌ها و تجهیزاتتان تمرین کرده‌اید؟»

جانورانِ امپراطور سر تکان دادند.

«عالی است. حالا که بوی او را می‌شناسید، می‌خواهم کشیک بکشید تا اگر برگشت حواستان‌مشتاق​ باشد. تا وقتی که سعی نکرده به یکی از اعضای گله‌ام آسیب برساند، حمله نکنید.‌نمی‌کنم​ راستی، باید این یکی را هم به کسانی که باید از آن‌ها محافظت کنید اضافه کنید.»

لیث طره‌ای از موی کامیلا را از بُعدِ جیبی‌اش بیرون آورد و گذاشت متحدانش بوی او را به‌جور​ خاطر بسپارند. او آن را به‌عنوانِ طلسمِ خوش‌شانسی پیشِ خودش نگه می‌داشت و همچنین برای اینکه اگر اتفاقی برای‌بار​ کامیلا می‌افتاد، هر کدام از دوستانِ جانورِ امپراطورش می‌توانستند به لطفِ حسِ بویایی‌شان در پیدا کردنِ او کمکش کنند.

دروگر در حالی که بوی کامیلا را که از لباس‌های لیث ساطع می‌شد بو‌انجام​ می‌کشید، پرسید: «همان ماده‌ای که پیش‌تر با او بودی؟ ما همیشه او را عضوی‌عقل​ از گلهٔ تو می‌دانستیم، برای همین حواسمان به گلهٔ کوچکِ ضعیف‌هایش هم بوده است.»

لیث پیش از آنکه به یاد بیاورد زینیا و بچه‌هایش‌جدی​ حالا همسایه‌اش شده‌اند، پرسید: «یعنی چی؟» هنوز نتوانسته بود با‌بازی​ این قضیه کنار بیاید. همزمان هم خوشایند بود و هم آزاردهنده.

«آن ماده...»

لیث گوشزد کرد: «کامیلا.» اینکه‌دیگر​ با واژهٔ «ماده» به او‌باشد​ اشاره می‌کردند، بی‌نهایت روی اعصابش می‌رفت.

«کامیلا همیشه بوی تو را می‌داد و اغلب به همراهِ گلهٔ‌بگوید​ خودش به دیدنِ گلهٔ تو آمده است. حدس زدیم که با‌فکر​ هم دوست هستید و محافظتمان را شاملِ حالِ آن‌ها هم کردیم.»

«ممنون. حواس‌پرتیِ بیشتری‌هستهٔ​ نمی‌خواهم. همین الان هم‌برقصاند​ سرم حسابی شلوغ است.»

جان‌بخش خرناسی کشید و گفت: «نیازی به تشکر نیست. ما با‌سیلوروینگ​ هم دوستیم و تو هدایای زیادی به ما داده‌ای. کاملاً طبیعی‌دیگر​ است که تمامِ خوبی‌هایی را که در حقِ قبیله‌هایمان کرده‌ای جبران کنیم.»

تجهیزاتشان در واقع ابزارِ لازم برای جانورانِ امپراطور بود تا کارشان را انجام‌نمی‌کنم​ دهند. بدونِ آموزش یا ابزارِ مناسب، پادشاهانِ جنگلِ تراون می‌توانستند به‌راحتی مغلوبِ یک‌بیدار​ حریفِ کاملاً آماده شوند و لیث در ذهنش فقط بدترین سناریوها را می‌چید.

لیث خیلی دوست داشت دوباره از آن‌ها تشکر کند و دست‌کم چند مورد از‌انجام​ برنامه‌های اضطراری‌اش را برایشان توضیح دهد، اما به گفتهٔ سولوس، اگر بیشتر از این‌عقل​ لفتش می‌داد، کامیلا، مادرش یا هر دو ممکن بود زنگِ خطر را به صدا درآورند.

پیش از ورود به خانه‌اش، قراری با آن‌ها گذاشت. یا دست‌کم سعی کرد‌بهتر​ وارد شود، چون در از داخل مسدود شده بود. حتی تلاشش برای وارپ‌مطمئن​ کردن به داخل هم توسطِ آرایه‌ای که آنجا را احاطه کرده بود، مسدود شد.

مشخص بود که پارانویای او‌گربه​ چنان به خانواده‌اش سرایت کرده بود‌سیلوروینگ​ که حاضر نبودند هیچ ریسکی بکنند.

ناولها | novelha.net