چپتر 375: بدون عنوان
0لیث در حالی که چند بار مشتهایششباهت را گره کرد و گشود، پرسید: «چقدرمیخواند بیهوش بودم؟» یک جای کارِ بدنش میلنگید.
سولوس جواب داد: «تقریباً سه ساعت.آنکه عجیبه، انتظار داشتم برای بهبودی حداقلاصلیاش هشت ساعت وقت بخوای. حالت چطوره؟»
«انگار یه خارشی دارم که نمیتونم بخارونمش. یه سوزن پشتِ جمجمهمملودیِ فرو رفته.» لیث متوجهِ نوک شد که هنوز بیهوش روی زمینهدایت افتاده بود. سؤالاتِ زیادی برای پرسیدن داشت اما وقتش بسیار کم بود.
اول بایکِ جوان را درمان کردنتِ و بعد دست به کار شدگوش تا بدنِ آشولاشِ کالّا را ترمیم کند.
کاش میتونستم همزمان هم حرف بزنم هم درمانشدیدن کنم. مرخصیِ روزانهم داره تموم میشه، باید ازنتِ تکتکِ ثانیهها استفاده کنم... این دیگه چه کوفتیه؟
در کمالِ تعجبِ لیث، نه تنها میتوانست نیروی زندگیِ کالّا را بااصلیاش وضوحِ بسیار بیشتری نسبت به قبل حس کند، بلکه میفهمید کجا اوانرژی یا خودش گند زدهاند. این کار بیشتر به شنیدن شباهت داشت تا دیدن.
نیروی زندگی مانندِ آوازی بود که موجودی زنده میخواند و هر نقص یک نتِسپرد فالش به حساب میآمد. لیث به ملودیِ بدنِ وایت گوش سپرد و به جایسطحی آنکه جریانش را به زور پیش ببرد، آن را در مسیرِ اصلیاش هدایت کرد.
وصلهپینههای روی هستهٔ مانای کالّا خیلی زود به سطحی صاف تبدیل شد و حتی مقداری انرژی اضافهپیش ماند که لیث آن را به سمتِ پنجهٔ چپِ قطعشدهاش هدایت کرد تا روندِ بهبودی را سرعت ببخشد.سمتِ این کار بیش از یک ساعت زمان برد، اما نه لیث و نه کالّا متوجهِ گذشتِ زمان نشدند.
لیث غرق در تواناییِ تازهاش شده بود و ضمنِ درمانِمانندِ دوستش، درکش را از پیکرتراشی نیز عمیقتر میکرد. جادوی شفای ردهٔوایت ۵ یکدفعه آسانتر نشده بود. اسکنر هم همان طلسمِ پیشین بود.
با این حال، هستهٔ آبی به او اجازه میداد مجموعه اطلاعاتِمسیرِ کاملاً جدیدی به دست آورد؛ اطلاعاتی که باعث میشد به جایحتی کشفِ نَفَسِ زندگی با آزمون و خطا، آن را بهخوبی درک کند.
در مقابل، کالّا روی خودش تمرکز کرد و کوشید آنچه را سولوس برایشگوش توضیح داده بود، عملی کند. لمسِ لیث حس کردنِ نیروی زندگی را برایشخیلی آسانتر میکرد. مانندِ ماساژِ ملایمی روی روحش بود که دردش را تسکین میداد.
وقتی کارِ لیث تمام شد، کالّا با وجودِ خستگی، احساسِ آسودگی کرد.گوش خودش هم نمیدانست چطور، اما میفهمید که جانش دیگر در خطر نیستمانای و پنجهاش با اینکه هنوز بیحس و آویزان بود، دیگر درد نمیکرد.
لیث گفت: «تموم شد. همهچیز باید روبهراه باشه. چند روز استراحت کن. استفادهزنده از جادو ممنوعه. هستهت هنوز با نیروی زندگیِ جدیدت سازگار نشده. اگه جایزور تو بودم، صبر میکردم تا پنجهت دوباره راه بیفته. چند هفته باید کافی باشه.»
کالّا غرغر کرد: «چند هفته؟» هرگز چنین وقفهٔ طولانیای در پژوهشهایشمسیرِ نینداخته بود. نهایتش چند ساعت. میخواست اعتراض کند و با چانهزنیحتی زیرش بزند، اما با دیدنِ وضعیتِ فرزندانش تصمیم گرفت کوتاه بیاید.
«میفهمم عجله داری.موجودی برای چی بهنقص کمکم نیاز داری؟»
لیث آهی کشید و با این امید که کالّا حرفش را باور کند، هم مشکلِجریانش تناسخش و هم نیاز به پیدا کردنِ بدنی برای سولوس را برایش توضیح داد. اگرحتی کالّا هم تعجب کرده بود، چیزی بروز نداد. اما نوک و نایکا داستانِ دیگری داشتند.
با شنیدنِ حرفهای لیث، دهانشان از تعجب باز ماند. برای آنها تبدیلموجودی شدنِ مارمولک به اژدها امری پذیرفتنی بود. به داستانهای اسکارلت عادت داشتند؛ داستانهاییجریانش که در آنها شاهزادهخانمها را سلاخی میکرد و ترولهای ربودهشده را نجات میداد.
اما تناسخ و دختری درونِسپرد یک سنگ، برای باور کردن بیشمسیرِ از حد دور از ذهن بود.
کالّا پس از کمی تأمل جواب داد:نتِ «اومدنت پیشِ من کارِ درستی بود. فقطسپرد نمیفهمم چرا زیرِ بارِ ارتشِ انسانها رفتی.»
لیث پوزخند زد: «زیرِ بار نرفتم. مشکلِ من با یه طلسمِ ساده یا یهآنکه آرتیفکتِ معمولی حل نمیشه. اگه مجبور بودم تنهایی راهِحلی پیدا کنم، حتی عمرِ طولانیِصاف یه بیدارشده هم برام کافی نبود. من برای رسیدن به هدفم فقط یه فرصت دارم.»
«باید ازشخودش نهایتِ استفادهزدهاند رو ببرم.»
کالّا در حالی که با یک چنگالش به چانهاش ضربه میزد، اعتراف کرد:هدایت «درسته. اسکارلت قرنها دانش جمع کرده، اما حتی چیزِ 'رایجی' مثلِ مقامِ لیچماند هم یه قمارِ بزرگه. بدونِ کتابهای اون، حتی نمیدونستم از کجا شروع کنم.»
«مشکلِ منم همینه. هیچ نقطهٔ شروعی ندارم. برای همین مجبور شدم کاری کنم کهسپرد انسانها فکر کنن اونا بیشتر از من به من نیاز دارن تا من به اونا.صاف بینِ انجمنِ جادوگران و ارتش، الان به کتابهای بیشماری دسترسی دارم ولی بازم کافی نیست.
«اونقدر بهم اعتماد ندارن که بذارن کتابهایی رو کهمیآمد میخوام بخونم. باید درست بازی کنم و از موقعیتمببرد استفاده کنم تا به مناطقِ ممنوعه دسترسی پیدا کنم.»
ویرانههای بیشماریخودش در پادشاهیِزدهاند گریفون وجود داشت.
برخی فقط تودهای از خاک و آوار بودند، اما برخی دیگر مکانهای قدرت محسوب میشدند. چنینمانای مناطقی هنوز با موانعِ قدرتمندی محافظت میشدند و فقط جادوگرانِ ارتش میدانستند چطور آنها را از کارببخشد بیندازند. چرا وقتی میشد کلیدی قرض گرفت، باید سالها برای باز کردنِ یک در وقت تلف میکرد؟
لیث نقشهای پیشِ روی کالّا گذاشت ونتِ مناطقی را که میتوانست برای مأموریتش بهعنوانِسپرد رنجر انتخاب کند، به او نشان داد.
«برنامهام اینه که یکی از مناطقِ کمجمعیتتر رو با بیشترین تعدادِ ویرانه انتخابسپرد کنم. بقیهٔ جاها قبلاً کاملاً کاوش شدن. اینکه امیدوار باشم اتفاقی به یهزود عتیقهٔ مخفی بربخورم که هیچکس جز خودم نتونه پیداش کنه، چیزی جز خیالبافی نیست.
«پیوستن به ارتش بهم این امکان رو میده که به فهرستِآوازی ویرانهها و روشهای ورود بهشون دسترسی داشته باشم. مشکل اینه کهگوش تعدادشون خیلی زیاده. میتونی حداقل مسیرِ درست رو بهم نشون بدی؟»
کالّا لنگلنگان به سمتِ یکی ازآنکه کتابخانهها رفت و کتابِ قطوری با جلدِهدایت سبزِ تیره را به لیث نشان داد.
او پوزخند زد: «خودم برشمیخواند میداشتم، اما بدونِ جادوی روحمیآمد فقط چنگال برام مونده. دستورِ دکتره.»
لیث کتابموجودی را گرفتمیخواند و ورق زد.
«واقعاً میتونی این چرتوپرتها رو بفهمی؟»شنیدن کتاب پُر از رونهای عجیبی بودموجودی که لیث تا به حال ندیده بود.
کالّا پاسخ داد: «معلومه که نه. کیجریانش وقت داره یه زبانِ مرده و دفنشدهوصلهپینههای رو یاد بگیره؟ کمی مانا بهش تزریق کن.»
لیث همانطور که خواسته شده بود عملنتِ کرد و دید رونها جابهجا شدند وسپرد به زبانِ مشترکِ سه کشورِ بزرگ درآمدند.
لیث با حسادت بیاختیارمیخواند گفت: «این فوقالعادهست! اسکارلت چطورمیآمد تونسته این کار رو بکنه؟»
«اون نکرد. اون، امم، بیشترِ این کتابها رودیدن از دستِ یه لیچِ دیوانه آزاد کرد، اما اینفالش داستانیه برای یه وقتِ دیگه. از صفحهٔ ۲۹۰ بخون.»
آن فصل داستانِ نژادی فراموششده به نامِ اودی را روایت میکرد. هزاران سال پیش، دانشِ جادوییمانای و علمیشان به آنها اجازه داده بود بر تمامِ بیماریها غلبه کنند. امپراطوریِ آنها در خردسرعت و قدرت رشد کرد، تا جایی که زمان تنها دشمنی بود که برایشان باقی مانده بود.
اودیها مغرور شدند و تلاش کردند راهی برای رسیدن به زندگیِ ابدیوایت بیابند. طبقِ کتاب، آنها آزمایش روی نژادهای پَستتر را آغاز کردند تاهستهٔ روشی برای پیوندِ آگاهی از یک بدنِ پیر به بدنی جوان ابداع کنند.
هزاران جان در طولِ آزمایشها از دست رفت، اما در نهایتوایت موفق شدند. این موفقیت آغازگرِ پایانِ آنها بود. تا آن لحظه،وصلهپینههای اودیها باور داشتند که همه از این پژوهش بهرهمند خواهند شد.
اینکه از نژادهای پَستتر بهعنوانِ منبعی برای بدنهای یدکی استفادهمانندِ خواهند کرد. اما ردههای بالای آنها برنامههای متفاوتی داشتند. آنهاملودیِ چنین ایدهای را مشمئزکننده میدانستند و هدفشان حفظِ خلوصِ تبارشان بود.
در حالی که آدمهای عادی بدنی پَستتر دریافت میکردند، اشراف شروع به خریدنِ کودکان از میانِمانای اودیهای کمبضاعتتر کردند تا از آنها بهعنوانِ کالبد استفاده کنند. طولی نکشید که جنگِ داخلی درگرفتسرعت و نژادهای بهاصطلاح پَستتر هم از آن بهره بردند تا اودیها را برای همیشه منقرض کنند.
کالّا توضیح داد: «اودیها پایههای مقامِ لیچ رو بنا کردن. شاید بتونی توی یکیسپرد از ویرانههاشون سرنخهایی پیدا کنی تا جا پای اونا بذاری. حتی اگه برای توسطحی کارساز نباشه، همیشه میتونه برای پریِ انگشترت مفید باشه تا از قفسش فرار کنه.»