---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 699: فصل 699 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 699: فصل 699

0

سولوس یادآوری کرد: «یا اون مرد از دردِ طولانی دیوونه شده، یا از کارش‌جادوآهنگری​ لذت می‌بره. بقیهٔ گولم‌های گوشتی خیلی کمتر خلاقیت به خرج می‌دن چون خودشون رو‌مانا​ به اجرای دستوراتشون محدود می‌کنن، در حالی که این یکی داره تمامِ تلاشش رو می‌کنه.»

واقعاً استراتژیِ هوشمندانه‌ای بود. درست مانندِ جادوگرانِ راستین، سازه‌ها نیازی به‌آزادانه​ وِرد خواندن نداشتند. از آن هم بهتر، می‌توانستند بدونِ اینکه مثلِ لیث‌طلسم‌هایش​ وقتشان را صرفِ بافتنِ طلسم‌ها کنند، از برخی توانایی‌هایشان آزادانه بهره ببرند.

گولم با استفاده از پالس‌های گستردهٔ تاریکی، مطمئن می‌شد که لیث مجبور است یا تمامِ طلسم‌هایش را‌کویلا​ مصرف کند یا دو انسانِ پشتِ سرش را به کامِ مرگ بفرستد. در حالتِ عادی، لیث اهمیتِ‌انداخته​ چندانی به نشال یا موروک نمی‌داد، اما بدونِ آن‌ها مجبور می‌شد به‌جای یکی، با سه گولم روبه‌رو شود.

این بار ریاضیات بی‌رحم بود.

بدتر از آن، پالس‌های سیاه چنان به هم نزدیک‌کردنِ​ بودند که لیث برای اینکه از پا درنیاید، مجبور‌زده​ شد به تناوب به طلسم‌ها و شعله‌های مبدأ متوسل شود.

گولم متوجهِ سرعتِ مضحکِ اجرای طلسمِ انسان شد و خیلی زود از این بازی‌گولم​ خسته شد. برگشت تا برود، اما بدنش از حرکت امتناع کرد. کویلا تازه از‌سرش​ نابود کردنِ پنج رون که در نیروی زندگی‌اش جادوآهنگری شده بودند، فارغ شده بود.

او خودش را به مردن زده بود و سرِ فرصت حریف را از کار انداخته‌حرکت​ بود و در عین حال تا جایی که می‌توانست مانا ذخیره کرده بود. به خاطرِ‌سرِ​ طلسم‌های رده ۵ و کتک‌هایی که خورده بود، ذخایرِ انرژی‌اش به‌طرزِ خطرناکی پایین آمده بود.

کویلا به لیث گفت: «هر دوشون بی‌دفاعن!» لیث مرگِ‌امتناع​ سریعی نصیبِ گولمِ اول کرد، اما مطمئن شد که آن‌فارغ​ سازهٔ دگرآزار تا جایی که بدنش اجازه می‌دهد زجر بکشد.

کویلا واقعاً کنجکاو بود که لیث چطور همیشه در همان ضربهٔ‌رون​ اول هسته‌های نیرو را پیدا می‌کند، اما در آن لحظه اهمیتی نمی‌داد.‌انداخته​ فلوریا داشت از پا درمی‌آمد و هیچ کاری از دستِ هیچ‌کدامشان برنمی‌آمد.

موروک در حالی که دو پالسِ تاریکی را با همان تعداد طلسمی که آماده داشت خنثی می‌کرد،‌گستردهٔ​ گفت: «واقعاً هیچ کارِ مفیدی از دستت برنمیاد؟ جدی می‌گم، اگه نمی‌تونی بجنگی، چرا به‌جای اینکه وقتت‌اهمیتِ​ رو با نوه‌هات بگذرونی، پا شدی اومدی یه شهرِ خطرناک و رنجرهای بی‌گناه رو به خطر انداختی؟»

او سعی کرده بود فیزیکی به گولم‌ها حمله کند، اما آن‌ها با شلیکِ بی‌وقفهٔ طلسم‌ها‌حرکت​ او را دور نگه می‌داشتند. راهروها واقعاً برایش کابوس بودند، چون نیزه‌های یخی به دیوارها می‌خوردند‌فرصت​ و خُرد می‌شدند و ترکش‌های تیزی رها می‌کردند که جاخالی دادن از آن‌ها تقریباً غیرممکن بود.

گلوله‌های آتشین آن‌قدر صدا و نور تولید می‌کردند که او را کور و کر کنند. موروک تنها‌زندگی‌اش​ به لطفِ محافظ‌های افسون‌شده‌اش توانسته بود از چند تبادلِ اخیر جانِ سالم به در ببرد، و البته‌کرده​ به این دلیل که به نظر می‌رسید گولم‌ها بیشتر به زنده گرفتنِ نشال علاقه دارند تا کشتنِ او.

هروقت به نشال نزدیک می‌شد، آن‌ها شدتِ حمله‌شان را کم می‌کردند. اگر به خاطرِ این نبود که‌مردن​ با از پا درآمده پیرزنِ عجوزه، آرایه هم از بین می‌رفت، موروک با کمالِ میل او را‌کتک‌هایی​ رها می‌کرد. علاوه بر این، جایی برای فرار نداشت. در آن سرِ راهرو گولم‌های گوشتیِ بیشتری هم بودند.

موروک در حالی که چکش‌هایش قیرگون می‌شدند، گفت:‌کنند​ «اکیدو!» و بعد آن‌ها را در انفجارهای تاریکیِ‌پالس‌های​ پیش‌رو فرو برد تا طلسمِ گولم‌ها را خنثی کند.

صدایش لبریز از طعنه بود:‌سرعتِ​ «خواهش می‌کنم، عجله‌ای نیست مادربزرگ.‌بازی​ دلم نمی‌خواد به زحمت بیفتی.»

رنجرها تمامِ تلاششان را می‌کردند، اما طلسم‌هایشان بی‌فایده بود و‌کویلا​ گولم‌ها با هماهنگ کردنِ حملاتشان، نزدیک شدنِ لیث برای لمس‌خودش​ کردنشان یا ضربه زدنِ موروک به آن‌ها را غیرممکن می‌کردند.

هروقت یکی از آن‌ها بیش از حد نزدیک می‌شد، سازه‌ها فقط بدنشان را برق‌دار می‌کردند و آن‌ها‌مردن​ را به عقب می‌راندند. فلوریا تنها به لطفِ توانایی‌های دفاعیِ زرهِ پوست‌دزد توانسته بود تا آن موقع‌کتک‌هایی​ دوام بیاورد؛ زرهی که هربار به اندازهٔ کافی مانا به آن تزریق می‌کرد، او را با اوریکالکوم می‌پوشاند.

در غیر این صورت، هجومِ بی‌امانِ طلسم‌هایی که بر او وارد کرده بودند،‌ببرند​ باعث می‌شد از پا بیفتد. بدترین چیز در رویارویی با یک گولم در‌انسانِ​ چنین محیطی، نداشتنِ نقطه ضعف در کنارِ توانایی‌شان در اجرای فوریِ طلسم‌ها بود.

لیث بار دیگر از نداشتنِ نگهبان دروازه لطمه خورد. هسته‌های نیرو را‌برگشت​ می‌دید، می‌توانست آن‌قدر نزدیک شود که به آن‌ها ضربه بزند، اما هیچ‌کدام از‌جادوآهنگری​ سلاح‌های نمونهٔ اولیه‌اش نمی‌توانستند مانای لازم برای شکافتنِ کالبدِ سازه‌ها را تاب بیاورند.

هر دو گروه درگیرِ نبردی از پیش باخته بودند؛ دشمن بی‌امان به جلو می‌آمد‌پنج​ و آن‌ها مجبور بودند عقب بروند. گولم‌ها پیوسته جریان‌هایی از صاعقه به سوی یکدیگر‌عین​ و دیوارهای مجاور می‌فرستادند و پرده‌ای الکتریکی می‌ساختند که حتی راهِ فرارِ طعمه‌شان را می‌بست.

موروک وقتی او و لیث پشت‌به‌پشتِ هم قرار گرفتند، به نشال گفت: «اگر‌زندگی‌اش​ به خاطرِ آرایهٔ احمقانهٔ شما نبود، می‌توانستیم به جای امنی بلینک کنیم! حالا‌جایی​ که قرار است بمیرم، لطفاً با من صادق باشید. واقعاً طرفِ کی هستید؟»

نشال عصایش را به زمین کوبید و طلسمی را که‌توانایی‌هایشان​ با وجودِ تمامِ وراجی‌های موروک با زحمت آماده کرده بود رها‌مجبور​ کرد و غرید: «دهنِ لعنتی‌ات را می‌بندی؟ همین الان نابودشان کنید!»

نشال می‌دانست برای یک جادوگر، آماده نگه‌داشتنِ هم‌زمانِ بیش از یک آرایه غیرممکن‌برود​ است. اجرای آرایهٔ دوم برای جادوگری دیگر هم، بدونِ اینکه وقت بگذارند و‌فارغ​ بررسی کنند جادوگرِ اول چطور آرایه‌اش را چیده است، به همان اندازه ناممکن بود.

دلیلش این بود که اگر دو آرایه به شکلِ بدی هم‌پوشانی پیدا می‌کردند، آرایهٔ دوم صرفاً محو‌زندگی‌اش​ می‌شد و مانا به هدر می‌رفت. از آنجا که در نبرد به‌ندرت فرصتی برای اجرای آرایهٔ دوم پیش‌خاطرِ​ می‌آمد، نشال راهی ابداع کرده بود تا از طلسمِ خودش به عنوانِ چارچوبی برای آرایهٔ بعدی استفاده کند.

با استفاده از رون‌های مشترکشان، می‌توانست زمانِ اجرا را به بهای کاهشِ‌نیروی​ مدت‌زمانِ هر دو آرایه کوتاه کند. وقتی آرایهٔ باد و آرایهٔ مسدودکنندهٔ‌عین​ زمین با هم هم‌پوشانی پیدا کردند، گولم‌های گوشتی با صورت به زمین افتادند.

لیث به یکی از آن‌ها ضربه زد و کویلا و موروک نیز همین کار را کردند،‌پالس‌های​ اما خیلی زود گروه مجبور به فرار شد. گولم‌ها فلج شده بودند، اما اصلاً بی‌دفاع نبودند.‌حالتِ​ آن‌ها مهِ تاریکیِ غلیظی از بدنشان بیرون دادند که چیزی نمانده بود کویلا و موروک را بکشد.

لیث هستهٔ نیروی هدفش را درهم شکسته بود، پس دست‌کم یکی از سازه‌ها نمی‌توانست تلافی‌حرکت​ کند و فضای کافی برای رسیدن به جای امن برایشان فراهم شد. لیث مجبور شد‌سرِ​ دو هم‌رزمِ افتاده‌اش را روی دوش بیندازد و با تمامِ سرعت از آنجا فرار کردند.

درست پس از جادوی تاریکی، سازه‌ها شروع به رها کردنِ‌کویلا​ طلسم‌هایی در جهت‌های تصادفی کردند. آن‌ها از فضای محدودِ راهرو بهره‌مردن​ می‌بردند که جاخالی دادن از هر طلسمِ منطقه‌ای را غیرممکن می‌ساخت.

لیث پرسید: «واقعاً می‌توانیم آن‌ها را زنده بگذاریم؟» او‌کردنِ​ و سولوس داشتند به مغزشان فشار می‌آوردند تا راهی‌زده​ برای نابودیِ سازه‌های موقتاً فلج‌شده پیدا کنند، اما بی‌فایده بود.

لیث هنوز زخم‌هایش را درمان نکرده بود و حتی اگر‌توانایی‌هایشان​ این کار را می‌کرد، چنین لایهٔ قدرتمندی از جادوی تاریکی‌می‌شد​ احتمالاً او را می‌کشت، حتی با وجودِ محافظتِ تقویت‌شدهٔ زرهِ پوست‌دزد.

آن هم در صورتی که‌سرعتِ​ می‌توانست از سدِ رگبارِ انفجارهایی‌بازی​ که راهرو را ویران می‌کردند، بگذرد.

نشال پرسید: «نه، اما کشتنشان آخرین انرژیِ من‌حرکت​ را هم تخلیه می‌کند. فکر می‌کنی بتوانی تا‌نیروی​ وقتی تجدید قوا می‌کنیم، از همهٔ ما محافظت کنی؟»

لیث سر تکان داد: «نه.»

نشال گفت: «خب که این‌طور. من به‌اندازهٔ کافی عمر کرده‌ام.» او چیزی شبیهِ سه میخِ غول‌آسا‌پالس‌های​ را از آویزِ بُعدی‌اش بیرون آورد و شروع به خواندنِ وِردِ طلسمِ دیگری کرد. آن‌قدر ضعیف‌حالتِ​ شده بود که نفس‌هایش به شماره افتاده بود و هرازگاهی مجبور می‌شد عصایش را بگیرد تا نیفتد.

ناولها | novelha.net