چپتر 949: قدرتِ مقهورکننده (بخشِ ۱)
0نمایشِ زناگروش پوششِ کاملی برای آناول دو مردِ بالغ فراهم کرد کهتکتکِ مثل بچهها خودشان را خیس کرده بودند.
اما حقیقت این بود که نیتِ کشتن از سوی بیترا میآمد کهعایقِ هنوز چند ثانیه تا حملهٔ جنونِ خون فاصله داشت. او اصلاً ازشهر اینکه غریبهای مزاحمِ لحظهای شود که آن را خصوصی میدانست، خوشش نمیآمد.
پیشخدمتها بیدرنگ آمدند و کفِ زمین را شستند ومیشد برای آن دو زن پرسِ دوم غذا آوردند وگفت همزمان از آنها پذیرایی کردند تا شاید خشمشان را فروبنشانند.
چند ساعت بعد، وقتی بیترا توانست آرامشِ خود را بازیابد،آرامشِ آن دو مسخشده به یکی از خانههای امنِ کارتلِ گورگونِرفتند سرخ رفتند تا با شریکِ جدیدشان، ورن نیان، دیدار کنند.
روی کاغذ، گورگونِ سرخ یکشده گیلدِ تجاری بود، بنابراین آنجا تفاوتِگرانتر چندانی با یک شرکتِ قانونمدار نداشت.
ساختمانی چوبی و دوطبقه بود، با یک مسئولِ پذیرش که پشتِ میزی جلویصدا ورودیِ طبقهٔ همکف نشسته بود، در حالی که بقیهٔ فضا را دفترهایی پرتأیید کرده بودند که فقط با میز، مبل و کمدهای بایگانی مبله شده بودند.
طبقهٔ اول هم به همین شکل مبله شده بود، اما همهچیز بسیار گرانتر بودبیشتر و تکتکِ اتاقها با جادو عایقِ صدا شده بودند. در واقع کلِ ساختمان باتیزی چند آرایهٔ نامرئی محافظت میشد که ارزشِ آنها از تمامِ آن محلهٔ شهر بیشتر بود.
ورن در حالی که با تأیید بهبعد آن دو زن نگاه میکرد، گفت: «خوشحالمیکی میبینم رئیستان ما را جدی گرفته است.»
او جادوگر نبود، امامبله حسِ تیزی برای تشخیصِشکل استعداد در دیگران داشت.
میدانم که بااستعدادترین جادوگرها زن هستند، اما این دو نفر فراترجادو از حدِ تصورند. لعنتی، با اینکه آنجا نشستهاند و هیچ کاری نمیکنند،محلهٔ باز هم احساسِ خطر میکنم. رفتارشان مانندِ یک درندهٔ رأسِ هرم است.
ورن که بدونِ برنامهریزیِ پنج مرحله جلوتر برای همهچیز به این مقام نرسیده بود، گفت: «مطمئنم تواناییهایمیکرد جادوییِ شما عالی است، اما مطمئنید که دو نفرتان کافی است؟ ما با نامردگانی طرفیم که آنقدرجادوگرها قوی هستند که یک خرسِ بالغ را با یک دست بکشند. اگر نزدیک شوند، چطور میخواهید زنده بمانید؟»
او میخواست پیش ازخشمشان دشمنتراشی با یک دربارِ نامردگان،توانست از شانسِ موفقیتشان مطمئن شود.
ورن نیان مردی در اواسطِ سیسالگی بود، با حدودِ ۱٫۶۸ متر قد، موهای بلوندجادو و ریش. چهرهای مهربان داشت، اما با توجه به چشمانِ بیرحم و بدنِ تنومندش، ازتأیید آن دست آدمهایی بود که دلتان نمیخواست در کوچهای تاریک با او تنها روبهرو شوید.
او آن دو مسخشده را به دفترش آورده بود، جاییاتاقها که چهار محافظِ شخصی، که هر کدام از لیث بلندترمیشد و عضلانیتر بودند، به همراه دو تن از همکارانش منتظرشان بودند.
روی کاغذ، ورن فقط مدیرِ همان شعبهای بود که در آنتمامِ حضور داشتند، با این حال دفترش بیش از حد مجلل بود.جدی همهٔ مبلها روکشِ ابریشمی داشتند و با بهترین مواد ساخته شده بودند.
هم فرشها و هم پردههای نقشداری کهبعد به دیوارها آویخته شده بودند، گلدوزیِ طلایکی داشتند و دستِ استادانهٔ هنرمند را نشان میدادند.
زناگروش هوا را بو کشید و چهرهاش از انزجار در هم رفت، گوییاتاقها به جای اتاقِ نشیمنی درخورِ یک مارکی، در یک مستراح نشسته بودند. گفت:محلهٔ «پیش از بحث دربارهٔ چنین جزئیاتِ بیاهمیتی، میخواهم شرایطِ توافقتان را روشن کنم.»
«بعد از اینکه رئیستان، تولمن، را از سرِ راه برداشتیم، پرسنلجادو و امکاناتِ لازم برای رونق گرفتنِ کسبوکارتان را در اختیارِ گورگونِ سرخمحلهٔ قرار میدهیم. در ازای آن، ۶۰ درصد از سودِ خالص را برمیداریم.»
یکی دیگر از مردانِ حاضر در اتاق گفت: «چی؟ ۶۰ درصدتمامِ بیشتر از چیزی است که به آن خونآشامها میدهیم. ورن، چهجدی فایدهای دارد که از یک توافقِ بد به توافقی بدتر برسیم؟»
ورن دستش را بالا برد تا همکارِ معاون و همدستش راخود ساکت کند و گفت: «سؤالِ عالیای بود، گلاس. بیایید پیش از متوقفورن کردنِ مذاکرات، پاسخِ مهمانانمان را بشنویم. چرا باید شرایطِ شما را بپذیرم؟»
انگشتانش را در هم قلاب کرداول و به عقب تکیه داد وتکتکِ هیچ ترس یا ضعفی نشان نداد.
زناگروش گفت: «چون اگر همان مردِ باهوشی باشیدگرانتر که فکر میکنم، میفهمید که اعداد از درصدهاساختمان مهمترند.» رن سر تکان داد تا ادامه دهد.
فهمیده بود منظورش چیست، اما لازم بود بقیه، بهویژه محافظانش، خودشانتمامِ بشنوند و بفهمند. شورشها اهدافِ بلندی داشتند اما از پایین شروعجدی میشدند. اگر زیردستان از مسیرِ توطئه خوششان نمیآمد، در دم خیانت میکردند.
ارتشی که فقط از ژنرالها تشکیل شده باشد، نمیتوانست در جنگ پیروز شود.مسخشده رن به سربازانِ وفاداری نیاز داشت که حاضر باشند در لحظه جانشان راکنند فدا کنند تا او بتواند غرق در ثروت شود و از پیری بمیرد.
زناگروش گفت: «گورگونِ سرخ خوب کار میکند، اما نامردگان فقط درگرانتر طولِ شب میتوانند از شما حمایت کنند، در حالی که سازمانِمحافظت من اجازه میدهد ساعاتِ کاریتان را به روز هم گسترش دهید.»
رن که دید فقط یکیشکل از معاونان لبخند میزند، مفهوم راجادو ساده کرد: «زمانِ دوبرابر، سودِ دوبرابر.»
جوِ اتاق در یک چشمبههمزدنساختمان از حالتی دلگیر به پرتوییارزشِ از نورِ خورشید بدل شد.
زناگروش ادامه داد: «این تازه اولِ کار است. در حالِ حاضر، امپراطوریبازیابد به خاطرِ ویزا و نامردگانش بیخِ خرتان را گرفته است. با خلاص شدندیدار از شرِ شرکای فعلیتان، بازپرسها تمرکزشان را به سمتِ رقبای شما تغییر میدهند.»
«نه تنها میتوانید آزادانهتر کاسبی کنید، بلکههمین میتوانید از ضعفِ دشمن برای گسترشِ قلمروِجادو خود بهره ببرید. یک تیر و دو نشان.»
تمامِ حاضران کاملاً رامِ او شده بودند و مثل طوطی سر تکان میدادند. رنواقع از تغییرِ ناگهانیِ توازنِ قدرت در اتاق احساسِ خطر کرد. حالا تنها کسی بودمیکرد که در جبههٔ خودش قرار داشت و حس میکرد در خانهٔ خودش مهمان است.
در موردِ کاریزما شنیده بودم، ولی این دیگهمحافظت خیلی زیاده. اگه همینطوری پیش بره، یه دقیقهنگاه دیگه این زناگروش به جای شریکم میشه رئیسم.
زناگروش ایستاد و سریع و بیصدا همچون یک شبح، به مقابلِخود معاونِ دیگری که پیشتر صحبت کرده بود و محافظش رفت: «وجدیدشان اما نکتهٔ آخر، ما به حسابِ نفوذیهای داخلِ صفوفِ شما میرسیم.»
«ردیابی تخصصِ من است. در دنبال کردنِ رد، حتی از یک جانورِتکتکِ جادویی هم بهترم. مشکلِ شما ترالها این است که مهم نیست چندارزشِ بار دندانهایتان را مسواک بزنید، نمیتوانید از شرِ بوی خون خلاص شوید.»
رنگِ مرد برای کسری از ثانیه پرید و بعد با چنان قدرتی از جا پرید که صندلیاش خُردنامرئی شد و تکههای چوب با موادِ داخلش در هم آمیخت. قدش بهزحمت به ۱٫۶۵ متر میرسید، اما حالا بیشنبود از ۱٫۸۲ متر قد کشیده بود و بدنش از موهای زبری پوشیده شده بود که لباسهایش را پاره میکردند.
پیش از آنکه کسی حتی بتواند پلک بزند، ترالمیشد چندین بار به زناگروش ضربه زد. هر ضربه صدایگفت برخوردِ چکش و خُردشدنِ استخوانها را به همراه داشت.
چند ثانیه بعد، وقتی ضرباتِ مکرر انگشتان، مچها وتوانست ساعدهایش را چنان خُرد کرده بود که بازوهای موجود شبیهسرخ به یک آکاردئون شده بود، زناگروش پرسید: «کارت تمام شد؟»
زناگروش دستِ راستش را طوریشده تکان داد که گویی مگسی راگرانتر میپراند: «پس حالا نوبتِ من است.»
شکافندهٔ آسمان، ترال را از ناحیهٔ گردن، قلب، کمر و زانوجادو برید و در عینِ حال زخمها را داغ کرد. بدونِ ریختنِتمامِ حتی یک قطره خون، او را به پنج تکه تقسیم کرد.
محافظ که در واقع اربابِ ترال بود، غرید و او نیزتمامِ دست به دگردیسی زد. کورواکها نامردگانی بودند که میتوانستند به بهایجدی از دست دادنِ بخشی از قدرتشان، در طولِ روز حرکت کنند.
مقاومت در برابرِ نورِ خورشیدفروبنشانند تواناییهای جادوییشان را محدود میکرد،آرامشِ اما قدرتِ فیزیکیشان دستنخورده باقی میماند.