---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 345: بدون عنوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 345: بدون عنوان

0

«چرا فکر می‌کنی این ایده این‌قدر وحشتناکه؟» با دیدنِ‌همچین​ مشکلاتش از نگاهِ سولوس، نگرانی‌های خودش آن‌قدر کوچک به‌هرگز​ نظر رسید که تیستا تقریباً از خودش خجالت کشید.

سولوس با کلافگی تشر زد: «من یه شیء‌جوابِ​ نیستم، باشه؟» این اولین باری بود که بدترین‌سال​ ترس‌هایش را جلوی کسی جز لیث عیان می‌کرد.

«من احساسات دارم، خاطره دارم. هر روز چیزهای جدیدی یاد می‌گیرم. اگه کسی رو که تمامِ عمرت‌این‌همه​ رو باهاش گذروندی از دست بدی، چی‌کار می‌کنی؟ کسی که تو تک‌تکِ احساسات، رؤیاها و حتی افکارت‌مهربون​ شریک بوده. نمی‌تونی خیلی راحت یه غریبه رو جایگزینِ همچین آدمی کنی و به زندگیت ادامه بدی.»

«ببخشید. نمی‌خواستم ناراحتت کنم.» تیستا هرگز سولوس‌شنیدنِ​ را مثلِ یک شیء ندیده بود، فقط انتظار‌سؤالِ​ نداشت تا این حد به برادرش وابسته باشد.

«شما دوتا‌شریک​ دقیقاً چه رابطه‌ای‌خیلی​ با هم دارید؟»

صدای سولوس گرفته‌شنیدنِ​ به نظر می‌رسید:‌بودند​ «خودم هم نمی‌دونم.»

سولوس با تیستا در میان گذاشت که چطور نداشتنِ بدن باعث می‌شود‌برای​ احساسِ نقص کند. چطور از اینکه فقط صدایی در سرِ او باشد‌جفتِ​ متنفر است. از اینکه هروقت کسی به کمکش نیاز دارد، همیشه بی‌قدرت است.

تیستا پس از شنیدنِ تمامِ چیزهایی که آن دو‌گذرانده​ با هم از سر گذرانده بودند، به این باور‌بعد​ رسید که جوابِ مناسبی برای سؤالِ خودش پیدا کرده است.

«اگه بعد از این‌همه سال شراکت‌راحت​ تو همه‌چیز، هنوز از هم متنفر‌زندگیت​ نشدید، پس حتماً جفتِ روحیِ همید!»

«ممنون، حرفات برام یه دنیا ارزش داره، ولی تو خیلی مهربون و ساده‌ای. فقط به خاطرِ پیوندمونه که‌همه‌چیز​ این‌همه چیز رو با هم شریکیم. من سال‌ها پیش این پیوند رو بهش تحمیل کردم، وگرنه بعید می‌دونم‌چیز​ لیث سفرهٔ دلش رو برام باز می‌کرد. فکر کنم دوستم داره، اما بیشتر مثلِ یه دوست. ولی فلوریا...»

تیستا که به شنیدنِ یک شایعهٔ آبدار امیدوار شده بود، پرسید:‌مناسبی​ «فلوریا چی؟» نه خانوادهٔ ورهن و نه خاندانِ ارناس هیچ ایده‌ای نداشتند‌حتماً​ که این دو در دورانِ آکادمی واقعاً چقدر به هم نزدیک شده‌اند.

«ببخشید، ولی گفتنش‌نیاز​ به من نیومده.‌بی‌قدرت​ بیا برگردیم به برج.»

در طولِ آخرِ هفته، لیث جادوی همجوشی و جادوی روح را به تیستا آموزش داد. هروقت تیستا وقتِ آزاد‌مثلِ​ داشت، لیث تمامِ دانشش دربارهٔ جادوی راستین را به او منتقل می‌کرد؛ تمامِ فوت‌وفن‌هایی که در طولِ سال‌ها یاد‌گذاشت​ گرفته بود تا آن را به شکلِ جادوی بدلی پنهان کند یا در طولِ امتحانات از آن بهره ببرد.

او همچنین فیلارد، دروگر و جان‌بخش را به تیستا معرفی کرد. تیستا هرگز با یک جانورِ‌سال​ جادویی صحبت نکرده بود، چه برسد به یک هیولای تکامل‌یافته. در چشمانِ او، همهٔ آن‌ها بزرگ و‌ساده‌ای​ ترسناک بودند. فیلارد با آن بدنِ مارمانند و دو بازوی چنگال‌دارش ظاهراً از هر سه تهدیدآمیزتر بود.

دست‌کم تا وقتی که متوجه شد آن‌ها همان‌قدر از برادرش می‌ترسند که او از آن‌ها می‌ترسید. دروگر‌این‌همه​ که یک مانتیکور بود، بدن و سرِ شیر را داشت و تیغ‌هایی شبیه به تیغ‌های تشی از‌مهربون​ بیشترِ قسمت‌های بدنش بیرون زده بود. آن‌قدر بزرگ بود که می‌توانست مستقیم در چشمانِ تیستا نگاه کند.

او همچنین بال‌های پردارِ سیاهی روی پشتش و شاخ‌هایی شبیه به‌باور​ بزِ کوهی روی سرش داشت و نوکِ دمش توده‌ای از تیغ بود.‌هنوز​ هر کدام از تیغ‌ها با عنصرِ متفاوتی آمیخته و آمادهٔ پرتاب بود.

جان‌بخش که یک کیلین بود، حتی بزرگ‌تر هم شده بود؛ شاخِ جدیدی در وسطِ سرش‌نمی‌خواستم​ درآورده بود و چیزی شبیه به یک ریشِ بلند از جنسِ شعله‌های زمردین چانه‌اش را پوشانده‌دارید​ بود. آن چهار نفر با هم تمرین و مبارزه می‌کردند تا به توانایی‌های جدیدشان عادت کنند.

لیث از‌بی‌قدرت​ فیلارد پرسید: «تو‌گذرانده​ چرا هنوز اینجایی؟»

لیندورم خُرناسی کشید: «تا تبرهام رو تحویل ندی هیچ‌جا‌باور​ نمی‌رم. در ضمن، هنوز تو جادو افتضاحم. حتی از‌سال​ این فسقلیِ اینجا هم بدترم.» و به تیستا اشاره کرد.

«بوش چطوره؟»

«خوشمزه... یعنی، قطعاً انسانه.» دنده‌های فیلارد‌راحت​ هنوز با یادآوریِ اینکه لیث چطور‌زندگیت​ از شوخی‌هایش استقبال می‌کرد، تیر می‌کشید.

لیث برای هر کدام از آن‌ها یک آویزِ بُعدی و یک‌سؤالِ​ آویزِ ارتباطی ساخت تا در صورتِ لزوم بتوانند درخواستِ کمک کنند.‌جفتِ​ او همچنین برای فیلارد یک جفت تبرِ دوقلوی ارزان‌قیمت درست کرد.

لیندورم نمی‌توانست موادِ اولیه یا کریستال‌های جادویی برایش فراهم کند، پس لیث سلاح‌ها را‌پیدا​ با چیزی که طبقِ استانداردهای جادوآهنگری حداقلِ ممکن به شمار می‌رفت آغشته کرد و‌حرفات​ آن‌ها را تیزتر، سبک‌تر، محکم‌تر و در صورتِ تزریقِ مانا، قادر به خودترمیمی ساخت.

تنها ویژگیِ خاصشان این بود که می‌توانستند آن‌قدر کوچک شوند که اگر فیلارد روزی یاد می‌گرفت هیئتِ‌کرده​ انسانی به خود بگیرد، باز هم بتواند از آن‌ها استفاده کند. لیندورم هرگز سلاحِ افسون‌شده‌ای نداشت، پس‌داره​ آن‌ها را شاهکار می‌دانست و روزها با این فکر که سرِ لیث کلاهِ گشادی گذاشته است، کیف می‌کرد.

سالِ آخرِ لیث و تیستا در آکادمی بی‌حادثه گذشت. تنها نگرانیِ لیث جاخالی دادن از‌نمی‌خواستم​ دستِ تمامِ بانوانِ اشراف‌زاده و جادوگرانِ در سنِ ازدواج بود که مرتباً مزاحمش می‌شدند. بیشترِ شاگردانِ‌دارید​ دخترش بی‌صبرانه منتظرِ رسیدنِ امتحانِ سوم بودند، چون معلمِ جذابشان هم‌سنِ خودشان و هنوز مجرد بود.

لیث درست فردای امتحان ناپدید شد و همه را ناامید‌برای​ کرد. او و تیستا سرانجام توانستند با شتاب به لوتیا برگردند.‌حتماً​ حضور در آکادمی پس از امتحانِ سوم صرفاً یک تشریفات بود.

هر دو می‌خواستند پیش از آنکه خیلی دیر شود، به استادِ پیرشان‌برای​ ادای احترام کنند. بدونِ کمکِ تیستا، وضعِ سلامتیِ نانا با گذشتِ زمان رو‌روحیِ​ به وخامت گذاشت و مهم نبود لیث چقدر برای درمانِ بیماری‌اش تلاش می‌کرد.

مرگ و پیری دو دشمنی بودند که حتی او هم نمی‌توانست شکستشان‌جوابِ​ دهد. آدم‌های زیادی بیرونِ خانه‌اش جمع شده بودند تا برای آخرین بار‌نشدید​ به دیدارش بیایند. نانا فقط به خاطرِ مرگِ قریب‌الوقوعش مهربان‌تر نشده بود.

او هیچ ملاقات‌کننده‌ای‌بوده​ را جز کنت لارک‌غریبه​ و خاندانِ ورهن نپذیرفت.

صدای نانا ضعیف‌شنیدنِ​ اما همچنان پر از‌باور​ خشم بود: «ریاکارهای لعنتی.»

او به هر دو شاگردش گفت: «حتی‌گذرانده​ تو بسترِ مرگم هم می‌خوان چاپلوسی‌مو بکنن.‌پیدا​ بچه‌ها، هیچ‌وقت به آدمای بی‌شرم اعتماد نکنید.»

تیستا برای هزارمین بار‌دارد​ در چند ماهِ گذشته از‌گذرانده​ لیث پرسید: «نمی‌شه کاری کرد؟»

لیث سر تکان داد: «نه. ما که‌غریبه​ خدا نیستیم.» او پیش از این هر‌ببخشید​ طلسمی را که می‌دانست امتحان کرده بود.

«استاد، شما هیچ‌وقت بهم نگفتید‌گذرانده​ کی بهتون خیانت کرد. اگه‌برای​ بخواید می‌تونم براتون به حسابشون برسم.»

«باه! خوب گوش کن، پادشاهِ ارواح. اگه کینهٔ خودمو به بارِ همین‌جوری‌برای​ سنگینت اضافه کنم، دیگه چه جور استادی‌ام؟ فکر می‌کنی احمقم؟ همیشه می‌دونستم‌جفتِ​ تاریکیِ بزرگی تو وجودت هست و بهت افتخار می‌کنم که هیچ‌وقت برده‌ش نشدی.»

نانا چند ثانیه خس‌خس کرد تا نفسش‌شنیدنِ​ بالا بیاید. زمانِ کمی برایش باقی مانده‌برای​ بود و هنوز چند حرفِ نگفته داشت.

«ممنونم، لارک. با وجودِ بدنامی‌ام، تو هیچ‌وقت دست از دوستی باهام برنداشتی.‌زندگیت​ یه دوستِ خوب و صادق که هیچ‌وقت لیاقتشو نداشتم. اگه تو اون دنیا‌وابسته​ خدایانی باشن، مطمئن می‌شم که حسابی برات جبران کنن، وگرنه طعمِ خشممو می‌چشن.

دنبالِ دشمنای من نگرد، لیث. فقط به لطفِ اوناست‌مناسبی​ که فرصت پیدا کردم تو و خواهرتو بشناسم. من‌همه‌چیز​ برای موفقیت‌هاتون جوری شادی کردم که انگار مالِ خودم بودن.

می‌دونم گفتنِ این حرف از طرفِ کسی که هیچ‌وقت خانواده نمی‌خواست ریاکارانه‌ست، اما خوشحالم‌پیدا​ که بخشی از وجودم همیشه تو جادوی شما زنده می‌مونه. به لطفِ من یه‌حرفات​ تبارِ جادوییِ جدید متولد شد. دشمنای منم احتمالاً از شدتِ استیصال تو مرگ دنبالم می‌آن.»

جملهٔ آخر را‌نیاز​ با ترکیبی از‌بی‌قدرت​ خنده و سرفه گفت.

«تنها حسرتم اینه که در حقِ هر دوتون کوتاهی کردم. هیچ‌وقت نتونستم چیزی‌ادامه​ رو که واقعاً کم دارید بهتون یاد بدم. لیث، پادشاهِ ارواح باید قوی‌باشد​ و دانا باشه، اما باید محبت هم داشته باشه. وگرنه فقط یه هیولاست.

تیستا، ملکهٔ پریانِ من، اگه یاد نگیری چطور قلبتو به روی بقیه‌پیدا​ ببندی، اونو از سینه‌ت بیرون می‌کشن. هروقت کسی اذیتت کرد، بهش فرصتِ‌همید​ دوم نده. کاری رو بکن که من می‌کردم و کونشونو کباب کن.»

نانا پس از اینکه مطمئن شد شاگردانش آخرین‌بودند​ خواسته‌اش را فهمیده‌اند، به خواب رفت. همه تا‌بعد​ زمانی که قلبش از تپش ایستاد، کنارش ماندند.

ناولها | novelha.net