چپتر 486: فصل 486
0«اجازه گرفتم که از شرِ بریون خلاصشناخت بشم، اما چون تو کسی هستی که سعیشوکِ کرد بازیش بده، خواستم بذارم خودت تصمیم بگیری.»
کامیلا با شگفتیوجود گفت: «واقعاً حاضرنجوابم فرماندهمون رو عوض کنن؟»
لیث گفت: «آره.»
البته اگه منظورتشناخت از «عوض کردن» اینهمیفهمیدم که بفرستنش سینهٔ قبرستون.
این چیزیبودی بود که واقعاًکنم در سرش میگذشت.
با یکی از آن لبخندهایبیشتر خیرهکنندهاش جواب داد: «اول ازشناخت همه، ممنون که به فکرم بودی.»
«ولی فکر کنم بهتره نگهش داریم. بریون از بیشترِ همردههاش بهتره و هرمطمئناً کسی رو که جاش بیارن، مطمئناً همین کار رو میکنه، اگه بدتر نکنه.کارمندِ تاجوتخت برای تو احترامِ زیادی قائله، در حالی که من فقط یه کارمندِ ردهپایینم.»
«بیا روراست باشیم، من هدفِ راحتی برای رسیدن به توأم. میخواستم یه کم وقتمیاد با هم بگذرونیم چون حتی اگه مدتِ زیادی نیست که همدیگه رو میشناسیم، مأموریتبههمریخته تو اوتره بهم اجازه داد یه چشمه از زندگیت تو میدونِ نبرد رو ببینم.»
«تو اون چند هفته بیشتر از دهها قرارِ عاشقانه درموردت شناخت پیدابیارن کردم. باید میفهمیدم که احساساتم فقط از روی قدردانی یا شوکِ دیدنِحالی اینکه داشتی میمردی به وجود اومده یا نه، و الان جوابم رو گرفتم.»
«از تو خوشم میاد، لیث ورهن، و برای همین باید ازت بخوام که تو هماحساساتم باهام همونقدر روراست باشی. فکر میکنی رابطهمون ارزشِ دردسراش رو داره؟ من یه زندگی و خانوادهٔبخوام بههمریخته دارم. تا وقتی که جایگاهِ خودم رو نداشته باشم، فقط یه باری رو دوشت میشم.»
به زبان آوردنِ این حرفها برایبهتره کامیلا سخت بود، با این حالبیارن لیث حق داشت حقیقت را بداند.
در چند روزِ گذشته، لیث بخشِ زیادی از دنیایش را با او شریک شده بود.ورهن رؤیای او برای پرواز در آسمانها را برآورده کرده بود و شگفتیهایی مثلِ رنگینکمانِ دایرهای راجایگاهِ که از بالای ابرها و با نگاه به زمین دیده میشد، به او نشان داده بود.
درست همانطور که بازپرس ارناس گفته بود، کسانی مثلِ آنها قاتل بودند امامطمئناً انسان هم بودند. تمامِ آن لحظاتی که با هم گذرانده بودند، باعث شدهکارمندِ بود کامیلا به آیندهشان فکر کند، البته اگر اصلاً آیندهای با هم میداشتند.
انگار دو تا لیث وجود داره. از اونی که مثل یه دیو میجنگه نمیترسممیفهمیدم و از اونی که الان جلومه واقعاً خوشم میاد. با این حال ما خیلی باورهن هم فرق داریم و دلم میخواد بفهمه که چقدر چیزای کمی برای ارائه بهش دارم.
نه خانوادهای دارم نه داراییِ قابلتوجهی، امانگهش معنیش این نیست که حاضرم به بقیه وابستهکار باشم. شغلم برام از ازدواج و رابطه مهمتره.
کامیلا دروجود دلش اینطورالان فکر کرد.
لیث از حرفهایش جا خورد. زندگیاش او را آنقدر تکبعدی کرده بوددیدنِ که وقتی چیزی یا کسی را میخواست، فقط برایش تلاش میکرد. طردبخوام شدن بسیار کمتر از عذاب کشیدن با حسرتها یا تنهایی دردناک بود.
از احساسِ خلأ در درونش خسته و بیزار بود. وقتی در موگار هنوزروی بچه بود، اغلب رؤیای خاص بودن در سر میپروراند. حالا لیث فقط میخواستورهن برای یک بار هم که شده در سه زندگیاش، احساسِ عادی بودن کند.
لیث گفت: «اگه بحثِ زندگیای بههمریختهست، ببخشید ولی من رکورددارم.ازت هر رابطهای یعنی با هم مشکلاتی رو حل کنیم که اگهخانوادهٔ تنها بودیم اصلاً نداشتیمشون.» شوخیاش هر دو را به خنده انداخت.
لیث دستِ او را در دست گرفت و گفت: «پس، آره. منمهمونقدر ازت خوشم میاد و هرگز تو رو بارِ روی دوشم ندونستم. نمیدونمجایگاهِ داستانمون ارزشِ اینهمه دردسر رو داره یا نه، ولی دلم میخواد بفهمم.»
این اولین لحظهٔ عاشقانهای بود که از زمانِ دومین قرارشان با هم داشتنداینکه و کامیلا دید که عمیقاً از آن لذت میبرد. انگشتانش را در انگشتانِهمونقدر لیث گره زد و تا وقتی به هتلشان برگشتند، دستش را همانطور نگه داشت.
بعدتر، در همان عصر، لیث رفتدرموردت تا او را برای شام بیرون ببردروی و دید کامیلا هنوز ربدوشامبر پوشیده است.
با لبخند گفت: «اگه زود آماده نشی، میزمون رو از دست میدیم.»باهام با وجود اینکه از دیر کردن متنفر بود، لیث نمیتوانست از دستشوقتی عصبانی شود. کاملاً مشخص بود که چقدر برای قرارشان زحمت کشیده است.
موهای سیاهش کاملاً صاف و آنقدر ابریشمی بود که نورِ اتاق رویهمونقدر آن بازتاب مییافت و سایههای طلاییِ شگفتانگیزی میساخت. آرایشِ ملایمش باعث میشدجایگاهِ پوستش بینقص به نظر برسد و اجزای بیضیشکلِ چهرهاش را برجسته میکرد.
عطرِ شیرینی از بدنِ کامیلا به مشام میرسید که باعث میشد لیث آرزو کندداشتی شب هرچه زودتر تمام شود، تا بفهمد آیا کامیلا آماده است رابطهشان را ازمیکنی همانجا که رها کرده بودند ادامه دهد یا میخواهد همهچیز را از صفر شروع کند.
از پشتِ درِ بستهٔ حمامعاشقانه جواب داد: «ببخشید اینقدر طولباید کشید، میخوام امشب خاص باشه.»
لیث آهی کشید واومده به ساعتش نگاه کرد. رزروشانورهن عملاً از دست رفته بود.
کامیلا واردِ اتاق شد و در حالی کهورهن چیزی جز یک گل لای موهایش و لبخندیارزشِ روی لبهایش نداشت، پرسید: «خب، صادق باش. نظرت چیه؟»
ناگهان نه رزروِ رستوران برای لیثباید اهمیتی داشت و نه اینکه تادیدنِ صبح هیچ غذایی برای خوردن نخواهد داشت.
لیث پس از یک هفته تعطیلات با کامیلا، هفتهٔ دیگری رابخوام با سولوس گذراند. قولی را که به او داده بود فراموشبههمریخته نکرده بود و شهرِ گمشدهٔ کوگالوگا پوششِ بینقصی برای تعطیلاتِ ثبتنشدهاش بود.
برخلافِ کادوریا، معمای کوگالوگا هیچ جذابیتی برایش نداشت. شهرِ گمشده گرفتارِباهام شکافی در هوا بود که جادوی تاریکی بیوقفه از آن نشت میکرد.وقتی هر موجودِ زندهای که درونِ شهر میمرد، بیدرنگ به نامرده تبدیل میشد.
کسانی که با شکاف دوباره جان میگرفتند، همگی کارشان را بهعنوانِ نامردهٔ پَست، مانندِداشتی اسکلتها و نعشخوارها، شروع میکردند، اما رفتهرفته قویتر میشدند. پسرانِ کوگالوگا اگر نابود نمیشدندمیکنی و مجبور نبودند خودشان را از صفر بازسازی کنند، به نامردهٔ برتر تکامل مییافتند.
این وضعیت نتیجهٔ آزمایشی برای اعطای جاودانگی و زندگیِکردم ابدی بود، اما به شکستی تمامعیار ختم شده بود.داشتی تاریخ نشان داده بود که دگردیسیِ آنها هیچ سقفی ندارد.
در گذشته، پیش از آنکه کوگالوگا به ویرانه تبدیل شود، فرمانروایش به یکهمونقدر لیچ تبدیل شده بود و پیش از تولدِ پادشاهی، هوردِ نامردگانِ برتری راخودم که داخلِ شهر جمع شده بودند، برای یورش به مناطقِ اطراف رهبری کرده بود.
با این حال، همهٔ آنها صرفاً عروسکهای خیمهشببازیِ شکاف بودند. شکاف ارادهٔ خودش را داشت و هر نامردهٔداره جدیدی را فقط به وسیلهای برای رسیدن به اهدافش تبدیل میکرد. درست مانندِ کادوریا، کوگالوگا هم با مانعیداشت محاصره شده بود و وظیفهٔ رنجر این بود که مطمئن شود ساکنانش در ضعیفترین حالتِ خود باقی میمانند.
شکاف میتوانست با گذشتِ زمان بدنِ آنها را از هیچ دوباره بسازد، بنابراین حتی پودر کردنِوجود نامردگان هم فقط باعثِ تأخیرِ بیشتر میشد. در حالتِ عادی، چند روز طول میکشید تا یکداره رنجر کلِ شهر را جستوجو کند و مطمئن شود که هیچ نامردهٔ باهوشی پنهان نمانده است.
به لطفِ بینشِ حیات، کمتر از نصفِ روز طول کشید تا لیث همهٔ آنها را پیدادیدنِ کند و با جادوی تاریکی پودرشان کند. او بقیهٔ هفته را با سولوس گذراند. از زمانی کهرابطهمون سولوس به هستهٔ مانای سبزِ خود دست یافته بود، طبقهٔ اولِ هیئتِ برجش کاملاً بازسازی شده بود.
یکی از تواناییهای جدیدش این بود که میتوانست کلِ برج را به هر چشمهٔ مانایی کهرابطهمون در گذشته در آن حضور داشت، وارپ کند. این کار به آنها اجازه میداد مسافتهای طولانیزبان را طی کنند، بدونِ اینکه کسی در داخل یا خارج از پادشاهی بتواند حرکاتشان را ردیابی کند.
خوشبختانه، نزدیکترین چشمهٔ مانا به شهرِ گمشده آنقدرورهن دور بود که برای تأمینِ انرژیِ مانعِ اطرافِ شهردردسراش فایدهای نداشته باشد، اما برای اهدافِ لیث بینقص بود.
او فقط باید زمانی که میخواست گزارشهای روزانهاشاحساساتم را ارائه دهد به کوگالوگا برمیگشت و بقیهٔوجود زمانش را صرفِ برآورده کردنِ خواستههای سولوس میکرد.