---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 743: فصل 743 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 743: فصل 743

0

«آره، هنوز رون‌های خیلی کمی بلدیم که بتونیم یه الگوی کامل رو رمزگشایی‌کند​ کنیم و تازه، فکر می‌کنم حتی اگه معادلِ امروزیِ بعضی از کلماتِ قدرت رو‌مجموعهٔ​ بدونیم، یا باید کلِ مجموعه رو تغییر بدیم یا همون‌طوری که هست رهاش کنیم.»

سولوس گفت: «هیچ ایده‌ای نداریم که رون‌های باستانی‌تیغهٔ​ و امروزی چطور با هم تعامل می‌کنن، ولی‌به‌عنوانِ​ اگه بخوام حدس بزنم، شرط می‌بندم که بوووم می‌کنن.»

پس از آزمایشی سریع که ثابت کرد حق با اوست، لیث تصمیم گرفت سه‌کاذبِ​ الگوی رونی را که می‌شناخت، با حک کردن روی سه تیغهٔ مختلف بررسی کند.‌ذخیرهٔ​ در کمالِ تعجبشان، همهٔ مجموعه‌ها به‌عنوانِ تقویت‌کننده عمل می‌کردند، اما هر کدام کارکردِ متفاوتی داشتند.

مجموعهٔ اول امضای انرژیِ لیث را تقویت‌کاذبِ​ می‌کرد تا جریانِ مانای کریستال‌های تعبیه‌شده در تیغه،‌می‌داد​ مقاومتِ کمتری در برابرِ روندِ جادوآهنگری نشان دهد.

مجموعهٔ دوم قدرتِ هستهٔ کاذب را تقویت می‌کرد و مجموعهٔ سوم انرژیِ‌بررسی​ اضافی را پراکنده می‌ساخت تا فلزِ ارزان‌قیمت بتواند در برابرِ انرژیِ آزادشده از‌متفاوتی​ افسون تاب بیاورد و فشارِ وارد بر هستهٔ کاذبِ تقویت‌شده را کاهش دهد.

ترکیبِ این سه مجموعه به شیءِ جادویی اجازه می‌داد تا نه‌تنها از اضافه‌بارِ مانا جلوگیری‌مجموعه‌ها​ کند، بلکه ذخیرهٔ انرژی‌اش را سریع‌تر از حالتِ عادی بازیابی کند. رون‌ها انرژیِ جهانِ اطراف‌می‌کرد​ را جذب می‌کردند و به کریستال‌های مانا یاری می‌رساندند تا به هستهٔ کاذب نیرو ببخشند.

لیث گفت: «شگفت‌انگیزه! حالا می‌فهمم ثرود چطور می‌تونست آزادانه از اون‌بیاورد​ آرتیفکت‌های قدرتمند استفاده کنه. رون‌ها مثلِ یه نشاط‌بخشیِ ضعیف‌تر عمل می‌کنن‌می‌داد​ و زمانِ شارژِ مجددِ کریستال‌های مانا و هسته‌های نیرو رو کوتاه می‌کنن.»

«آره، حیف که ما فقط مجموعه‌رون‌های رده‌پایین رو بلدیم و‌ترکیبِ​ یه کپی از شمشیرِ فلوریا نداریم که منفجرش کنیم...» با‌بلکه​ مچاله‌شدنِ ناگهانیِ لیث از شدتِ درد، حرفِ سولوس نیمه‌کاره ماند.

لیث در حالی که حسِ سوزشِ آشنایی از هستهٔ مانایش برمی‌خاست و‌بررسی​ به‌سوی گلویش می‌رفت، گفت: «الان نه، لعنتی!» می‌دانست که ارتقایش نزدیک است‌کارکردِ​ و هرچه مانای بیشتری به کار بگیرد، این اتفاق زودتر رخ می‌دهد.

چیزی که در نظر نگرفته بود این بود که وقتی داخلِ‌کند​ برجش قرار داشت، بخشی از انرژیِ چشمهٔ مانای زیرزمینی در هستهٔ‌کارکردِ​ مانایش جریان می‌یافت و این روند را باز هم سرعت می‌بخشید.

طولی نکشید که کلِ بدنش واردِ روندِ پالایش شد؛ روندی که به یک بیدارشده اجازه‌تقویت‌شده​ می‌داد از شرِ ناخالصی‌هایی که سدِ راهِ جریانِ مانا و نیروی زندگی‌شان بودند خلاص شود و‌حالتِ​ بدنی آن‌قدر قوی به دست آورد که بتواند هستهٔ مانای جدید و قدرتمندتری را تحمل کند.

با این حال، این بار اوضاع متفاوت بود. ابتدا، لیث مقدارِ زیادی‌شیءِ​ مادهٔ قیرمانند را که به هسته‌اش رسیده بود بالا آورد. پس از آن،‌عادی​ هستهٔ آبیِ تیره روشن‌تر شد و مانندِ یک ستاره شروع به تپیدن کرد.

خالقِ من! تازه می‌فهمم ناخالصی‌ها به چه دردی می‌خورن و چرا تیستا‌بررسی​ هر بار که ارتقا پیدا می‌کنه به کمک نیاز داره. ناخالصی‌ها یه‌کارکردِ​ شمشیرِ دولبه‌ن که هم از بدن محافظت می‌کنن و هم بهش آسیب می‌زنن.

از یه طرف، جلوی رشدِ آدم رو می‌گیرن و نشانه‌های پیری رو بیشتر می‌کنن، ولی‌مجموعه‌ها​ از طرفِ دیگه، یه مهارکنندهٔ طبیعی برای جریانِ مانا هستن. بدونِ اونا، آدمای عادی همون‌می‌کرد​ لحظه‌ای که بدنشون توانِ تحملِ قدرتِ هسته‌شون رو نداشته باشه می‌میرن. سولوس با خود فکر کرد.

ناخالصی‌ها به‌سمتِ هسته حرکت می‌کنن، چون هرچی نزدیک‌تر بشن،‌افسون​ تأثیرشون بیشتر می‌شه و وقتی هسته از شرشون خلاص‌این​ بشه، بدن مجبور می‌شه تکامل پیدا کنه یا بمیره.

حذف کردنِ ناخالصی‌های تیستا موقعِ بزرگ شدنش باعث شد بدنی بسازه که برای پالایش‌اجازه​ شدن نیازی نداشته باشه مثلِ بدنِ یه آدمِ عادی در هم بشکنه. اما هم‌زمان،‌جهانِ​ چون ناخالصی‌های خیلی کمی داره، این روند در مقایسه با لیث خشن‌تر و سریع‌تره.

برای اینکه کمکش کنیم از ارتقای بعدیش جونِ سالم به در ببره، باید بدنش رو مجبور کنیم ناخالصی‌های بیشتری‌تقویت‌کننده​ تولید کنه، در حالی که قضیهٔ فلوریا دقیقاً برعکسه. ما باید بخشی از ناخالصی‌هاش رو حذف کنیم و بدنش‌مقاومتِ​ رو مجبور کنیم اون‌قدر خودش رو بازسازی کنه که وقتی بیدار می‌شه، طوری نشکنه که دیگه نشه درستش کرد.

هستهٔ مانای لیث که حالا آبی بود، پالس‌های انرژی را یکی‌کند​ پس از دیگری مثلِ قلبی تپنده بیرون می‌فرستاد. هر موج به‌کارکردِ​ ناخالصی‌های موجود در بقیهٔ بدنش ضربه می‌زد و آن‌ها را بیرون می‌راند.

ابتدا، موها و ناخن‌هایش به‌کلی ریخت. سپس عضلاتش‌آزادشده​ پاره و استخوان‌هایش خُرد شد تا ناخالصی‌های پنهان‌کاهش​ در درونی‌ترین لایه‌های بدنش هم آشکار و دفع شوند.

بدنش بی‌وقفه در هم می‌شکست و دوباره شکل می‌گرفت، گویی جراحی‌این​ خشن دوشادوشِ درمانگری مهربان کار می‌کرد تا توده‌های سیاهی را که‌انرژی‌اش​ به هر تار و پودِ وجودِ لیث هجوم آورده بودند، بیرون بکشند.

به لطفِ مبارزه با اودی و داشتنِ بدنی بسیار‌روی​ متراکم‌تر، این بخش نسبتاً آسان‌تر و کم‌دردتر از پیشرفتِ قبلی‌اش‌تقویت‌کننده​ بود. افسوس که اندام‌های درونی‌اش مشتریانِ سرسخت‌تری از آب درآمدند.

حتی از کار انداختنِ یکی از آن‌ها در هر بار، تجربه‌ای نزدیک به مرگ بود که استقامتِ لیث‌عمل​ را به بوتهٔ آزمایش می‌گذاشت. تنها نقطهٔ امید این بود که هر بار یکی از اندام‌هایش دوباره شکل می‌گرفت،‌کمتری​ مقدارِ مانا و نیروی زندگی در جریانِ بدنش را به‌شدت بهبود می‌بخشید و بهبودیِ اندام‌های دیگر را سریع‌تر می‌کرد.

سولوس گفت: «واقعاً شگفت‌انگیزه. حالا هر کدوم از اندام‌هات، از‌تاب​ جمله پوستت، امتدادی از هستهٔ مانات هستن. حتی می‌تونیم اسمشونو‌جادویی​ بذاریم اندام‌های مانا، چون حالا هر کاری که می‌کنی جادوی واقعیه.»

لیث پرسید: «آره، ولی اگه مغزم از قبل رفته تو خشک‌کن، پس چرا به‌جای‌اجازه​ اینکه مثلِ همیشه فقط خسته باشم، هنوز حالم این‌قدر افتضاحه؟» کارِ احیای پوست، ناخن‌ها‌جهانِ​ و موهایش از قبل تمام شده بود، پس قاعدتاً پالایشِ بدن باید به پایان می‌رسید.

پاسخ در قالبِ موجِ جدیدی از اسپاسم‌ها از‌کردن​ راه رسید که باعث شد بی‌اختیار و مدام‌همهٔ​ بینِ هیئتِ انسانی و هیئتِ دورگه‌اش دگردیسی کند.

فکر کرد: «این اصلاً منطقی نیست! این هیئت‌تیغهٔ​ بیشترش از انرژی ساخته شده و اصلاً با خون‌تقویت‌کننده​ کار نمی‌کنه، آخه چه جور ناخالصی‌هایی می‌تونه داشته باشه؟»

از هفت چشمِ لیث، حتی آن‌هایی که هنوز محکم بسته بودند،‌بیاورد​ اشکِ سیاه جاری شد. فلس‌هایش مانندِ پرنده‌ای که پرریزی می‌کند فروریخت‌می‌داد​ و پوستِ سرخ و آتشینی را زیرِ پوستهٔ سختش نمایان کرد.

با این حال، برخلافِ ناخالصی‌های انسانی که به‌سادگی از بدنِ لیث‌این​ خارج می‌شدند، تمامِ این بخش‌های به‌اصطلاح معیوب پیش از آنکه شعله‌ور‌انرژی‌اش​ شوند، در دو طرفِ سر و انتهای ستونِ فقراتش جمع شدند.

جایی که پیش از آن هیچ‌چیز نبود، شاخ‌های کوچکِ خمیده و دُمی کوتاه پدیدار شد.‌تعجبشان​ فلس‌های جدید و ضخیم‌تر جای فلس‌های قدیمی را گرفتند و هم‌زمان سه پرتو از انرژیِ‌انرژیِ​ نابِ عنصری از چشمانِ بازِ لیث فوران کرد و ناخالصی‌های بیشتری را شست و بیرون برد.

هیئتِ دورگهٔ لیث از بدنی ازپیش‌تکامل‌یافته متولد شده بود که هسته‌ای قدرتمند‌کمالِ​ داشت، بنابراین بی‌نقص بود. چیزی که کم داشت، تواناییِ هدایتِ تمامِ نیروی‌داشتند​ تولیدشده از نبردِ مداوم میانِ نیروهای زندگیِ جانورِ امپراطور و مسخ‌شده‌اش بود.

بدنِ دورگهٔ لیث برای تحملِ گسترهٔ کاملِ چنین انرژی‌های متضاد و قدرتمندی، بیش از حد کوچک و ضعیف‌این​ بود. بدنِ انسانیِ لیث در هم می‌شکست فقط برای اینکه دوباره به شکلِ میزبانی مناسب‌تر برای هسته‌اش درآید،‌اطراف​ در حالی که هیئتِ دورگه‌اش مجبور بود رشد کند تا بتواند توانِ بالقوه و حقیقی‌اش را آزاد کند.

ناگهان شعله‌های زمردین از تمامِ منافذِ بدنِ لیث فوران کرد، اما به‌جای آسیب رساندن‌اجازه​ به او، بدنِ فلس‌دارش را پروراند و باعث شد بزرگ‌تر و بلندتر شود تا‌جهانِ​ جایی که قدش تقریباً به ۳ متر رسید، و سپس دوباره به قدِ عادی‌اش بازگشت.

با پایان یافتنِ همه‌چیز، با اینکه لیث تازه سه‌روی​ روزِ تمام استراحت کرده بود، از شدتِ گرسنگی در حالِ‌تقویت‌کننده​ مرگ بود و نمی‌توانست حتی یک عضله‌اش را تکان دهد.

ناولها | novelha.net