چپتر 51: فصل 51
0«سیاه؟!» لیث مات و مبهوت مانده بود. طبقِ نظریهٔ طیفِ نورشان، هستهٔبیفایده مانای سیاه نشاندهندهٔ نبودِ کاملِ هرگونه مانا بود. در دنیایی که حتی سنگهابهزور هم مانا داشتند، چطور ممکن بود یک موجودِ زنده هیچ مانایی نداشته باشد؟
بیدرنگ بینشِآرایشی حیاتش رامحاصره فعال کرد.
«دهنم سرویس.» پژمرده با وجودِ جثهٔ کوچک و اندامِ لاغرش، امضایالگو انرژیای ساطع میکرد که از مجموعِ هر چهار نفرشان قویتر بود.بهزور به چشمِ او، مثلِ خیره شدن به یک خورشیدِ سیاه بود.
سه پادشاه و لیث، پژمرده را در آرایشی مربعی محاصره کردند وآتشِ یکیدرمیان حمله میکردند و طلسمِ فلجکننده میزدند. اگر پژمرده به سمتی میرفت،میشد کلِ آرایش هم با او حرکت میکرد تا نگذارند نزدیک یا دور شود.
جانبخش میتوانست از جادوی زمین و آب استفاده کند.ببلعد از اولی برای کند کردنش بهره میگرفت و با دومی،نمیشد سیلابی از تیغههای یخیِ بُرنده را به سمتش روانه میکرد.
دروگر هم جادوی هوا و هم جادوی زمین را به کار میبرد. بیشتر از هوا برایآرایش محدود کردنِ حرکاتِ پژمرده و از آذرخش برای حمله استفاده میکرد. سرعت در آسیب زدن حیاتیمیگرفت بود؛ مهِ سیاهی که مسخشده را احاطه کرده بود، میتوانست همهچیز، حتی نورِ خورشید را ببلعد.
جادوی آتشِ محافظ بیفایده بود، پسببلعد فقط میتوانست از جادوی هوا استفادهبگیرد کند و از دروگر الگو بگیرد.
با وجودِ کمکِ لیث، اوضاع هیچ بهتر نمیشد. هرنورِ بار که پژمرده ضعیف میشد، بیاعتنا به مهاجمان، بهزورکمکِ به سمتِ منطقهای جدید میرفت تا سرزندگیاش را بازیابد.
مغزِ لیث و سولوس با تمامِهمهچیز توان کار میکرد تا راهی برایبیفایده پایان دادن به این درگیری پیدا کند.
«اگه زندهست، پس چرا نمیتونیم بکشیمش؟ کجای کارمون میلنگه؟» بعدفلجکننده از نابودیِ دو جریبِ دیگر از جنگل، لیث با بینشِ حیاتششود میدید که مانا و استقامتِ سه پادشاه رو به کاهش است.
فقط مسئلهٔ زمانهمهچیز بود تا پژمرده همهشانآتشِ را شامِ خودش کند.
لعنت! یعنی سطحِ قدرتِ یه هیولا اینقدره؟ اگه بهخاطرِ این آرایشببلعد و کارِ گروهیِ بینقصشون نبود، همون دقیقهٔ اول مرده بودم! تازه،بار آخه چطور بعد از سه روز جنگیدن هنوز اینهمه انرژی دارن؟
من بهزور یه ساعته اینجام و مجبور شدم سه بار از نشاطبخشی استفادهفقط کنم تا انرژیهام برگرده. اصلاً یادم نمیاد آخرین بار کِی درستوحسابی خوابیدم، ساعتِسمتِ من حتی از اونا هم سریعتر داره تیکتیک میکنه. جانورانِ جادویی بدجوری قویان.
لیث او را کهمحاصره نزدیکترین فرد به موقعیتشمیکردند بود، صدا زد: «محافظ!»
«میخوام نزدیک بشم، باید یه چیزی رو امتحان کنم. اگهفقط حقم با من باشه، فوراً متوجه میشی، پس بذار همونجا بمونم.مهاجمان اگه اشتباه کردم، تا جایی که میتونی سریع منو بکش بیرون!»
رای آنقدر مشغولِ پدید آوردنِمسخشده طوفانهای آذرخش یکی پس از دیگریببلعد بود که فقط سر تکان داد.
لیث آرایش را شکست و واردِ مهِ سیاه شد. بیدرنگ حسمحافظ کرد بدنش هر لحظه سنگینتر میشود. با هر نفس، زندگی ومیشد مانایش تحلیل میرفت و به هیولا اجازه میداد دوباره قویتر شود.
اگه اون موجود هستهٔ مانای سیاه داره، شاید مثلِطلسمِ یه عنصرِ تاریکی باشه. این یعنی جادوی نور نقطه ضعفشه.نزدیک باید نزدیکتر بشم تا قویترین طلسمِ درمانم رو بهش بزنم.
جادوی نور و تاریکی ذاتاً بُردِ کوتاهتری نسبت به سایرِ عناصر داشتند و وقتی علیهبهتر هدفی اجرا میشدند، کندتر حرکت میکردند. لیث باید آنقدر نزدیک میشد که طلسمِ بعدیاش بهتمامِ هدف بخورد و به پژمرده فضای کافی برای جاخالی دادن از این حملهٔ ناگهانی ندهد.
بهمحضِ اینکه لیث شروع به ترکیبِ مانایش با انرژیِ نورِ جهان کرد، کششِمحافظ شدیدی در سطحِ هستهٔ مانایش حس کرد. طلسم حتی پیش از پدیدار شدنمهاجمان داشت تخلیه میشد. پژمرده ناگهان قویتر به نظر رسید و بدنش کمتر اثیری بود.
جیغِ بم و پر ازکرده دردش حالا به نالهٔ ناشیآتشِ از لذتِ ناب تبدیل شده بود.
ناگهان لیث به یادِ حرفهای لوکرا سیلوروینگ افتاد. کتابِ او تنها کتابیاگر بود که لیث از کلمهٔ اول تا آخرش را رونویسی کرده بودجادوی و در حالی که روی طلسمهای جدید فکر میکرد، بارها و بارها میخواندش.
لوکرا سیلوروینگ یک مَگوس بود و بهاحتمالِ زیاد،محافظ یکی دیگر از کاربرانِ جادوی راستین. خِرَدِ اونمیشد چیزی بود که لیث عمیقاً قدرش را میدانست.
لعنتی، آخه چطور همیشه اینقدر احمقم؟ اینجا که بازیِ ویدیویی نیست، چیزی بهمحافظ اسمِ آسیبپذیریِ عنصری وجود نداره. مَگوس لوکرا بارها و بارها تکرارش کرده بود،مهاجمان نور و تاریکی نقطهٔ مقابلِ هم نیستن، بلکه دو قطعهٔ جفتوجور از یه پازلان.
بزرگترین بلای جونِمسخشده تاریکی، نور نیست،همهچیز بلکه خودِ تاریکیه!
لیث طلسمِ درمان را لغو کرد و هالهٔ تاریکِ خودش رامیزدند گسترش داد. دو نیرو با هم برخورد کردند. هر بار که تماسمیتوانست پیدا میکردند جرقههای سیاهی ساطع میشد و سعی میکردند یکدیگر را ببلعند.
هالهٔ لیث ضعیفتر بود، اما هر زمان که دو میدانِفقط تاریک با هم درگیر میشدند، آزاد بود آن را دستکاریبیاعتنا کند و در جایی که دفاعِ دشمن ضعیفتر بود، متراکم سازد.
در عوض، حملاتِ سه پادشاه مدام پژمردهکرده را آزار میداد، تمرکزش را به همبیفایده میریخت و نیروی زندگیاش را ضعیف میکرد.
بدنِ پژمرده دوباره داشت غیرمادی میشد، امانورِ این بار نمیتوانست پشت کند و پا بهبگیرد فرار بگذارد، وگرنه هالهٔ تاریکِ لیث بیرحمانه میبلعیدش.
لیث غرق در شادی بود،کردند مست از عطشِ خون و غرورِمیزدند ناشی از حل کردنِ این معما.
اون موجود از شدتِ قدرت شعلهور نیست، بلکه داره از تمامِ منافذشبگیرد یا هر کوفتِ دیگهای که داره، قدرت رو بیرون میریزه! واسه همینهمنطقهای که مجبوره بیوقفه اینهمه انرژی ببلعه. متابولیسمش مثلِ کوسهست، اگه وایسه، میمیره!
پژمرده رفتهرفته ضعیفتر میشدسیاهی و جیغِ گوشخراشش پرهمهچیز از ترس و درد بود.
به لطفِ تلاشهای هماهنگشان، هالهٔ لیث توانستنورِ تکهٔ بزرگی از مسخشده را ببلعد والگو درکِ ناگهانی و ناخواستهای به لیث داد.
این اتفاق بسیارمربعی شبیه به ماجرای اولینحمله آشناییاش با سولوس بود.
لیث بارِکرده دیگر درونِنورِ یک خاطره بود.
خودش را در قالبِ خرسِ جوانی میدید کههمهچیز تقلا میکرد آنقدر قوی شود تا از قدرتِالگو ایرتو پیشی بگیرد و پادشاهِ جدیدِ شرق شود.
خرسِ جوان یکجوری از وجودِ هستههای مانا خبرخورشید داشت و میتوانست هستهٔ خودش را به روشیکمکِ پالایش کند که شباهتِ ترسناکی به روشِ لیث داشت.
اما برخلافِ لیث، خرسِ جوان در جادوی زمین و تاریکی استعدادِ ذاتی داشت،سمتی پس بیوقفه به پالایشِ هستهٔ مانایش ادامه داد، حتی وقتی کار به جاهایاستفاده دردناک کشید. عطشِ او برای قدرت، همگام با قدرتِ هستهٔ مانا بیشتر میشد.
خرسِ جوان که از صبر کردن برای رشدِ طبیعیِ بدنش خسته شده بود، تصمیماوضاع گرفت به هر قیمتی که شده هستهٔ مانا را از سبز به فیروزهای تکاملمغزِ دهد تا آنقدر قوی شود که بتواند عنوانِ پادشاه را از آنِ خود کند.
همزمان شجاعانه و بیپرواسیاهی با درد جنگید تاهمهچیز اینکه بالاخره موفق شد!
اما خوشحالیاش کمتر از یک روز دوام آورد. هستهٔ مانا برایمحافظ بدنِ جوانش بیش از حد بزرگ و قوی بود و دیریمیشد نپایید که از هم فروریخت و انرژیِ درونش به بیرون نشت کرد.
جادوی تاریکی از کنترل خارج شد و غریزهٔ بقا به کار افتاداگر تا به هر دری بزند و فقط یک ثانیه بیشتر زنده بماند.جادوی خرسِ جوان گذاشت انرژیِ تاریک سرریز کند، تا اینکه به پژمرده تبدیل شد.
عطشِ خونِ لیثهمهچیز مثلِ حباب ترکیدببلعد و محو شد.
اون حرومزادهٔ بیچاره هیولا نیست، خودِ منه. یه «من» که تو ارتقای هستهٔ ماناشبیفایده شکست خورده، بسکه عجله داشته کارها رو به روشِ خودش پیش ببره و گورِ بابایمنطقهای عواقبش. یه «من» که فقط میخواد زنده بمونه و داره با این زندگیِ ناعادلانه میجنگه.
لیث با فهمیدنِ داستانِ حریفش، دیگر دلشنورِ نمیخواست با او بازی کند. جیغهای پرالگو از دردِ خرس، قلبش را شکنجه میداد.
گفت: «متأسفم که این بلاکردند سرت اومد. تمامِ تلاشم روفلجکننده میکنم تا مرگِ آرومی داشته باشی.»
دلسوزیِ لیث باعث نشد خونسردیاش را از دست بدهد، بلکه برعکس، تمرکزِبگیرد تازهای به او بخشید. میدانست برای رسیدن به هدفش به نیتِ کشتنمنطقهای نیاز دارد نه ترحم، پس برای یافتنِ نفرت به درونِ خودش رجوع کرد.
زندگیِ اولش را به یاد آورد؛ آزارهای پدرش و بیتفاوتیِ مادرش را، تا روزیبیفایده که کارل مرد. خشمِ سوزان و استیصالش را به یاد آورد؛ اینکه چطور پیشسمتِ از آنکه قاتلِ کارل آن حکمِ مضحک را بگیرد، خشمش به اوج رسیده بود.
خشمگینترین روزِ زندگیاش زمانی رقم خورد که داشت برای مراسمِ خاکسپاریِ کارلبیفایده برنامهریزی میکرد. خیلی ناگهانی، مادرش پس از سالها نادیده گرفتنِ زندگیِ آنها،مهاجمان این جسارت را به خرج داده و دمِ درِ خانهاش آمده بود.
زن گریهکنان از او طلبِ بخشش کرد و پیشنهاد داد هزینهٔ مراسمِ یادبودِسمتی کارل را بپردازد. لیث هنوز به یاد داشت که چطور خون جلوی چشمانش راکند گرفت، دستِ راستش را دورِ گلوی زن انداخت و سعی کرد جانش را بگیرد.
زنی که در کودکیِ لیث آنقدرببلعد قوی و ظالم به نظر میرسید،بگیرد حالا موجودِ ضعیف و شکنندهای بیش نبود.
زن التماس کرد که او را بکشد تا بتواند تاوانِ اشتباهاتش را پس بدهدبیفایده و در دنیای پس از مرگ به پسرِ کوچکش بپیوندد. در آن لحظه بود کهمنطقهای خشمِ لیث شعلهورتر از همیشه شد. زن را صحیح و سالم از خانهاش بیرون انداخت.
«خیلی کمه و خیلی هم دیره، جنده! امیدوارم یه عمرِ طولانی و فلاکتبار داشته باشی و بااوضاع این فکر زندگی کنی که واسه هر دو تا پسرت چیزی جز مایهٔ ننگ نبودی؛ یه تیکهتوان گُه که تا تونستن از زندگیشون سیفونش رو کشیدن.» این آخرین کلماتی بود که بینشان ردوبدل شد.
در گوشهای از ذهنش، سولوس داشت برای او گریه میکرد. با ایناگر حال، از چشمش دور نماند که با وجودِ تمامِ آن اتفاقات، اورپالجادوی در ذهنِ لیث هیچ جایگاهی نداشت. وجودِ او صرفاً مایهٔ دردسر بود.
لیث تمامِ آن خشم و غضب را در مشتش متمرکز کرد و جریانی ازاوضاع انرژیِ تاریک را رها کرد. انرژی به هستهٔ مانای پژمرده برخورد کرد و هستهمغزِ که دیگر تابِ تحملِ نیروهای متضادِ درونی و بیرونی را نداشت، از هم فروریخت.
پس از آن،مهِ عذابِ خرسِ جواناحاطه سرانجام به پایان رسید.
روحِ تطهیرشدهاش سرانجام توانستاحاطه در جستوجوی یک زندگیِ جدید،ببلعد به آغوشِ مادر زمین بازگردد.
یادداشت مترجم
یادداشتِ نویسنده: «بینشِ حیات» طلسمِ ابداعیِ لیث است (برای جزئیاتِ بیشتر به فصلِ ۱۳ مراجعه کنید). همچنین در این فصل به سخنانِ لوکرا سیلوروینگ در فصلِ ۲۷ اشاره شده است.