چپتر 35: فصل 35
0لیث در دلش فریاد زد:سال نه اینجا، نه الان! تاجونم وقتی تموم بشه، یه هدفِ بیدفاعم!
میدانست عقب انداختنِ فرآیندِجادوییِ پالایشِ ناخالصیها تا رسیدنبدترین به خانه غیرممکن بود.
چارهای نداشت جز اینکه هیچ مقاومتیدارد نکند تا این فرآیند تا حدِدستهایش ممکن سریع و بدونِ درد تمام شود.
طولی نکشید که لجنِ سیاهی از تمامِ منافذ ومقداری روزنههای بدنش بیرون زد. چشمها و گلوی لیث ازسخت حسِ چندشآوری که ناخالصیها در مسیرِ خروجشان ایجاد میکردند، میسوخت.
لیث حس میکردگفت رودخانهای از زردآب داردسخت از بدنش خارج میشود.
وقتی بالاخره تمام شد، زانو زده بود و دستهایش رویاحساسِ زمین بود. گودالِ بزرگی از آن مادهٔ قیرمانند زیرش جمعاومده شده بود و هوا را با بوی گندش آلوده میکرد.
صدای سولوس پر ازرودخانهای شادی بود: «ارتقای هستهٔمیشود مانات به فیروزهایِ تیره مبارک!»
«با توجه به مقدار ناخالصیهایی که این بار دفع کردی، بایدگیر حداقل یکی دو کیلو هم وزن کم کرده باشی. همین الانم میتونمبلکه حس کنم کیفیتِ جریانِ مانات بهتر شده. غذاهام هیچوقت اینقدر خوشمزه نبودن!»
لیث مقداری از ناخالصیها راسال که در گلویش گیر کرده بودبرابرِ سرفه کرد و گفت: «فیروزهایِ تیره؟!»
«اینهمه سال، اینهمه کارِ سخت، حتی به خطر انداختنِ جونماحساسِ نه در برابرِ یکی بلکه دو تا جانورِ جادوییِ پشتسرهم، فقطاگه واسه بدترین هستهٔ فیروزهایِ ممکن؟» بیاختیار احساسِ افسردگی و ناامیدی میکرد.
«هنوزم از سطحِ نانا پایینترم، و اون با همین هسته به دنیادستهایش اومده! اگه فنونِ تنفسِ منو تمرین میکرد، معلوم نبود چقدر قوی میشد.گندش احتمالاً تا الان میتونست کوهها رو جابهجا کنه و دریا رو بشکافه.»
با تپشی ازبهتر جادوی تاریکی، تمامِ ناخالصیهاخوشمزه را به نیستی فرستاد.
سولوس تا جایی که میتوانست سعی کرد دلداریاش بدهد: «نیمهٔ پرِبرابرِ لیوان رو ببین. به لطفِ این پیشرفت، بالاخره باید بتونی تیستاناامیدی رو درمان کنی. این همون چیزی نبود که از اول میخواستی؟»
با اینبلکه فکر، حالِ لیثپشتسرهم فوراً بهتر شد.
«کاملاً حق بامیکرد توئه! بعضی وقتادارد فقط یه عوضیِ خودخواهم.»
سولوس باجریانِ طعنه گفت:غذاهام «بعضی وقتا؟»
«خیلی خب، باشه! بیشترِ وقتاسال میذارم عطشم برای قدرت بهمجونم غلبه کنه. حالا راضی شدی؟»
سولوس ریز خندید.
با اینکه هنوز از نشاطبخشی استفاده نکرده بود، لیث از همین حالا میتوانستروی دنیای اطرافش را واضحتر از همیشه درک کند. رنگها، بوها، صداها... همهچیز متفاوتصدای بود. انگار دوباره متولد شده بود و دنیا را برای اولین بار تجربه میکرد.
هنوز سرگیجه داشت. آبِ سردِهیچوقت رودخانه را به صورتش پاشیدگلویش تا تمرکزش را به دست بیاورد.
ناگهان، لیث لرزشی پشتِاینهمه سرش حس کرد وحتی موهای گردنش سیخ شد.
لیث ناگهان روی پاهایش پرید و برگشت.واسه دید که یک رای، دقیقاً همان رایِسطحِ دو سالِ پیش، دارد بیصدا به طرفش میآید.
بزرگتر شده بود، قدش تا شانه به ۱٫۶ متربالاخره میرسید، و خزِ قرمزش سایههایی از سفید پیدا کردهقیرمانند بود که زیرِ نورِ خورشید مثلِ آتشی مهارنشدنی میرقصید.
لیث فقط با امتحان کردنِ طلسمِ شاهینِ اوجگیر نزدیکمقداری بود غش کند، برای همین مجبور شد لغوش کندسخت و دوباره از نشاطبخشی برای بازیابیِ قدرتش استفاده کند.
اما هستهٔ مانای لیث بعد ازکارِ فرآیندِ تکامل هنوز ناپایدار بود و درجانورِ نتیجه نمیتوانست انرژیِ جهانِ بیشتری جذب کند.
لعنت به اینجانورِ زندگی! فقط میتونم باواسه پای پیاده فرار کنم.
رای که بوی استرسرودخانهای و ترسِ او را حسبالاخره کرده بود، به حرف آمد.
«نترس اسکورج، قصدِ بدی ندارم. برعکس، اومدم ازتنبودن تشکر کنم. متوقف کردنِ ایرتو و گردا وظیفهٔسال من بود، اما تو تونستی ازم پیشی بگیری.»
گوزنِ باشکوهی را که روی پشتش حمل میکرد، جلوی پای لیثبرابرِ انداخت. هم پوست و هم شاخهایش در وضعیتِ بینقصی بودند، بهناامیدی جز یک جای گاز روی گردنش که همانجا تمیز شکسته شده بود.
«متوجه شدم شما آدما اینجوری ترجیحشون میدین، چونبدترین بعد از خوردنِ گوشتش میتونین بقیهاش رو باپایینترم اون چیزایی که بهش میگین 'پول' مبادله کنین.»
لیث چندان احساسِ آرامش نکرد. تصمیم گرفتخارج تا وقتی نفسش جا میآید و دنبالِزمین بهترین راهِ فرارِ ممکن میگردد، وقت بخرد.
لیث پرسید: «پس تو هم میتونیاینقدر حرف بزنی، ها؟ چرا دو سالِ پیشکرد به جای جنگیدن این مکالمه رو نداشتیم؟»
«اینقدر دنبالِ راهِ فرار نگرد. اگه واقعاً میخواستم بکشمت، از حرفِ بیهودهبلکه دوری میکردم و وقتی تو ضعیفترین حالتت بودی ضربه میزدم. من مثلِسطحِ ایرتو مغرور و ظالم نیستم. دیگه اشتباهِ دستکم گرفتنت رو تکرار نمیکنم.
در موردِ سؤالتجانورِ هم، تو بودی کهواسه اول بهم حمله کردی.
تازه، میدونی وقتی یکی از ما حرف میزنه چی میشه؟ آدمهزده یا غش میکنه یا فرار میکنه. تو هر دو حالت، با تعدادِبوی زیاد برمیگردن و حتی برای کشتنِ همهمون جنگل رو به آتیش میکشن.»
رای باجریانِ یادآوریِ آنغذاهام خاطرهٔ ناخوشایند غرید.
لیث کمی آرام شد.
«آره، آدما زود میترسن. خودشون رو خیلی بالابدترین و برحق میدونن، و خوششون نمیاد کسی یا چیزیاون که همسطحِ خودشون نمیدونن، وضعیتِ موجود رو تهدید کنه.
راستی، بابتِ اون حملهٔ غافلگیرانه ببخشید، ولیخارج تو بزرگ و ترسناک بودی و داشتیزمین یه چیزِ خیلی باارزش رو برام نابود میکردی.»
برقی ازجریانِ درک درغذاهام چشمانِ رای درخشید.
«منظورت همون سنگِ روی اعصابیه که الان تو انگشتت کردی، میفهمم. پس نوبتِجانورِ منه که بابتِ آسیب زدن به داراییت و تلاش برای بیرون انداختنت از جنگلاون عذرخواهی کنم. فقط میخواستم اون سروصدا بخوابه و تو هم حملهات رو متوقف کنی.»
«اگه بخوام حرفاتو باور کنم، پس چرا بهم میگی اسکورج؟ این یه جورهنوزم توهین نیست؟» لیث بسیار آهسته، قدمبهقدم به سمتِ سریعترین مسیرِ خانه حرکت میکرد؛ انگارنبود فقط داشت حینِ گپ زدن وزنش را از یک پا روی پای دیگر میانداخت.
رای خُرناسی کشیدمیکرد و وانمود کرد متوجهِخارج این موضوع نشده است.
«توهین نیست. تو پادشاهِ غرب رواینقدر کشتی و با گرفتنِ جونش، لقبشسرفه رو هم از آنِ خودت کردی.»
لیث یک قدمِ دیگر برداشتسال و گفت: «پس با این حساب،برابرِ لابد تو پادشاهِ شرقی. لقبت چیه؟»
«محافظ. وظیفهٔ من اینه کهپشتسرهم هم انسانها و هم جانورانِاحساسِ جادوییِ سرکش رو مهار کنم.»
«خیلی قشنگتر از لقبِ منه. در ضمن، اعلیحضرت، من هیچ علاقهای به پادشاهی یا دخالتگودالِ تو قلمروِ تو ندارم. راحت باش و منطقهٔ ایرتو یا هر اسمِ دیگهای که دارههستهٔ رو برای خودت بردار. من فقط برای زنده موندن شکار میکنم، نه برای تفریح یا لذت.»
«و برای همینه که هنوز زندهای.» رای کهنبودن دید این انسان بیش از حد نگرانِ وضعیتِسال ضعیفش است، بیخیال شد و به سمتِ جنگل برگشت.
لیث هنوز میترسید، اما آنقدر حواسش جمع بود که گوزن را در بُعدِجانورِ جیبی ذخیره کند. بهمحضِ اینکه جانورِ جادویی از دیدرسش ناپدید شد، از جنگلپایینترم بیرون دوید و مدام از سولوس میخواست تا مراقبِ هرگونه تهدیدِ احتمالی باشد.
وقتی بیرون آمد، لباسهای همیشگیاش را پوشید،واسه چون حس میکرد پارگیِ جای چنگال روی سینهاشنانا برای پدر و مادرش بسیار نگرانکننده خواهد بود.
هرچه به خانه نزدیکتر میشد، احساسِ ضعفِ بیشتری میکرد. فورانِ آدرنالین داشتدستهایش فروکش میکرد و جسم و ذهنِ او از اتفاقاتی که افتاده بود، کوفتهآلوده بودند. سردردِ شدیدی به سراغش آمد که فکر کردن را برایش دشوار میکرد.
وقتی لیث بالاخره به مقصد رسید، آنقدر خسته بود که نمیتوانستگیر حرف بزند یا حتی تا اتاقخوابش راه برود. روی نزدیکترین صندلیبرابرِ نشست، نفسِ راحتی کشید و به خودش اجازه داد تا استراحت کند.
به خودش که آمد، دید کسی او را در رختخواب گذاشته است و با توجهپشتسرهم به نورِ اتاق، دیگر شب شده بود. چشمانش را بست و به این فکر کرداومده که قدمِ بعدیاش چه باشد، و وقتی دوباره آنها را باز کرد، هوا داشت روشن میشد.
تیستا و رنا هنوز خواب بودند. لیث تصمیم گرفت طبقِ روالِافسردگی عادیاش بیدار شود و برای همه صبحانه آماده کند. در آنفنونِ لحظه بود که فهمید در طولِ یک شب چقدر تغییر کرده است.
نهتنها بدنش لبریز از قدرت بود، بلکه میتوانست جریانِ مانای خودش را بدونِ کمکِزمین هیچ فنِ تنفسی حس کند. لیث فقط با یک اراده شروع به شناور شدنشادی کرد و توانست بدونِ اینکه صدای غژغژِ چوب را دربیاورد، از اتاقخواب خارج شود.
کاری که درست یک روزِهیچوقت پیش به تمرکزِ زیادی نیازگلویش داشت، حالا بهسختی توجهش را میطلبید.
«اگه یه طلسمِ ردهٔاینهمه ۱ اینقدر آسون شده،حتی پس جادوی روزمره چطوره؟»
لیث متوجه شد که حالا میتواند تا ششبدترین طلسم را همزمان اجرا کند، بدونِ اینکه برای هماهنگاون کردنشان به هیچ اشاره یا وِردی نیاز داشته باشد.
طولی نکشید که گردبادهای کوچکِ متعددی تمامِ سوراخسنبههای اتاقِبالاخره غذاخوری را تمیز کردند، هوای اتاق ثانیهبهثانیه گرمتر میشدقیرمانند و بشقابها و قاشقچنگالها در جای خودشان شناور بودند.
تا وقتی میز چیده شد،هیچوقت شستن و خشک کردنِ کفِگلویش اتاق را هم تمام کرده بود.
«کاری که معمولاً نیم ساعت وقتمو میگرفت، تو کمترخطر از یه دقیقه انجام دادم! هنوز کلی وقت دارمبدترین تا بخوام بقیه رو بیدار کنم. سولوس، حالت چطوره؟»
«حالا که میدونم حالت خوبه، عالیام. اماواسه از اونجایی که منظورت تواناییهام بود، نه احساساتم...»نانا از لحنش پیدا بود که حسابی عصبانی است.
«...از وقتی هستهٔ مانات تثبیتزردآب شده، هم سولوسپدیا و همزانو بُعدِ جیبی شروع به گسترش کردن.»
«خودت چی؟»
سولوس با طعنهای آشکار گفت: «ممنون که بدونِ هیچ اشارهٔجونم غیرمستقیمی از طرفِ من پرسیدی. هنوز دارم از اون ترسِ وحشتناکیافسردگی که دیروز به جونم انداختی بهبودی پیدا میکنم، ولی زنده میمونم.»
«متأسفم، میدونم میخواستی از دستِ ایرتو فرار کنم و خطرهای غیرضروریافسردگی نکنم، ولی نمیتونستم فرار کنم و تو ترس زندگی کنم وفنونِ منتظر بمونم تا اون خانوادم رو پیدا کنه و بهشون حمله کنه.
من تو زمین، اونقدر تو وحشتِدارد پدرم زندگی کردم که نمیتونم بذارم همونروی اتفاق دوباره بیفته. امیدوارم بتونی درک کنی.»
لیث که چیزی جز عوضهیچوقت کردنِ بحث برای فرار ازگلویش آن سکوتِ معذبکننده نمیخواست، پرسید:
«لاشهٔ گردا چی؟ میتونیماینهمه کشتنش رو به اسمِ خودمونخطر تموم کنیم یا شکبرانگیز میشه؟»
«در مورد گردا مشکلی نیست، تاریخ پر از جادوگرهای آیندهداریه که حتی جوونترهنوزم از تو بودن و یه جانورِ جادویی رو کشتن. چون هیچ راهی برایمعلوم تشخیصِ میزانِ قدرتش وجود نداره، میتونی بگی که با موفقیت بهش کمین زدی.
اما ایرتو مشکلسازتره. نهتنها پوستش بیفایدهست و فقط به دردِ کسبِ امتیازِ شایستگیروی میخوره، بلکه لاشهاش نشونههایی از یه طلسم رو داره که باید حدودِ ردهٔصدای ۴ یا ۵، اگه نگیم بالاتر، باشه. به نظرم برای روز مبادا نگهش دار.»
پس از تصمیمگیری در موردِ اینکه با لاشههای مختلف چه کار کند، لیث از زمانِاینهمه باقیمانده برای تمرینِ انباشت استفاده کرد و در همان حال به این فکر میکرد کهبیاختیار چطور درمانی را که برای تیستا در نظر گرفته بود، به پدر و مادرش اعلام کند.
در میانِ تمامِ چیزهایی که از زمانِ ورودشحتی به دنیای جدید به دست آورده بود، خوشبختیِ خانوادهاشواسه هنوز بزرگترین پاداشی بود که میتوانست برایش تلاش کند.