چپتر 107: فصل 107
0رویا محو شد و لیث در حالی که انگشتانِ آسیبدیدهاش را درمان میکرد، توانستمیرساند دوباره روی پاهایش بایستد. متوجه شد که هنوز از چشمانش اشک میریزد. سالها بود گریهخاطرات نکرده بود و احساسی که به این کار گره خورده بود، تلخ و شیرین بود.
بیشترشان اشکِ درد بود، اما در پایانِ رویا، بهخاطرِ زندگیِروزِ سومش به اشکِ شوق تبدیل شده بود. وقتی درایادها را دیدهرچه که در چند متریاش ایستادهاند، لیث تازه به یاد آورد کجاست.
«قراره اینقدر درد داشته باشه؟» در هر زمانِ دیگری، خشم و شک صدایشآنجا را پر میکرد. اما هنوز از آن تجربه شوکه بود. داشت تمامِ انتخابهایجواب زندگیاش را زیر سؤال میبرد، از جمله اینکه بعدش باید چه کار کند.
«نه، اینطوریبیمارستان نیست.» درایادِ موطلاییخیلی واقعاً نگران بود.
«قرار بود گذشته رو بهتخیلی نشون بده تا کمک کنه آیندهسریعتر رو بفهمی. نباید اینقدر دردناک میبود.»
چون لیث قلبِ او رادرونش در دست داشت، بازتابی ازروزِ اندوهش را حس کرده بود.
انسانها هیولاهای واقعیان. یهگرفتند بچه چطور میتونه اینهمهزمان درد رو تحمل کنه؟
لیث بهنحوی غریزی میدانست باید به کدام سمت برود.میگذشت احساسِ ناآرامی هر ثانیه در درونش بیشتر میشد، مثلِ زمانینمیتوانست که روزِ مرگِ کارل از بیمارستان با او تماس گرفتند.
هنوز خیلی دیر نشده بود، اما زمان داشت میگذشت. باید هرچه سریعتر خودشآنجا را به آنجا میرساند. با این حال این اتفاق آنقدر عجیب بود که نمیتوانستنیاز حقیقت داشته باشد، پس پیش از گرفتنِ هر تصمیمِ عجولانهای به جواب نیاز داشت.
با محو شدنِ خاطرات، لیثدرونش داشت به خودِ همیشگیاش برمیگشت.روزِ «مطمئنی این به روحم کمک میکنه؟»
درایادِ موطلایی سر تکان داد و گفت: «همونطور کهمیگذشت قبلاً گفتم، نه. اما احتمالش زیاده. اولویتِ هر روحیعجیب باید میل به ترمیم شدن و دوباره کامل شدن باشه.»
لیث که هرگز ازگرفتند معما خوشش نمیآمد، پرسید:زمان «دیگه چی میتونه باشه؟»
شانه بالا انداخت و گفت: «میتونه به معنیِ دیدنِ عشقِ زندگیت باشه،خودش کسی که بهترین دوستت میشه. تنها چیزی که با اطمینان میدونم اینه کهعجولانهای کسی یا چیزی رو پیدا میکنی که به بزرگترین خواستهٔ روحت ربط داره.»
لیث پیش از آنکه سریعتر از یک گلوله از آنجا دور شود، نیلوفرِبیمارستان زرد را به درایاد پس داد و گفت: «راستش رو بخوای، تمامِ این حرفااتفاق دربارهٔ روح و سرنوشت مثلِ خوکِ پرنده الکی به نظر میرسه، اما معامله معاملهست.»
بهمحض اینکه تنها شدند، رفتارِ درایادِ موطلایی چنان تغییرمیگذشت کرد که گویی زمین و آسمان جابهجا شدهاند وعجیب با چشمانی پر از کلافگی به خواهرش نگاه کرد.
با پوزخند گفت: «اول میذاری یه مسخشدهٔ تازهمتولدشده تو مبارزه شکستت بده و ازت استفادهحال کنه تا انرژیِ جهان رو بمکه و قلمروت رو به زبالهدونی تبدیل کنه. بعد برایخودِ پس زدنِ یه بچهٔ انسان به کمکِ من نیاز پیدا میکنی. خیلی حقیر شدی، لیتای عزیزم.»
لیتا لبولوچهاش را آویزان کرد و گفت: «اون حرومزاده غافلگیرم کرد. اینقدر به خودت غره نشو،اتفاق من و تو میدونیم که اگه جای من بودی عملکردِ بهتری نداشتی. در موردِ اون انسان هم،مطمئنی اون بچه نیست، یه هیولاست. حتی بعد از اینکه من رو لخت دید، خم به ابرو نیاورد.»
«خدا رو شکر که دانشآموزِ آکادمی نیست. اگه یه بارِ دیگه همدیگه رو ببینیمتماس از خجالت میمیرم. تو چی؟ تو بدونِ اینکه حتی سعی کنی بجنگی تسلیم شدی،آنقدر تا جایی که قلبت رو بهش دادی. این کارت اوجِ حماقت بود، ریسای عزیزم.»
«اگه تصمیم میگرفت تو رو بردهٔ خودش نگه داره چی؟ اگهسریعتر از منم میخواست قبل از آزاد کردنم قلبم رو بهش بدمپیش چی؟ چطور تونستی ریسک کنی و جفتمون رو تبدیل به فاحشه کنی؟»
صدایش پر از تحقیرگرفتند بود و از بالازمان به خواهرش نگاه میکرد.
اسکارلت ناگهان پدیدار شد، روی سرِدیر درایادِ غرغرو سایه انداخت و گفت: «چونآنجا من ازش خواستم این کار رو بکنه.»
اسکارلت غرید: «دلیلی که گذاشتم اون مسخشده زنده بمونه، اینه که بهت یاد بدم اعتمادبهنفس داشتنخیلی یه چیزه و ازخودراضی بودن یه چیزِ دیگه. نمیتونی از من انتظار داشته باشی روی همهٔ اشتباهاتتپیش سرپوش بذارم، لایتا. کارت رو درست انجام بده، وگرنه یکی دیگه رو پیدا میکنم که انجامش بده.»
«در مورد اون پسر هم باید بگم که فقط یه پروژهٔ شخصی برای منه.میرساند اون انسان نیست، اما مسخشده هم نیست. باید میدیدم وقتی قدرتِ مطلق بهش دادهشدنِ میشه چطور رفتار میکنه. برخلافِ تو، من اجازه نمیدم گلهای ناشناس توی باغم رشد کنن.»
تازه، میخواستم ببینم اون خزعبلاتِ درایادها در موردِ روح واقعاًهرچه میتونه درستش کنه یا نه. وگرنه عمراً هیچ کمکی رو قبولباشد میکرد، بس که پارانوئیده. اینجوری فکر میکنه خودش به دستش آورده.
اسکورپیکور این بخشِ آخر را پیشِ خودش نگه داشت.میگذشت خیلی بیادبانه بود اگر به زیردستانش میگفت که حتیعجیب سرورِ جنگل هم به قدرتهای بهاصطلاح معنویِ آنها باوری ندارد.
در همین حال، لیث دستورالعملهای درونِ رؤیا را دنبال میکرد و درکارل جنگل به دنبالِ محوطهٔ بازِ خاصی میگشت که حدود ۱۰ کیلومتر با دروازههایمیرساند آکادمی فاصله داشت. با نزدیک شدن به آنجا، نگرانیها و اضطرابهایش رنگ باختند.
سولوس پرسید: «حالت خوبه؟»
«نه چندان. میدونی آزاردهندهترین چیزِ اون طلسم چی بود؟میگذشت باعث شد بفهمم شاید بهعنوانِ یه شکارچی و یهعجیب جادوگر رشد کرده باشم، اما بهعنوانِ یه آدم، درجا زدم.
هنوز اونقدر از صدمه دیدن میترسم که سالها طول میکشه تا حسننیتِ کسیآنجا رو درک کنم. اشتباه برداشت نکن، نمیگم یهو باور کردم که این دنیاجواب پر از آدمای فوقالعادهست، فقط حسرت میخورم که اینهمه چیز رو از دست دادم.
به پدرم، رااز، فکر کن. اونقدر باهاش مثلِ یه تهدید رفتار کردم کهبیمارستان وقتی بالاخره از بودنِ کنارش لذت بردم، دیگه خیلی دیر شده بود. بهحال همین خاطره که روی زمین هم هیچوقت نتونستم یه رابطهٔ سالم داشته باشم.
واسه اینکه واقعاً با کسی ارتباط برقرار کنی، باید به خودت اجازه بدی آسیبپذیر باشی، صادقاتفاق و روراست باشی. اما من همیشه تو این کار گند زدم. همهش منتظر بودم یه چیزیبرمیگشت خراب بشه، طرفِ مقابل به اعتمادم خیانت کنه، تا جایی که اصلاً به کسی اعتماد نمیکردم.
و حالا اینجام و دارم همون کار رو بارها و بارها تکرار میکنم. من به کسی لطف نمیکنم،عجیب معامله میکنم. از کسی کمک نمیخوام، فقط صبر میکنم تا آدما بهم مدیون بشن و بعد طلبم روتکان وصول میکنم. بدترین قسمتش اینه که حتی اگه بخوام عوض بشم هم نمیدونم باید از کجا شروع کنم.»
«بهخاطرِ اینه که داری یکی دیگه از نقصهات رو فراموش میکنی:سریعتر بهجای اینکه فقط سعی کنی بهتر بشی، روی بینقص بودن وسواس داری.گرفتنِ اگه واقعاً میخوای عوض بشی، از همینجا شروع کن. قدمبهقدم پیش برو.»
لیث حالا بالای محوطهٔ بازدرونش رسیده بود و تکرارِ همان صحنهٔمرگِ درونِ رؤیا را پیشِ چشمانش میدید.
شش آدمِ زمخت کهگرفتند احتمالاً شکارچی بودند، یک بایکِمیگذشت جوان را گیر انداخته بودند.