چپتر 315: فصل 315
0تورمن با سپرهای برجی که پدید آورده بود کل راهرو را بستدوباره و بینلو شتابان طلسمی از یکی از انگشترهایش فعال کرد تا باچیز پدید آوردنِ دیواری یخی به ضخامت ۱ متر، جلوی انفجار را بگیرد.
لیث میتوانست از این حواسپرتی برای فرار استفاده کند، اما در عوض به جلو یورش برد. اودشمنان نگهبان دروازه را با جادوی آب آمیخت تا هالهای سرد پدید آورد و خودش را با جادویممکن زمین پوشاند. قرار بود ترکیبِ این اثرات او را از بخشِ عمدهٔ آسیب در امان نگه دارد.
ستونِ آتش سپرها را در هم شکست و یخ را ذوب کرد، اما هنوز آنقدرکوبید قدرت داشت که سازههای بینلو را به گاز تبدیل کند. نالیر دندان به هم سایید وهمهٔ در حالی که زیردستانش سپرهای بیشتری پدید میآوردند، بار دیگر سپرِ جادوییِ شمشیرش را فعال کرد.
لیث از پشت با نگهبان دروازه به آنها ضربه زد، هستهٔ شمشیرِ نالیر رازیردستانش بیشبار کرد و طلسمهای پروفسور را در هم شکست. سد فروریخت و انفجار هر چهارپروفسور نفرشان را در بر گرفت، اما لیث حواسش بود که دقیقاً پشتِ سرِ نالیر بایستد.
با فروریختنِ سد، او میتوانست از خودش در برابرِ انفجار محافظت کند یا در برابرِ لیث، اماغافلگیرانهاش نه هر دو. نالیر همچنین به سپرِ انسانیِ او تبدیل میشد و این معامله را برای لیث ارزشمندبهشدت میکرد. لیث تمامِ طلسمهایی را که آماده کرده بود رها کرد، اما دستکشِ نالیر همه را خُرد کرد.
جادوی آن میتوانست همشدند بهعنوانِ شمشیر به کارپراکنده رود و هم سپر.
سپس انفجار به آنها کوبید و هر چهار جادوگر به دیوارهاکار پرت شدند. بهمحضِ اینکه دود پراکنده شد، راهرو دوباره آرام گرفت. فارگپراکنده از نتیجهٔ حملهٔ غافلگیرانهاش راضی بود. همهٔ دشمنان از پا درآمده بودند.
فقط یکذوب چیز باآنقدر عقل جور درنمیآمد.
از لیث پرسید: «چرا فرار نکردی؟پرت اینکه خودت رو وسطِ طلسمِ مندوباره انداختی بهشدت احمقانه بود. ممکن بود بمی...»
با وجودِ میدانِ نیروی سولوس و تلفیق نور، گوشهای لیثآرام هنوز زنگ میزد. سولوس چنین مشکلی نداشت؛ پس به لیثفقط کمک کرد بفهمد چه خبر است و حرفِ فارگ را برید.
لیث به بدنِ نالیرکرده اشاره کرد: «نذار خودشو جمعوجوربهعنوانِ کنه، احمق! طراحِ اصلی اونه!»
تازه آن موقع فارگ بینش حیات را دوباره فعال کرد ودندان متوجه شد لیث و نالیر هر دو ثانیهبهثانیه قویتر میشوند وپشت زخمهایشان با سرعتی که با چشمِ غیرمسلح دیده میشد، بسته میشود.
یه بیدارشدهٔسپس دیگه؟ اینجادوگر یه کابوسه!
فارگ تمامِ طلسمهایی را کهبهمحضِ برایش مانده بود رها کرد، امافارگ خیلی کم بود و خیلی دیر.
نالیر دستکشِ آهنینش را بالا برد و با مجموعهای از امواجِ ضربهایرود به فارگ کوبید که حملاتش را خُرد کرد و او را رویدوباره زمین انداخت، در حالی که از بینی، گوشها و دهانش خون میآمد.
نالیر بدونِ اینکه استفاده از نشاطبخشی را متوقف کند، لبخند زد: «انگار دوباره فقطزیردستانش من و تو موندیم، لیثِ عزیز.» لیث هنوز روی زمین نشسته بود. مشخص بودطلسمهای که انفجار بهنحوی بیش از آنچه نالیر انتظار داشت به او آسیب زده است.
لیث نفسِ عمیقی کشید.جادوگر حرف زدن بادِ هوا بود،اینکه اما طلسمها صدای بلندی داشتند.
با دقت حواسش بود که استفادهاش از نشاطبخشیپراکنده قطع نشود و گفت: «برخیزید.» در همین حال، تمامِدشمنان کشتگان روی پا ایستادند تا به اربابشان خدمت کنند.
بهمحضِ اینکه کویلا از انگشترِ بردگی آزاد شد، ذهنش زیرِ بارِ کارهایشرود فروپاشید. از آخرهفتهٔ گذشته، زندگیاش به یک کابوس تبدیل شده بود. ازدوباره لحظهای که انگشتر را به دست کرد، زیرِ سلطهٔ نالیر قرار گرفته بود.
او تمامِ مدت با نفوذِ انگشتر جنگیده بود. با این حال، تقلایشسایید مانع از آن نشد که حس کند خون و رودههای جیرنی دستانشضربه را میپوشاند، یا گوشتِ یوریال زیرِ تیغهٔ افسونشده مثلِ کاغذ پاره میشود.
کویلا دست از تقلا برداشت.دیوارها زد زیرِ گریه و بادود درماندگی سعی کرد عذرخواهی کند.
در همین حال، فریا از قبل رنگپریده و بیجان شده بود.فارگ احیای قلب و ریههای جیرنی ایجاب میکرد که او بخشی ازعقل نیروی زندگیاش را هم به اشتراک بگذارد تا مادرش از ضعف نمیرد.
آخه لیثِ لعنتی چطورکرده همیشه کاری میکنه کهخُرد اینقدر ساده به نظر برسه؟
در دل ناسزا گفت. داشت بهتنهایی کاریسازههای را میکرد که آکادمی به او آموزشزیردستانش داده بود با دو تیمِ سهنفره انجام دهد.
اوریون که پیش از این هر کاری ازبهمحضِ دستش برمیآمد برای پایدار کردنِ وضعیتِ یوریال کردهحملهٔ بود، گفت: «راحت باش و نیروی زندگیِ منو بگیر.»
فریا با سپاسگزاری سر تکان داداینکه و فقط همانقدری که برای زندهنتیجهٔ نگهداشتنِ خودش و مادرش نیاز داشت، گرفت.
فلوریا فقط میخواست کویلا را محکم بغل کند، آرامش کندشمشیر و به او بگوید که تقصیرِ او نبوده است. بگوید کهاینکه همهچیز درست میشود. افسوس که در جنگ مجالی برای مهربانی نیست.
در عوض فلوریا به او سیلی زد،سازههای به این امید که پیش از آنکهزیردستانش خیلی دیر شود، او را به خودش بیاورد.
فلوریا صورتِ کویلا را با هر دو دست گرفت و خواهرش را مجبور کرد به چشمانش نگاه کند: «کویلا،همهٔ تو خواهرِ منی و میدونم این چقدر برات سخته. الان وقتِ گریه نیست. باید تصمیم بگیری میخوای این لحظهبمی رو چطور به یاد بیاری. بهعنوانِ روزی که جونِ دوستت رو نجات دادی یا روزی که اولین آدمت رو کشتی.»
کویلا سر تکان داد وبهمحضِ اشکها و آببینیای را کهآرام روی صورتش روان بود، فرو خورد.
دستانش را روی یوریال گذاشترها و طلسمِ تشخیصیاش را فعال کردکار تا بفهمد آسیب چقدر عمیق است.
طلسم هیچذوب پاسخی بهآنقدر او نداد.
پیش از آنکه توان پیدا کند دستش را رویاینکه قلبِ او بگذارد، طلسم را برای بارِ دوم و سومهمهٔ اجرا کرد. هیچ نبضی در کار نبود، یوریال رفته بود.
کویلا چند ثانیه همانجا ایستاد، ناتوان از پاسخپراکنده دادن به نگاههای منتظرشان. حس کرد چیزی درونشهمهٔ مرد. به خانوادهاش، به دوستانش خیانت کرده بود.
چطور تونستم اینقدر احمق باشمرها که یه شیءِ افسونشده رو بدونِکار اینکه حتی بدونم چیکار میکنه بپوشم؟
با نگاه به گذشته این فکر از ذهنشگاز گذشت. هیچکدام از اعضای گروه هرگز چیزی دربارهٔ اشیاءِبار بردگی نشنیده بودند، وگرنه لیث به آنها هشدار میداد.
حتی پارانویای او هم دردیوارها برابرِ چیزی که از آندود بیخبر بود، کاری از پیش نمیبرد.
کویلا به فریا پیوست و نیرویاینکه زندگیاش را به هر دو زننتیجهٔ داد تا به بهبودشان کمک کند.
فلوریا و اوریون فهمیدند چه شده است، اما مجالی برای سوگواریِکار فقدانشان نبود. آنها در برابرِ آشوبِ پیرامونشان نگهبانی دادند و راهِدود هر کسی را که میتوانست روندِ درمان را تهدید کند، بستند.
برای اوریون آنها فقط چند بچه بودند، برای فلوریا چهرههای آشنایی بودند که درزیردستانش دو سالِ گذشته هر روز میدیدشان. با این حال، آنها را کشتند. تنها مرگطلسمهای در انتظارِ کسانی بود که هشدارشان را نادیده میگرفتند و واردِ بُردِ طلسمهایشان میشدند.
جیرنی به هوش آمد ودیوارها خونی را که به ریههایشدود هجوم آورده بود، سرفه کرد.
چی شد؟
ذهنش بیدرنگ رویدادهایی را کهرها به تجربهٔ نزدیک به مرگششمشیر انجامیده بود، به یاد آورد.
زخم عمیقذوب بود، ولی حالمقدرت خوبه. زیادی خوبه.
بانو ارناس بهسرعت ضربهای به شکمِپرت کویلا زد، او را بیهوش کرددوباره و جلوی اقدام به خودکشیاش را گرفت.
جیرنی بدنِ کوچکِ دخترش رابهمحضِ در آغوش گرفت و سرش رافارگ بوسید: «طفلکیِ من، باهات چیکار کردن؟»
کویلا به پوستهای رنگپریدهکرده و بیجان بدل شده بودبهعنوانِ و پوستش سرمای مرگباری داشت.
جیرنی ایستاد و گذاشت خانوادهاش او را در آغوش بگیرند. در چهرههایشان آسودگی وزیردستانش در لمسشان گرما موج میزد، اما هیچ شادیای در این تجدیدِ دیدار نبود. جیرنی باپروفسور دیدنِ جسدِ یوریال، فهمید که هرگز شانسی برای نجاتِ هر دوی آنها وجود نداشته است.
با نگاه به احساسِ گناهِ درونِ چشمانِشدند فلوریا میتوانست بفهمد که او بوده که درنتیجهٔ بحبوحهٔ نبرد این تصمیمِ ناممکن را گرفته است.
نمیدونم فلوریا یا کویلا میتونن با چیزی که امروز اتفاق افتادفارگ کنار بیان یا نه. نمیتونم برای تغییرِ گذشته کاری کنم. تنها کاریجور که از دستم برمیاد اینه که کاری کنم انتخابِ فلوریا بیارزش نشه.
به دستورِ او، فریا جسدِ یوریال را در آویزِ بُعدیاش ذخیره کرد.رود دیگر نمیگذاشتند کسی به او آسیبی برساند. سپس، از فلوریا خواست گامهای وارپآرام را به سمتِ جنگل باز کند تا دخترها را به جای امنی بفرستد.