چپتر 70: فصل 70
0پروفسور وانمایر کشوی میزی رامنتظر باز کرد که لبالب پرجالب از آویزهایی با ظاهرِ ارزان بود.
یکی را تصادفی برداشتترقتوروق و گفت: «ما اینامتراکم رو مثل انگشترها عمده میخریم.»
«تنها راهِ تشخیصِ انگشترهای مختلف، از روی سنگهای جاسازیشده توشونه. قرمز برای آیتمهایبلند بُعدی، آبی برای انگشترهای ذخیرهٔ جادوی ردهٔ ۱، زرد برای ردهٔ ۲، سبز براینگه ردهٔ ۳. انگشترهای ذخیرهٔ جادوی ردهٔ ۴ و بالاتر تو تالارِ جوایز موجود نیستن.
تو حالتِ فعلیش، این فقط یه آویزِ نقرهٔ معمولیه.» آناجرا را در مرکزِ درونیترین دایرهٔ جادو گذاشت. سپس از طریقِداخلش آویزِ ارتباطیاش کمک خواست و منتظر ماند تا دستیارانش بیایند.
«یه نکتهٔ جالب: آویزهای بُعدی معمولاً به انگشترهای بُعدی ترجیح داده میشن، چون بیشترِداده جادوگرها ترجیح میدن تا جایی که میتونن انگشترِ ذخیرهٔ جادو داشته باشن. هنوز بایدپیدا راهی پیدا کنیم تا برای اجرای فوری از چیزی غیر از انگشتر استفاده کنیم.»
درِ کلاس باز شد. زن و مردی بامتراکم لباسِ کارکنانِ آکادمی وارد شدند، کنارِ دایرهٔ جادوتمثیلِ ایستادند و شروع به خواندنِ همان طلسم کردند.
با هر بار اجرا، فضای درونِ دایره چنان از مانای نابِآویز غیرعنصری پر میشد که هوای داخلش از شدتِ نیرو به ترقتوروق افتاد.عمل انرژی آنقدر متراکم شد که آویز را از روی میز بلند کرد.
توضیح داد: «اگه بخوام از تمثیلِ آهنگری استفاده کنم، دایره مثل یه کورهٔ جادویی عملمانای میکنه، مانای ذخیرهشده رو تو خودش نگه میداره و آیتمی رو که قراره افسون بشهبلند اشباع میکنه. دایره باید بینقص باشه، وگرنه مانا نشت میکنه و محصولِ معیوب به دست میاد.»
«هرچی تراکمِ مانای بیشتری ایجاد بشه، آیتمِدستیارانش بهتری به دست میاد. اما این یعنیداده جادوآهنگر هم برای افسون مانای بیشتری مصرف میکنه.
اگه طلسمِ جادوآهنگریِ استفادهشده از مانای انباشتهشده داخلِ دایره ضعیفترمیز باشه، هیچ اثری نداره. یه جادوآهنگرِ راستین همیشه باید ازجادویی محدودیتهاش آگاه باشه. تو کارِ ما، تعادل از هر چیزی مهمتره.
اگه تراکمِ مانا خیلی کم باشه، آیتم بیفایدهانرژی میشه. اگه خیلی زیاد باشه، اونقدر گرون درمیاد کهبخوام ارزشِ بازاری نداره، مگه اینکه البته برای خودتون بسازیدش.»
وقتی دستیاران از خواندن دست کشیدند، وانمایر جلو رفت واجرا با اشاره از دانشآموزان خواست عقب بروند. سپس چندین طلسمِداخلش پیدرپی اجرا کرد؛ دستها و صدایش تقریباً لحظهای متوقف نشد.
رونهایی که لیث میانِ دایرهها کشیده بود، یکییکی از جای اصلیشانآویزهای تکان خوردند و دورِ آویز حلقه زدند. آنها کُرهای از انرژی ساختندداشته که مانای فضای اطراف را میمکید و به درونِ آویز تزریق میکرد.
با کامل شدنِ کُره توسطِ آخرین رون،آنقدر تمامِ مانای موجود چنان متراکم شده بوداگه که بهسختی میتوانست آویز را در بر بگیرد.
وانمایر با آخرین طلسم، کُره را با آویز در هم آمیخت. رونها چندبلند ثانیه روی سطحش درخشیدند و سپس برای همیشه ناپدید شدند. تازه آن زمانخودش آویز را در دست گرفت و نتیجهٔ تلاشهایش را به کلاس نشان داد.
«این چیزِ کوچیک که اینجاست، یه آویزِ بُعدیِکردند باکیفیته. ارزشش تو تالارِ جوایز حدودِ ۳۴۰ امتیازه وغیرعنصری اگه بخواید نقد بخریدش، بالای سیصد سکهٔ طلا میارزه.»
فکر کردن به اینهمه پول که در چنین چیزِ کوچکی فشرده شده بود، حتی صدای نفسِ کسانی راجادوگرها که در خانوادههای ثروتمند به دنیا آمده بودند از سرِ شگفتی درآورد. این پول برای ساختنِ یک عمارت وکلاس خریدِ زمینش کافی بود. هرچند خریدِ مبلمان و آثارِ هنری برای چیدمانش، دستکم بهاندازهٔ یک آویزِ دیگر خرج برمیداشت.
«حالا، اینجا چندتا نکته هست که کتابها توضیح نمیدن و ممکنه توتوضیح کلِ این فرایند از دستشون داده باشید. منظورم مخصوصاً اوناییه که بهجایخودش عملکردِ درخشانِ من، بیشتر به بالا و پایین رفتنِ سینهام توجه میکردن.»
به چند نفر از دانشآموزانِ پسر چشمغره رفت. رنگِ چهرهشان به بنفشِ روشنبلند برگشت و با صدایی جیغمانند بهانه آوردند و عذرخواهی کردند. لیث دلش برایشانخودش سوخت. اگر بهجای او نالیر آنجا بود، احتمالاً خودش هم به روزِ آنها میافتاد.
در عوض، دانشآموزانِ دختر مسخرهشان کردند و آنها رابار منحرف و القابِ ناخوشایندِ دیگری خواندند. پروفسور وانمایر از خشمهوای میجوشید؛ تحملِ او هم حدی داشت، حتی در برابرِ نوجوانها.
به استعداد و تخصصِ عمیقش میبالید. اینکه مثلِ یک تکهگوشت با او رفتارترجیح شود، بدترین توهینی بود که کسی میتوانست در حقش بکند. دستبهسینه شد تا سینهاشراهی را بپوشاند و نفسِ عمیقی کشید تا آرام شود و به حرفش ادامه دهد.
«همه نمیتونن جادوآهنگر بشن. دلیلش اینهانرژی که این تخصص، در کنارِ جادوگرِتوضیح جنگ، به بیشترین ظرفیتِ مانا نیاز داره.
برای یه جادوگرِ جنگ، این ظرفیت تعیین میکنه که چقدرمتراکم میتونن خرابی به بار بیارن، اما یه جادوآهنگر بدونِ مقدارِکنم عظیمی از مانا نمیتونه قدرتمندترین آیتمهای افسونشدهٔ مجموعهمون رو بسازه.
ظرفیتِ مانا لازمه، نه فقط برای غلبه بر تراکمِ مانایاجرا بالایی که برای یه آیتمِ عالی نیازه، بلکه چون هر تکرونشدتِ برای حک شدن روی شیء به طلسمِ خاصِ خودش نیاز داره.
هر طلسم نسبتاً ساده و کوتاهه، اما باید بتونید اونا رو پشتسرهم و بیوقفهداده اجرا کنید. این به خاطرِ اینه که بهمحضِ پر شدنِ کورهٔ جادویی، مانا سعیپیدا میکنه فرار کنه، و حتی یه دایرهٔ بینقص هم فقط تا مدتی میتونه دوام بیاره.»
«معمولاً بعد از ده ثانیه، دایره بیثبات میشه و مانا شروع میکنه به نشت کردن.بخوام این یعنی من باید سیزده طلسم اجرا میکردم، یکی برای هر رون، بهعلاوهٔ یکی دیگهبشه تا انرژیها رو برای همیشه توی آویز نشان بزنم، که در مجموع میشه چهارده طلسم.
هر کدومشون میتونستن بر غلظتِ مانا غلبه کنن،انرژی و من باید همهچیز رو توی ده ثانیه تمومبخوام میکردم، وگرنه فقط کلی مانا رو بیخودی هدر میدادم.
یادتون باشه که وقتی یه شیء از مانا اشباع میشه، اگه فرایندِدرونِ جادوآهنگری شکست بخوره، دیگه نمیشه تکرارش کرد. بقایای انرژیِ شکستِ قبلی همچنانافتاد باقی میمونه و هر تلاشِ دیگهای رو به اتلافِ وقت تبدیل میکنه.
حتی همین قلعه هم محصولِ کارِ بیشمار جادوآهنگره. تکتکِ سنگها قبل ازمعمولاً اینکه اینطوری که امروز میبینید سرِ هم بشن، افسون شدن. در غیرِ اینهنوز صورت غیرممکن بود بشه یه چیز به این بزرگی رو با جادو آمیخت.
و این تازه شرطِ اوله. دومین شرط اینه که یهمیز جادوآهنگر باید همهفنحریف باشه، حتی اگه توی هیچکدوم استاد نباشه.جادویی توی کارِ من، باید به هر شش عنصر مسلط باشم.
همچنین به صبر، عشق به پژوهش و یه بدنِ قوی نیاز دارید. دستکاریِ اینتوضیح حجم از انرژیها چیزی نیست که آدمای ضعیف و ریزهمیزه بتونن از پسش بربیان،میداره نه بدونِ اینکه دچارِ آسیبهای دائمی بشن که در طولِ زمان روی هم انباشته میشه.»
لیث دستش را بالا برد.
«بله؟»
«من بیشترِ آیتمهایی رو که توی تالارِ جوایز دیدم درک میکنم وتوضیح میتونم ویژگیهاشون رو به شش عنصر ربط بدم. اما نمیفهمم گامهای وارپخودش و آیتمهای بُعدی چطور کار میکنن. اونا به کدوم عنصر تعلق دارن؟»
«سؤالِ عالیای بود. جواب اینه: به همهشون. تنها نیرویی که میتونه فضامیز و زمان رو خم کنه، گرانشه. جادوآهنگرهای قدرتمندِ گذشته کشف کردن که جادویذخیرهشده باد و خاک حداقلِ چیزی هستن که برای ایجادِ چنین گرانشِ قدرتمندی لازمه.
اما برای تثبیتش، برای اینکه این آیتمها نه تنها قابلِ بازتولید بشن بلکهدایره بشه کنترلِ دقیقی روشون داشت، همهٔ عناصر نیاز بودن. این زمینهٔ پژوهشیایه که هرگزمتراکم به بنبست نرسیده و هنوز چیزهای خیلی زیادی برای توضیح دادن توش وجود داره.»
لیث با خودش فکر کرد.
فکر کنم فهمیدم. اونا به امواجِ الکترومغناطیسیِ صاعقه نیازآویز دارن تا با کششِ گرانشیِ جادوی خاک همطنین بشهکنم و تقویتش کنه تا فضا و زمان رو خم کنه.
جادوی آتش و آب هم احتمالاً برای جلوگیری ازآنقدر عوارضِ جانبی مثلِ ایجادِ خلأ، داغ شدنِ بیش ازتمثیلِ حد یا یخ زدن موقعِ ایجادِ همچین نیروی گرانشیِ قدرتمندیه.
ولی اصلاً نمیتونم درک کنم تاریکی وطلسم نور به چه دردی میخورن. اونا روی زمینمانای وجود نداشتن، علم نمیتونه در موردشون کمکم کنه.
در ادامهٔ درس، پروفسور وانمایر توضیح داد که بقیهٔ دوره راآویزهای چطور پیش خواهند برد. او به هیچکدامشان اجازه نمیداد دوباره واردِانگشترِ سالنِ تمرین شوند، مگر اینکه نظریهٔ پشتِ جادوآهنگری را یاد میگرفتند.
سروکله زدنِ دانشآموزان با دایرههای جادو بسیار خطرناک بود،آویز زیرا مانای با غلظتِ بالا بهشدت ناپایدار بود وکنم اگر بهدرستی مهار نمیشد، میتوانست انفجارهای عظیمی به بار بیاورد.
پس از آن، باید تمامِ رونهای پایهافتاد و نحوهٔ ترکیبشان را حفظ میکردند تاتوضیح بتوانند تمامِ شیءهای افسونشدهٔ پایه را بسازند.
تنها کسانی که تمامِ آزمونها را میگذراندند بهکردند سالِ پنجم راه مییافتند و یاد میگرفتند چطورنابِ چند ویژگی را به یک شیء اضافه کنند.
در پایانِ درس، لیثخواست از خشم مثلِ آتشفشانبیایند میجوشید و آمادهٔ انفجار بود.
نشستن در ردیفِ اول به او کمک کردمتراکم تا آموزشهای پروفسور وانمایر را بهتر بفهمد وتمثیلِ به ریزترین جزئیاتِ نحوهٔ رسمِ رونها دقت کند.
اما در عینِ حال، فشارِنیرو نگاهِ تمامِ همکلاسیهایش را که پشتِآویز سرش ایستاده بودند نیز حس میکرد.
در شرایطِ عادی، از اینکه در محاصرهٔ غریبههاکردند باشد، پچپچهایشان را بشنود و هدفِ چشمغرههایشان قرارنابِ بگیرد، بیزار بود، اما همهچیز را تحمل میکرد.
اما از آنجا که هستهٔ مانا و بدنش با هم درآویزهای تضاد بودند و مدام میجنگیدند و ذهنش را به هم میریختند،انگشترِ کنترلِ واکنشها و پنهان کردنِ احساساتش برای او بسیار دشوارتر شده بود.
صدا و حضورِ سولوس بود که به او کمک میکرد بهبلند آنها اعتنایی نکند و از پیوندشان برای تسکینِ شدیدترین واکنشهایش بهرهمیکنه میگرفت. اما در دو ساعتِ گذشته، از هم جدا افتاده بودند.
و حالا لیث مجبور بود بیرونِ سالنِ تمرین منتظرش بماند، چونآویز کلاسِ استادِ کیمیاگر هنوز تمام نشده بود. ایستادنِ تنها در میانِجادویی جمعیت برای هزارمین بار از زمانِ زندگیِ اولش، واقعاً برایش آزاردهنده بود.
حتی در دورانِ دبیرستان هم لیث همیشه با همسالانش فرق داشت و بهدایره جای وقتگذرانی و مسخرهبازی، روی پرداختِ قبضها تمرکز میکرد. دیدنِ نگرشِ بیخیالِ آنهاآنقدر و اینکه چقدر راحت استراحت میکردند و دوست مییافتند، او را از حسادت میسوزاند.
ناگهان درِ سالنِ تمرینِ کیمیاگری باز شد و حشرهٔ کوچکیجالب از آن بیرون آمد. بیسروصدا خودش را به پای لیث رساندمیتونن و بعد به مایع تبدیل شد و به سمتِ دستش برگشت.
سولوس پرسید: «ببخشید اینقدر طول کشید، ولیآنقدر همه اونقدر سؤال پرسیدن که پروفسور مجبوراگه کرد همه بمونن. میخوای بریم یه چیزی بخوریم؟»
«فکرِ خوبیه.» خشمِداخلش لیث مثلِ برفترقتوروق زیرِ آفتاب آب شد.