چپتر 149: چپتر ۱۴۹
0لیث هنوز به حرفهاینظر ویکاس شک داشت: «پس، بذارخلاصی ببینم درست فهمیدم یا نه.»
«بینِ گروهِ خائنهایی که دارن سعی میکنن کارِکنه ملکه رو خراب کنن، کسی هست که موقعِاحمقه آماده کردنِ این طاعون، افسارشون رو تو دست داشته؟»
ویکاس سر تکان داد. چشمانش مدامخدایان به لشکرِ دهانهایی خیره بود کهاحمقی چند میلیمتر با گوشتِ خونآلودش فاصله داشتند.
زامبیای سرِ ویکاس را از چانهاش بالا آوردنهاییش و مجبورش کرد توی چشمانِ لیث نگاه کند. لیثحرکت پرسید: «این مغزِ متفکر چی میخواد؟ هدفِ نهاییش چیه؟»
ویکاس جیغ کشید: «نمیدونم.» دستی که او را نگه داشته بود، شُل و چسبناکتونست بود و با هر حرکت مایعاتِ ناشی از تجزیه ترشح میکرد. بوی گندش تا الانبیرون باید او را به بالا آوردن میانداخت، اما چیزی جز زردآب در معدهاش نمانده بود.
«پس چطور اینقدر دربارهٔ دوستاتسرورم و اربابهاشون میدونی؟ به نظرماحمقی فقط یه دروغِ مصلحتی میاد.»
ویکاس زیرِ خندهای تبدار زد. تجربهٔ وحشتناکی که ازباور سر میگذراند — اسارت، شکنجه و ظاهراً ابتلا بهاحمقه بیماری — او را به مرزِ جنون کشانده بود.
به نظر میرسید سادگیِمغزِ لیث همان تیرِ خلاصی بودچیه که کار را تمام کرد.
«ها! ها! ها! خدایان، سرورم چطور تونست باورتیرِ کنه یه آدم به این احمقی میتونه درمانی پیداآدم کنه؟ اونم حتماً یه احمقه! ما مُردیم! همهمون مُردیم!»
لیث سعی کرد او را از اینباور حالتِ هیستریک بیرون بیاورد، اول با تهدیداونم و بعد با سیلی، اما فایدهای نداشت.
طلسمی را که درد راتمام مهار میکرد باطل کرد وکنه دستور داد: «تخماش رو بخورید.»
ویکاس خندهاش را برید. دردِ شدیدی که در اندامهایش پیچید و دیدنِنمیدونم آن دهانهای آبوکفکرده که به پایینتنهاش نزدیک میشدند، مجبورش کرد حواسش راگندش جمع کند: «خواهش میکنم، نه! هر چیزی جز اون! ببخشید! واقعاً معذرت میخوام!»
«یادت باشه، من هنوز همون تهموندهٔ جونت رو تو دستم دارم. اگه اینقدر بهتونست سگِ یکی دیگه بودن افتخار میکنی، پس مثلِ سگ رفتار کن. من میگم پارس کن،بیرون تو پارس میکنی. وگرنه این دوستام بهت یاد میدن چطور نقشِ مرده رو بازی کنی.»
ویکاس سالها به دوک سلیمار خدمت کرده بود؛ فقط به خاطرِ سرورش به ارتش پیوستهحتماً و در رتبههایش بالا رفته بود. پدر و مادرش وقتی فقط پنج سال داشت رهایش کردهمهار بودند؛ آنها شکمهای زیادی برای سیر کردن داشتند و نمیتوانستند به بچهای بیاستعداد و نقنقو برسند.
این سلیمار بود که او و برادرانِ قسمخوردهاش را به سرپرستی گرفت و از گرسنگیپیدا و سوءاستفادههای روزمره در یتیمخانه نجاتشان داد. خیانت به تاج برایشان طبیعی بود؛ هیچ وفاداری یاطلسمی قدردانیای نسبت به کسانی که تجسمِ نظامی بودند که با آنها مثلِ زباله رفتار میکرد، نداشتند.
او این کار را از روی طمع نکرد، بلکه از روی عشق انجام داد.نگه هیچ کاری نبود که برای پدرخواندهاش انجام ندهد. خیانت به اعتمادِ او همین حالامیانداخت هم داشت روحِ ویکاس را تکهتکه میکرد، و سگ خطاب شدن دیگر برایش غیرقابلتحمل بود.
با غیظ دندانهایش را بهمیرسید لیث نشان داد و غرید: «اگهتمام فقط میتونستم از جادو استفاده کنم...»
لیث این بار باخدایان قدرتِ واقعیاش به اوکنه سیلی زد: «هیچچیز عوض نمیشد.»
نیروی همان حرکتِ ساده، بینیِ ویکاس راسرورم روی گونهاش له کرد، خونریزیِ شدیدی بهدرمانی راه انداخت و فکش را از جا درآورد.
ویکاس هرگز با چنین قدرتی کتک نخورده بود، حتی وقتی باکشید سربازهایی دو برابرِ هیکلِ خودش میجنگید. غرور و مقاومتش فروریخت ومیکرد فهمید که زامبیها در مقایسه با چوپانشان، برههایی بیگناه بیش نیستند.
«بعد از اینکه طاعون پخش شد، سلیمار فهمید که بدونِ درمان،تمام حتماً میبازه. اگه تاج پیروز بشه، به جرمِ خیانت اعدام میشه،اونم و اگه جناحِ خودش پیروز بشه، بردههای اون مغزِ متفکر میشن.
ازش میترسه، برای همین چیزی به من نگفت تا رابطهشوناحمقی به خطر نیفته.» ویکاس القابِ احترامآمیز را کنار گذاشت. حالاهیستریک یک خائن بود. دیگر لیاقت نداشت او را سرور صدا کند.
«در عوض، بقیه قابلِ قربانی کردن هستن. وقتی لیژارکباور و فرنات اصرار کردن که آدمهاشون به من کمک کنن،مُردیم فهمید که دیگه بهش اعتماد ندارن، برای همین احتیاط کرد.
امکانات و اطلاعاتِ کافی بهم داد تا برای اونا و اربابهاشون پاپوش بدوزم،دستی تا وقتی لازم شد بتونم لو بدمشون و اعتبارشون رو نابود کنم، وباید به سرور... به سلیمار وقت بدم تا خودش رو به جای امنی برسونه.»
این برای تاجکشانده خبرِ خوبیه، ولیسادگیِ برای من نه.
اتفاقِ کاندریا نقشههای پنهانشون رو لو داد و همین باعث شده به جونِ هم بیفتن. ایناحمقه احمقها اونقدر مستأصل شدن که همهٔ امیدشون رو بستن به من، در حالی که من هنوز هیچدستور غلطی نکردم. تنها راهی که دست از سرم بردارن اینه که درمان پیدا بشه، اونم خیلی زود.
«یه سؤالِ آخر. چطور فهمیدن چیخدایان شده و اینقدر زود واکنش نشوناحمقی دادن؟ چطور آرایه رو دور زدید؟»
ویکاس آبِ دهانش را قورت داد. «سؤالِ آخر» یعنی تاریخمصرفش داشت تمام میشد. «راستش خیلی آسونه. ما از قبل اینجا بودیم، پس وقتی رسیدی، هر کدوممونباید به اربابش خبر داد. هر کاری که کردی، باعث شد دربار سریع دست به کار بشه و همین تو رو تبدیل به یه هدف کرد. درشکنجه موردِ آرایه هم باید بگم دنیای کوچک اونقدرها هم که میگن بینقص نیست. هروقت وارگریو تماسی میگیره، هر کسی میتونه از آویزِ ارتباطیِ خودش استفاده کنه.»
لیث جا خورد، امانظر به لطفِ ماسک، چیزیتیرِ در چهرهاش نمایان نشد.
شاید به همین دلیله که هیچکس از آیتمهای بُعدی استفاده نمیکنهمیتونه و وارگریو هم حاضر نشد بهم دسترسی بده. آرایه دقیقاً مثلبیاورد یه کلیدِ بزرگِ برقه؛ وقتی خاموش باشه، هر کاری میشه کرد.
«از کجاتیرِ میفهمید کِی اینتمام کار رو میکنه؟»
«نمیفهمم. فقطکند منتظرِ تماسهایمغزِ سلیمار میمونم.»
لیث از آن دو نفرِ دیگر هم بازجویی کرد، اما چیزِ جدیدی دستگیرش نشد. آنها هم مثلِ ویکاساحمقی بودند، فقط اربابِ متفاوتی داشتند. همگی ظاهری معمولی داشتند و با رتبهٔ ستوان خدمت میکردند. آنقدر بالا بودنداشت که بتوانند آزادانه در اردوگاه رفتوآمد کنند، اما نه آنقدر بالا که بیسروصدا ماندن را برایشان سخت کند.
لیث به قولش عمل کرد؛ مرگیتونست سریع به آنها بخشید و بدندرمانی و لباسهایشان را به خاکستر تبدیل کرد.
«بینِ اشراف، جادوگرها، ارتش و حتی تو کاخِ سلطنتی هم خائن هست. اگه کسی دقیقاً خبر نده که پادشاهمُردیم کِی در دسترس نیست، محاله بشه زمانِ دقیقِ تماس گرفتن با داخلِ منطقهٔ قرنطینه رو گیر آورد. بدجوری توخندهاش هچلم، سولوس. باید یه درمانی پیدا بشه، ولی خیلی خوب میشد اگه یکی دیگه پیداش میکرد. همینجوریاش هم آهنربای دردسرم.»
«اون سه نفریپرسید که الان میشناسیمشونمیخواد چی؟ لوشون میدی؟»
«آخه چطور میتونم توضیح بدم این اطلاعات رو از کجا آوردم؟ تازه اگه راهی هم بود،کنه یه هدفِ بزرگتر روی پشتم میکشید. عاقلانهترین کار اینه که پامو از حدومرزِ خودم بهعنوانِ یهتهدید درمانگر فراتر نذارم. بهزودی متوجهِ غیبتشون میشن و وارگریو با گشتنِ وسایلشون، خودش مدارک رو پیدا میکنه.»
لیث پیش از آنکه به دنبالِ جراح برود، تمامِ اجساد رامیتونه به قفسههایشان برگرداند و از طلسمِ نکرومنسیاش آزادشان کرد. به لطفِبیاورد اختیاراتی که رتبهٔ پزشکِ طاعون به او میداد، همهچیز بیدردسر پیش رفت.
هیچکس دستوراتش را زیرِ سؤال نبرد؛ فقط اطاعت کردند. لیث جسدِ مردی رامیتونه که پایش شکافته شده بود، دستنخورده از جادوی تاریکی نگه داشته بود، چونتهدید این تنها جسدی بود که میدانست برای پیدا کردنِ انگلها باید کجایش را بگردد.
جسد به منطقهای امن منتقل شد. جراح پس از پوشیدنِ روپوشِ کاملِ کتانِ سفید، آنشُل را طبقِ دستوراتِ لیث شکافت. لیث حتی با بینشِ حیات هم نتوانست هیچ ردی ازچیزی انگلها یا تخمهایی پیدا کند که بهخوبی به یاد داشت در سراسرِ بدن جا گذاشته بودند.
«انگار نمیتونن بدونِ میزبان زندهمیرسید بمونن. دیروز این مرد یه کلنیِتمام زنده بود و حالا هیچی نمونده.»
جراح در فکر فرو رفت و گفت: «این نشون میده چطور تا الانپیدا تونستن از دید پنهان بمونن. این انگلها وقتی بیمار زندهست، برای طلسمهای تشخیصیسیلی تقریباً نامرئیان و بعد از مرگش هم کالبدشکافی نمیتونه هیچ جسمِ خارجیای پیدا کنه.»
لیث چند نمونهٔ بافت برداشت و آنها را برای آزمایش پیشِ کیمیاگراحمقی فرستاد. پیش از ساختِ یک درمانِ مناسب، باید میفهمید که آیا اینبیاورد موجودات در لحظهٔ مرگشان سمومی مضر برای بیمار آزاد میکنند یا نه.
پاسخ خیلی زود رسید. همانطور که انتظار داشت، مادهای خارجی در بافتها وجوددستی داشت، اما مادهای ناشناخته بود. از آنجا که غلظتش در بقایای جسد بهسختیباید تشخیص داده میشد، محال بود بتوان گفت چه اثری روی بدنِ زنده میگذارد.
جمعآوری و استفادهکشانده از آن برایسادگیِ آزمایش غیرممکن بود.
لیث نامِ هاتورن و نبوغش راتونست لعنت کرد و پیشِ وارگریو رفتدرمانی تا یک سوژهٔ زنده درخواست کند.
«بر اساسِ اطلاعاتی که امروز به دست آوردم، یه نظریه در موردِ درمان دارم.درمانی احتمالش کمه که جواب بده، ریسکش بالاست و میتونه کشنده باشه. با این حالسیلی میخوام امتحانش کنم. حتی اگه شکست بخوره، میتونم دادههای بسیار ارزشمندی ازش به دست بیارم.»
وارگریو پرسید: «احتمالِ موفقیت چقدره؟»متفکر دستش ناخودآگاه وصیتنامهاش را درجیغ جیبِ روی سینهٔ یونیفرمش لمس کرد.
«بهزور ۱۵ درصد.» با در نظر گرفتنِهمان تفاوتِ استعداد و تجربهٔ هاتورن و خودش،تونست لیث حس میکرد همین هم تخمینِ خوشبینانهای است.
«از اینکار ارقام خوشمخدایان میاد. انجامش میدیم.»