چپتر 126: افی
0ذهنِ لیث بیدرنگ سراغِ سولوسپدیا رفت.اینه محتوای کتابِ پروفسور راد را بررسیکاغذه کرد تا بفهمد وضعیتشان چقدر وخیم است.
فریا که هیچوقتمثلِ از کویلا دور نمیشد،درگیرِ پرسید: «اینجا چه خبره؟»
کویلا زودتر از لیث به حرف آمدنظم و ریشهٔ مشکل را توضیح داد: «همهٔ اونخورده طلسمهای بُعدیِ ناموفق، فضای کلاس رو ناپایدار کردهن.»
«عادی بودنش که اصلاً نباید اتفاق میافتاد، چون فضا بعد از یه مدت خودشکبریت رو بازسازی میکنه. ولی چون تو یه بازهٔ زمانیِ کوتاه صدها، یا شاید هزارانباز طلسم اجرا شده، نظم جاش رو به آشوب داده و همچین چیزی ممکن شده.
فضایی که بد تا خورده میخواد به حالتِ عادیش برگرده، ولی زیادی مچالهنقطهٔ شده. طلسمهای مختلف هنوز تو هوا موندن و دارن با هم واکنش نشون میدن.چند اگه همینجوری پیش بره، کلِ سالنِ تمرین تبدیل به یه گلولهٔ آتیشِ گنده میشه.»
«چی؟ نمیشه یه کم سادهتر برام توضیح بدی؟» فریا هم مثلِ هربیش کسِ دیگری که سولوسپدیا نداشت، هنوز درگیرِ مقدمات بود و اصلاً خبر نداشتنگاه که خمکردنِ بیش از حدِ فضا، مثلِ روشنکردنِ کبریت در معدنِ زغالسنگ است.
لیث بیاختیار گفت:هزاران «جریانها رو باشده هم قاطی نکنید!»
کویلا با چهرهای گیجدیگری به او نگاه کردبود و پرسید: «کدوم جریانها؟»
«منظورم اینه که... فریا، باز کردنِ گامهای وارپ مثلِ تا کردنِتیکه یه تیکه کاغذه. دو تا نقطهٔ دور از هم تو فضا میتونناتفاقی موقتاً روی هم بیفتن، و بعد مثلِ فنر برگردن سرِ جای اولشون.
اتفاقی که الان داره میافته اینه که چندمقدمات تا تیکه کاغذ دارن با هم برخورد میکنن، ولیزغالسنگ چون کاغذ نیستن و از جنسِ انرژیان، منفجر میشن!»
کویلا پرید وسطِ حرفش: «واسهاجرا همینه که جادوی بُعدی روداده فقط تو آکادمیها یاد میدن.
همهٔ سالنهای تمرین آرایههای محافظِ خاصی دارن تا جلوی همچینخمکردنِ اتفاقاتی رو بگیرن. شاگردها بالاخره یه جا گند میزنن، مخصوصاً تونکنید مباحثِ سخت. ولی طبقِ حرفِ پروفسور راد، آرایهها حتماً خاموش شدهن!»
پروفسور راد درست پس از نجاتدادنِ آن شاگردِ احمق از دستِ حماقتِکاغذه خودش، آویزِ ارتباطیاش را بیرون آورد تا درخواستِ کمک کند. تازه آنالان موقع بود که فهمید استفاده از طلسمِ بُعدی، هوشمندانهترین کارِ ممکن نبوده است.
شکافهای جدیدی در نقاطی که از میانشان بلینکمقدمات کرده بود پدیدار شد. شکافها به نزدیکترین نقاطِمعدنِ اطراف سرایت کردند تا اینکه دایرهای ناهموار شکل دادند.
راد در دل ناسزایی گفت و آویز را به سمتِ نزدیکترین شاگرد پرتاب کرد. سپسخورده تمامِ حواسش را روی جبرانِ اشتباهش متمرکز کرد؛ اشتباهی که چیزی نمانده بود سیاهچالهای بهاگه وجود بیاورد که اگر کلِ آکادمی را نابود نمیکرد، دستکم سالنِ تمرین را به باد میداد.
تصویرِ لینجوس روی آویز پدیدار شد. به نظر میرسید غرق دربیش کاغذبازیهای اداری است و میزِ همیشه مرتبش به میدانِ نبرد تبدیل شدهگیج بود. گفت: «راد، اگه موضوعِ مهمی نیست، ترجیح میدم بندازیمش برای بعد.»
شاگرد با وجودِ لکنتِکدوم شدیدش توانست بگوید: «رئیس،کردنِ من پروفسور راد نیستم.»
لینجوس با شنیدنِ آن صدای جیغمانند، بالاخره سرش را بالا آورد وبیش فهمید کاسهای زیرِ نیمکاسه است. پرسید: «تو کی هستی و چطور تونستی تماسشنگاه رو جعل کنی؟ جا زدنِ خودت به جای یه پروفسور جرمه، مردِ جوان.»
شاگرد جیغ کشید:هزاران «من خودم روشده جای کسی جا نزدم!»
«پروفسور خودشمثلِ اینو داددیگری به من، چون...»
لینجوس پرسید: «چون چی؟» شاگرد اصلاًاینه نمیدانست چه اتفاقی دارد میافتد یاکاغذه چطور باید آن را توصیف کند.
«چون کمک میخوایم! شکافهایی تو هوانداشت به وجود اومده، انفجار شده وبیش یه چیزایی هم در موردِ نداشتنِ محافظ!»
لینجوس که اصلاًهزاران از حرفهایش سرشده درنمیآورد، گفت: «چی؟!»
لیث گفت: «اینو بده من، خنگِ خدا!» و با ترکیبیخمکردنِ از جادوی هوا و جادوی روح، آویز را از دستانِ عرقکردهٔنکنید شاگرد قاپید و همهچیز را درستوحسابی برای رئیسِ آکادمی توضیح داد.
رنگِ لینجوسگیج پرید، اما بیدرنگمنظورم واکنش نشان داد.
«من میتونم محافظها رو از دفترم دوباره فعال کنم،بود ولی این کار کمکی به وضعیتِ شما نمیکنه. کسیبیاختیار از شماها تا حالا طلسمِ بازگردانی رو یاد گرفته؟»
بازگردانی یک طلسمِ پیشرفتهٔ جادوی بُعدی بود که دقیقاً برایداده چنین موقعیتهایی ساخته شده بود. این طلسم میتوانست نظمِ طبیعیِزیادی محیط را برگرداند و انرژیِ انباشته را بیخطر پخش کند.
چشمانِ لینجوس در واقع روی لیث قفل شده بود. لیث ثابتبیش کرده بود که در همهچیز بینقص است و همین به لینجوسچهرهای امید میداد که شاید بتواند یکی دیگر از معجزاتش را رو کند.
لیث پاسخ داد: «نه.» او طلسم را فقط به این خاطر بلد بود که کتابش درروی سولوسپدیا وجود داشت، اما پیش از این هرگز امتحانش نکرده بود. محال بود لیث بتواند در همانانرژیان تلاشِ اول طلسم را درست اجرا کند. با شانسی که او داشت، فقط اوضاع را بدتر میکرد.
صدای کویلابدی همه راکسِ غافلگیر کرد: «بله.»
«خوبه! پس ازش استفاده کن و به راد کمک برسون. نیروی کمکی توممکن راهه، ولی به خاطرِ این وضعیت، نمیتونیم ریسک کنیم و از گامهای وارپدارن استفاده کنیم. یه مقدار طول میکشه تا برسن اونجا، حتی اگه پرواز کنن.»
بهمحض اینکه مکالمه تمام شد، با بقیه جمع شدند تا تصمیم بگیرند چهروشنکردنِ کار کنند. دانشآموزانی که نزدیکِ خروجی بودند از قبل فرار کرده بودند، امامنظورم شکافهای در حالِ گسترش و انفجارهایشان حالا بقیه را داخل به دام انداخته بود.
فقط حدود نیمی از کلاس همراه با پروفسور راد هنوز حضور داشتند و اوضاعمیتونن ثانیهبهثانیه بدتر میشد. با وجود تمامِ استعدادش، او فقط یک انسان بود. بخشهای زیادیکاغذ از فضا در آستانهٔ فروپاشی بود و او وقت نداشت همه را بهدرستی تثبیت کند.
بهترین کاری که بهتنهایی از دستش برمیآمد این بود که پیش ازبیش رفتن سراغِ بعدی، خطرناکترین شکاف را موقتاً ترمیم کند، اما پس ازگیج مدتی وصله فرومیریخت و او را مجبور میکرد بین شکافها در رفتوآمد باشد.
کویلا دستبهکار شد تا شکافهای کوچکتر رانظم ببندد و با جلوگیری از بزرگ شدنشان،فضایی هرچند اندک، باری از دوشِ راد بردارد.
او بازگردانی را یاد گرفته بوددرگیرِ چون گروه همیشه از اتاقِ اوحدِ برای تمرینِ جادوی بُعدی استفاده میکرد.
از آنجا که خودش چیزهای بسیار کمی داشت، میترسید همانها را هم از دست بدهد، برایروی همین شبها بعد از رفتنِ همه آن را تمرین میکرد و با حس کردنِ آسیبهای کوچکیجنسِ که تمرینشان در طولِ زمان به جا گذاشته بود، حساسیتش به مانا را بیشتر پرورش میداد.
لیث احساسِ درماندگی میکرد. برای اولیننداشت بار در زندگیاش، فقط میتوانست تماشابیش کند و هیچ کاری از دستش برنمیآمد.
«بذار حدس بزنم،هزاران دوستمون لوکارت تاشده الان جیم شده.»
یوریال سر تکان داد: «دقیقاً. اوندرگیرِ و نوچههاش اولین نفراتی بودن کهحدِ زدن بیرون. یا واکنشهای خیلی سریعی دارن...»
لیث حرفش را کامل کرد: «یا از قبل میدونستن.» سپس ازتیکه بینشِ حیات استفاده کرد تا اطرافش را بررسی کند و متوجهاولشون شد شکافهای مرئی و نامرئی تقریباً تمامِ سالنِ تمرین را پر کردهاند.
آب دهانش را قورت داد ونداشت به مغزش فشار آورد تا راهیبیش پیدا کند که به دردی بخورد.
ناگهان، بینشِ حیات به او نشان داد شکافِ فضاییایآشوب که کویلا داشت ترمیمش میکرد بهشدت داغ شده و بهبرگرده سفیدی میزند، هرچند این تغییر با چشمِ غیرمسلح قابلتشخیص نبود.
لیث با بیشترین سرعتی که میتوانست واکنش نشان داد و توانستبیش پیش از انفجار، با بدنش از او محافظت کند و همزمانچهرهای مجموعهای از موانعِ هممرکز از جنسِ تاریکی، باد و آب پدید آورد.
از مبارزهاش با پژمرده یاد گرفته بود که موانعِ جادوی تاریکی، با وجود اینکه تمامِ آسیب رابیفتن مسدود نمیکنند، همهچیز را فرسوده میکنند. همانطور که انتظار میرفت، لایهٔ تاریکی از قدرتِ ضربه کم کرد،منفجر لایهٔ باد بخشی از موجِ انفجار را پس زد و لایهٔ آب مقداری از شعلهها را خفه کرد.
آسیبِ باقیمانده آنقدر بود کهدیگری پشتِ یونیفرمِ لیث را سوراخسوراخ کندخمکردنِ و پوست و مویش را بسوزاند.
چشمانِ کویلا پر از اشک شد: «وای خدایجاش من! خیلی متأسفم، همهش تقصیرِ منه!» اما لیث انگشتِحالتِ اشارهاش را روی لبهای او گذاشت و متوقفش کرد.
«الان وقتِ این حرفا نیست! تا وقتی زندهم، میتونیم همهچیز رو احیاحدِ کنیم. الان دقیقاً چی شد؟» سعی کرد خودش را سرسخت نشان دهد،نگاه اما حالا کاملاً رنگپریده بود و پوستش از امواجِ درد کشیده میشد.
خوشبختانه، فریا و یوریال هر دو جلو آمدند؛ یکیگامهای لیث را درمان میکرد و دیگری به او انرژی میرساندبرگردن تا بتواند بدونِ غش کردن، این روند را تحمل کند.
«من هیچوقت از بازگردانی روی اعوجاجهای به این بزرگی استفاده نکردهم. برای تمرینحدِ از کوچیکترها استفاده میکردم، اما انگار بهاندازهٔ کافی خوب نیستم. با طلسمم فقطکدوم میتونم مقدارِ محدودی انرژی رو پخش کنم، بقیهش ناپایدار میشه و منفجر میشه.»
با وجودِ ترس و تمامِ اتفاقاتی که در حالِ رخ دادن بود،چیزی کویلا فوراً هقهقش را متوقف کرد. تازه متوجه شده بود که اینهوا اولین باری است که واقعاً بدونِ واسطهٔ یونیفرم همدیگر را لمس میکنند.
پوستِ لیث بوی مطبوعِ صابون میداددرگیرِ و هنوز از سالها شکار در طبیعتِروشنکردنِ وحشی زیرِ آفتاب، به رنگِ برنز بود.
«اگه انرژیِگیج کمتری داشتن،کدوم میتونستی ببندیشون؟»
کویلا سر تکان داد. لیث چرخید،نداشت رو به نزدیکترین شکاف ایستاد وبیش آن را غرق در جادوی تاریکی کرد.
«من هیچ ایدهای دربارهٔ جادوی نور ندارم، اما بعد از کلی فکر کردن تقریباً مطمئنم کهمیخواد تاریکی آنتروپیِ خالصه. مهم نیست شکافِ بُعدی از چه نوع انرژیهایی تشکیل شده باشه، اگه حق بابره من باشه، تاریکی اونا رو میخوره تا جایی که اونقدر ضعیف بشن که کویلا بتونه ترمیمشون کنه.»
صدای سولوس مثلِ زمانی که بادرگیرِ اسکورپیکور روبهرو شده بودند، نگران بود:حدِ «و اگه اشتباه کرده باشی چی؟»
«در اون صورت، تویکدوم علم هم به همون اندازهٔگامهای جادو افتضاحم. هرچه بادا باد!»