چپتر 152: فصل 152
0«بزرگترین حُسنِ لیث اینه که هیچ جاهطلبیای نداره. هرگز از من لقب یا قدرتحالِ نخواسته، و سعی هم نکرده دهکدهاش رو به پادشاهیِ کوچیکِ خودش تبدیل کنه، کاریاشرافی که خیلی از جادوگرای با اصالتِ پایین وقتی از تواناییهای جدیدشون مست میشن، انجام میدن.
این یعنی هروقت به خدماتش نیاز داشته باشید،میشه هرگز سعی نمیکنه به پادشاهی آسیبی برسونه، چوننفعشه بعیده اهدافِ شما با اهدافِ اون در تضاد باشه.»
سیلفا به حرفهای شوهرش در آخرین دعوایشانخطرش فکر کرد. شاید حق با او بود کهپایبند میخواست هرچه زودتر پاداشِ لیث را ترتیب بدهد.
«من هنوز هم فکر میکنم ارزیابیتون خیلی اغراقآمیزه. اوندستکم هنوز فقط یه بچهست، حتی اگه به قدرتمندیِ مارت بشه،فهمیده باز هم با یه تهدیدِ سطحِ اِس خیلی فاصله داره.»
میریم آهیبگیرید کشید وقانون سر تکان داد.
«دارید خیلی ساده فکر میکنید. اون قرار نیست مثلِ خدای مرگ یه ارتشپایبند از نامردگان راه بندازه، یا مثلِ هاتورن طاعون به جونِ مردم بندازه. شایدبرادراش تواناییِ چنین کارایی رو نداشته باشه، اما این باعث نمیشه خطرش کمتر باشه.
چیزی که باعث میشه لیث رو دستکم بگیرید، اینه که تا الانبگیرید به قانون پایبند بوده، اما دلیلش اینه که به نفعشه. اگه یهحالِ چیز در موردش فهمیده باشم، اینه که میخواد به حالِ خودش رها بشه.
به گذشتهاش فکر کنید. وقتی برادراش شروع کردن به دشمنی باهاش، یکی طرد شد و اون یکیچیز با پای خودش رفت. وقتی یه خانوادهٔ اشرافی باهاش درافتادن، نابود شدن، چون بعد از کشتنِ چندتارفت آدمِ بالغ بدونِ اینکه خم به ابرو بیاره، اینقدر حضورِ ذهن داشت که مدرکی از پیمانکارشون بیاره.
و اون موقع بهترتیب پنج و شش سالش بود. هر کدوم از دستاورداش بهتنهاییحالِ قابلتوجهست. اما وقتی همهٔ تیکههای پازل رو کنارِ هم میذارید، به بچهای میرسید کهاشرافی هیچ وجدانی نداره، صبوره، فریبکاره، و نسبت به خانوادهٔ خودش بیرحمه، چه برسه به غریبهها.
و شما دارید همچین آدمی رو به خطرناکترین بیماریای که پادشاهیِ گریفون تا حالابوده باهاش روبهرو شده نزدیک میکنید. بهش فکر کنید. اون قبول کرد بهتون کمک کنه چوندشمنی بهش قولِ یه پاداش به انتخابِ خودش داده شد، لیث ذرهای به مبتلایان اهمیت نمیده.
اگه بتونه درمانش کنه، باید این رو هم در نظر بگیرید که احتمالاً میتونهقانون بازتولیدش کنه، یا حتی بدترش کنه. اگه عصبانی بشه، معلوم نیست لیث برای انتقام تاشروع کجا پیش میره، و من اصلاً دلم نمیخواد این رو به قیمتِ گزافی یاد بگیرم.
برای همینه که من همیشه فقط از طریقِ حقشناسی پابندش کردم، و وقتاییپایبند که نیاز داشت بهش کمک کردم. اون رو یه نیروی آزاد در نظر بگیریدشروع که تو مواقعِ نیاز صداش میزنید، اما همیشه یادتون باشه که حقالزحمهاش رو بپردازید.
مجبورش کنید زیرِ سقفِ شما زندگیبوده کنه، اونوقت در و پنجرهها رو تختهمیخواد میکنه و خونه رو به آتیش میکشه.»
سیلفا چند ثانیه به اینخطرش حرفها فکر کرد و بابگیرید انگشتانش روی دستهٔ صندلی ضرب گرفت.
«منظورتون رو از استراتژیِ بادبادک میفهمم. برای نزدیک کردن خیلی خطرناکه،دستکم برای کشتن خیلی ارزشمنده. فکرِ خوبیه، بدونِ اون، هنوز با طاعونباشم تو دردسرِ بزرگی بودیم. ایدهای دارید که چطور بهش پاداش بدیم؟»
«هنوز برای گفتنش خیلی زوده. چیزِکمتر باارزشی بهش بدید، اما نه خیلی زیاد،پایبند وگرنه دیگه به ما نیازی نخواهد داشت.»
سیلفا سر تکان داد.
«در موردِاما جعبه چطور؟نمیشه خبری هست؟»
«نه، قفلش واقعاً پیچیدهست، و ما فقط یه فرصتچیزی براش داریم. در موردِ رئیسِ آکادمیِ سابق لینیا و هاتورنچیز هم همینطور. البته فکر نکنم لازم باشه نگرانِ هاتورن باشیم.
همون روزی که آزمایشگاه منفجر شد پادشاهی رو ترک کرده، و اینقانون اشتباهِ بزرگی از طرفِ اون بود. اینجا هنوز میتونست به پیمانکارش تکیهگذشتهاش کنه، اما وقتی بقیهٔ کشورها بفهمن چیکار کرده، اونا به جای ما میکشنش.
قبایلِ کویرِ خون شرف رو بالاتر از هر چیزی میدونن، و کاری که اونحالِ کرد بالاترین شکلِ بزدلیه، کشتنِ صدها بیگناه به خاطرِ پول. در موردِ امپراطوریِ گورگون هم،درافتادن امپراتریسِ جادو هرگز کسی رو که تو خیانت به کشورِ خودش تردید نکرده، استخدام نمیکنه.»
«موافقم. اگه یه درصد شکخطرش میکردم که قادر به انجامِبگیرید چنین کاریه، سالها پیش میکشتمش.»
میریم آهی کشید و گفت: «نوابغ بیثباتان. برای همینه کهمیشه اینقدر ارزشمند و در عینِ حال خطرناکان. و برای همینه کهفهمیده من آدمایی مثلِ لیث یا مارت رو ترجیح میدم، اونا قابلپیشبینیان.»
آن دو زن ساعتها بهخطرش صحبت ادامه دادند و دربارهٔبگیرید آیندهٔ جادوگرانِ کلِ کشور بحث کردند.
در روزهای بعد، لیث به جستوجو برای یافتنِ درمان ادامه داد، اما بیفایده بود. حتیدلیلش پس از ورودِ پروفسور مارت، اوضاع همچنان وخیم ماند. لیث شروع به کار با درمانگرانِ آکادمیِیکی گریفونِ سفید کرد و رفتهرفته هرچه را دربارهٔ انگلها آموخته بود، با آنها در میان گذاشت.
سولوس بیوقفه به مغزِ لیث فشار میآورد و تمامِ خاطراتش دربارهٔ فناوری و پزشکیِ زمینپایبند را زیر و رو میکرد تا سرنخی بیابد. اما هنوز چیزهای بسیار زیادی بود که دربارهٔدشمنی جادو نمیدانستند؛ به نظر میرسید علم هیچچیزی برای مقابله با آن موجوداتِ وحشتناک در چنته ندارد.
هر دوی آنها به بنبست رسیده بودند و حس میکردند عقلشان دارد زائل میشود.بوده لیث از زندگی در اردوگاهِ نظامی خسته و بیزار شده بود؛ جایی که بیشترِکردن تواناییهایش مهروموم شده بود و همیشه باید از ترسِ خائنان مراقبِ پشتِ سرش میبود.
از اینکه مجبور بود روزهایش را با آدمهایی که از آنهافهمیده خوشش نمیآمد بگذراند، روی چیزی کار کند که هیچ علاقهای به آنیکی نداشت، و جز ساعتهای خواب هیچ حریمِ خصوصیای نداشته باشد، متنفر بود.
اگر حمایت و مراقبتِ پیوستهٔ سولوس نبود، حتماً طغیان میکرد،بگیرید تکتکِ جسدهای در دسترس را از گور برمیخیزاند و باباشم بهرهبرداری از آشوبِ پس از آن، از آن زندان میگریخت.
سولوس هم داشت همان چیزی را تجربه میکرد که مارت میترسید در صورتِ شرکتِ کویلاپایبند در پروژهٔ پژوهشی، به سرش بیاید. برای نخستین بار در طولِ هستیاش، با تاریکترین جنبهٔکردن انسانها روبهرو میشد؛ همان چیزی که لیث بارها و بارها دربارهاش به او هشدار داده بود.
در طولِ کارشان، مجبور بود شاهدِ مرگ، تیرهروزی و درد باشد وقانون میدانست که اینها نه یک تصادف است و نه فاجعهای طبیعی، بلکه نتیجهٔکنید جنگِ مداومی است که آدمها به خاطرِ قدرت علیه یکدیگر به راه میاندازند.
تا آن لحظه، همیشه در احاطهٔ عشقِ خانواده و دوستانِ لیث زندگی کرده بودحالِ و به خودش اجازه میداد باور کند که دنیا آنقدرها هم که لیث نشاناشرافی میدهد تاریک نیست، و لیث فقط به خاطرِ رویدادهای ناگوارِ زندگیِ نخستش زخم خورده است.
طاعون میانِ پیر و جوان یا آدمهای خوب و بد فرقی نمیگذاشت. هر مرگی کهدلیلش در جلوگیری از آن ناتوان بودند، زخمی بر قلبش میگذاشت. تنها مایهٔ تسلیاش غرغرهای مداومِباهاش لیث دربارهٔ غذا، اقامتگاهشان، ماسکی که باعث میشد خیسِ عرق شود، و خلاصه همهچیز بود.
هرگاه سولوس حس میکرد دارد در جنونِ پیرامونشان گمچیزی میشود، پناهگاهی امن در قلبِ لیث مییافت؛ لیث بیاعتنانفعشه به آمارِ روزافزونِ تلفات یا شکستهایشان، تنها نگرانِ سولوس بود.
همانطور که اغلب در تاریخِخطرش علم رخ میدهد، عاملی حیاتی برایالان بقایشان تقریباً بهطور تصادفی کشف شد.
تیمِ پژوهشیِ لیث تأیید کرده بود که کرمها را نمیتوان کشت یا خارجمیخواد کرد — نه با جادو و نه با جراحی — مگر اینکه باعثرفت شوند کرمها سمِ ایجادکنندهٔ نکروز را که به مرگِ بیمار میانجامید، ترشح کنند.
بدتر از آن، لیث فهمیده بود که حتی اگر اثرهای انگلها با استفادهٔپایبند فعال از مانا تحریک نشود، بهمحضِ اینکه تعدادشان از ظرفیتِ مانای میزبان فراتربرادراش برود، شروع به تغذیه از گوشت و خونش میکنند و باعثِ مرگش میشوند.
پس از وقوعِ یکی از همین موارد بود که لیث متوجهِ چیزیبگیرید شد که تا آن لحظه از قلم انداخته بود. جسد، مانند تمامِ اجسادِرها دیگری که بر اثرِ چرخهٔ تولیدمثلِ کرمها جان باخته بودند، کاملاً طبیعی بود.
دما، جمودِ نعشی، همهچیز همانطور بودکمتر که باید میبود، بیآنکه هیچ نشانهایقانون از پوسیدگیِ زودرس در کار باشد.
پس از مشورت با مارت، با هم طلسمی طراحی کردند که به آنها اجازه میداد نظریهٔگذشتهاش جدیدش را تأیید کنند. از آنجا که تیمِ مارت فقط از متخصصان تشکیل شده بود، ساختِ طلسمیکشتنِ آزمایشی برایشان تنها چند ساعت زمان برد؛ کاری که اگر لیث بهتنهایی انجامش میداد، هفتهها طول میکشید.
لیث پیشتر در ساختِ طلسمِ تشخیصی کمک کرده بود که حتی به جادوگرانِ جعلی اجازهدلیلش میداد انگلها را تشخیص دهند، پس تصمیم گرفت بگذارد مارت آزمایش را انجام دهد. او بهیکی درمانی نیاز داشت که همه بتوانند از آن استفاده کنند، وگرنه تمامِ تلاشهایشان به هدر میرفت.
ابتدا، مارت انگلها را در اندامِ یک بیمار پیدا کرد و سپس طلسمِ آزمایشی را به کار برد.نفعشه بارِ دیگر، ایدهٔ اصلیِ لیث ساده بود. او مشاهده کرده بود که مرگِ طبیعیِ انگلها هیچ آسیبی بهرفت میزبان نمیرساند، پس تنها کاری که باید میکردند این بود که آنها را نکشند، بلکه بگذارند خودشان بمیرند.
طلسمِ آزمایشی بدنِ بیمار را غرق در جادوی تاریکی کرد، بیآنکه مستقیماً به انگلهابوده حمله کند. اندام رفتهرفته مانا و سرزندگیاش را از دست داد، تا جایی کهکردن کرمها دیگر قادر به تغذیه از آن نبودند و در دم از گرسنگی تلف شدند.
لیث توانست کلِ فرایند را از طریقِ نشاطبخشی دنبال کند و آماده بودمیخواد تا در صورتِ بروزِ مشکل واردِ عمل شود. نخستین چیزی که از بینرفت رفت تخمها بودند؛ بهمحضِ اینکه کوچکترین ردی از تاریکی به آنها میرسید، پژمرده میشدند.
برخلافِ فرمِ بالغشان، هیچ محافظتی در برابرِ آن نداشتند. نکتهٔ کلیدی درقانون طلسمِ جدیدِ لیث این بود که آنها به کلِ اندام حمله نمیکردند،گذشتهاش بلکه فقط نقاطی را هدف میگرفتند که انگلها در آن ساکن بودند.
پس، وقتی نیروی زندگیِ انگلها خاموش شد و فریبچیزی خوردند که میزبانشان مرده است، درمانگران آزاد بودند تا بافتهایچیز آسیبدیده را احیا کنند و به بیمار انرژی تزریق کنند.
این فرایند بیش از یک ساعت طول کشید. لیث و دیگر درمانگران مجبور شدندبوده بیش از یک بار مداخله کنند تا جلوی حملهٔ طلسم به بافتهای سالم را بگیرند.دشمنی از آنجا که این فقط نسخهای آزمایشی بود، بیشتر بر قدرت تأکید داشت تا ظرافت.
وقتی کار تمام شد، مارت خیسِبوده عرق بود و کریستالهای چشمیِ ماسکشباشم بر اثرِ گرمای بدنش بخار گرفته بود.
«همکارانِ عزیزم، این پانمیشه باید کمی احیا بشه، ولیدستکم میتونم بگم کارمون موفقیتآمیز بود!»