چپتر 296: فصل 296
0لیث بلند شد، مشتاق بود استعدادش را در جایگاهِ جادوآهنگر محک بزند. الگوی طلسم ساده بود،ذهنِ اما اجرایش پیچیدگی داشت. به جادوگر اجازه میداد انتخاب کند که رونها را یکییکی نیرو ببخشدلعنتی (همانطور که وانمایر لحظهای پیش انجام داده بود)، یا طبقِ پیشنهادِ او، آنها را گروهبندی کند.
ساختنِ یک رشتهٔ واحد از چهار رون، در طولِ خواندنِ وِردِصرفاً اول فشارِ کمتری به جادوگر میآورد، چون به سطحِ متوسطی از اجرایدست چندگانه نیاز داشت، اما در طولِ طلسمِ دوم کار را پیچیدهتر میکرد.
این کار نخی تولید میکرد که چهار برابر ضخیمتر بود وسختتر احتمالاً مهارش هم چهار برابر سختتر میشد. طلسمِ دوم صرفاً تکیهگاهیطلسمها برای ارادهٔ جادوگر بود تا مهارِ انرژیهای پدیدآمده را آسانتر کند.
لیث پس از یادگیریِ طلسمها، با تمامِ توان دست به کار شد. تواناییِ اجرایرشته چندگانهاش به او اجازه میداد ده طلسم را همزمان مهار کند، یکی برای هر انگشت.راحتتر او از دو رون یک نخ ساخت، یعنی دو برابرِ تعدادی که وانمایر خواسته بود.
لیث میتوانست تعدادِ بیشتری پدید آورد، اما این کار خطرِضخامتِ شکست را به همراه داشت. چون پای مرگ و زندگیکاملاً در میان نبود، نیازی نمیدید لقمهای بزرگتر از دهانش بردارد.
وقتی وانمایر طلسم را اجرا کرد، رشتههای انرژیِ حاصل بهمیشد ضخامتِ مو بودند و هماهنگ با هم حرکت میکردند، انگارطلسمها ذهنِ مشترکی داشتند. اما عملکردِ لیث کاملاً متفاوت از آب درآمد.
هر رشته به کلفتیِ یک انگشتتولید بود و مثلِ ماری که در حالِصرفاً تشنج برای حفظِ جانش میخزد، حرکت میکرد.
(لعنتی! فکر میکردم تجربهام تو جادوی راستین کار روداشتند راحتتر میکنه. این اولین باریه که با همچین انرژیهایحالِ وحشیای روبهرو میشم. خدا کنه طلسمِ دوم کمک کنه.)
لیث خواندنِ وِردِ بعدی را شروع کرد. فقط برایحاصل اینکه جلوی برخوردِ نخهای آبی با دیوارهای کلاس راداشتند بگیرد و تلاشش به شکست نینجامد، حسابی به دردسر افتاد.
وانمایر برای بقیهٔنخی دانشآموزان توضیح داد: «ایناحتمالاً یه اشتباهِ کلاسیکِ تازهکارهاست.»
«همیشه یادتون باشه که بهمحضِ تموم کردنِ طلسمِ اول، دومیمهارش رو شروع کنید، وگرنه طلسمِ پیوند از کنترل خارج میشه.»آسانتر برخلافِ انتظارِ بیشترِ دانشآموزان، هیچ امتیازی از لیث کم نکرد.
وِردِ دوم برای او مثلِ یک مکاشفه بود. میتوانست حس کند که پیچکهایدرآمد کوچکی از مانای ناب از بدنش ساطع میشود. آنها خودشان را به نخهایتجربهام انرژیِ وحشی چسباندند و مثلِ سگهای آموزشدیدهای که به قلاده بستهاند، رامشان کردند.
(هیچوقت فکر نمیکردم بشه از جادوی روح برای مهارِ از راهِ دورِهماهنگ یه طلسمِ دیگه استفاده کرد!) لیث از خوشحالی در پوستِ خود نمیگنجید.کلفتیِ (باید هرچه زودتر تو این طلسمِ افسار به استادی برسم. کاربردهاش بیشماره!)
از آنجا به بعد، بقیهٔ کار آسان بود. لیثسختتر طلسمِ پیوند را با موفقیت کامل کرد، اما تفاوتِآسانتر محصولِ او با محصولِ وانمایر از زمین تا آسمان بود.
آویزِ لیث هالهٔ جادوییِ بسیار ضعیفتری داشت، حتی نصفِ قدرتِ آویزی کهمیشد پروفسور ساخته بود را هم نداشت. رگهای مانایی که ایجاد کرده بودتوان در مقایسه با مالِ او کمتر، کوچکتر و دارای الگوی کمپیچیدهتری بودند.
با خودش فکر کرد: (انگار نتایجِ طلسمِذهنِ پیوند بهجای اینکه با تعدادِ نخهای تولیدشدهرشته تناسبِ خطی داشته باشه، بیشتر تناسبِ نمایی داره.)
وانمایر با لبخندی پهنوقتی بر لب دست زدانرژیِ و گفت: «کارتون عالی بود!»
«۳۰ امتیاز برای مهارِ اینهمه نخ تو اولین تلاش، ۳۰میشد امتیاز برای موفقیت تو همون بارِ اول، و ۴۰ امتیازِطلسمها دیگه برای رسیدن به همهٔ اینها با وجودِ اشتباهِ من.»
لیث با گیجی ابرو بالا انداخت و پرسید:ضخیمتر «اشتباهِ شما؟» در همین حال، بقیهٔ کلاس وقتیارادهٔ فهمیدند مجموعِ امتیازات ۱۰۰ امتیاز است، دیگر چیزی نشنیدند.
وانمایر سر تکان داد: «بله.»
«فراموش کردم به اهمیتِ زمانبندی برای یه پیوندِ موفق اشاره کنم. برخلافِ هرحرکت کاری که تا الان امتحان کردید، این دو طلسم به هم گره خوردن. اشتباهِحالِ من تأثیرِ منفی رو شانسِ موفقیتِ شما گذاشت. برای همین ۴۰ امتیاز بهتون دادم.»
وانمایر نگاهِ سردی به چند دانشآموز انداخت که بیدرنگ رنگ از چهرهشانتکیهگاهی پرید و گفت: «حالا ببینیم اونایی که وقتی داشتید شکست میخوردید اونقدرتواناییِ به خودشون غره بودن، چطور عمل میکنن. انتظارِ کارای بزرگی ازشون دارم.»
وقتی لیث برگشت تا سرِ جایش برود، ناگهان آن حسِمهارش خصومت بازگشت. تهدید چنان نزدیک و خفهکننده بود که وادارشآسانتر کرد روی پای جلوییاش بچرخد و سریع ۱۸۰ درجه برگردد.
وانمایر با نگاهی سردرگم به بازوهای لیث کهمشترکی در حالتِ گارد بالا آمده بود، خیره شد. حسِماری خطری که از پشت سرش میآمد، ناپدید شده بود.
سرش را بابردارد گیجی کج کرد ورشتههای پرسید: «مشکلی پیش اومده؟»
لیث پیش ازنخی بازگشت به جایگاهش، سرشاحتمالاً را کوتاه تکان داد.
خیلیخب، یه جای کاراین بدجوری میلنگه. اول اونضخیمتر بچهپرروها، حالا هم پروفسور. سولوس؟
لیث حس میکرد سولوس دارد از تمامِ حواسش استفاده میکند تا کلِمتفاوت کلاس را زیرِ نظر بگیرد. «میخواستم تا آخرِ کلاس صبر کنم وفکر بعد بهت بگم، ولی الان دیگه نمیتونیم بیشتر از این ریسک کنیم.»
«یادت میاد بهت گفتم یه چیزی برام آشناست؟ خب، حق با من بود. وقتی رفتمانگار همکلاسیهاتو بررسی کنم، متوجه شدم حداقل پنج نفرشون خرتوپرتهایی پوشیدن که همون هستهٔ کاذبی روجانش دارن که تو جعبهها پیدا کردیم. هیچ ایدهای ندارم چیکار میکنن، ولی این نمیتونه تصادفی باشه.
«تا وقتی بفهمیم قضیه چیه،برابر میخوام کلاهِ بدبینیت رو سرتمیشد بذاری و هیچوقت درش نیاری.»
لیث در دل ناسزا گفت. از اینکه مجبور شود در موضعِ دفاعی قرارصرفاً بگیرد متنفر بود، اما کاری از دستش برنمیآمد. لیث دلیلی برای گزارش دادنشان نداشتچندگانهاش و نمیتوانست به هیچ شکلی اهمیتِ زیورآلاتی را که به همراه داشتند، توضیح دهد.
«بدتر از اون، ما فقط به این خاطر میشناسیمشون که میتونیم هستههای کاذبشون رورشته ببینیم. هیچ راهِ منطقیای ندارم که توجیه کنم چطور میدونم اشیاءِ کاملاً متفاوت همهشونراستین یه کار رو انجام میدن. فکر میکنی وانمایر هم تو این قضیه دست داره؟»
سولوس پاسخ داد: «نمیتونم مطمئن باشم. اونرشتههای موقع نگاهِ دقیقی به اون هدیهٔ نامزدیشمیکردند ننداختم، ولی حسوحالش رو یادمه. قطعاً ممکنه.»
همان کلمات کافی بود تا لیث را به لرزه بیندازد.میشد تازه روزِ دومی بود که به آکادمی برگشته بود، باطلسمها این حال طوفانِ دیگری در افق در حالِ شکلگیری بود.
در همین حال، در دفترِ مدیر، لینجوس حتی از لیثمهارش هم نگرانتر بود. با وجودِ در نظر گرفتنِ تمامِ تدابیرِآسانتر لازم، حس میکرد کنترلِ آکادمی دارد از چنگش خارج میشود.
تعطیلاتِ زمستانی را شخصاً صرفِ ساختِ بالوتهای جدید کرده بودعملکردِ و آنها را به دانشآموزان و پروفسورها داده بود تاحفظِ بتوانند هرگونه فعالیتِ مشکوکی را ثبت کنند، اما فایدهای نداشت.
هستهٔ نیروی آکادمی گنجینهای بیبها برای پادشاهیِ گریفون بود. برای جلوگیری از دستکاریِ دشمنانمیکردند یا جاسوسان، در مواقعِ بحران فقط مدیر میتوانست به آن دسترسی داشته باشد. بهتشنج همین دلیل یکی از شرایطِ مدیر شدن این بود که شخص جادوآهنگر هم باشد.
لینجوس به مارکیز دیستار گفت: «سوءقصدِ امروز به جانِ لیث مدرکِ غیرقابلانکاریه که نشون میدهمهارِ خائنها هنوز داخلِ این دیوارها دارن فعالیت میکنن.» لینجوس یکی از معدود افرادی بود کهساخت از ماهیتِ واقعیِ او بهعنوانِ جادوگر و نقشش بهعنوانِ فرماندهٔ کلِ سپاهِ ملکه آگاه بود.
«تحقیقاتِ پاسبان ارناس ثابت میکنه که هدفِ واقعی سرواناحتمالاً یرنا بوده، اما اون اشراف برای فرستادنِ لیث بهانرژیهای اون کشتارگاه، به کمکِ افرادِ داخلِ آکادمی نیاز داشتن.»
مارکیز سر تکان داد: «موافقم. حتی فرستادنِ پروفسورها برای انجامِ کارِ کارمندها هم کمکیرشته نکرد. بیاید اعتراف کنیم، حریفمون ما رو تو بازیِ خودمون شکست داده. اطلاعات مدامراستین داره درز میکنه و حالا بهم میگید مواد و مصالح هم داره ناپدید میشه؟»
لینجوس آهِ عمیقی کشید: «بله. هر بار مقادیرِ کمی کمضخامتِ میشه، اما چیزی که بیشتر از همه نگرانم میکنه اینه کهمتفاوت همهٔ اونا موادِ لازم برای ساختِ سلاح هستن. اونم سلاحهای نظامی.»