---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 71: فصل 71 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 71: فصل 71

0

سولوس پرسید: «میشه قبل از رفتن به کافه‌تریا،‌جایی​ لطفاً بریم کتابخونه؟ باید کلِ کتاب رو کپی‌بگردد​ کنم تا بتونم درس‌های بعدی رو درست دنبال کنم.»

«چطور می‌خوای این کار رو بکنی؟‌گوشه‌ای​ برنامهٔ جادوآهنگریِ من پر از تئوریه،‌اینکه​ بعید می‌دونم دوباره به کیمیاگرا بربخوریم.»

«برای همین برنامهٔ یه بچهٔ سَربه‌هوا رو دزدیدم. فقط باید یه‌جایی​ وقتی جور کنیم که منو ببری و بیاری. الان دیگه اون‌قدر‌کاش​ قوی هستم که دو ساعت تنهایی زنده موندن برام مثلِ آب خوردنه.»

لیث در گوشه‌ای از ذهنش، جایی‌ماناشون​ که سولوس نمی‌توانست آن را بخواند مگر‌آکادمیه​ اینکه خودش عمداً دنبالش بگردد، اضافه کرد:

کاش منم‌برام​ می‌تونستم همین‌خوردنه​ رو بگم.

در راهِ کتابخانه، خاطراتشان از درس‌های مربوطه را با هم در میان گذاشتند، اما‌عمداً​ لیث تمامِ بخش‌هایی را که از تنهایی و انزوا رنج برده بود از قلم‌گذاشتند​ انداخت. در ذهنش این نشانهٔ ضعف بود، چیزی که باید از آن خجالت می‌کشید.

«به حقِ خالقم! یه معلمِ جذابِ دیگه؟ حتی اون پروفسورِ‌ذهنش​ مردِ کلاسِ کیمیاگری هم حسابی چشم‌نواز بود، هر بار که برمی‌گشت‌کرد​ تا روی تخته‌سیاه چیزی بنویسه، دخترا نمی‌تونستن از باسنش چشم بردارن.

فکر می‌کنی به هسته‌های ماناشون‌هسته‌های​ ربط داره، یا فقط یه‌تبلیغاتی​ حرکتِ تبلیغاتی از طرفِ رئیسِ آکادمیه؟»

«هر دو ممکنه، ولی به نظرم‌گوشه‌ای​ دومی محتمل‌تره. ذهن‌های جوون راحت تحت‌تأثیر قرار‌خودش​ می‌گیرن، مخصوصاً اگه هورمون‌هاشون درست هدایت بشن.

اون‌موقع تو زمین، معلمِ موسیقیِ مدرسهٔ راهنمایی‌ام اون‌قدر جذاب بود که همهٔ پسرای‌خودش​ کلاس یاد گرفتن حداقل یه ساز رو درست‌وحسابی بزنن. بعضی‌ها حتی شروع کردن‌مربوطه​ به گوش دادنِ موسیقیِ کلاسیک، فقط برای اینکه خودشون رو تو دلش جا کنن.»

وقتی به مقصد رسیدند و درهای دولنگه‌اش را باز کردند، معلوم‌جایی​ شد کتابخانهٔ آکادمی دقیقاً همان‌طوری است که لیث تالارِ جوایز را تصور‌منم​ می‌کرد، با این تفاوت که به‌جای اشیاءِ جادویی، پر از کتاب بود.

قفسه‌های کتاب لبالب پر بودند و میانِ خودشان راهروهایی می‌ساختند. اتاق آن‌قدر بزرگ‌آکادمیه​ بود که لیث شک کرد آن را با جادوی بُعدی ساخته باشند. در‌اگه​ ورودی، متصدی‌ای که در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگی‌اش بود پرسید آیا کمکی می‌خواهد.

خوشبختانه کتابخانه به‌خوبی سازماندهی شده بود و با راهنمایی‌های متصدی،‌بخواند​ لیث خیلی زود با کتابِ درسیِ استاد کیمیاگر و تمامِ‌منم​ کتاب‌های جادوی ردهٔ ۴ که توانسته بود با خود بیاورد، برگشت.

روی هر قفسه برچسبی بود که می‌گفت استفاده‌جایی​ از آیتم‌های بُعدی ممنوع است و لیث هرگز‌بگردد​ ریسک نمی‌کرد که از چنین معدنِ طلایی محروم شود.

گفت: «لطفاً‌تنهایی​ می‌خوام این کتاب‌ها‌برام​ رو امانت بگیرم.»

متصدی از تعدادشان جا خورد. از‌ماناشون​ چیزی که یک فردِ عادی در‌رئیسِ​ کلِ سال امانت می‌گرفت هم بیشتر بود.

«ببخشید قربان، حداکثر‌مثلِ​ سه کتاب تو‌گوشه‌ای​ هر نوبت مجازه.»

لیث نوچی کرد و کتابِ سولوس و دو کتابِ طلسمِ ردهٔ ۴،‌اینکه​ یکی برای تخصصِ جادوگرِ جنگ و دیگری برای جادوگرِ نبرد برداشت. مشتاق بود‌خاطراتشان​ بفهمد طلسم‌های کشتارجمعی چه شکلی‌اند و چطور می‌تواند طلسم‌های نبردش را بهبود ببخشد.

متصدی در حالی که پروفایلِ‌برام​ لیث را با کتاب‌های انتخابی‌اش‌ذهنش​ تطبیق می‌داد، در دل لبخند زد.

هعی، چقدر جوون و ساده‌لوح. معلومه که‌ربط​ داره لقمهٔ بزرگ‌تر از دهنش برمی‌داره، ولی تو‌ولی​ این سن همه رؤیای نابغه بودن تو سرشونه.

وقتی به اتاقشان برگشتند، تمامِ وقتِ پیش از شام را صرفِ کپی کردنِ کتاب‌ها‌عمداً​ کردند. از مدت‌ها پیش برای این کارِ عظیم آماده شده بودند و آن‌قدر کتابِ‌گذاشتند​ خالی و جوهر در بُعدِ جیبی‌شان آورده بودند که می‌توانست دایرةالمعارفِ بریتانیکا را شرمنده کند.

کارِ سولوس از همه طولانی‌تر بود؛ او باید تک‌تکِ صفحات را کپی‌اینکه​ می‌کرد، در حالی که لیث فقط نسخه‌ای خلاصه‌شده از هر طلسم می‌ساخت و‌خاطراتشان​ تنها نشانه‌های دست، آواها و توصیفِ کوتاهی را در کنارِ نامش کپی می‌کرد.

این کار به او امکان می‌داد با یک نگاه آن طلسم‌ها را بشناسد، تا‌مگر​ وقتی با جادوگرِ دیگری روبه‌رو می‌شد، فرصتِ انجامِ اقداماتِ متقابلِ لازم را داشته باشد. همچنین‌مربوطه​ به او اجازه می‌داد بدونِ اینکه لو برود، آن‌ها را با جادوی راستین بازتولید کند.

موقعِ شام، دوباره کنارِ هم‌کلاسی‌های درمانگرش نشست. هرچند‌داره​ دلش از فکرِ هم‌نشینی با آن‌ها به هم‌نظرم​ می‌پیچید، اما قرار نبود تا ابد در آکادمی بماند.

لیث در دنیای بیرون هم به ارتباطاتِ قابل‌اعتمادی‌جایی​ نیاز داشت. گذشته از این، تازه کشف کرده‌بگردد​ بود که بدونِ سولوس چقدر احساسِ تنهایی می‌کند.

باید دوباره‌برام​ با جنبهٔ انسانی‌اش‌لیث​ ارتباط برقرار می‌کرد.

با این حال، حال‌وهوای سرِ میز دلگیر بود. فریا مدام غذای توی بشقابش را هم‌اینکه​ می‌زد و فقط گهگاه ناخنکی به آن می‌زد. کویلا دوباره غذایش را می‌بلعید، اما هیچ‌میان​ لذتی در کارش نبود. مدام از نگاهشان طفره می‌رفت، انگار هر لحظه انتظار داشت سرزنش شود.

لیث درگیرِ کشمکشِ درونی‌اش بود. خیلی ترجیح‌ربط​ می‌داد با سولوس تنها باشد، اما باید‌ممکنه​ مثلِ یک فردِ بالغ بر احساساتش مسلط می‌شد.

حالا که دوباره خونسردی‌اش را به دست آورده بود، فهمیده بود که حتی پروفسور‌عمداً​ وانمایر هم در اولین دیدارشان او را «چشم‌غضبناک» صدا زده بود. ثابت شده بود‌گذاشتند​ که حق از اول با سولوس بوده؛ نمی‌توانست تمامِ عمرش به همه چشم‌غره برود.

باید با درونِ خودش صلح می‌کرد، یا حداقل دوباره یاد می‌گرفت چطور احساساتی را که در‌بگردد​ چهره‌اش نمایان می‌شد کنترل کند. برای رسیدن به هر کدام از این‌ها، باید بینِ مردم می‌بود‌انزوا​ و یاد می‌گرفت از هم‌نشینی با آن‌ها لذت ببرد یا حداقل تظاهر به این کار کند.

یوریال این حس را داشت‌برام​ که کسی مرده و او‌ذهنش​ تنها کسی است که بی‌خبر مانده.

یوریال برای شکستنِ‌فکر​ یخِ جمع گفت:‌ماناشون​ «فریا، روزت چطور بود؟»

«افتضاح. تازه روزِ دومه و برای اینکه تو‌جایی​ کلاسِ نالیر و تخصصِ شوالیهٔ جادو موفق بشم، به‌اضافه​ کمک نیاز داشتم. اصلاً حرفِ تراسک رو پیش نکش.

نمی‌دونم کدومش بدتر بود؛ اینکه این‌قدر کم‌ذهنش​ برنده شدم، یا اون پوزخندِ ازخودراضی‌اش هر‌عمداً​ بار که به یه آدمِ عادی می‌باختم.

آخه چرا اون معلمِ سرِخونهٔ احمقم بیشتر روی‌لیث​ جادوی روزمره تمرکز نکرد؟ احساسِ حماقت و بی‌ارزشی‌خودش​ می‌کنم. همیشه خودم رو آدمِ بااستعداد و خاصی می‌دونستم.

اما الان فقط یه اشراف‌زادهٔ دیگه‌ام که همه مسخره‌اش می‌کنن، چه به‌خاطرِ قیافه‌ام‌آکادمیه​ و چه به‌خاطرِ بی‌مهارتی‌ام. خیلی وسوسه شدم که تسلیم بشم، ولی من اولین‌اگه​ نفر تو خانواده‌ام هستم که تو یکی از شش آکادمیِ بزرگ قبول شده.

نمی‌تونم این‌برام​ فرصت رو‌خوردنه​ هدر بدم.»

یوریال جواب داد: «کاملاً طبیعیه که این حس رو داشته باشی. اوضاعِ‌اینکه​ منم امروز بهتر از تو نبود، با اینکه پدرم یه جادوگرِ اعظمه.‌کتابخانه​ ولی از کلاسِ نالیر یاد گرفتم که بهتره غرورم رو زیرِ پا بذارم.

تو کلاسِ تخصصِ آرایه‌گری‌ام اصلاً‌برام​ تردید نکردم که راهنمایی بخوام،‌ذهنش​ چون زمان بخشی از نمره‌ست.

تو چطور لیث؟ چرا این‌قدر دمغی؟ شنیدم تو کلاسِ‌حرکتِ​ جادوآهنگری‌ات کولاک کردی و کلی امتیاز گرفتی. الان باید رو‌ذهن‌های​ ابرا باشی، نذار خاطراتِ بدِ دیروز روزت رو خراب کنه.»

لیث قاشق‌چنگالش را پایین‌خوردنه​ گذاشت و سعی کرد‌جایی​ افکارش را جمع‌وجور کند.

«آزار دیدن هیچ‌وقت خوشایند نیست، ولی من با بدتر از ایناش هم روبه‌رو شدم.‌عمداً​ نگرانِ اون نیستم. در موردِ موفقیتم هم، اعتراف می‌کنم خیلی چسبید. اگه می‌خواستم با‌گذاشتند​ گفتنِ چیزایی مثلِ "چیزِ خاصی نبود" کم‌اهمیت جلوه‌اش بدم، یه آدمِ ریاکار و دروغگو می‌شدم.

«اما منم مثل فریا اولین باره که از خونه دور میشم و فقط غریبه‌ها‌مگر​ دور و برم هستن. این باعث شد بفهمم اون‌قدر سال‌ها تو طبیعت شکار کردم‌خاطراتشان​ که یادم رفته چطور مثل یه آدم رفتار کنم. باهام صادق باشین، خیلی چشم‌غره میرم؟»

«هر ثانیه.»‌بردارن​ «آره.» «همیشه.»‌می‌کنی​ همه هم‌عقیده بودند.

لیث به آن‌ها اعتماد نداشت، پس فقط مسئله‌ای فرعی را با‌مگر​ آن‌ها در میان گذاشته بود. در واقع داشت با سولوس دربارهٔ‌بگم​ نگرانیِ واقعی‌اش حرف می‌زد تا حالتِ چهره‌اش با احساساتش جور دربیاید.

«هرچقدر هم که اعتراف بهش برام سخت باشه، نگرانِ آینده‌ام. الان‌مگر​ همه‌چیز رو برنامه‌ریزی کردم، اما اگه موفق بشم چی؟ من هیچ‌بگم​ هدفی جز نامیرا کردنِ خودم ندارم، و تهش، اصلاً ارزشش رو داره؟

رنا که رفته، تیستا هم دیر یا زود ازدواج می‌کنه، و پدر و مادرم‌مگر​ حقشونه که بالاخره کمی خوشبختی و وقت برای خودشون داشته باشن. اما من چی‌خاطراتشان​ میشم؟ غیر از خانواده‌ام و تو، هیچ‌چیز و هیچ‌کس رو ندارم که دوستش داشته باشم.

نمی‌تونم زندگیم رو فدای اونا کنم. نه تنها براشون بارِ اضافه‌طرفِ​ میشم، بلکه مشکلم رو هم بدتر می‌کنه. دیر یا زود همه می‌میرن‌قرار​ و من تنها می‌مونم. دنیای خالی از شادی مگه اصلاً ارزشی داره؟»

«اوه لیث، تو واقعاً ناامیدی.» سولوس واقعاً‌ذهنش​ تحت‌تأثیر قرار گرفته بود. لیث او را‌عمداً​ خارج از شوخی، هم‌ترازِ خانواده‌اش قرار داده بود.

«تو فقط دوازده سالته، اما از الان نگرانِ چیزی هستی که دهه‌ها بعد‌خودش​ اتفاق می‌افته. اون موقع بهت گفتم و بازم میگم، به این دنیا یه‌مربوطه​ شانس بده. با گذشتِ زمان خیلی چیزا می‌تونه اتفاق بیفته یا عوض بشه.

روی حال تمرکز کن، هر مشکلی که داشته باشی،‌گوشه‌ای​ با هم باهاش روبه‌رو میشیم. تلاش برای کنترل و‌دنبالش​ پیش‌بینیِ همه‌چیز یه کارِ بیهوده‌ست و از درون نابودت می‌کنه.»

یوریال سعی کرد دلداری‌اش بدهد. دستی به شانه‌اش زد و گفت:‌طرفِ​ «پدرم همیشه میگه قدرتِ زیاد، انزوای زیاد میاره. اما نگران نباش لیث.‌قرار​ دوستا برای همین وقتان دیگه. تا تو تاریک‌ترین روزهات برات نور بیارن.»

اگر وقتِ دیگری بود،‌خوردنه​ لیث پوزخند می‌زد و‌جایی​ دستش را پس می‌زد.

اما به لطفِ اینکه دوباره توانسته بود با غریبه‌ها گپ‌بخواند​ بزند و البته بیشتر به خاطرِ حرف‌های سولوس، برای اولین بار‌می‌تونستم​ از زمانِ ورود به آکادمی توانست حالتِ چهره‌اش را آرام کند.

با لبخندی گفت: «ممنون، یوریال.»

«دوست، هان؟ پس چرا به جای فریا که مشکلات خیلی بزرگ‌تری داره، داری‌آکادمیه​ به من و مشکلِ کوچیکم دلداری میدی؟ بماند که کویلا رو هم کاملاً‌اگه​ نادیده گرفت. دوست بخوره تو سرت، فقط داری سعی می‌کنی برام خودشیرینی کنی.»

لیث پرسید:‌برام​ «برای تو چی‌لیث​ پیش اومده کویلا؟»

کویلا هم از او الگو‌لیث​ گرفت و دست از غذا‌بخواند​ خوردن کشید تا راحت‌تر صحبت کند.

«راستش، این آکادمی خیلی مزخرفه، حتی از دهکده‌ام هم‌گوشه‌ای​ بدتره. قبل از اینکه درمانگر بشم، چون خیلی کوچیک‌دنبالش​ و ضعیف بودم، من رو یه بارِ اضافه می‌دونستن.

بعد از یاد گرفتنِ جادو، چون خیلی از درمانگرِ قبلی قوی‌تر بودم، همه‌آکادمیه​ شروع کردن باهام مثل یه موجودِ ترسناک رفتار کنن. حتی با اینکه بچه‌اگه​ بودم، می‌فهمیدم که ازم می‌ترسن، از کاری که اگه می‌خواستم انتقام بگیرم می‌تونستم بکنم.

تو خونه همیشه احساس می‌کردم متفاوتم و تنهام، برای همین تصمیم گرفتم بیام آکادمی،‌عمداً​ به این امید که آدمایی مثل خودم رو پیدا کنم. که دوست پیدا کنم،‌گذاشتند​ یه خانوادهٔ جادویی داشته باشم که درکم کنن، کسی که واقعاً بتونم بهش اعتماد کنم.»

هرچه بیشتر‌برام​ حرف می‌زد،‌خوردنه​ عصبانی‌تر می‌شد.

«اما از همون روزِ اول حبابم ترکید. اینجا همه بهم زور میگن، بهم لقب‌هایی مثل سوسک‌خودش​ و هرزه میدن، و از وقتی شروع کردم به خوردنِ تونیک، حتی بهم میگن خوک. حالم از‌تمامِ​ ترسیدن به هم می‌خوره و خسته شدم. الان که فکر می‌کنم، تو همون دهکده وضعم بهتر بود.

حداقل اونجا ازم می‌ترسیدن و بهم احترام می‌ذاشتن. اینجا مضحکهٔ‌تبلیغاتی​ خاص و عامم، یا چون قدم کوتاهه، یا چون زشتم،‌جوون​ یا چون فقط یه تخصص انتخاب کردم. اما چی‌کار می‌تونستم بکنم؟

من هیچ‌وقت مبارزه کردن رو یاد نگرفتم، بدنم به‌زور می‌تونه جادوی درمانِ قوی رو تحمل‌دنبالش​ کنه، چه برسه به انواعِ خشن‌ترِ جادو. تو کلاسِ تراسک، همهٔ مبارزه‌هام رو باختم، و‌تمامِ​ با اینکه تحقیرم کردن، اون حتی یه نفرشون رو هم سرزنش نکرد! از اونم متنفرم!»

انصافاً هیچ‌کس جرئت نکرده بود کسی را تحقیر کند، به‌خصوص بعد از اینکه لیث در‌دنبالش​ ابتدای تمرین به آن راحتی امتیاز از دست داده بود. تراسک اجازه داده بود آن‌ها‌تمامِ​ عادلانه و برابر مبارزه کنند؛ مشکل از دستانِ کوتاه و جثهٔ ضعیفِ کویلا آب می‌خورد.

چون نمی‌توانست از هیچ نوع جادوی خاموشی جز جادوی نور‌ذهنش​ استفاده کند، حتی دخترهای هم‌سن‌وسالش هم می‌توانستند با یک دست بر‌کرد​ او غلبه کنند. استفاده از جادو یا سلاح دیگر زیاده‌روی بود.

لیث گفت: «انگار‌فکر​ تنها کسی که‌ماناشون​ بهش سخت نگذشته یوریاله.»

فریا گفت: «آره، جنابِ‌جایی​ ‹وارثِ جادوگرِ اعظم›. هیچ‌کس جرئت‌خودش​ نداره سر به سرش بذاره.»

کویلا گفت: «حروم‌زادهٔ خرشانس.»

ناگهان لبخندی صادقانه روی لبانِ لیث نقش بست. حال‌وهوای دورِ‌بخواند​ میز بیشتر با سلیقه‌اش جور بود، پر از خشم، بی‌اعتمادی‌منم​ و فریب. او در تک‌تکِ آن‌ها پتانسیل می‌دید، به‌خصوص در کویلا.

کویلا شبیه تیستای جوانی بود که لیث می‌توانست او را به یک لیثِ دیگر‌مگر​ تبدیل کند. لیث تنها کسی بود — شاید به جز پروفسور واستور — که‌خاطراتشان​ می‌دانست وقتی بدنِ کویلا به‌درستی رشد کند، هستهٔ مانایش هیچ محدودیتی برای رشد نخواهد داشت.

قطعاً فیروزه‌ای،‌بردارن​ شاید آبی،‌می‌کنی​ و چه‌بسا بنفش.

لیث گفت: «خب، کویلا،‌خوردنه​ آدما برای گیر دادن‌جایی​ بهت نیازی به دلیل ندارن.»

«اونا دلیل می‌خوان تا بهت گیر ندن. و بهترین دلیلی که می‌تونی‌اینکه​ بهشون بدی یه رأی گناهکاره. بهش فکر کن، من برای سنم قدبلندم، بااستعدادم،‌خاطراتشان​ یا حداقل این‌طور میگن، ولی با این حال هر روز بهم گیر میدن.

اگه تونیک اثر کنه و شروع به رشد کنی، هیچ‌چیزی عوض نمیشه. داستانِ‌بخواند​ نالیر رو یادت بیار، هم استعداد داشت و هم قیافه، اما فقط به‌راهِ​ خاطرِ رأی زنده موند. باید ازش یاد بگیری و اشتباهاتش رو تکرار نکنی.»

از چهره‌هایشان می‌فهمید که کویلا و فریا به‌طور جدی به‌تبلیغاتی​ فکرِ گرفتنِ رأی گناهکارِ خودشان افتاده‌اند. لیث چند نفسِ عمیق‌جوون​ کشید تا قدرتِ گفتنِ حرفی را که باید می‌زد، پیدا کند.

«در موردِ مشکلاتتون با جادوی نخستین، من...» تمامِ اراده‌اش را‌بخواند​ جمع کرد تا حالتِ چهره‌اش را آرام نگه دارد و‌منم​ مثل کسی رفتار نکند که دارد زهر از زبانش می‌ریزد.

«من می‌تونم به همه‌تون یاد بدم. ما آخرِ هفته‌ها کلاس‌بخواند​ نداریم، فضا و وقتِ زیادی برامون هست.» صدای شادی از‌منم​ دورِ میز به هوا رفت و پیشنهادش بی‌درنگ پذیرفته شد.

لیث می‌دانست احترام و اعتماد چیزهایی هستند که اول باید بدهی‌جایی​ تا بتوانی پس بگیری. یوریال و فریا هر دو هستهٔ مانای‌کاش​ فیروزه‌ای داشتند، مثل نانا، اما هستهٔ آن‌ها هنوز جای رشد داشت.

کویلا با وجودِ بدنِ کودکانه‌اش هستهٔ مانای سبزِ روشن داشت،‌تبلیغاتی​ پس برای او هیچ محدودیتی وجود نداشت. حتی بدونِ کمکِ لیث،‌راحت​ فقط مسئلهٔ زمان بود که آن‌ها به جادوی نخستین مسلط شوند.

او از استیصالِ آن‌ها بهره‌برداری می‌کرد و چیزی را که می‌خواستند به‌اینکه​ آن‌ها می‌داد، پیش از آنکه ارزشش را از دست بدهد. درست مثل زمانی‌خاطراتشان​ که به مارکیز دیستار کمک کرده بود، الان بهترین زمان برای سرمایه‌گذاری بود.

ناولها | novelha.net