چپتر 441: بدون عنوان
0گروه صبح را به بازجویی از شاهدانِ بیشتری گذراند،نگهداری اما نه هوشِ جیرنی و نه جذابیتِ تیستا نتوانستاون چیزی پیدا کند که به پیشبردِ تحقیقات کمک کند.
جیرنی با استیصال لعنت فرستاد: «اختلاس، قمارِکرد غیرقانونی، مالخری. اگر اینها کاملاً به کارِاینو فعلیمون بیربط نبودن، امروز روزِ خیلی موفقی میشد!»
بدتر از همه اینکه، از وقتی روزِ گذشته تاجر را شکست دادهآرایهٔ بودند، هیچ جادوگرِ ساختهشدهای ظاهر نشده بود. این باعث میشد برای حلِ معمایدستگیرتون نمونهای که هنوز داخلِ آرایهٔ قرنطینه نگهداری میشد، فقط یک فرصت داشته باشند.
از مانوهار پرسید:نمونهای «چیزِ بهدردبخوری ازآرایهٔ اون کوفتهقلقلی دستگیرتون شد؟»
«خیلی چیزها. اول اینکه، زنده نگهداشتنش به تأمینِ مداومِ مانا و گوشت نیازباشند داره. دوم، بخشی از مانا رو مصرف میکنه تا گوشتی رو که میخورهمداومِ به گوشتِ خودش تبدیل کنه و بقیهاش رو یه جوری ذخیره میکنه. سوم...»
جیرنی که میدید ظاهراً مانوهارحرفش بخشِ «بهدردبخور» را درک نمیکند، حرفشداد را قطع کرد و گفت: «لیث؟»
لیث جواب داد: «نه چندان. میدونیم هر کی که اینوهنوز ساخته یه نابغهست و از جادوی ممنوعه استفاده میکنه. تاپرسید الان هیچ سرنخی از هدفش یا چطور پیدا کردنِ منبعش نداریم.»
این حرفحلِ باعث شدنمونهای جیرنی آهی بکشد.
«الان کارِ زیادی از دستمون برنمیاد. شما سه تا برگردید آزمایشگاهداشته و لطفاً خبرهای خوبی برام بیارید. مارکی لانزا، حاکمِ اوتره، منزنده و جادوگر فلهورن رو احضار کرده. ظاهراً از نتایجمون خیلی راضی نیست.»
تیستا با طعنه گفت: «واقعاً توقع داشته پرونده رو توهنوز یه روز حل کنیم؟ حالا که داره توقع بیجا میکنه،پرسید چرا ازمون نمیخواد کاه رو هم به طلا تبدیل کنیم؟»
«قبل از اومدنِ ما، تاج او رو مسئولِ بحرانِ فعلی میدونست. حدس میزنم اینسرنخی پیرمردِ خرفت بدجوری دلش میخواد تقصیرها رو بندازه گردنِ ما و دستش رو ازآزمایشگاه این مشکل بشوره. من رو در جریان بذارید، من هم همین کار رو میکنم.»
وقتی به دفترِ مارکی رسیدند، همآرایهٔ جیرنی و هم دوریان ایدهٔ روشنیباشند از آنچه در انتظارشان بود داشتند.
لانزا در حالی که سبیلهای سیاهش را صاف میکرد، گفت: «این هم از متخصصهاینگهداری شما، فلهورن. تو کمتر از ۲۴ ساعت تونستن ماهها زحمتِ من رو به بادزنده بدن! تاج در جریانِ این موضوع قرار میگیره و باور کنید، اصلاً خوشحال نمیشن.»
مارکی مردی در اواخرِ دههٔ پنجاهِ زندگیاش بود. حدود ۱٫۶۷ متر قداستفاده داشت، با موهای سیاه و جوگندمی و شکمِ بزرگی که گواهِ عشقش بهبرنمیاد غذای خوب بود. با وجودِ هوای سرد و پنجرهٔ باز، بهشدت عرق میریخت.
حجمِ عظیمِ چربیِ اضافهاشنمونهای به بانو ارناس کمکقرنطینه کرد تا تصمیمش را بگیرد.
امروز واسهمعمای ناهار گوشتِهنوز خوکِ کبابی میخورم.
در حالی که تظاهر میکرد به یاوهگوییهای او گوشنگهداری میدهد، این را از ذهن گذراند و به ایناون فکر کرد که چه دورچینی برای غذایش مناسبتر است.
او با وقاحت دروغ گفت: «حداقل وقتی من روی تحقیقات نظارت داشتم، خسارتهای جانبی موقعِ برخورد با جادوگرانِممنوعه ساختهشده در کمترین حدِ ممکن بود. شما اجازه دادید فقط یکیشون یه ساختمونِ کامل رو تو روزِ روشنلطفاً بسوزونه و خاکستر کنه! اصلاً میدونید چندتا زندگی رو نابود کردید؟ یا چه وحشتی به جونِ مردم انداختید؟»
جادوگرانِ ساختهشده تا همینجا هم خسارتهای زیادی به بار آورده بودند وآرایهٔ آمارِ کشتههایشان دورقمی شده بود. تنها تفاوتِ مدیریتِ بحرانِ مارکی این بودکوفتهقلقلی که جادوگرانِ ساختهشده با اولین طلسم میمردند و قربانیان مجبور به سکوت میشدند.
صدای مارکی خشمگین بود، اما پوزخندش چیزِ دیگری میگفت: «زمستون تو راهه و من شش خانواده دارماون که همهچیزشون رو از دست دادن، بدونِ اینکه حتی جایی برای زندگی داشته باشن. تاجرها پیشِ من اومدنمیخوره و ادعا میکنن آتیشسوزی صدها سکهٔ نقره از جنسهاشون رو نابود کرده. کی قراره پولِ اینها رو بده؟»
هر چی شکستِ اینا بزرگترهنوز باشه، در مقایسه با اونفقط شکستِ من ناچیزتر به نظر میرسه.
مارکی ایننشده را بااین خود فکر کرد.
دوریان سر تکان دادداد و گفت: «انجمن تمامِساخته هزینهها رو پوشش میده.»
شرط میبندم بخشِمعمای خوبی از این پولآرایهٔ میره تو جیبِ خودش.
این چیزی بودنمونهای که در واقعآرایهٔ به آن فکر میکرد.
مارکی گفت:حلِ «این کمترین کاریههنوز که میتونید بکنید.»
«بیکفایتیِ شما خساراتِ بیحسابوکتابی به کسبوکارهای اوتره زده. الان دیگه همهداد دربارهٔ جادوگرانِ ساختهشده میدونن. مردم اونقدر ترسیدن که ترجیح میدن کلِهدفش روز رو تو خونه بمونن تا اینکه جونشون رو به خطر بندازن.
«حتی مینای بیچارهام مجبور شد مهمونیِ هفتگیایحلِ رو که تو خونهمون میگیریم لغو کنه،نگهداری چون هیچکدوم از دوستامون حاضر نیستن بیان!»
مینا در حالی که خدمتکاری سایهبهسایه دنبالش میآمد،نگهداری واردِ اتاق شد و گفت: «میدونم ناراحتی پدر،بهدردبخوری اما داری در حقِ این آدما بیانصافی میکنی.»
زنِ جوانِ خیرهکنندهای در اوایلِ بیستسالگی بود، با موهای بلوطیِ روشنفرصت و چشمانِ آبی. مینا همقدِ پدرش بود و لباسِ شبِ زرداول و چسبانی به تن داشت که انحناهای نرمِ بدنش را نمایان میکرد.
این دیگه چه وضعشه؟
ورودِ مینا بحثِ درونیِاین جیرنی دربارهٔ بهترین شرابِ مناسبنمونهای برای ناهارش را قطع کرد.
انگار از تو قصهٔ «دلبر وآرایهٔ خوک» کشیدنشون بیرون. تنها توضیحِ منطقیباشند اینه که به فرزندی قبولش کرده باشه.
مینا با لحنی عصبانی گفت: «بینِ آدمهایی که هر روز غیبشون میزنه و ستونهای آبی کهچیزِ دارن همتایانِ ما رو درو میکنن، بیشترِ اعضای محفلِ اجتماعیمون هفتهها پیش اوتره رو ترک کردن.بخشی حتی دوستامون هم به مهارتهای شما اعتمادی ندارن. جادوگر فلهورن حقشه که فعلاً بیگناه فرض بشه!»
قطعاً به فرزندی قبولش کرده.
مارکی از خجالتبود مثلِ لبو سرخ شدحلِ و گفت: «اما عزیزم...»
مینا حرفش را برید:هنوز «اما و اگر نداریم پدر!فقط دربارهٔ کنت زولور بهشون گفتی؟»
جیرنی پرسید: «نه،معمای نگفت. چرا فکرداخلِ میکنی باید میگفت؟»
«کنت زولور یه دیوونهست. اون تنها کسی تو خانوادهشهلیث که بدونِ ذرهای قدرتِ جادویی به دنیا اومده. همیشه عقدهٔاستفاده این رو داشته که مثلِ خواهر و برادراش قدرتمند بشه.
«ثروتِ کوچیکی رو به باد داد تا به جادوگران، کیمیاگران و هر شیادی کهنگهداری بهش قول میداد میتونه استعدادِ جادوییش رو بالا ببره، پول بده. وقتی شنیدم آدمای عادینگهداشتنش یهو دارن به جادوگرانِ قدرتمند تبدیل میشن، اون اولین مظنونی بود که به ذهنم رسید.
«با این حال پدرم هیچوقتداخلِ به حرفم گوش نداد، چونفرصت خاندانِ زولور جزوِ وفادارترین خدمتگزارانشه!»
به نظر میرسید مارکینمونهای جرئتش را بازیافته است: «حواستنگهداری به حرفزدنت باشه، بانوی جوان!
«بهت اجازه نمیدم فقط به این دلیل که هیچلیث دلسوزیای برای یه نجیبزادهٔ بختبرگشته نداری، به پدرت یاممنوعه دوستانِ عزیزمون توهین کنی. همین الان برو تو اتاقت!»
مینا و خدمتکار از دفترِ مارکی بیرون رفتند، اما نه پیش از آنکه بانوینگهداری جوان «تصادفاً» به میزِ مارکی تنه بزند و یک دوات را روی اسنادش بریزد.زنده ساعتها کارِ سخت در یک چشمبههمزدن از بین رفت و مینا هم غیبش زد.
جیرنی و دوریان التماسهای ناامیدانهٔ لونزا برای کمک رافقط نادیده گرفتند و بانوی جوان را تا بیرون از دفتردستگیرتون دنبال کردند تا جزئیاتِ بیشتری دربارهٔ کنت به دست بیاورند.
در همین حین، در آزمایشگاهِ زیرزمینیِ انجمنِ جادوگران، سه درمانگر همچنانداد در حالِ بررسیِ بافتِ زنده بودند. لحظهای که آن را ازهدفش آرایهٔ قرنطینه بیرون آورده بودند، رشدش را از سر گرفته بود.
با هر تکه گوشتِ شکاری کهبرای مجبور بودند حینِ انجامِ آزمایشهایشان بهآرایهٔ خوردش بدهند، بزرگ و بزرگتر میشد.
تیستا گفت: «فکر کنم ایدهٔ خوبی باشهقرنطینه که دوباره مهرومومش کنیم. سرعتِ رشدش خیلیپرسید بیشتر از دیروزه. یه جای کار بدجوری میلنگه.»
مانوهار در جواب گفت: «مزخرفه. هرچی نمونهٔ بیشتری داشته باشیم،فقط آزمایشهای بیشتری میتونیم انجام بدیم. این چیز بدونِ میزبان هیچ قدرتیچیزها نداره. یه درمانگرِ خوب همیشه محتاطه اما هرگز از ناشناختهها نمیترسه.»
درست وقتی حرفِ مانوهار تمام شد، بافتِ زنده که حالا بهاندازهٔ یکچندان سگِ کوچک بود، آنقدر به خود پیچید و تاب خورد تا اینکه هیبتیمنبعش انساننما به خود گرفت که تنها از رگ و عضله ساخته شده بود.
دهانِ کاذبش با صدایی کهباعث مو نمیزد با صدای پروفسورهنوز بود، تکرار کرد: «...از ناشناختهها.»
در حالی که مانوهار با سرعتی سرسامآور یکنگهداری طلسمِ ردهٔ ۵ اجرا میکرد تا نمونه را بهاون داخلِ آرایهٔ قرنطینه برگرداند، بافتِ زنده دوباره دگردیسی کرد.