چپتر 798: ریشهٔ مشکل (بخشِ ۲)
0«هیچیک از سه کشورِ بزرگ نمیتوانند اجازه دهند دربارهای نامردگانموجوداتِ چنین پایگاهِ استواری داشته باشند. آن هم نه با مهاجرتِخودمان کنونیِ نامردگان که هم تعداد و هم منابعشان را افزایش میدهد.»
«اگر دستِ ارلیک به شبکهٔ دروازهٔ گیاهان برسد، جایگاهِ بالایی دریابد دربارها به دست میآورد و در عوض، دربارها میتوانند بدونِ محدودیتمییابند در گارلن سفر کنند؛ چیزی که تا الان توانستهایم جلویش را بگیریم.»
کویلا گفت: «ترینتِ دراوگر؟موجوداتِ فکر میکردم گیاهان نمیتوانندچنان به نامرده تبدیل شوند.»
لایتا گفت: «این فقط بخشی از حقیقت است. برخلافِ شما موجوداتِ گوشتی، پیوندِ ما بازندگان زندگی چنان قوی است که نمیتوانیم نامرده شویم مگر اینکه خودمان بخواهیم. به همین دلیل، آنمتحرک دسته از ما که تصمیم میگیرند از زندگی دست بکشند، تحقیر و از جامعهمان طرد میشوند.»
«با این حال، قانونِ ما فقط برای کسانی اعمال میشود که برای روبهرو شدنچنان با مجریانش بیش از حد ضعیفاند. ارلیک با شکست دادنِ پاسبانهای لیانان، این حق راجامعهمان به دست آورده که از قانونِ او سرپیچی کند و حکومتش را به چالش بکشد.»
سکوتی مورمورکننده در اتاق حاکم شد. شایعات دربارهٔ لیچی که امپراطوری را ویرانزندگان میکرد، بهخودیخود بد بود. هیچکس نمیدانست ملکه چطور توانسته بهتنهایی در برابرِ چنینحالِ موجودِ باستانی و قدرتمندی مقاومت کند، و هیچکس هم نمیخواست این پدیده گسترش یابد.
اینکه نامردگان سرزمینِ زندگان را تصاحب کنند، به این معنانمیتوانیم بود که تمامِ نژادها مانندِ گلههای دام پرورش مییابند تامیگیرند شکمِ لشکرِ همواره در حالِ رشدِ اجسادِ متحرک را سیر کنند.
لیث گفت: «بسیار خب، وضعیت وخیم است، اما نمیفهمممقاومت چرا شما بهجای ارتش یا طلسمشکنها اینجا هستید، مدیرتمامِ مارت، و نه میفهمم کویلا چطور میتواند کمکتان کند.»
«او دارد سخت تلاش میکند تا جادوی ردهٔ ۵ راموجوداتِ یاد بگیرد، اما با یک جادوگرِ نبرد شدن فاصلهٔ زیادی دارد.بخواهیم بماند که شما اصلاً نباید از این موضوع خبر داشته باشید.»
مارت توضیح داد: «لیث، با اینکه نتیجهٔ درگیریِ داخلیِ لاروئل بر پادشاهی تأثیر میگذارد، اما اینتمامِ شهر بخشی از آن نیست. ما در امورِ دولتهای دیگر دخالت نمیکنیم، و نمیتوانیم در حالیبسیار که با تهاجمِ نامردگان مقابله میکنیم و برای استعمارِ جیرا آماده میشویم، نیروی انسانیمان را هدر دهیم.»
«من نه بهعنوانِ یک مبارز، بلکه بهعنوانِ یک درمانگر اینجا هستم. همانطور که لایتا تازه گفت،همین گیاهان بیش از هر چیز برای قدرت ارزش قائلاند. اگر لیانان برای حفظِ تاجوتختش به کمکِ انسانهاشدن نیاز پیدا میکرد، رعایایش او را ضعیف و بیلیاقت میدانستند و پیروزی بهطورِ پیشفرض به ارلیک میرسید.»
«این یک جنگِ تمامعیار است و ارلیک فقط تا حدی به مرامنامهٔگسترش شرافتِ مردمِ گیاهی پایبند است که حقِ فتحِ خود را از دستمییابند ندهد. بهعبارتِ دیگر، او تا جایی که میتواند قوانین را دور میزند.»
«ارلیک میداند که نمیتواند ارتشِ لیانان را شکست دهد، زیرا فقط گیاهان میتوانند درچنان درگیری شرکت کنند و تعدادِ گیاهانِ نامرده برای پیروزی در نبرد بسیار کم است.تحقیر بنابراین، او راهی ابداع کرد تا بدونِ شکستنِ قوانین، تعدادِ پیروانش را افزایش دهد.»
«او طاعونِ جیرا را طوری مهندسی کرده که اکنون فقط روی گیاهان اثر میگذارد، اما آنهاتمامِ را نمیکشد، بلکه فقط تا حدی به نامرده تبدیلشان میکند. با این حال، از آنجا که شهروندانِوضعیت بیگناه برخلافِ میلشان در حالِ تبدیل شدن هستند، لیانان میتواند از سه کشورِ بزرگ درخواستِ کمک کند.»
«نه در برابرِ ارلیک، بلکه در برابرِ بیماری. مردمِ گیاهی به دلیلِ تواناییهایاینکه خارقالعادهٔ احیایشان معمولاً نیازی به درمانگر ندارند، بنابراین دربارهٔ جادوی نور اطلاعاتِ کمیحال دارند. پادشاهی مرا به اینجا فرستاد زیرا من هم درمانگرم و هم طلسمشکن.»
«در صورتِ لزوم، میتوانم مخفیانه به لیانان کمک کنم و در صورتی که ارلیک دستزندگان به بازیِ کثیف بزند، از خودم دفاع کنم. علاوه بر این، به کمکِ کویلا نیاز دارممتحرک زیرا او درخشانترین ذهنِ نسلِ خود است و برخلافِ تو، زیستشناسیِ مردمِ گیاهی را بهخوبی میشناسد.»
کویلا پرسید: «از پیشنهادِ شما مفتخرم، مدیر، اما چرا من؟ پروفسورگوشتی مانوهار درخشانترین ذهنِ این قرن است و با اینکه هیچچیز دربارهٔ مردمِدلیل گیاهی نمیداند، شما بهراحتی میتوانید او را در جریانِ امور قرار دهید...»
کویلا ناگهان فهمید که شاید مانوهار از قبلنمیخواست آنجا باشد. شاید خدای افسانهایِ درمان بالاخره بهتمامِ بنبستی خورده بود که نمیتوانست از آن عبور کند.
مارث آهی کشید و گفت: «حقپیوندِ با توست. خدایان، چقدر از آنمگر مرد متنفرم. ماجرا از این قرار است...»
جنگلِ آکادمیِلایتا گریفونِ سفید،فقط دو هفته قبل.
ملکه که از غیرقابلاعتماد بودنِ مانوهار خسته شده بود، به جادوآهنگرهای سلطنتی دستور داد تامعنا برایش یک پابند بسازند. این پابند بدونِ کمکِ خارجیِ مارث باز نمیشد و پروفسورِ دیوانه رالیث از استفاده از جادوی بُعدی و جادوی پرواز بازمیداشت، و فرارِ دوباره را برایش غیرممکن میکرد.
برای اطمینانِ بیشتر، پابند حاویِ یک طلسمِ مکانیاب هم بود که به خانوادهٔ سلطنتیخودمان اجازه میداد همیشه از موقعیتش باخبر باشند. مانوهار در برابرِ چنین رفتارِ ناعادلانهای حسابیبرای قشقرق به پا کرده و گفته بود که این آرتیفکت حقوقِ شهروندیاش را نقض میکند.
تنها نشان دادنِ فهرستِ جرایمی که هنوز به خاطرشان آزادیِ مشروط داشت،گسترش توانست دهانش را ببندد. مانوهار مجبور شده بود وظیفهاش را بهعنوانِ پروفسورمییابند و درمانگر انجام دهد و حتی با دانشآموزان به معاینهٔ بیماران بپردازد.
زندگی برای مارث بسیار آسانتر شده بود و بالاخره میتوانست باگوشتی خیالِ راحت بنشیند و استراحت کند. حداقل تا زمانی که ابتداهمین مشکلِ هوردِ نامردگان به آکادمی رسید و بعد خبرِ مشکلِ لاروئل.
سپس همهچیز دوباره به یک کابوس تبدیل شد. فشارِ وظایفشگسترش بهعنوانِ مدیر، طلسمشکن و یکی از درمانگرانِ سلطنتی، باعث شددام قرارِ ملاقاتِ از پیش تعیینشدهاش با لیانان را فراموش کند.
بنابراین، وقتی راهروی بُعدی در دفترش باز شد، آکادمی آن را بهعنوانِ نقضِ حریم ثبتبخواهیم کرد و زنگِ خطر را به صدا درآورد. هم جانورانِ امپراطور و هم مردمِ گیاهی کهمیشود در جنگل زندگی میکردند، اجازه داشتند از جادوی بُعدی استفاده کنند، اما نه در داخلِ آکادمی.
اعضای کادر که در مبارزه مهارت داشتند، از انگشترهای پروفسوریِ خود برای وارپیابد به صحنه استفاده کردند و افسوس که مانوهار هم در میانشان بود. اولشکرِ معمولاً این احضار را نادیده میگرفت، اما هر چیزی بهتر از کارهای اداری بود.
وقتی مانوهار از درونِ گامها گذشت، لیانان را دیدشما که تهدیدآمیز به مارث خیره شده و دربارش در آناینکه سوی دروازه ایستادهاند، و البته یک فرصت را هم دید.
او در حالی که به آن سوی دروازه میپرید و تنها یکسرزمینِ درایادِ بلوندِ ماتومبهوت به نام ریسا را منتظرِ خود مییافت، گفت: «شما باهمواره این پیرزنِ عجوزه سر و کله بزنید! من جلوی نیروهای کمکیاش را میگیرم.»
مانوهار با سرزنش به او گفت: «لعنت به تو، زن. ارتشِ متجاوزتمگر کجاست؟» نقشهٔ مانوهار این بود که قهرمانانه عمل کند و بعد وانمودطرد کند که توسطِ دشمن دستگیر شده است تا پوششی برای فرارِ قریبالوقوعش باشد.
ریسا دستانِ خالیاش را به نشانهٔ صلح بهقدرتمندی او نشان داد و اعضای دربار نیز همین کارمعنا را کردند: «کدام ارتش؟ این یک مأموریتِ دیپلماتیک است.»
با قرار گرفتنِ تمامِ قطعاتِ پازل در کنارِ هم، نورِ درک و فهم درچنان چشمانش درخشید: «آه، که اینطور. خب، خبرِ خوب این است که یعنی آکادمی درتحقیر امان است. خبرِ بهتر این است که اتفاقی که الان میافتد، کاملاً تقصیرِ مارث است.»
پابند درست مثلِ یک بالوت بود. برای کار کردن به آکادمی بهعنوانِ منبعِزندگان نیرو نیاز داشت. حتی با وجودِ باز بودنِ تونلِ بُعدی، آرایههای لاروئل باحالِ آرایههای آکادمی تداخل پیدا کردند و غیرفعال کردنِ پابند را برای مانوهار آسان ساختند.
او جادوآهنگر نبود، اماموجوداتِ وقتی اراده میکرد، کارِ چندانیقوی نبود که از پسش برنیاید.
مانوهار پابند را به همراهِ یک ارزیابیِ روانشناختی به ریسا داد که تأیید میکردسرزمینِ مانوهار از نظرِ بالینی مجنون است و در نتیجه مسئولیتی در قبالِ اعمالِ خود ندارد.رشدِ سپس پرواز کرده و رفته بود و از آن زمان هیچکس او را ندیده بود.
کشورِ آزادِبهتنهایی زاریون، شهرِموجودِ لاروئل، زمانِ حال.
فلوریا پرسید: «اوضاع چقدر وخیم است؟» او هرگز روی مانوهار حسابشویم نکرده بود. این مرد آشکارا اهدافِ خودش را داشت و هرگز بهجامعهمان مسائلِ کشوری علاقهای نشان نداده بود، مگر اینکه با نقشههایش همسو باشند.