چپتر 464: فصل 464
0دلیلِ پریشانیاش ماهیتِ جادوییِ تمامِ اشیاءِساطع داخلِ اتاق نبود؛ از میزِ گردِحیاتِ چوبماهونِ سیاه گرفته تا مبلهای ابریشمپوش.
آرایههای متراکمی که آن محدوده را احاطه کرده بودند هم دلیلِ این پریشانی نبود.جدا لیث در دیدارهایش از کاخِ سلطنتی چیزهای بسیار بدتری دیده بود. کایلارن در طرفِ مقابلِزمانهٔ میزِ گرد روبهرویش نشسته بود و کنت زولورِ جوانشده درست پشتِ سرِ اربابش ایستاده بود.
در سمتِ چپِ میز، هیکلی اسکلتی نشسته بود که با وجودِ گوشتِ پوسیده و لباسهای غبارآلودش، هالهای عظیم ازفلوریا خود ساطع میکرد که لیث تا به حال ندیده بود. این موجود در بینشِ حیاتِ او مانندِ یک خورشیدوسیلهای به چشم میآمد و همین باعث میشد لیث بهراحتی ماهیتش را بهعنوانِ یک بیدارشده و یک لیچ تشخیص دهد.
شهرِ اوتره،غبارآلودش اتاقِ جلساتِعظیم انجمنِ جادوگران.
لیث کمی بیشتر از دو ساعت پیش رفته بود، اما همان چند وسیلهاش از همینشوند حالا مثلِ سنگ در آغوشِ تیستا سنگینی میکرد. او هرازگاهی نشاطبخشی را روی آنها به کارزمانی میگرفت و با استفاده از نشانِ مالکیتشان به خودش اطمینان میداد که برادرش هنوز زنده است.
جیرنی نگرانش نبود، با این حال چشمانش حاضر نبودند از فرمِ غلافشدهٔ نگهبانِ دروازه که رویخیلی میزِ روبهرویش قرار داشت، جدا شوند. او خیلی خوب به یاد داشت که خودش و فلوریاتیغه چقدر به اوریون اصرار کرده بودند تا آن شمشیر را بهعنوانِ هدیهٔ تولدِ لیث جادوآهنگری کند.
آن موقع زمانهٔ دیگری بود، زمانی که آن تیغه چیزی بسیار بیشتر از یک ابزارِبرادرش ساده برای کشتن بود. برای جیرنی، این شمشیر وسیلهای برای رسیدن به چندین هدف بود.جدا قرار بود به لیث کمک کند تا در میانِ آشوبِ هر میدانِ نبردی زنده بماند.
تا خوشبختیِ دخترش، فلوریا، را تضمین کند. تا پایههای رابطهای رابینشِ بنا کند که برای خاندانِ ارناس افتخار به همراه میآورد. انگشتانشبهعنوانِ قبضهٔ شمشیر را نوازش کرد و نشانههای مهارتِ دستِ شوهرش را شناخت.
همهٔ اینها متعلق به گذشته بود و باعث میشد جیرنی همزماندروازه عاشقِ آن تکهفلزِ سرد باشد و از آن متنفر شود. دراصرار چشمانِ او، این شمشیر دربردارندهٔ وعدههای شکسته و آرزوهای برآوردهنشدهٔ بیشماری بود.
کامیلا به دستِ حالا خالیاش خیره ماند. میتوانست قسم بخورد کهدروازه هنوز هم گرمای دستِ او را روی دستش حس میکند. ذهنش رویشمشیر تصویرِ گُلِ کاملیایی که در اتاقِ هتلشان منتظرش بود، قفل شده بود.
او چند روز پس از نقلمکان به اوتره،میگرفت آن را از آپارتمانش به آنجا آورده بود، چونزنده نمیخواست اجازه دهد به خاطرِ دستکاریهای فرمانده بریون بمیرد.
میدونم که خیلی وقته همدیگه رو نمیشناسیم، همونطور که میدونم از وقتی اینمانندِ مأموریت شروع شده تا همین امشب هیچی بیشتر از دو تا هماتاقی نبودیم.دهد پس چرا رفتنش بدونِ خداحافظی اینقدر درد داره؟ واقعاً چقدر به رابطهمون اهمیت میدم؟
داخلِ هیئتِ انگشتر، سولوس هنوز هضم نکرده بود که چقدر سریع از هم جداجدا شدهاند. این اولین باری نبود که دستی را که سالها تمامِ دنیایش بود ترکموقع میکرد، اما اولین باری بود که لیث با میلِ خودش او را جا میگذاشت.
بهمحضِ اینکه لیث از بُردِ پیوندِ ذهنیشان خارج شد، انگار تمامِ موگار در برابرش تغییرشوند کرد. رنگها روشنتر و نورها گرمتر شده بودند. در چهرهٔ اعضای انجمن، جایی که معمولاًدیگری رگههایی از فریب و سوءنیت میدید، حالا فقط نگرانیِ صادقانه برای شهروندانِ اوتره به چشم میخورد.
بدونِ اینکه تروماهای لیث ادراکش را تسخیر کنند، و بدونِنشانِ اینکه دیدگاهِ بدبینانه و کوتهفکرانهٔ او دربارهٔ آدمها در ذهنش طنینچشمانش بیندازد، دنیا بسیار زیباتر از چیزی بود که تصورش را میکرد.
با این حال، این موضوع هیچ شادیای برایش به همراه نداشت. بدونِحیاتِ شریکش، تمامِ وعدههای خوشبختیِ آینده توخالی به نظر میرسید. بدنِ سنگیاش حالا یکتشخیص زندان بود. میتوانست دنیای بیرون را درک کند، اما هیچچیز را حس نمیکرد.
انگار در اتاقی دربسته حبس شده بود وفرمِ از طریقِ دوربینها به اتفاقاتِ بیرون نگاه میکرد، بدونِخوب اینکه راهی برای تعامل داشته باشد. یک شاهدِ خاموش.
میفهمم چرا تنها رفت، ولی هنوزم نمیتونم باور کنم که نظرمدروازه رو نپرسید. بعد از اونهمه ماجرایی که با هم پشتِ سر گذاشتیم،شمشیر لیث نمیفهمه چقدر برام مهمه؟ اگه بمیره، چی به سرِ من میاد؟
میتونم با تیستا پیوند بخورم، ولی که چی بشه؟ که پیر شدن و مردنشمیداد رو تماشا کنم؟ که بشم یه جور میراثِ خانوادگی؟ که زندگی کردنِ بقیه رو ببینم،داشت در حالی که تنها چیزی که برام عوض میشه دستیئه که سرنوشتم رو نگه داشته؟
اگه تمامِ قدرتهام و شاید حتی یه بدنِ انسانی رو پس بگیرم،حیاتِ ولی مجبور باشم تا ابد تنها بمونم، چه فایدهای برام داره؟ که تنهاتشخیص کسی رو که روحم رو میشناسه و بهش اهمیت میده از دست بدم؟
سولوس میدانست که اگر شروع به خرج کردنِ مانا نکند، میتوانددروازه ماهها دوام بیاورد تا اینکه دوباره مجبور به پیوند خوردن شود.اصرار با این حال، حس میکرد با گذشتِ هر ثانیه دارد ذرهذره میمیرد.
اینکسیالوت، پادشاه لیچ، با نفرت به تمامِ حاضرانِ اتاق خیره شد. لیچها در واقعمیداد پادشاهی نداشتند. این لقب صرفاً جایزهٔ تسلایی بود برای کسی که در آخرین قرعهکشی بدشانسیداشت آورده بود؛ قرعهکشیای که برای تعیینِ نمایندهٔ بیدارشدگانِ نامرده در وظایفِ شورا انجام شده بود.
از آنجا که رازِ بیداری، در قالبِ نوزادِ انسان، بایدموجود از دستِ همنوعانِ نامردهاش در امان میماند، شورا اینکسیالوت رابهراحتی فرستاده بود تا مطمئن شود دربارها از قوانین پیروی میکنند.
مرگ و زندگیِ لیث برایش اهمیتی نداشت. تنها چیزی که برایشدروازه مهم بود، این بود که جلوی مشتی احمقِ نامیرای ابله رااصرار بگیرد تا نتوانند بر سرِ قدرت و منابع با او رقابت کنند.
وگرنه هرگز آزمایشگاهش را برای اینحاضر مدتِ طولانی ترک نمیکرد. از تمامِقرار دربارها به یک اندازه متنفر بود.
حرومزادههای لعنتی. حداقل جلساتِ شورا چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه، ولیمالکیتشان این مسخرهبازی ممکنه خیلی بیشتر، شاید حتی چند ساعت طول بکشه! آتیشِنبودند زیرِ دیگم رو خاموش کردم؟ سالهاست دارم اون اکسیر رو آماده میکنم!
نمیدونم کی، ولی یه نفر قراره به خاطرِ اینکه مجبورم کردبینشِ اینهمه آزمایشِ گرانبها رو به حالِ خودشون رها کنم، بمیره. وحشتبهعنوانِ و خشم از درِ گردانِ ذهنِ آشفتهاش داخل و خارج میشد.
جریانِ مانای او چنان نیرومند بود که حتی بینش حیات هم میتوانستقرار گردشِ آن را در سراسرِ بدنِ لیچ ببیند. مانا به درونِ تکتکِ انگشترهایش،تولدِ تاروپودِ ردای پارهپارهاش، و حتی داخلِ عصایی که در دست داشت، نفوذ میکرد.
لیث هیچ ایدهای نداشت کهچشمانش بقیه چطور میتوانند با وجودِ حضورِدروازه چنین موجودِ ترسناکی، اینقدر آرام باشند.