چپتر 109: فصل 109
0سولوس باشدن تعجب پرسید:دهد «چرا کشتیش؟»
«شش به یک یکم زیاده،قبلاً نمیتونم هیچ فرصتی رو واسهبگیرم مساوی کردنِ اوضاع از دست بدم.»
«پس چرااست قبلش گذاشتی اونجملهاش یکی زنده بمونه؟»
«حملهٔ دومرحلهای که اولیش یه هدفِ تصادفی رو نشونه میگیره و دومیش نجاتدهندههاشبهت رو، یه تاکتیکِ کلاسیکِ چریکیه. من فقط زمینگیرش نکردم، یه گلولهٔ آتشین هم آمادهسعی گذاشتم تا اگه کسی خواست آزادش کنه، کار کنه. تفرقه بنداز و حکومت کن.»
درست همانطور که قندیلهای یخی به نقاطِ حساسِ تریون نخورده بودند،قبلاً گلولهٔ آتشین هم عمداً ضعیف بود. با وجودِ اثرِ تقویتشده ازنمیشه سد، هم تریون و هم رکا از کار افتاده اما زنده بودند.
بهشدت سوخته بودند، اما شکارچیانِ باقیمانده بهوضوح میدیدند که از درد به خودنظرم میپیچند. لیث این کار را عمداً کرد تا حریفانش را مجبور کند بینِ رهاکشید کردنِ همراهانشان یا دو بار فریب خوردن با یک ترفند، یکی را انتخاب کنند.
راهی نداشتند بفهمند گلولهٔتمام آتشینِ دیگری هم برایموقع انفجار آماده است یا نه.
سولوس پیش از تمام کردنِ جملهاش مکث کرد و گفت: «اون موقع زهرهترکمبهت کردی. واسه یه لحظه فکر کردم... دلرحم شدی.» احمقانه به نظر میرسید کهبیدلیل او را به مهربانتر شدن سوق دهد، اما هروقت که بیرحم نبود نگران شود.
«همونطور که قبلاً بهت گفتم، حتی اگه تصمیمنگران بگیرم عوض بشم، نظرم در موردِ آدما عوضبگیرم نمیشه. مخصوصاً اونایی که بیدلیل سعی میکنن منو بکشن.»
در مدتزمانی که اینهمونطور مکالمه طول کشید، جسدِ نیزهدارتصمیم هنوز به زمین نرسیده بود.
زنِ تنومند دو شمشیرِ کوتاه از آویزِ بُعدیاش بیرون کشید و درحالیکه مصممکردم بود انتقامِ همراهانش را بگیرد، بهسوی لیث یورش برد و غرید: «حرومزادهٔ عوضی!» سلاحهاشود در دستانش مانندِ چاقو بهچابکی حرکت میکردند و با صدای فسسس! هوا را میشکافتند.
هر دو مبارز باسوق سرعتی بالا حرکت میکردندنبود و یکدیگر را غافلگیر کردند.
هر دو باسوق خود فکر کردند:بیرحم این اصلاً آدمه؟
سرعتِ لیث از تلفیقِ هوا ناشیبهت میشد، اما مزدور در واقع زنیبشم عادی بود و حتی جادوگر هم نبود.
لباسهایش در کنارِ خواصِ دفاعیِ متعدد، به جواهراتِموقع کیمیاگری هم مجهز بود که میتوانست بدونِ نیازاحمقانه به نوشیدنِ معجون، واکنشها و قدرتش را افزایش دهد.
با وجودِ اینکه لیث سریعتر بود، بهسختی میتوانست از حملاتِ او جاخالی دهد.بهت بازوهای زن تقریباً بهبلندیِ پاهای او بود و از آن بدتر، هر سلاحبیدلیل یا سپری که پدید میآورد، پیش از خُرد شدن تنها چند ضربه دوام میآورد.
انگار دیگه دستکَممسوق نمیگیره. باید زودتربیرحم یه فکری بکنم.
سولوس هشدار داد: «مراقبِ تیغههاشقبلاً باش، افسونشدهن. شک دارم یونیفرمتبگیرم بتونه در برابرشون ازت محافظت کنه.»
با شنیدنِ این خبر دندان روی جگرگفت گذاشت. دید که مزدور با پا زیرشدلرحم را جارو کشید و مجبورش کرد بپرد.
نقشهاش این بود که تا حریف در هواست، با یک لگدِ دورانی کار را ادامه دهد.تصمیم اما لیث بهجایِ پایین افتادن، همانطور که زن انتظار داشت، به جلو یورش برد و بامکالمه هر دو پا به صورتش لگد کوبید. زن با بینیِ خونین مجبور شد یک قدم عقب برود.
لیث با استفاده از این روزنه جلونبود رفت و پای راستش را با چنانحتی قدرتی روی زمین کوبید که زمین تَرَک برداشت.
نیروی ضربه به زانو منتقل شد. با خم کردنِ زانو، این نیرو تقویت شد و به کمر،مخصوصاً ستونِ فقرات و شانه انتقال یافت. در نهایت، تمامِ این نیرو از طریقِ مشتِ راستش درست رویتنومند استخوانِ جناغِ سینهٔ زن رها شد و با صدای خُردشدنی، او را چند متر به عقب سُر داد.
با وجودِ تمامِ محافظتهای جادویی و فیزیکِ بدنیِ برترِ زن، مشتیلحظه که با تلفیقِ هوا، زمین و آتش قدرت گرفته بود، چندیندهد استخوانش را شکست و حتی نفس کشیدن را برایش بهشدت دردناک کرد.
دو عضوِ باقیماندهٔ جوخهٔ مزدوران، رودیماس و راگول، ازنگران آن درگیریِ کوتاه استفاده کردند تا پشتِ سرش موضععوض بگیرند و لیث را در آرایشی مثلثی گیر بیندازند.
نیازی نداشت برگردد تا بداند احتمالاً دارند طلسمی اجرا میکنند تاقبلاً به همرزمشان همان یک ثانیهای را بدهند که برای تکهتکه کردنشنمیشه نیاز داشت. آنها هنوز نفهمیده بودند که مبارزهشان دیگر تمام شده است.
لیث دوباره ضربه زد، این بار به چانهاش، وتصمیم پیش از فعال کردنِ طلسمِ ردهٔ ۳ ذخیرهشده در انگشترِبیدلیل جادوییاش، یعنی نیزههای کیش و مات، او را بیهوش کرد.
هوا ناگهان پر از قندیلهای یخی به ضخامتِ درختی کوچک شد که رودیماس را ازشدی هر طرف محاصره کردند و هیچ راهِ فراری برایش نگذاشتند. رودیماس در دل ناسزا گفت،بهت طلسمش را لغو کرد و برای نجاتِ جانش در آخرین ثانیه یک جابجایی اجرا کرد.
آن دو جایشان با هم عوض شد، حالا لیث زیرِ بارشِ قندیلها بود، اما جزحتی غرورِ جریحهدارشدهاش، چیزی برای ترسیدن نداشت. نیزههای کیش و مات برای طلسمی که هنوز حتیبکشن یک بار هم کسی را کیش و مات نکرده بود، نامی بیشازحد پرطمطراق به نظر میرسید.
ازآنجاکه پرتابههای یخی از جادوی خودشبیرحم ساخته شده بودند، طوری از بدنشبهت رد شدند که انگار شبح است.
در این میان، راگول طلسمش را کامل کرد، یک طلسمِبگیرم جادوگرِ نبردِ ردهٔ ۵، سریعترین طلسمی که میشناخت. این طلسم چندمیکنن کرهٔ آبی پدید آورد که همزمان نقشِ هجومی و دفاعی داشتند.
آنها میتوانستند طلسمهای جادوی باد، آتش و خاک را مسدود یا تضعیف کنند، ودلرحم اگر دشمنی لمسشان میکرد، به ریههایش هجوم میبردند و غرقش میکردند. راگول تنها چندتایی ازقبلاً آنها را برای محافظت از خودش نگه داشت و بقیه را برای کشتنِ لیث فرستاد.
درست مانندِ افسونهای جادوی راستین، تا زمانی که طعمهنگران در میدانِ دیدِ اجراکننده میماند، میتوانستند تعقیبش کنند. معمولاًعوض تنها راهِ فرار، دور شدن یا کشتنِ اجراکننده بود.
ازآنجاکه لیث هنوز در سالِ چهارم بود، هیچ ایدهای نداشتهمونطور که این چه نوع طلسمی است. چون جرئت نمیکرد حریف راآدما دستکم بگیرد، کاری را کرد که منطقیترین کار به نظر میرسید.
او از جادوی روح استفاده کرد تا رودیماس وتصمیم زنِ تنومند را بگیرد و آنها را به سمتِاونایی کرههایی که نزدیک میشدند پرتاب کند تا ببیند چه میشود.
راگول چشمانش را باور نمیکرد؛ آن بچه داشت از همتیمیهای او بهعنوانِ سپرِ گوشتیدلرحم استفاده میکرد. راگول تازهکار نبود، پیش از این هم حینِ کار بیش از یکهمونطور متحد را از دست داده بود و گاهی برای انجامِ مأموریت فدایشان کرده بود.
اما این دیگر زیادهروی بود، باید بینِ حفظِ دفاعش یا کشتنِ دو تن ازگفتم عزیزترین دوستانش به هیچوپوچ، یکی را انتخاب میکرد. میتوانست ببیند که آب بهزور ازمیکنن بینی و دهانشان وارد میشود و جیغهای وحشتزدهٔ رودیماس به چند حباب تقلیل یافته است.
پیش از آنکه بتواند تصمیمی بگیرد، لیث بهقدرینگران نزدیک شد که با یک مشت او را بیهوشعوض کرد. کرههای آبی ترکیدند و زندانیانشان را آزاد کردند.
لیث تازه رودیماس را هم بیهوش کرده بود تا با خیالِعوض راحت تصمیم بگیرد با آنها چه کند و چطور اطلاعاتی رامنو که میخواهد به دست بیاورد، که متوجه شد بایکِ جوان برگشته است.
لیث با لحنی تند گفت: «چقدر لطف داشتی که بعدکردی از اینکه جونت رو نجات دادم اونجوری ولم کردی.» بایکشدن خُرخُر کرد و پوزهاش را بهعنوانِ تشکر به پای او مالید.
«خودت رو به اون راه نزن. میدونم میتونی حرف بزنی. من تصادفیقبلاً نیومدم اینجا، بلکه چندتا درایاد از یه دیدارِ مقدرشده بهم خبر دادن.»مخصوصاً بایک سرش را کج کرد؛ فهمیدنِ معنیِ آن حرفها برایش سخت بود.
«پس بهم بگو. قرارهدهد عشقِ حقیقیِ من باشی،نگران بهترین دوستم یا چی؟»