چپتر 387: فصل 387
0لیث با شگفتی از طریقِ بینشِ حیات تماشا کرد که مقادیرِ عظیمی از انرژیمهمه از کریستالی به کریستالِ دیگر جابهجا میشدند. آنها در ساختمانها و سپس در زمین جریاندودستی مییافتند و بعد، قویتر از پیش به مناره برمیگشتند تا به کریستالِ بعدی منتقل شوند.
قلعه تنها تعدادِ کمی مناره در خود داشت، اما آنهااثرِ بلندترین بودند و سنگهای قیمتیِ جادوییِ درونشان بهاندازهٔ یک اسبتماس بود. منطقهٔ اشراف منارههای بیشتری داشت، اما اندازهشان بهمراتب کوچکتر بود.
هرچه از قلعه دورتر میشدند، تعدادِ منارهها بیشتر و اندازهٔمجبورم کریستالها کوچکتر میشد. این نوعی اثرِ آبشاری بود که برایاتفاقی لیث هیچ معنایی نداشت، اما ذهنش را غرق در شگفتی میکرد.
با رابطش تماس گرفتگفت تا مطمئن شود درمانا جای درستی قرار دارد.
کامیلا با صدایی غافلگیرشده پرسید: «همین الان رسیدی اونجا؟ خبرِ خوب اینه کهخیلی با این سرعت، گشتِ اولت رو تو چشمبههمزدنی تموم میکنی. خبرِ بد اینهمکانِ که باید بهخاطرِ اینکه موقعیتت رو زودتر اعلام نکردی، گزارشت رو رد کنم.»
«یادت باشه، حداقل روزی سه تا تماس.میشد برامون خیلی مهمه که بتونیم حرکاتت رومعنایی دنبال کنیم و بدونیم کجا اردو میزنی.»
لیث در دل ناسزا گفت. عمراً مکانِ چشمههایتقدیمِ مانا رو دودستی تقدیمِ پادشاهی کنم. مجبورم هروقاحت دفعه یه اردوی ساختگی برپا کنم تا شک نکنن.
با وقاحت دروغ گفت: «ببخشید،عمراً با اونهمه اتفاقی که دیروز افتاد،پادشاهی یادم رفت گزارشهای روزانهام رو بدم.»
«نگران نباش.موقعیتت این دفعهاعلام رو هواتو دارم.»
«کادوریا چهجوردورتر شهریه؟ چرابیشتر مهروموم شده؟»
«هرکدوم از شهرهای گمشده منحصربهفرد هستن. کادوریا بهعنوانِ «شهرِ سایه» دستهبندیدفعه شده. از لحنِ آرومت معلومه که الان باید تو فازِ روشناییشافتاد باشه. آدمای در حالِ کار، بچههای خندون، معماریِ خیرهکننده. درست میگم؟»
یکی از کشاورزها متوجهِ لیث شده بود.چشمههای مرد برایش دست تکان داد و چیزیاردوی گفت، اما آرایه صدایش را مسدود میکرد.
لیث همموقعیتت دست تکان دادنکردی و گفت: «آره.»
«خب، بهش عادت نکن. یهاندازهٔ کم دیگه واردِ فازِ سایه میشهآبشاری و اوضاع حسابی به هم میریزه.»
«تا غروبِ آفتابعمراً ساعتها مونده. تا اوندودستی موقع باید چیکار کنم؟»
ستوان یهوال لحنی نصیحتگرانه به خود گرفت که روی اعصابِتقدیمِ لیث میرفت: «گفتم فازِ سایه، نه فازِ شب. این شهرببخشید فارغ از وضعیتِ خورشید، مدام بین دو حالتِ مختلف جابهجا میشه.»
ناگهان خورشید در داخلِ کادوریا ناپدید شد و باران گرفت. از آنجا که آسمانِمهمه بیرون صاف بود، این پدیده لیث را گیج کرد. دید که دیوارهای شهر فروریختندمانا و تمامِ ساختمانها از هم پاشیدند؛ گویی بهجای آب، بارشِ شهابسنگ در کار بود.
خاکِ داخلِ شهر میجوشید و جلزولز میکرد، انگار هر قطرهٔ باران اسیدی قوی بود. کشاورزِنداشت مهربان جلوی چشمانش ذوب شد، مثلِ مجسمهای مومی که بیش از حد به آتش نزدیکغافلگیرشده باشد. چشمانش با اشکهایی خونین از حدقه بیرون زد و دهانش از درد فریاد کشید.
لیث به فکِ مرد خیره ماند که آنقدر کش آمد تا بهاردوی سطحِ معدهاش رسید. در عرضِ چند ثانیه، تنها چیزی که از کشاورزرفت باقی ماند، یک گودالِ سیاه بود. حالا آسمانِ داخلِ آرایه قیرگون بود.
انرژیِ آرایهٔ داخلی حالا در قالبِ ستارهٔ سیاه و کوچکیتقدیمِ از جنسِ دود انباشته شده بود که با پخش کردنِببخشید گازهای سمی، سعی داشت از گنبدِ طلاییِ دورِ شهر فرار کند.
لیث در حالی که میدید گودالِ سیاه در آن سوی آرایهروزی بالا میآید و شکلی انساننما به خود میگیرد، گفت: «فکر کنم تازهناسزا رفت تو فازِ سایه.» این موجود یک سایهٔ سهبعدیِ کاملاً سیاه بود.
بهجز چشمانِ درخشانِ سرخ و دهانی کاملاً باز که فضای سفیدیآبشاری را در درونش نشان میداد، هیچ ویژگیِ دیگری نداشت. چشمانِ کشاورزِ سایهایشود پر از درد و نفرت بود؛ ترکیبی که لیث خیلی خوب میشناخت.
خودش را به آرایه کوبید و به مانع مشت زد تا به طرفِ دیگربرپا برسد. سطحِ طلایی با هر ضربه جرقه میزد، اما ذرهای متزلزل نشد. در عوض،نگران دستانِ کشاورزِ سایهای خُرد شد و چیزی شبیه به خونِ سیاه از آن بیرون زد.
سایه دهانش را باز کرد و جیغِ گوشخراشی کشید که آنقدر بلند بوددفعه تا لیث با وجودِ آرایه هم آن را بشنود. تمامِ سایههای نزدیک بهسویرفت همتایشان هجوم بردند که دوباره داشت با دستهای خُردشده و سرش به مانع میکوبید.
لیث در حالی که جمعیتِ روبهرویش با نیرویییادت فزاینده به آرایه میکوبیدند تا اینکه شروع بهحرکاتت موج برداشتن کرد، پرسید: «این چیزا چیان؟ نامردهان؟»
«منفیه. ما میدونیم چطور نامردگان روکریستالها از بین ببریم. این چیزا هر کاریهیچ هم بکنی نمیمیرن. ما بهشون میگیم سایهها.»
مزخرفِ محضه. سولوس،عمراً اینا چه جورمانا هستهٔ مانایی دارن؟
«هیچ هستهای ندارن.»
«چی؟ غیرممکنه!موقعیتت همهٔ موجوداتِ هوشمندنکردی هستهٔ مانا دارن.»
«خب، سایهها ندارن. هیچ جریانِ مانا،کریستالها نیروی زندگی یا هیچچیزِ دیگهای ندارن. اوناهیچ فقط یه تودهٔ سیاه از انرژیِ ناشناختهان.»
لیث بینشِ حیات را فعال کرد و دید که حق بادفعه سولوس است. بینشِ حیات دنیا را سیاهوسفید به او نشان میدادافتاد و هرچه انرژیِ موجودی قویتر بود، با رنگهای روشنتری به چشم میآمد.
حتی نامردگان هم هالهای در طیفیمکانِ از رنگها نشان میدادند، اما چیزهاییمجبورم که روبهرویش بودند فقط لکههایی سیاه بودند.
لیث که متوجهِ ترکِ کوچکی روی مانع شده بود، پرسید:حداقل «چطور باید سطحِ تهدید رو ارزیابی کنم؟» تعدادِ موجودات ثانیهبهثانیهکجا بیشتر میشد و فشاری که به آرایه میآوردند هم افزایش مییافت.
«هیچوقت جلوی سایهها نایست. حتی اگه سطحِ تهدید برای پادشاهی پایین باشه، یههیچ گروهِ بهاندازهٔ کافی بزرگ میتونه مانع رو بشکنه و ازش رد بشه. اگهقرار این اتفاق بیفته، یه جوخهٔ اضطراری احضار میشه و تو باید جوابگو باشی.
فقط از تیررسِعمراً نگاهشون خارج شو، اونادودستی تقریباً هیچ حافظهای ندارن.»
لیث دیواری خاکی بالاگفت آورد و با بینشِ حیاتدودستی از میانِ آن نگاه کرد.
بهمحضِ اینکه «ناپدید شد»،اعلام سایهها از حمله به آرایهباشه دست کشیدند و پراکنده شدند.
کامیلا ادامه داد: «در موردِ سطحِکریستالها تهدید... باید ستارهٔ سیاه رو بررسیبرای کنی. هروقت دیدیش بهم خبر بده.»
لیث تا بالاترین نقطهٔ مانعچشمههای پرواز کرد، تا جایی که ستارهٔدفعه سیاه درست زیرِ پاهایش قرار گرفت.
«هر چی کهناسزا هست، اصلاً خبرِمکانِ خوبی به نظر نمیرسه.»
«چون واقعاً هم خبرِ بدیه. برخلافِ سایهها که تا وقتی تحریک نشن سرشون به کارِبتونیم خودشونه، ستارهٔ سیاه مدام به آرایه حمله میکنه. با گذشتِ زمان هم قویتر میشه، برایتقدیمِ همین ازت میخوام همونجا بمونی و اگه تو فازِ سایه ترکی دیدی، بهم خبر بدی.»
بهمحضِ اینکه جملهٔ کامیلابیشتر تمام شد، ترکِ کوچکیاین روی گنبد ظاهر شد.
لیث در حالی که لرزِ سردی بر تیرهپشتش مینشست، جواب داد: «پس در نظر بگیر که بهتدروغ خبر دادم.» نشتی بهسختی به چشم میآمد، با این حال هالهٔ ستارهٔ سیاه باعث میشد احساسِ کوچکیشهریه و ناچیزی کند. حتی در رویارویی با اسکارلت یا دنیای کوچک هم چنین فشاری را تجربه نکرده بود.
«مطمئنی؟ بذار بررسی کنم.»
آویزِ ارتشی محیطِ اطراف را اسکنتقدیمِ کرد و ترک را که مدامبرپا در حالِ گسترش بود، برجسته نشان داد.
«خبرِ بدیه. باید بریاثرِ داخلِ کادوریا و ازمعنایی تعدادِ سایهها کم کنی.»
اونقدرها هم خبرِ بدی نیست. بههرحال میخواستماردو شهر رو بگردم. این بهونهٔ بینقصیه تا تودودستی چیزی که به من ربطی نداره فضولی کنم.
«چطور بایدخیلی این کاربتونیم رو بکنم؟»
«سادهست، فقط باید هر کدومشون رو دو بار بکشی. یه بار تو فازِ نور ودروغ یه بارِ دیگه تو فازِ سایه. پروتکلِ توصیهشده اینه که تو فازِ نور وارد بشی،کادوریا هر کی رو دیدی بکشی، عقبنشینی کنی و بعد تو فازِ سایه دوباره برگردی داخل.
سایهٔ کسی که هیئتِ انسانیش بهتازگیبرای کشته شده، ضعیفتر و خنگتر میشه،میکرد برای همین نابود کردنشون آسونتر میشه.»
حسِ کنجکاویِ لیثدنبال گل کرد وکجا پرسید: «برعکسش هم درسته؟»
«آره، اما در حالی که سایههادنبال تهاجمیان و تواناییهای غیرعادی دارن، آدماناسزا فقط آدمان. اونا بهجای جنگیدن فرار میکنن.»