---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 312: بدون عنوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 312: بدون عنوان

0

حرف‌های خودِ نالیر در سرش‌اصلاً​ پیچید، اما حالا بیشتر کنایه‌آمیز‌کند​ به نظر می‌رسید تا پیروزمندانه.

«آره جونِ خودم‌درست​ آسمون‌ها طرفِ منن.‌دزدیده‌شدنش​ اینجا چه خبره؟»

انگار در کمتر‌درست​ از یک دقیقه کلِ‌گرفته​ دنیا زیرورو شده بود.

قرار بود جنازهٔ لیث به دیوار آویزان باشد، اما او حالا پریده بود و شمشیرِ دودستی‌اش‌فقط​ را به سمتِ گردنِ نالیر نشانه رفته بود. در ضمن زرهِ پوست‌دزد را به تن داشت؛‌بوده​ همان زرهی که نالیر تا یک لحظه پیش مطمئن بود جایش داخلِ آویزِ بُعدی‌اش امن است.

نالیر از کجا می‌دانست لیث و سولوس در یک بُعدِ جیبی شریک‌اند و آویزِ بُعدی‌ای که لیث همیشه‌دیگری​ همراهش می‌بُرد فقط یک طعمه است؟ بعد از اینکه لیث از هوش رفت، سولوس شمشیرِ نگهبانِ دروازه را‌هیچ​ در آن بُعد گذاشته بود تا این‌طور به نظر برسد که آخرین کارِ لیث قبل از غش‌کردن بوده است.

وقتی نالیر بقیهٔ تجهیزاتِ لیث را برداشت، سولوس دست نگه داشت و‌غنیمت‌هایش​ اجازه داد انگشترهای جادویی را در آویزش بگذارد، و در همین حین‌استفاده​ با حسِ مانا زمان‌بندیِ باز شدنِ فضای بُعدیِ نالیر را بررسی کرد.

به محضِ اینکه سولوس با حسِ مانا درخششِ پیش‌خودش​ از باز شدنِ شکافِ بُعدی را دید، زرهِ پوست‌دزد را‌داشتند​ درست کسری از ثانیه پیش از دزدیده‌شدنش پس گرفته بود.

نالیر اصلاً به خودش زحمت نداد غنیمت‌هایش را بررسی کند،‌جیبی​ چون تا وقتی لیث زنده بود، اشیاءِ جادویی نشانِ مالکیتِ‌هوش​ او را داشتند و هیچ‌کسِ دیگری نمی‌توانست از آن‌ها استفاده کند.

پروفسور از این چرخشِ ناگهانیِ اوضاع جا خورد، اما توانست مانع را به‌موقع فعال‌نشانِ​ کند و اولین حملهٔ لیث را بدونِ برداشتنِ هیچ خراشی دفع کند. با این‌توانست​ حال ضربه را حس کرد و فهمید قدرتِ بدنیِ لیث از او بیشتر است.

«اصلاً با عقل جور درنمیاد. من تقریباً نُه سال پیش بیدار شدم ولی اون محاله‌زنده​ بیشتر از شش سال باشه که بیدارشده. نمی‌تونه فقط به خاطرِ مرد بودنش باشه. مهم‌خورد​ نیست. اون هنوز فقط یه شاگرده، ولی من تقریباً بیست ساله دارم جادو تمرین می‌کنم.

اون کلِ دیشب رو داشت چاقو می‌خورد، ولی‌اصلاً​ من تخت خوابیدم. اون تیکه‌سنگِ احمقانه هر کاری‌اشیاءِ​ هم که بکنه، بازم همهٔ برتری‌ها دستِ منه!»

استدلالِ نالیر اشتباه نبود، اما کاملاً هم درست نبود. او که‌شریک‌اند​ هفت سال پیش از آکادمی فارغ‌التحصیل شده بود، واقعاً هستهٔ قوی‌تری‌نگهبانِ​ داشت و در استفاده از جادوی راستینِ سطحِ بالا باتجربه‌تر بود.

با این حال، لیث بدنِ قوی‌تر، تمامِ دانشِ زندگیِ پیشینش و تجربهٔ مبارزهٔ پرباری داشت. ناگفته‌داشتند​ نماند که مبارزه با لینجوس و درمانِ وانمایر انرژیِ زیادی از نالیر گرفته بود، در حالی‌اولین​ که لیث با مکیدنِ نیروی زندگیِ بره‌های کوچکِ او تا حدی خودش را ترمیم کرده بود.

نالیر جادوی هوا، آتش و زمین را در بدنش جریان داد و شمشیرِ‌کند​ لیث را با شمشیرِ خودش دفع کرد. شدتِ ضربه باعث شد چند متر‌این​ به عقب سُر بخورد و چیزی نمانده بود سلاح از دستش رها شود.

نالیر دستِ چپش را دراز کرد و دستکشِ آهنی را به سمتش نشانه‌کند​ رفت و غرید: «تو دیگه چه کوفتی هستی؟» رشته‌ای از امواجِ شوک به‌این​ لیث برخورد کرد، انگار چند ماشین یکی پس از دیگری به او کوبیده می‌شدند.

سولوس با استفاده از جادوی روحِ خود یک میدانِ نیرو ساخت و لیث هم با جادوی‌فقط​ هوای خودش حمله را مختل کرد تا بخشی از قدرتش را بگیرد. با این حال نیروی‌بوده​ باقی‌مانده آن‌قدر بود که او را به دیوار بکوبد و خون از دهان و بینی‌اش جاری شود.

«لعنت! این اولین باریه که با یه بیدارشده با‌غنیمت‌هایش​ این‌همه تجربه می‌جنگم. جانورانِ جادویی همیشه به دو عنصر محدود‌نمی‌توانست​ بودن و ملکه کلاکر هم به اندازهٔ محافظ بی‌تجربه بود.

با خودش فکر کرد: «تو نبرد بین بیدارشده‌ها،‌اصلاً​ تجربه و تجهیزات به‌راحتی می‌تونه ورق رو برگردونه.‌اشیاءِ​ من هنوز یه طلسمِ ردهٔ ۵ لعنتی هم نساختم!»

سولوس پرسید: «فکر می‌کنی باید عقب‌نشینی کنیم؟» اصلاً از این فکر خوشش‌غنیمت‌هایش​ نمی‌آمد. دلش می‌خواست نالیر با درد و زجر بمیرد، اما همین درگیریِ کوتاه‌پروفسور​ فاصله‌ای بین آن دو نشانش داده بود که فقط با خشم پر نمی‌شد.

آن‌ها به یک نقشه،‌امن​ یک عاملِ حواس‌پرتی یا‌سولوس​ هر دو نیاز داشتند.

لیث در جواب گفت: «عمراً. تو اون رؤیا کسی رو‌کند​ دیدم که می‌تونست سپاهِ ملکه رو بکشه و بعدش خانواده‌ام‌آن‌ها​ رو قتل‌عام کنه. شرط می‌بندم همون آدم الان جلومون ایستاده.»

دو تن از بره‌های کوچکِ نالیر به درگیری پیوستند و لیث را به‌ترتیب‌کند​ با سیلابی از آتش و صاعقه به رگبار بستند. او به دیوارِ پشتِ سرش‌چرخشِ​ لگد زد و با پریدن از روی حملات، توانست از هر دو جاخالی بدهد.

دانش‌آموزان را با نگهبان دروازهٔ آغشته به تاریکی شکافت و نیروهای زندگی‌شان را بیرون کشید تا‌اشیاءِ​ نیروی خودش را بازیابی کند. نالیر از این کسری از ثانیه حواس‌پرتی استفاده کرد تا به‌مانع​ پشتِ سرش بلینک کند و با یک برشِ افقی، سرِ لیث را از تن جدا کند.

یا دست‌کم نقشه‌اش این بود. این بار لیث آماده بود. درست مثلِ نالیر، او هم از لحظهٔ روبه‌رو‌بعد​ شدنشان داشت بی‌صدا طلسم پشتِ طلسم می‌بافت. تیغهٔ نالیر به میدانِ نیروی جادوی روحِ سولوس برخورد کرد و‌برداشت​ شتابش را از دست داد؛ این کار به لیث فرصت داد تا سلاحش را لحظه‌ای کوتاه لمس کند.

دستش صاعقهٔ کرویِ کوچک اما قدرتمندی رها کرد که از درونِ‌چون​ فلز گذشت و تمامِ محافظ‌های نالیر را دور زد. به لطفِ‌پروفسور​ تلفیق زمین، نالیر توانست از بخشِ عمدهٔ آسیب در امان بماند.

با این حال، لحظه‌ای که طلسم به او‌اصلاً​ برخورد کرد، حرکاتش را آن‌قدر متوقف کرد که‌اشیاءِ​ دوباره او را در موضعِ ضعف قرار دهد.

یوریال هنوز از خبرِ شوکه‌کننده‌ای که فلوریا به او داده بود بیرون نیامده‌همیشه​ بود که جهنم به پا شد. درِ اتاقش باز شد و دو دانش‌آموز‌این‌طور​ وارد شدند. با از کار افتادنِ هستهٔ نیروی آکادمی، قفل‌ها دیگر کار نمی‌کردند.

یوریال مهاجمان را خیلی خوب می‌شناخت. یکی پسرعموی لیام‌غنیمت‌هایش​ لوکارت بود، پسری پانزده‌ساله و تنومند. دیگری دخترِ بسیار‌دیگری​ بانمکی بود که سالِ گذشته با او قرار می‌گذاشت.

پسر گوی آتشینی از یکی از انگشترهایش‌گرفته​ رها کرد و گفت: «تقاصِ کاری که‌چون​ با خانوادهٔ لوکارت کردی رو پس می‌دی، دیروس!»

دختر دسته‌ای از تیغه‌های یخیِ کوچک پدید آورد و گفت:‌زحمت​ «چطور تونستی با احساساتم بازی کنی و مثلِ آشغال دورم بندازی؟‌دیگری​ گفتی دوستم داری!» تمامِ تیغه‌ها پایین‌تنهٔ یوریال را نشانه رفته بودند.

خوشبختانه، یوریال رؤیای لیث را بسیار جدی گرفته بود. او آویزِ بُعدی‌اش را از بهترین ابزارهایی که با‌بعد​ پول می‌شد خرید، پر کرده بود. اجرای آرایه‌ها بیش از حد کُند بود و جادوی شفا هم هیچ‌برداشت​ آسیبی وارد نمی‌کرد. از آنجا که تخصص‌هایش در صورتِ شبیخون بی‌فایده بودند، فقط می‌توانست برای بدترین شرایط آماده شود.

لحظه‌ای که متوجهِ خطر شد، دو بار بلینک کرد. بلینکِ اول او را به‌نشانِ​ پشتِ سرِ مهاجمانش برد و یک دانهٔ آتش زیرِ پایشان جا گذاشت. بلینکِ دوم‌توانست​ او را به بیرونِ اتاق منتقل کرد، درست به‌موقع تا در را پشتِ سرش ببندد.

سه گوی آتشین تقریباً‌کسری​ هم‌زمان منفجر شدند و‌اصلاً​ دیوارها را به لرزه درآوردند.

«می‌دونم احتمالاً عقلتونو از دست داده بودید، ولی من واقعاً‌زحمت​ می‌خوام زنده بمونم. متأسفم که اون‌قدر جنگجوی خوبی نیستم که‌هیچ‌کسِ​ بتونم بهتون رحم کنم.» در دل برای روحشان دعا کرد.

یوریال می‌توانست جیغ‌های وحشتناکی را بشنود؛ بعضی از سرِ درد بودند و بعضی دیگر ناامیدانه کمک‌فقط​ می‌خواستند. از اینکه نادیده‌شان می‌گرفت احساسِ وحشتناکی داشت، اما با این حال به راهش ادامه داد.‌بوده​ پس از پیدا کردنِ گوشه‌ای خلوت، یوریال طلسمِ گام‌های وارپ را به مقصدِ محلِ قرار باز کرد.

فوراً از آن عبور نکرد. فقط از آن استفاده کرد تا دزدکی نگاه کند‌نشانِ​ و ببیند آیا کسِ دیگری از قبل آنجا هست یا نه. تنها وقتی فریا و‌مانع​ کویلا را دید، به طرفِ دیگر رفت و از دیدنِ دوبارهٔ دوستانِ وفادارش خوشحال شد.

فریا رنگ‌پریده و بی‌جان بود. از شمشیرِ رپیرِ توی دستش خونِ تازه می‌چکید و‌چون​ لباس‌هایش در چند جا پاره شده بود. کویلا تمامِ تلاشش را می‌کرد تا جلوی‌ناگهانیِ​ اشک‌هایش را بگیرد و چاقویش را با چنان قدرتی می‌فشرد که دستش سفید شده بود.

ناولها | novelha.net