---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 812: رازِ لاروئل (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 812: رازِ لاروئل (بخشِ ۲)

0

یکی از ترینت‌های جوان گفت: «او خائنِ نژادِ ماست. موهبت‌های زندگی را با مرگ تاخت زد. جسدش‌اعتماد​ در زمینِ مقدسِ ما جایی ندارد. فقط آتش می‌تواند بقایایش را تطهیر کند و با تبدیل کردنش‌لیث​ به خاکستر، روحش از نامردگی پاک می‌شود و وقتی دوباره شکوفا شد، می‌تواند از نو شروع کند.»

فریا بشکن زد و بیدِ خشکیده خیلی زود خاکستر شد و باد آن را با خود‌می‌توانم​ برد. ترال به‌محضِ کشته‌شدن، تمامِ سرزندگی‌ای را که هستهٔ خونش به او می‌بخشید از دست می‌داد‌کردند​ و بدنش به همان حالتِ چروکیده‌ای برمی‌گشت که تغذیهٔ مداومِ اربابش به او تحمیل کرده بود.

درایادِ مذکری که چیزی جز لبخند به تن نداشت و شکمِ شش‌تکه‌اش آن‌قدر سفت بود که‌اصلاً​ می‌شد رویش پنیر رنده کرد، پهلوی فلوریا را گرفت و گفت: «باید بگویم، هرگز انتظار نداشتم یک‌سوءظن​ زنِ انسان این‌قدر قوی و قدرتمند باشد. تماشای تو وقتی آن گرندلِ کثیف را می‌کشتی... هیجان‌انگیز بود.»

درایاد بی‌نهایت خوش‌قیافه بود و آن‌قدر قدبلند که هم‌قدِ فلوریا باشد‌ولی​ و مستقیم در چشمانش نگاه کند. ادامه داد: «امیدوار بودم اگر‌شما​ وقت داری، چندتا دیگر از حرکاتت را هم به من نشان بدهی.»

اما فلوریا پیش از آنکه درایاد بتواند جلوتر برود، مچِ دستش را گرفت‌اصلاً​ و فقط گفت: «ممنون، ولی نه. من در مأموریتم و اصلاً نمی‌دانم به چه‌مردمِ​ کسی می‌توانم اعتماد کنم. چه‌بسا یکی دیگر مثل او میانِ شما پنهان شده باشد.»

با این حرف، تمامِ مردمِ گیاهی با چشمانی پر از سوءظن‌ولی​ به یکدیگر نگاه کردند؛ دست‌کم تا وقتی که لیث به تک‌تکشان‌شما​ دست زد و وانمود کرد دارد یک طلسمِ تشخیصی اجرا می‌کند.

لیث گفت: «همگی پاک هستید، دیگر هیچ ترالی اینجا‌جلوتر​ نیست. می‌توانید دست از شک کردن به هم بردارید‌کسی​ و شاید بتوانید به ما کمک کنید. آیا متوجهِ...»

وقتی خارِ مؤنث او را از پشت بغل کرد و سینه‌های پرش را‌اصلاً​ به کمرِ لیث فشرد، حرفش قطع شد. هیکلش حالا کاملاً فشرده شده بود و‌مردمِ​ او را دقیقاً شبیه زنی انسان با پوستِ زمردین و موهای بلوند نشان می‌داد.

جای‌جای بدنش نرم‌پیش​ و گرم بود.‌جلوتر​ لمسش نوازشی شهوانی بود.

خار گفت: «حالم زیاد خوب نیست. احتمالاً به خاطرِ‌دستش​ این است که تا حدی با آن تفاله ادغام‌کنم​ شده بودم. فکر کنم به معاینهٔ دقیق‌تری نیاز دارم.»

لیث در حالی که او را آرام اما‌بتواند​ محکم از خود دور می‌کرد، پاسخ داد: «نه،‌اصلاً​ نیاز نداری.» از این مسخره‌بازی‌ها خسته شده بود.

با خود فکر کرد: «لعنتی! مردمِ گیاهی کاملاً دیوانه‌ن، واقعاً به هیچی‌مأموریتم​ جز قدرت اهمیت نمی‌دن. یه دقیقه پیش می‌خواست منو کتک بزنه، حالا‌شده​ می‌خواد منو بخوره. حتی اگه هنوز مجرد بودم هم بهشون اعتماد نمی‌کردم.»

لیث گفت: «ما دنبالِ آخرین مقرِ شناخته‌شدهٔ ارلیک می‌گردیم.» تمامِ مردمِ گیاهی به پژمرده‌ترین خانهٔ درختی‌می‌توانم​ که فقط چند متر با آن‌ها فاصله داشت اشاره کردند. لیث نفسِ راحتی کشید وقتی دید‌کردند​ درایاد و خار از اینکه دستِ رد به سینه‌شان خورده عصبانی نیستند و فقط دمغ شده‌اند.

پرسید: «آیا متوجهِ چیز یا شخصِ مشکوکی در این اطراف شده‌اید؟» چنان‌مأموریتم​ جواب‌های زیادی را هم‌زمان دریافت کرد که مجبور شد یکی‌یکی از آن‌ها بازجویی‌این​ کند. معلوم شد مردمِ گیاهی آن‌قدر پارانوئید هستند که هم‌ردهٔ لیث محسوب شوند.

نه‌تنها انگشتِ اتهام را به سوی یکدیگر‌آنکه​ نشانه گرفتند، بلکه به تمامِ کسانی که‌ولی​ در آن محله زندگی می‌کردند هم تهمت زدند.

لیث که داشت سؤالاتی را تکرار می‌کرد که کالّا با یک‌ولی​ طلسم در گوشش زمزمه می‌کرد، گفت: «باشه، فراموشش کنید. هیچ ایده‌ای‌شما​ دارید که چرا حتی خانه‌های همسایه هم تا حدی پژمرده شده‌اند؟»

شور و شوقِ نبرد باعث شده بود مردمِ گیاهی لحظه‌ای وجودِ او را فراموش‌نمی‌دانم​ کنند و کالّا می‌خواست تا جای ممکن از این وضعیت بهره ببرد. به‌محضِ اینکه‌گیاهی​ دوباره متوجهِ حضورش می‌شدند، در بهترین حالت، مردمِ گیاهی از کمک کردن امتناع می‌کردند.

در بدترین حالت‌پیش​ هم کالّا مجبور‌جلوتر​ می‌شد دوباره بجنگد.

یکی از خارهای مذکر گفت: «هیچ ایده‌ای نداریم، ولی برای ما هم شوم بود و به گارد گزارش‌کسی​ دادیم. با این حال حتی آن‌ها هم توضیحِ قانع‌کننده‌ای پیدا نکردند. فکر می‌کردیم به خاطرِ این است که‌دست‌کم​ بعضی از مبتلایان از آن‌ها تغذیه کرده‌اند یا ارلیک و زیردستانش زمین را مسموم کرده‌اند، ولی این‌طور نبود.»

«همان‌طور که اشاره کردید، تا الان باید خوب می‌شدند. با اینکه خانه‌ها‌مأموریتم​ از مردمِ گیاهی نیستند، اما تواناییِ احیای بسیار قدرتمندی دارند. روزها پیش‌شده​ نامردگان را فراری دادند و ساختمان‌ها را برای پیدا کردنِ مبتلایان بررسی کردند.

«همه‌چیز پاک از آب درآمد‌بتواند​ و با این حال...» به برگ‌های‌ولی​ ریخته و پنجره‌های سیاه‌شده اشاره کرد.

اگر تمامِ خانه‌های این محله طوری شکوفه داده بودند که انگار‌ولی​ بهار است، مخفیگاهِ ارلیک چنان به نظر می‌رسید که گویی تازه‌شما​ از زمستان درآمده و خانه‌های همسایه هم انگار در آغازِ پاییز بودند.

فریا پرسید: «برام سؤال شده که چرا ارلیک خانه‌های درختی را‌مچِ​ مبتلا نکرد؟ آن‌ها می‌توانستند به ماشینِ جنگیِ قدرتمندی تبدیل شوند.» این‌چه‌بسا​ حرف توجهِ ناخواستهٔ موجوداتِ نر و ماده را به او جلب کرد.

خارِ ماده‌ای سعی کرد فریا را بغل کند، اما فریا به‌موقع جاخالی داد. خارِ ماده گفت:‌می‌توانم​ «ساختمان‌های لاروئل مثلِ من و تو زنده نیستند. آن‌ها درک و شعور ندارند و هرگز هم به‌دست‌کم​ دستش نمی‌آورند. آن‌ها فقط با این هدف پرورش می‌یابند که به تک‌تکِ ما جایی برای زندگی بدهند.

«آن‌ها فقط‌اما​ وسیله‌اند، مثلِ‌آنکه​ دام‌های شما.»

فریا از بازوانِ قدرتمندِ یک ترینتلینگ هم جاخالی داد و پرسید: «چرا می‌گویی هرگز شعور به دست‌اعتماد​ نمی‌آورند؟ لاروئل سرشار از انرژیِ جهان است و این‌ها هم موجوداتِ زنده‌اند. گذشته از این، توانایی‌شان در‌لیث​ واکنش نشان دادن به ارادهٔ صاحبشان باعث می‌شود از همین حالا هم تقریباً هوشمند به نظر برسند.»

خارِ ماده‌ای که به لیث نخ داده بود، گفت: «همان "تقریباً" زمین تا آسمان تفاوت ایجاد‌اصلاً​ می‌کند. خانه‌های درختی فقط درختانی معمولی‌اند، اما کاشته شدن در لاروئل به آن‌ها ویژگی‌های خاصی می‌بخشد.‌چشمانی​ چیزی که با هوش اشتباه گرفتی، فقط انرژیِ نهالِ جهان است که در درونشان جریان دارد.»

لیث پرسید: «نهالِ جهان؟»

«فرزندِ درختِ جهان، نخستین و باستانی‌ترین موجود در میانِ تمامِ‌ممنون​ مردمِ گیاهی. آن‌ها نه‌تنها زنده‌اند، بلکه تنها دلیلی هستند که‌مثل​ پادشاهیِ ما قرن‌ها در صلح و آرامش پابرجا مانده است.

«نهال‌های جهان قدرتِ جادوییِ کافی برای گذرانِ زندگیِ روزمره را به هر شهر‌اصلاً​ می‌رسانند و از ما در برابرِ تمامِ متجاوزان محافظت می‌کنند. آن‌ها فرمانروای حقیقیِ‌حرف​ پادشاهیِ ما هستند، چرا که هر شهر چیزی جز تجلیِ قدرتِ آن‌ها نیست.»

فلوریا گفت: «دیگر گیج شدم.» اگر کسی دوباره سعی می‌کرد به او دست بکشد یا‌مأموریتم​ نوازشش کند، چیزی نمانده بود که شروع به قطع کردنِ دست و سرها کند، اما چاره‌ای‌گیاهی​ نداشت جز اینکه لبخند بزند و تحمل کند. آن نگاه را در چشمانِ مردمِ گیاهی می‌شناخت.

همان نگاهی بود که خواستگارانِ بیش‌ازحد درمانده یا مستش داشتند؛ وقتی‌ولی​ برای تحت‌تأثیر قرار دادنِ او، چیزهایی را لو می‌دادند که نباید‌شما​ درباره‌شان حرف می‌زدند. ظاهراً مبارزه آن‌ها را به جنونِ جفت‌گیری کشانده بود.

اگر آن‌ها را از‌آنکه​ این حال‌وهوا بیرون می‌آورد، احتمالاً‌دستش​ دوباره رفتارِ خصمانه پیش می‌گرفتند.

او پرسید: «اگر این نهال‌های جهان‌جلوتر​ این‌قدر قدرتمندند، اصلاً چرا فرمانروا دارید؟‌مأموریتم​ چرا آن‌ها جلوی ارلیک را نمی‌گیرند؟»

«شما انسان‌ها به نهال‌های جهان "لیچ‌های گیاهی" می‌گویید، اما آن‌ها بسیار فراتر از این حرف‌ها‌مأموریتم​ هستند. چنین موجودِ قدرتمندی مثلِ یک فانیِ ساده فکر نمی‌کند. آن‌ها مکانی سرشار از انرژیِ‌مردمِ​ جهان را به عنوانِ خانهٔ خود برمی‌گزینند و بعد تمامِ تمرکزشان را روی جست‌وجوی دانش می‌گذارند.

«آن‌ها هم مثلِ لیچ‌ها چنان غرقِ تحقیقاتِ جادویی و تلاش‌ممنون​ برای رسیدن به پلهٔ بعدیِ تکامل می‌شوند که همه‌چیزِ دیگر‌مثل​ را از یاد می‌برند، اما برخلافِ نامردگان، زنده‌اند و خیرخواه.

«در ازای دانش و منابع، از ما‌برود​ محافظت می‌کنند و بخشِ کوچکی از قدرتشان‌نمی‌دانم​ را به فرمانروای منتخبِ هر دولت‌شهر می‌بخشند.»

لیث تکرار‌اما​ کرد: «در‌آنکه​ ازای دانش؟»

«بله. ما تمامِ طلسم‌ها، تحقیقاتِ جادویی، ادبیات، هنرها‌بتواند​ و خلاصه همه‌چیزمان را با نهالِ جهان به اشتراک‌نمی‌دانم​ می‌گذاریم. این بهای ناچیزی برای یک زندگیِ آرام است.»

ناولها | novelha.net