چپتر 299: فصل 299
0بعد از اینکه لیث صورتحساب را پرداخت کرد، دردودل امتدادِ تفرجگاه قدم زدند. با وجودِ دیروقت بودن، شهرمیترسم همچنان از رفتوآمدِ کالسکهها و قایقهای مسافربریِ کوچک پرجنبوجوش بود.
همهچیز بهکندی پیش میرفت. برخلافِ کلانشهرهای زمین، نه کالسکهچیها عجلهای داشتندبکشم و نه قایقرانها، و مسافرانشان هم همینطور بودند. برای لیث، تقریباًمینامد به نظر میرسید که شهرِ وینیا دارد با تنبلی به خواب میرود.
ناگهان آهی سکوتِ میانِ آندربارهٔ دو را شکست و اندکیتکان بعد آهی دیگر به دنبالش آمد.
لیث پرسید:برایش «مشکل چیه؟ دربارهٔدخترِ نقشه دودل شدی؟»
فلوریا سر تکان داد: «نه. خیلی عجیبه. همزمان هم خیلیشدی خوشحالم و هم خیلی میترسم.» روی نیمکتی چوبی نشست ونیمکتی با اشاره از او هم خواست همین کار را بکند.
«خوشحالم چون با اینکه سالِ گذشته یه کابوس بود، باعث شد بفهمم چقدر خوششانسم.هنوز یه خانوادهٔ مهربون دارم، ثروت، مقام و استعداد. چیزایی که قبل از آشنایی با شماهاکنار برام عادی شده بود.» به لیث تکیه داد و سرش را روی شانهٔ او گذاشت.
«حتی تونستم بدونِ اینکه مجبور بشم یه آدمِ دیگه رو بکشم، تا اینعجیبه سن برسم.» لیث هنوز برایش سخت بود بشنود یک دخترِ شانزدهساله خودش راچون «پیر» مینامد، اما بعد از ازدواجِ رنا، کمکم داشت با این موضوع کنار میآمد.
مخصوصاً بعدبرایش از اینکه خواهرشدخترِ باردار شده بود.
دوباره آه کشید: «دلیلِ ترسم اینهچیه که میدونم این افسانهٔ پریان کهتکان زندگیِ من بوده، بهزودی تموم میشه.»
«بالاخره میفهمم چرا مادرم اینقدر سختگیره و پدرم اینقدر ملایم. هر دو دارن به روشِبرایش خودشون سعی میکنن منو از زندگی، همونطور که خودشون میشناسن، محافظت کنن. چون تقریباً یهمیآمد بزرگسالم، باید مثلِ یه بزرگسال رفتار کنم. نمیتونم برای محافظت مدام به بقیه تکیه کنم.
«وقتی فارغالتحصیل بشم، ارتش منو برای مدتی که فقط خدایان میدوننداد چقدر طول میکشه، از خونه دور میکنه. مثلِ آکادمی نیست، تاخواست ماهها نمیتونم برگردم. برای اولین بار تو زندگیم، واقعاً تنها میشم.
«مهم نیست نامِ خانوادگیم چیه، مسیرِ من مالِپیر خودمه. هر تصمیمی که بگیرم عواقبی داره وکنار باید اونقدر قوی باشم که باهاشون زندگی کنم.»
لحظهای مکث کرد و به ستارگانی کهدربارهٔ بالای سرشان میدرخشیدند چشم دوخت. هلالِ ماهخیلی تا حدی زیرِ ابری گذرا پنهان شده بود.
«امشب خیلی آرومه، در حالی کهبدونِ آیندهام خیلی ترسناکه. دلم میخواد این لحظهبرسم تا ابد طول بکشه، اما میدونم غیرممکنه.»
لیث چیزی نگفت، ذهنش خالی بود. با اینکه هیچچیز را بیشتر از تمامعجیبه شدنِ سالِ پنجم و پشت سر گذاشتنِ آن رؤیای نفرینشده نمیخواست، اما این فکرسالِ که کمتر از نُه ماه تا جداییشان فرصت دارند، احساسِ خلأ به او میداد.
صبحِ روزِ بعد، لیث بهعنوانِ یک کارمند برای انجمنِ جادوگران کار کرد. این سختترین کاریعجیبه بود که در تمامِ سه زندگیاش انجام داده بود. هر چند ثانیه یک بار اسنادِ جدیدیکابوس دریافت میکرد، مُهرِ جادوییاش را بهعنوانِ رسید میزد و بعد آنها را طبقِ پروتکل فهرست میکرد.
پس از آن، باید آنها را میخواند و اوراق را بر اساسِ اولویتشان ارجاعهنوز میداد. با اینکه کارمندانِ ارشد آویزی به او داده بودند که اجازه میداد بهراحتیموضوع قوانین و مقرراتِ درست را برای هر سند پیدا کند، این کار ملالآور بود.
ثانیهها انگار ساعتها طول میکشیدند و آن دوشدی ساعت شیفتِ کاری میتوانست بهاندازهٔ سالها باشد. بهمیترسم آکادمی بازگشت و احساس میکرد روحش را کاملاً مکیدهاند.
لیث با خودش فکر کرد: ترجیح میدم با یه وایورنِ دیگه بجنگم تا اینکه دوباره اینکنار گُه رو بخورم. حداقل وقتی جانور رو میکشی همونطور مُرده میمونه، ولی اون کاغذها مثلِ سیلتموم مدام میاومدن. مرگِ سریع با چنگال خیلی بهتر از غرق شدنِ آروم تو یه اقیانوسِ حوصلهسربره.
سولوس خندید: «غصه نخور! من و سولوسپدیادربارهٔ رو داشتی تا کمکت کنیم یادت بمونه چیعجیبه کجا میره. تصور کن بقیه چه حسی دارن.»
در کلاسِ تخصصِ درمانگر، به درمانِ اسلایمهایشان ادامهبشم دادند. هرچه لیث بیشتر به این روند عادت میکرد،بشنود بیشتر میتوانست از اسکنر به نشاطبخشی تغییر حالت دهد.
او و سولوس در طولِ شکنجهٔ صبحگاهیشان، مفصل دربارهٔ پیکرتراشیتکان بحث کرده بودند. هر دو فکر میکردند این مبحث یکینشست از قطعاتِ گمشدهٔ پازلِ جادوی راستین را در خود دارد.
روشی که محافظ تغییرشکل میداد با کارِ اون وایورن کاملاً فرق داشت.رنا محافظ یکدفعه دگردیسی میکرد، مثل آبی که از یه ظرف بریزی تو یهاینه ظرفِ دیگه. اما وایورن تیکهتیکه تغییر میکرد، مثل گرگینههای تو فیلمای ترسناکِ درجهدو.
فکر کنم هر دو نیروی زندگیشون رو دستکاری میکردن، ولی با تکنیکهایتکان مختلف. محافظ یه بیدارشدهست و اسکارلت بهش یاد داده چطور تغییرشکل بده،خواست در حالی که اون وایورن بیدارشده نبود و به هستهٔ ماناش دسترسی نداشت.
احتمالاً دلیلِ اینکه محافظ نتونست دگردیسی رو بهم یاد بده، ربطی به مرحلهٔ پالایشِ هستهامبرایش نداشت، بلکه بهخاطرِ ناتوانیِ خودم تو مهارِ نیروی زندگیام بود. باید یاد بگیرم چطور اون رومخصوصاً به عنوانِ یه کلِ یکپارچه حس کنم، نه اینکه هر بار فقط یه عضو رو ببینم.
تازه، باید یه راهی پیدا کنم تا ازشدی الگوی نیروی زندگیِ بدنِ انسانیام یه بکآپ بگیرم،میترسم وگرنه ممکنه برای همیشه خودم رو گم کنم.
لیث از طلسمِ اسکنه مانندِ یک بستهٔ خیاطی استفاده کرد. او آجرهای قرمزی را که شاخکهای اسلایممیآمد را میساختند، با ایجادِ رشتههایی از مانای فیروزهای، به آجرهای بدنِ اصلیِ آن پیوند زد. بهمحضِ اینکه اتصالمیفهمم بهدرستی برقرار شد، نیروی زندگی مانندِ خون در رگهای جدید به جریان افتاد و آنها را سرخ کرد.
تا پایانِ کلاس، مهارتِ لیث در کار با اسلایم بسیار بهتر شده بود، اما هنوز نیمی ازخوشحالم کار را هم پیش نبرده بود. عجیب آنکه ردهبندیِ کلاس برعکس شده بود. کسانی که مهارتِ کمتری داشتندخوششانسم کارشان تقریباً تمام شده بود، در حالی که لیث، کویلا و بقیه هنوز کارِ زیادی در پیش داشتند.
عجیبتر آنکه، واستور ازحتی این چرخشِ اوضاع نهبشم متعجب بود و نه نگران.
با اشتیاق بهمشکل پشتِ کویلا زدنقشه و گفت: «عالیه، عالیه!»
«متوجه نمیشم، پروفسور. منبشنود از بیشترِ بچههای کلاس عقبترم،مینامد چرا دارید ازم تعریف میکنید؟»
واستور دستش را روی تُنگِ ماهیِ او گذاشت و توضیحشدی داد: «چون تو و بقیهٔ شاگردهای خوب، بهجای اینکه فقطنیمکتی به نتیجهٔ کار فکر کنید، حواستون به چگونگی و چراییِ اونه.»
واستور چانهٔ کویلا را بالا داد تا دیگر به زمین خیره نماند و گفت:هنوز «همونطور که انتظار داشتم. اسلایمت کمترین شوک رو متحمل شده. تو کُند نیستی، کویلا، توکنار دقیقی. فرقِ بزرگی بینِ این دوتاست. به خودت شک نکن و سرت رو بالا بگیر.»
پروفسور سپس تمامِ اسلایمها را بررسینقشه کرد؛ از بیشترِ شاگردهای کُند تعریف کردعجیبه و به همهٔ شاگردهای سریع تشر زد.
واستور سر تکان داد و در حالی که با رفعِ اشتباهاتِ اصلی، دردِکمکم اسلایمها را تسکین میداد، گفت: «اسلایمهای شما درمان نشدن، فقط وصلهپینه شدن. اگهمیدونم این یه عملِ ظریفتر یا موجودِ آسیبپذیرتری بود، خیلی وقت پیش مرده بود.»
گروهِ لیث با روحیهای عالی آزمایشگاهِ درمان را ترک کردند. بقیه بهخاطرِتکان حرفهای واستور خوشحال بودند، و لیث بهخاطرِ اینکه با وجودِ پیشرفت نکردن درهمین نشاطبخشی، حس میکرد در مسیرِ درستی برای کشفِ رازِ دگردیسی قرار گرفته است.
کلاسِ بعدی، اولین درسِ عملی دربارهٔ ساختِ طلسمهای شخصی بود. لیث مشتاق بودبرسم ببیند آیا میتواند از این کلاس چیزی دربارهٔ جادوی راستین بیاموزد یا نه.کمکم تا آن لحظه، تمامِ کلاسهای آکادمی به گسترشِ افقِ دیدِ او کمک کرده بودند.
آنها به تالارِ سخنرانی رفتند، جایی که پروفسور نالیر منتظرشان بود. وقتیخیلی همهٔ شاگردها رسیدند، نالیر گامهای وارپ را باز کرد و آنها راکار به مضحکترین سالنِ تمرینی که تا به حال دیده بودند، انتقال داد.