چپتر 367: فصل 367
0وقتی نامهها رسید، همه هجوم بردند تا پاکتهایشان را باز کنند ورفته نمراتِ نهاییشان را ببینند. بیشترشان شادی کردند، اما بعضی از روی ناامیدیدیگهای گریستند. در میانِ دخترها، فقط نیلو برای سرباز شدن مناسب ارزیابی شده بود.
آن دو نفرِ دیگر و لیول مجبور بودند بینِ عضویت در بخشِ اداریروانی یا بازگشت به زندگیِ عادی یکی را انتخاب کنند. بقیهٔ اعضای یگان نمرهٔهمچین قبولی گرفته بودند. ویپلی و نیلو تنها کسانی بودند که به درجهداری ترفیع یافتند.
هیچکس تعجب نکرد وقتی تأیید شد نمرهٔ لیث «ام» است. چیزی که اومیتونه را نگران کرد این بود که در حالی که دیگران باید خود رامجازاتم به گروهبان تپر معرفی میکردند، لیث به دفترِ فرمانده بریون احضار شده بود.
نامه بهوقت جز نمرهاش، هیچکنم جزئیاتِ دیگری نداشت.
ویپلی سعی کرد به لیث اطمینان خاطر بدهد: «نگرانمیتونه نباش، مطمئنم دلیلِ خوبی براش هست. اصلاً منطقی نیست کهغیب منو درجهدار کنن و تو رو سربازِ صفر نگه دارن.»
لیث قبل از رفتن به دفترِمیدونن فرمانده، دستی به شانهٔ ویپلی زد وروانی گفت: «ممنون. امیدوارم حق با تو باشه.»
اگه مجبور باشم یک سال و نیمبهتر وقت بذارم و از صفر شروع کنم، همونپیش بهتر که بکشم کنار. خودشون هم اینو میدونن.
چی میتونه اشتباه پیش رفته باشه؟ یعنی تو ارزیابیِ روانی رد شدم؟ یامیتونه اینه یا دارن به خاطرِ غیب شدنِ کریستال مجازاتم میکنن. هیچ دلیلِ دیگهایمجازاتم به ذهنم نمیرسه که بخوان با یه همچین کلکِ کثیفی پرتم کنن بیرون.
پارانویای لیث دوباره کنترل را به دست گرفتمیدونن و پیش از آنکه حتی به درِ اتاقِشدم بریون برسد، او را به بنبستِ فکری کشاند.
فرمانده با لحنی مؤدبانه که لیثمیدونن را متعجب نکرد، گفت: «خوش اومدید، جادوگرروانی ورهن. انتظار نداشتم به این زودی بیاید.»
اگه نامِ خانوادگیم رو میدونه،کنم پس احتمالاً میخواد جلوی قشقرقخودشون به پا کردنم رو بگیره.
فرمانده بریون مردی در اوایلِ سیسالگی بود. با موها و چشمانی کاملاً سیاهمیتونه و ۱٫۸ متر قد، تقریباً همقدِ لیث بود. یونیفرمِ آبیِ کمرنگش بهسختی میتوانست بدنِمیکنن عضلانیاش را در خود جا دهد و به هر حرکتش جلوهای از قدرت میبخشید.
لیث به او سلامِ نظامی داد.خودشون فرمانده پاسخِ سلامش را داد ورفته بعد او را به نشستن دعوت کرد.
«بیاید بریمبکشم سرِ اصلِخودشون مطلب، جادوگر ورهن.»
لیث نه از لحنِ بیروحِ فرمانده خوششبهتر آمد و نه از اینکه بریون مدام اوپیش را به چشمِ یک جادوگرِ غیرنظامی خطاب میکرد.
«شما فردِ برجستهای هستید. اما افسوس که با کاملکنار بودن فاصلهٔ زیادی دارید. عملکردِ شما در بهترین حالت بحثبرانگیزه.روانی هیچگونه پیوندی با اعضای یگانتون یا افسرِ فرماندهتون برقرار نکردید.»
فرمانده چندین شکایت را که در ماههایاینو گذشته توسطِ کادتهای دیگر و حتی تپر علیهروانی او ثبت شده بود، به دستِ لیث داد.
باید میذاشتمبکشم تو اونخودشون جنگل بمیرن.
«ارزیابیِ روانیِ شما میگه که از نظرِ عاطفی منزوی و فریبکار هستید.میدونن با توجه به تمامِ شرایطی که به من ارائه شده، نمیتونم شماشدنِ رو افسر کنم. شما حتی برای رهبریِ یک یگانِ کوچک هم نامناسب هستید.»
لیث دندان رویبذارم جگر گذاشت وهمون منتظرِ ضربهٔ نهایی ماند.
«در عینِ حال، شما تمامِ رکوردهای این اردوگاه و خیلی اردوگاههای دیگه رو شکستید.ارزیابیِ همچنین وقتی میتونستید خیلی راحت فرار کنید، جانتون رو برای نجاتِ یگانتون به خطر انداختید.کلکِ هیچکس شما رو بابتِ رها کردنشون به کامِ مرگ تو همچین موقعیتِ غیرممکنی سرزنش نمیکرد.
«شجاعتِ شما تحسین و قدردانی رو براتونمیتونه به همراه داشت و موادِ زیادی برایشدم بخشِ تحقیق و توسعهٔ ارتش فراهم کرد.»
این بار فرمانده تقدیرنامههایی از طرفِ گروهبان وبکشم همتیمیهایش به لیث داد که در آنها ازرفته بریون خواسته بودند شکایاتِ قبلیشان را نادیده بگیرد.
«به همین دلیله کهشروع دارم شما رو بهبکشم ستوانِ یکم ترفیع میدم.»
لیث که از این چرخشِکنار ناگهانیِ وقایع گیج شده بود، گفت:پیش «فکر کردم گفتید برای رهبری نامناسبم.»
«قطعاً همینطوره. با این حال، بدونِ یک رتبهٔ مناسب، حتیرفته یک وعده غذای درستوحسابی هم گیرتون نمیومد، چه برسه بهمجازاتم سطحِ دسترسیِ لازم برای شغلهایی که اجازه دارم بهتون پیشنهاد بدم.»
فرمانده نوکِوقت انگشتانش راشروع به هم چسباند.
«بر اساسِ ارزیابیتون، شما نامزدِ بینقصی برای سرویسهای مخفیِ ما هستید. بهتون دروغ نمیگم. کارِپیش خیلی سختیه و تا آخرِ عمر هم باهاتون میمونه. اگه تصمیم بگیرید قبول کنید، هیچنمیرسه گزینهای برای بازنشستگی یا استعفا وجود نداره. تنها راهِ خروج اینه که جنازهتون بره بیرون.»
«جوخهٔ عملیاتِ سیاه، ها؟» لیث با خود فکر کرد. «عمراً. اینطوری مدامرفته زیرِ نظر میمونم، چه از طرفِ دشمنا چه متحدها، و هیچ آزادیِدیگهای عملی هم ندارم. ارتش ابزاری برای رسیدن به اهدافِ منه، نه برعکس.»
لیث صافصاف دروغ گفت: «باعثِ افتخارمه قربان، اما مجبورم رد کنم. فکر نمیکنمروانی همچین کاری بهم اجازه بده تحقیقاتِ جادوییم رو دنبال کنم یا برای خودمهمچین خانوادهای داشته باشم.» ترجیح میداد بمیرد تا اینکه ازدواج کند و بچهدار شود.
بریون بدونِ اینکهبذارم ذرهای تعجب نشانهمون دهد، سر تکان داد.
فرمانده در دل آه کشید: «همیشههمون مردِ خانوادهست، درست همونطور که تومیدونن پروندهاش اومده. ارزشِ امتحان کردن رو داشت.»
«پس متأسفم که بگم تنهاکنار سمتهای موجود براتون، عضویت تواشتباه گاردِ شوالیهها یا رنجرهاست. دستم بستهست.»
لیث همهچیز را دربارهٔ گاردِ شوالیهها میدانست. فلوریا آنقدر از واحدِ پدرش حرف زده بود کهخاطرِ گوشهای لیث خون میآمد. حلِ معماهای جنایی و محافظت از بازپرسهای سلطنتی کارِ جذابی نبود. لیث ترجیحکنترل میداد برای انجمنِ جادوگران کار کند تا اینکه تا آخرِ عمرش تمامِ روز به او دستور بدهند.
لیث جواب داد: «دربارهٔ رنجرها بیشترهمون برام بگید.» و باعث شد بریونمیدونن برای کسری از ثانیه پوزخند بزند.
«رنجرها یه نیروی زبده هستن که قدرتها و مسئولیتهایکنار بزرگی بهشون سپرده شده. نذارید اسمشون گولتونو بخوره. این کارروانی هیچ ربطی به شکارِ حیوانات یا گشتزنی تو مرزها نداره.
«وظیفهشون اینه که تو پادشاهی سفر کنن، از جوامعِ دورافتاده در برابرِرفته انواعِ تهدیدها محافظت کنن و جمعیتِ هیولاها رو تحتِ کنترل نگه دارن. اگهذهنم قبول کنید، منطقهٔ وسیعی بهتون محول میشه که باید مثلِ کفِ دستتون بشناسیدش.
«اگه اشراف تو مناطقِ روستایی که هیچ جادوگر یا عضوِ ارتشی اونجا نیست از قدرتشوناینه سوءاستفاده کنن، وظیفهٔ شماست که قانون رو اجرا کنید. اگه هیولاها به یه منطقه هجومبیرون بیارن، باید قبل از اینکه بتونن به یه منطقهٔ پرجمعیت سرازیر بشن، از شرشون خلاص بشید.
«همینطور زمینهای بیصاحبِ زیادی هستن که مردم بدونِ پرداختِ مالیات به پادشاهیمیدونن یا حتی احترام گذاشتن به قوانینش، اونجا ساکن میشن. اگه همچین دهکدههاییشدنِ پیدا کردید، فقط دو تا انتخاب میتونید بهشون بدید. تسلیم بشن یا بمیرن.
«جرایمِ سازمانیافته همین الانشم یهکنم طاعونه. آخرین چیزی که بهش نیازاینو داریم، یه کشورِ جنایتکار داخلِ کشوره.»
لیث پرسید: «تا آخرِ خدمتم تو همون منطقه میمونم؟» مهم نبودپیش یک منطقه چقدر بزرگ باشد. همین که گشتن در آن رامجازاتم تمام میکرد، لیث به چیزی بیش از یک پرستارِ بچه تبدیل نمیشد.
«نه، بعد از دو یا سه ماه عوض میشه. زبده بودن به معنیِ مصونیت در برابرِ رشوهخواری نیست. هیچکسکریستال مراقبِ مراقبها نیست، برای همین باید جابهجا بشن. بسته به اینکه چقدر سریع کار کنید، ممکنه حتی وقتِ آزاددرِ هم داشته باشید. رنجرها اجازه دارن برن خونه و از دروازههای وارپ استفاده کنن، اما کارشون تحتِ نظارتِ دقیقه.»
«فکر کنم رنجربذارم بودن مناسبترین سمتهمون برای من باشه، قربان.»
«مطمئنید؟» بریون هنوزبذارم باید جزئیاتِ نهاییهمون را به لیث میگفت.
«وظیفهٔ خیلی طاقتفرساییه. از اونجایی که رنجرها به آویزهای ارتباطی، جادو ورفته دروازههای وارپ دسترسی دارن، بهتنهایی عمل میکنن، مگه اینکه تشخیص بدن بهدیگهای نیروی کمکی نیازه. انزوای طولانیمدت میتونه آسیبِ شدیدی به روانِ آدم بزنه.»
لیث دربکشم دل به ایناینو حرفها لبخند زد.
«با وجودِ سولوس کنارم، من هیچوقت واقعاً تنها نیستم. نداشتنِ همکاراینو یعنی شاهدی هم در کار نیست. میتونم هر کاری دلم میخوادخاطرِ بکنم، هر چی دلم میخواد بردارم و هیچکس هم هرگز نمیفهمه.»
«بله، قربان. قبل ازشروع شروعِ خدمتِ فعال، برای یهکنار کاری به کمکتون نیاز دارم.»