چپتر 430: فصل 430
0لیث در حالی کهسؤالِ از پلهها پایین میرفت،است با خود فکر کرد:
چرا یهزیاد بیدارشده باید اینقدرمشخص تابلو دزدی کنه؟
حتی یه ذره جادوی روحمعلومه هم کافیه تا بدونِ جلبِنزدیک توجه به چیزی که میخواد برسه.
سولوس تأمل کرد و گفت: «شاید تازه قدرتهاش رو کشف کرده. وگرنهسال نمیتونم توضیح بدم چطور هنوز هستهٔ قرمز داره. یه چیزِ دیگه همبهار که نمیفهمم اینه که چطور میتونه موقعِ حرکت نشاطبخشی رو فعال نگه داره.»
لیث دید چند نفر ازانگشتِ مهمانانِ هتل از پشتِ پنجرههاوقوع به این صحنه خیره شدهاند.
زنِ میانسالی با عصبانیت به شوهرش زمزمه کرد:شده «بهت گفتم نباید تو حاشیهٔ بیرونی هتل میگرفتیم، خسیسِبیرونیِ لعنتی!» انگار میترسید توجهِ دزدِ دیوانه را جلب کند.
این زوج رویجواب لباسهایشان ربدوشامبرِ خاکستری بابیرونیِ نشانِ هتل پوشیده بودند.
شبی یه سکهٔ نقره ارزونه؟
لیث با فکر کردنمعلومه به اینکه اقامتگاههای مجللترسال چقدر پول میخواهند، لرزید.
لیث با انگشتِ اشاره به اتفاقاتی کهمجبور بیرون در حالِ وقوع بود اشاره کرد وبیرونیِ پرسید: «چرا؟ مگه زیاد از این اتفاقها میافته؟»
زن که مشخص بود از سؤالِ لیثبیرون کلافه شده و مجبور است چیزِ واضحی رامیافته بگوید، جواب داد: «معلومه، اینجا حاشیهٔ بیرونیِ لعنتیه.»
«هر سال با نزدیک شدنِ زمستون، انواع و اقسامِ ولگردها و دیوونهها جادههای شهرعصبانیت رو پر میکنن تا برای بهار پناهگاه پیدا کنن. به خاطرِ این جانورهای گرسنه، آمارِدیوانه جرم و جنایت همیشه بالا میره. حرف از جانورهای گرسنه شد، شما چرا هنوز اینجایید؟»
«مگه شما رنجرداد نیستید؟ وظیفهتونه کهبیرونیِ قانون رو اجرا کنید!»
لیث گفت: «نه داخلِ اوتره. در حالِ حاضر منواضحی فقط یه مسافرِ خستهام.» میخواست این معما را بررسینزدیک کند، اما گستاخیِ زن تقریباً نظرش را عوض کرده بود.
ناگهان کسی اضافه کرد: «هتلاشاره از کمکِ شما برای حفظِبود امنیتِ مهمانانش بسیار سپاسگزار میشه.»
لیث به سمتِ صدا چرخید. صدا متعلق به مردی مو نقرهایشدهاند بود که لباسِ کارکنانِ هتل را به تن داشت. طبقِ برچسبِمیگرفتیم روی سینهاش، نامش پنون بود و مدیرِ شیفتِ شب محسوب میشد.
سولوس به او التماس کرد: «خواهش میکنم، کمکشون کن. بعضیشدنِ از آدمهای بیرون بدجوری زخمی شدن. به یه درمانگر نیاز دارنپناهگاه و تو هم پولت رو پس میگیری. این یه موقعیتِ برد-برده.»
لیث به یک سکهٔ نقره اهمیتی نمیداد. پیشنهادِ پنون برایش بیمعنیجواب بود. التماسِ سولوس و کشفِ اینکه چطور کسی در آن سناقسامِ و بدونِ هیچ تجربهای در جادو توانسته بیدار شود، داستانِ دیگری داشت.
لیث از هتل بیرون آمد و دستش را دراز کرد تا با استفاده از جادویمیافته روح، حریفش را فلج کند. انتظار نداشت این کار جواب بدهد. زن برای اینکه بتواند مردهایینزدیک بسیار قدبلندتر و سنگینتر از خودش را زمین بزند، باید میتوانست از جادوی همجوشی استفاده کند.
قصدِ لیث این بود که بررسی کند جادوی روح در برابرِ چنین بیدارشدهٔ ضعیفی چقدرشوهرش مؤثر است. در بهترین حالت، موفق میشد او را آنقدر کند کند که در جایشجلب نگهش دارد و پیش از رسیدنِ پاسبانهای شهر به صحنهٔ جرم، به چند جواب برسد.
برخلافِ انتظاراتش، فنِ نشاطبخشیِمعلومه زن پیچکهای مانای او رانزدیک مکید و کاملاً خنثی کرد.
لیث با خود فکر کرد:
این دیگه چه کوفتیه؟ نشاطبخشیمشخص نباید اینجوری کار کنه. جذب کردنِواضحی مانای یکی دیگه مثلِ خوردنِ زهره.
زنِ بیخانمان از درد فریاد کشید و بعد به سمتِ لیث چرخید و موجِاقسامِ آتشی به اندازهٔ یک کامیون رها کرد. طلسم قدرتمند بود، اما هیچ فن یا برنامهایجرم پشتش نبود. انرژیهایش مانندِ کودکی که قشقرق به پا کرده باشد، خشن اما پرآشوب بود.
لیث برای در دست گرفتنِ مهارِ موجِ آتش و خاموش کردنش تنها بهنزدیک یک اشارهٔ ذهنی نیاز داشت. پیش از آنکه بتواند ضدحمله بزند، زن شکمشپیدا را گرفت و نقشِ زمین شد. لیث اصلاً نمیدانست چه اتفاقی دارد میافتد.
میخواست برای بررسیِ بدنش از نشاطبخشی استفاده کند،بیرون اما میدانست اگر زن آن را هم جذب کند،مشخص پیش از آنکه بتواند به سؤالاتش جواب بدهد میمیرد.
«سولوس؟»
سولوس جواب داد: «دقیقاً همونطور که فکربیرونیِ میکنیه. جادوی روحت هستهاش رو آلوده کردهاقسامِ و داره میکشهش. همین الانشم نصفش خاکستری شده.»
کاری برای مسمومیتِ مانا از دستِ لیث برنمیآمد. فقط میتوانست امیدوار باشدسال که هستهٔ زن بهبود یابد، و در این حین به مجروحان رسیدگیبهار کرد. همهٔ آنها بهشدت سوخته بودند و بعضیهایشان تقریباً جزغاله شده بودند.
آن شب هیچکس نمرد، فقط به این دلیل که لیث میتوانستبود دو نفر را همزمان درمان کند و با استفاده از نشاطبخشیاست مقادیرِ عظیمی از نیروی زندگی به آنها بدهد. هیچکس جز آن زن.
آخه چطور ممکنه؟ نشاطبخشی باید فقط بتونه انرژیِ جهان رواست جذب کنه. تازه، مانایی که من استفاده کردم اصلاً در حدیشدنِ نبود که بتونه بکشهش، حتی اگه عمداً مسمومش میکردم. که نکردم.
سولوس جواب داد: «میدونم. در حالتِ عادی جریانِ ماناش باید در تمامِ مسیر تا هستهاش بادیوونهها مانای خارجی مقابله میکرد. این کار باعث میشد درد بکشه، اما مانای تو رو هم تابالا حدی ضعیف میکرد که حتی یه هستهٔ قرمز هم میتونست در برابرِ همچین فشارِ ناچیزی مقاومت کنه.»
«فنِ نشاطبخشیِ اون، مانا روبگوید مستقیم به هستهاش برد وبیرونیِ در عوض اونو کشنده کرد.»
چند دقیقه بعد،میخواهند دو پاسبان و یکاتفاقاتی جادوگر به صحنه رسیدند.
افسرِ ارشد گفت:اتفاقها «ممنون که این مشکلکلافه رو برامون حل کردید.»
«معمولاً زمانِ واکنشِ ما خیلی بهتر از اینه، اما مجرمهایی مثلِ این یکی دارناقسامِ مثلِ قارچ سبز میشن و ما هم بدونِ یه جادوگر نمیتونیم حرکت کنیم. همینآمارِ الانشم آدمهای خیلی زیادی رو از دست دادیم.» افسر روی جسدِ زنِ بیخانمان تف کرد.
لیث که مشتاق بود برگردد و بخوابد، گفت:معلومه «خبرِ بدیه. اون آدما بهشدت مجروح شده بودن.انواع این مبلغیه که شهر بابتِ درمانها به من بدهکاره.»
جادوگر تکهکاغذِ کوچکی را که لیث مراقبتهای انجامشده و دستمزدش رابود طبقِ استانداردهای گریفونِ سفید در آن فهرست کرده بود، گرفت. بدونِاست اینکه حتی نگاهی به آن بیندازد، کاغذ را در جیبش گذاشت.
جادوگر در حالی که به جسد اشاره میکرد، پرسید:مجبور «چه بلایی سرش اومد؟» چشمانِ عسلیرنگش خسته و بیروح بهسال نظر میرسید، مثلِ چشمانِ سربازی که در نبردی ازپیشباخته میجنگد.
«کاش میدونستم. از یهداد طلسمِ سادهٔ هوا استفادهلعنتیه کردم تا مهارش کنم و...»
جادوگر جملهاشمجبور را کاملواضحی کرد: «و مُرد.»
«نگران نباشید، تقصیرِ شما نیست. هر بارِ لعنتی همین اتفاق میافته، مهمپرسید نیست از چه عنصری استفاده بشه. یه بار پاسبانها موفق شدن یکیشونبگوید رو مهار کنن، اما اون بیچاره تحتِ تأثیرِ یه طلسمِ تشخیصی مُرد.»
این خبرِ عالیایه. یعنی هر چیسؤالِ که هستن، بیدارشده نیستن. پس اینبگوید موضوع هیچ ربطی به من نداره.
سولوس دوست داشت دربارهٔ بیتفاوتیِ کاملِ او نسبت بهسال رفاهِ مردمِ اوتره نظر بدهد، اما در یک روزشهر آنقدر چیزها دیده بود که بداند این کار بیفایده است.
سولوس سعی کرد با رویکردی ظریفتر به موضوع بپردازد: «شاید این همون چیزیه کهشدنِ اون یارو فلهورن میخواست در موردش حرف بزنه. ارتکابِ جرم توسطِ اینهمه جادوگر چیزیهخاطرِ که انجمن باید بهش رسیدگی کنه. میتونه امتیازِ شایستگیِ زیادی برات به همراه داشته باشه.»
لیث جواب داد: «حیف که بهشون نیازی ندارم. من بعد از فارغالتحصیلی هر چی میتونستم ازمیافته انجمن گرفتم. وگرنه به ارتش ملحق نمیشدم. چیزی که الان نیاز دارم اینه که گشتم رونزدیک هر چه زودتر تموم کنم. اینجوری میتونم یه مرخصیِ طولانی بگیرم و روی کریستال کار کنم.»
صبحِ روزِ بعد، در حینِ خوردنِ صبحانهای مجللشده که بهطورِ خصوصی در تراسِ هتل فقط برایاینجا لیث سرو شده بود، با رابطش تماس گرفت.
«رنجر ورهن صحبت میکنه. به کمی زمان نیاز دارم تا آذوقهام رو تجدید کنماقسامِ و بعد آمادهام که اوتره رو ترک کنم.» او در واقع نیازی به غذا نداشت؛جرم بُعدِ جیبیاش بهاندازهای آذوقه داشت که برای ماهها دوام بیاورد. هدفش جستوجوی کتابهای کمیاب بود.
«منفی. شما اجازه ندارید از محدودهٔ شهر خارج بشید. فرماندهبیرونیِ درخواستِ کمکی از طرفِ انجمن دریافت کرده. بسته به تصمیمِجادههای ایشون، ممکنه اقامتِ شما در اوتره تا اطلاعِ ثانوی تمدید بشه.»