چپتر 423: فصل 423
0به محض اینکه لیث تکهچوب سبز را نشان زد، گلی از جنس شعلهگلخانهای از نوک آن شکفت. تیستا تا به حال چنین چیزی ندیده بود، بیشتر بهپسِ این دلیل که این گل بازسازیِ موبهموی یک کاملیا جاپونیکای پُرپر از زمین بود.
لیث با چند جرقهٔ مانا، رنگش رانگه به سفیدِ برفی، آبیِ یخی، سیاهِ نیمهشب، زردِمیره آفتابی، قهوهایِ بلوطی و دوباره سرخ تغییر داد.
لیث گل را به تیستامنظورم داد تا بررسیاش کند ونمیتونن گفت: «این یه حدِ وسطِ عالیه.»
«تقریباً به اندازهٔ یه گلِ معمولی ارزونه، ولی جذابیتِ باحالِ جادومنظورم رو هم داره.» در موگار هیچ گلخانهای نبود. تنها گلهای موجود،کمتر گلهای وحشی یا آنهایی بودند که مردم در باغچهٔ خودشان میکاشتند.
فقط اشراف از پسِ هزینهٔ یک باغبان برمیآمدند، و حتی درموگار آن صورت هم فقط گیاهانی را پرورش میدادند که میتوانستند درباغچهٔ منطقهشان دوام بیاورند. به همین دلیل گل هدیهای ارزانقیمت به حساب میآمد.
با پولی که برای خریدِ آیتمهای بُعدینگه یا دسترسی به دروازههای وارپ لازم بود، خریدنِمیره یک خانه منطقیتر از وارد کردنِ گیاهان بود.
«همینطور، من از موادِ خیلی ارزو— منظورم اینه که موادی رو انتخاب کردم که نمیتوننتوی نشان رو برای مدتِ طولانی نگه دارن. توی کمتر از یه هفته، جادوی ذخیرهشده ازاینجوری بین میره و من طوری طراحیش کردم که جلوهٔ بصریش شبیهِ پژمرده شدنِ یه گل باشه.
«اینجوری، مجبور میشه مثلِ یه گلِ واقعی بهش برسه. ایدهٔارزو— پشتِ این ساختهام اینه که اگه ازش خوشش بیاد، هردارن بار که شارژش میکنه یا عنصرِ ذخیرهشده رو تغییر میده...»
تیستا در حالی که دستش را روی گلِباحالِ آتشین میکشید، حرفش را قطع کرد: «یادِ توگلهای میافته!» گل اثیری بود و بهسختی گرمایی داشت.
لیث باانتخاب پوزخندی ازخودراضینمیتونن پرسید: «خوشت اومد؟»
«این رمانتیکترین چیزیهخیلی که تا حالااینه دیدم! اسمش چیه؟»
لیث که هیچ تخیلی درکردنِ نامگذاری نداشت، همان اسمِ اصلیارزو— را نگه داشته بود: «کاملیا.»
«اسمِ اونو روشگلِ گذاشتی؟ تو که کمترجذابیتِ از یه هفتهست میشناسیش.»
با خودش فکر کرد، بیشترمدتِ شبیهِ اینه که گلی رو انتخابهفته کردم که اسمِ اونو یادم میآورد.
تیستا با حیرت به لایههای متعددِ گلبرگها و طیفهای رنگیِ هر کدام خیره شددارن و گفت: «اولاً، اگه همچین چیزی بهش بدی، باید یه هدیهٔ نامزدی هم تنگش بذاری.باشه این واسه قرارِ دوم خیلی زیاده. والا، شاید حتی واسه قرارِ دهم هم زیاد باشه.»
سولوس آهی کشید: «منموارد همین رو گفتم، ولیموادِ این پسر بدجوری کلهشقه.»
تیستا با صدایی عصبانی گفت: «دوماً، حرصم میگیره که تاداره حالا همچین چیزِ نازی واسه مامان، رنا یا من نساختی.بودند اونوقت این کاملیا رو واسه یه غریبهٔ تماموکمال اختراع کردی!»
این کلمات چنان ضربهٔنمیتونن سختی به لیث زد کهتوی سولوس با خشم مداخله کرد.
«خیلی بیانصافی، تیستا. تو همون دلیلی هستی که باعث شد لیث از همون اولدارن یه درمانگر بشه. وقتی مریض بودی ازت مراقبت کرد، بهترین تیکههای گوشت رو بهت میدادباشه حتی اگه خودش هنوز گرسنه بود، و همیشه حواسش بود که لباسِ خزدار داشته باشی.
«اسباببازیهایی که برات میساخت رو یادت رفته؟ مثلِ اون صندلیِ گهوارهای؟منظورم یا اینکه خونهای که توش زندگی میکنی، درست مثلِ لباسهایی کهکمتر میپوشی، همهشون نتیجهٔ کارِ سختِ اونه؟ اون کارای زیادی برات کرده، بچه.»
تیستا که از خودش شرمندهارزونه شده بود، نگاهش را پایین انداخت.موگار خشمش مثلِ یک حباب ناپدید شد.
«ببخشید، داداش کوچولو. منظورم این نبود. فکر کنم فقط به استعدادِهفته تو و شانسِ کامیلا حسودیم میشه. تا حالا از هیچکدوم ازشدنِ قرارهام همچین چیزی نگرفتم. خیلی قشنگه. شاید حتی زیادی قشنگ باشه.»
لیث در حالی که سعی میکرد دلداریاش دهد، گفت: «چرا حسودیمدتِ میکنی؟ این فقط یه حقهست.» همزمان پنج نوع گلِ عنصریِ مختلفطوری روی نوکِ انگشتانش شکفتند و ششمی روی کفِ دستش باز شد.
تیستا گفت: «شاید فقط یه حقه باشه، ولی فکری که پشتشه خیلی عمیقه.موادی من اگه بودم اینقدر زود بهش نمیدادمش.» سعی کرد از او تقلید کند،بین اما گلهایش یا شبیهِ اوریگامیِ مچالهشده بودند یا انگار کسی لگدشان کرده بود.
«من از چهار سالگی بیدارشدهام، فقط بحثِ تجربهباحالِ با جادوی نخستینه.» شانه بالا انداخت. «خیلی خب، کاملیاموجود رو میذاریم کنار. پس چه کوفتی باید بهش بدم؟»
تیستا جواب داد: «فکر کنم مجبوری همون گل رو ببری. هر چیزِ دیگهای این حسمیره رو میده که داری جادوت رو به رخ میکشی یا خیلی داری زور میزنی. اونبرسه اهلِ بلیوسه. طبقِ داستانهای تو، اونجا فضای سبزِ زیادی نیست. بردنِ یه دستهگلِ ترکیبی امنترین راهه.»
لیث همانطور که دخترها دربارهٔ برنامههای سفرشان حرف میزدند، به حرفهای تیستا فکر کرد.دارن آنها را تنها گذاشت و رفت تا کریستالِ بنفش را که در زیرزمینِ برجشدنِ نگهداری میشد، بررسی کند. تلاشِ مسخشدهٔ توانمندشده برای پس گرفتنش، گواهی بر ارزشِ کریستال بود.
سعی کرد مسیرهایی را که دستگاهِگیاهان ارباب نشان زده بود فعال کند،اینه اما موفقیتِ چندانی به دست نیاورد.
کریستال مانای شخصیِ لیث را حتی در قالبِ جادوی روح پسموگار میزد. تنها راهِ تعامل با آن، دستکاریِ انرژیِ جهان در لحظهایباغچهٔ بود که سنگِ قیمتی آن را برای رشدِ بیشترِ خود جذب میکرد.
فرایندِ ظریفی بود. اگر لیث فشارِ بیش از حدی وارد میکرد، انرژیِجادوی جهان به مانای او آلوده و از کریستال بیرون رانده میشد. فشارِ خیلیمجبور کم هم باعث میشد انرژی از مسیرها منحرف شود و هیچ اثری نگذارد.
لیث آه کشید: «ای بابا. ایناینه کار ممکنه ماهها تمرینِ متمرکز ببره.طولانی من اینقدر وقت ندارم، حداقل نه الان.»
پس از بازگشت به خانه، سرانجام زمان و خلوتِ لازمارزو— برای تماس گرفتن را پیدا کرد. کامیلا باز هم هولوگرامدارن را غیرفعال کرده بود. لیث این را نشانهٔ بدی دانست.
گفت: «ببخشید اینقدر دیرمعمولی تماس گرفتم. نمیخواستم دوباره وقتیجادو سرِ کار هستی مزاحمت بشم.»
صدایش ناراحت یا معذب به نظرطولانی نمیرسید: «چرا عذرخواهی میکنی؟ من بودمجادوی که ازت خواستم بهم زنگ بزنی.»
کامیلا با خنده گفت: «تو خونهاینه همهچیز مرتبه؟ پدر و مادرت چه واکنشینگه به این خبر نشون دادن، ای بزرگوار؟»
«بهتر از مرتب. همه تو پوستِ خودشون نمیگنجن. اونا این تغییر رو خیلی بهتر ازکردم من پذیرفتن. ببخشید اگه قبلاً ترسوندمت. با تمامِ چیزهایی که تو زندگیم از سر گذروندم، بهبصریش یه بدبینِ ناامید تبدیل شدم. یه آدمِ عادی هرچی بالاتر میره، به هدفِ بزرگتری تبدیل میشه.»
«متأسفانه میفهمم چی میگی. اما بیا دربارهٔ چیزهای ناراحتکننده حرفداره نزنیم. داشتم فکر میکردم، دوست داری برای قرارِ دوممون بریمبودند یه رستورانِ موسیقی یا یه جای کلاسیکتر رو ترجیح میدی؟»
خودش بحثِانتخاب قرار رو پیشمدتِ کشید. خطری نیست!
لیث مشتش را باارزو— پیروزی گره کرد وانتخاب پرسید: «رستورانِ موسیقی دیگه چیه؟»
«یه جور مکانِ جدیده که تو شمال حسابی داره طرفدار پیدا میکنه. برای مشتریهاشون موسیقیِ زنده اجرا میکنن.طولانی آدمهای شجاع حتی میتونن تو نمایش شرکت کنن. از یه رستورانِ معمولی گرونتره، چون باید با جادو عایقِاینجوری صدا و افسون بشن تا همه بتونن بدونِ اینکه کر بشن، با هم حرف بزنن و گوش بدن.»
سولوس با فخرفروشی گفت: «بهت کهولی گفتم! اون از روی توصیفِ مسئولِهیچ پذیرش تو رو شناخت، ابنزر اسکروچِ عزیزم.»
لیث پیش از اینکهنمیتونن جواب بدهد، تبارِ زیلو راتوی تا هفت نسل لعنت کرد.
«جالب به نظر میرسه، خوشحالمنظورم میشم امتحانش کنم. این دفعه مهمونِمدتِ من. من کسیام که ترفیع گرفته.»
«حتی بعد از اون افتضاحِ هوگس هم هنوز جسوری؟ چه عالی.» هولوگرام ظاهرموادی شد. کامیلا لباسِ معمولی به تن داشت، اما داشت موهایش را با حولهٔبین حمام خشک میکرد. بخارِ پسزمینه نشانهٔ واضحی بود که تازه حمامش تمام شده است.
این موضوع و طوری که پیراهنش مثلِجذابیتِ پوستِ دوم به بدنش چسبیده بود، باعثنبود شد قلبِ معمولاً سردِ لیث تندتر بزند.
یادداشت مترجم
یادداشت نویسنده: صندلی گهوارهای در واقع یک تاب بود که در فصلهای اولیه به آن اشاره شده بود.