چپتر 945: تصاحبِ خصمانه (بخشِ ۱)
0با تبدیل شدنِ میزبانش به تلی از خاکستر، شب نالهای گوشخراش سر داد و سپسخدایی وارپ کرد، چرا که دیگر نمیتوانست شرمِ نمایان شدنِ هیئتِ کریستالیاش را تحمل کند. کریستالِآمد سیاهی که به شبِ سیاه معروف بود، در جستوجوی آرامشِ خانوادهاش به کلبهٔ بابا یاگا رسید.
برخلافِ سپیده، با وجودِ اینکه قرنهانمیشنود عمر داشت، شب همچنان شکست راوجود با وقارِ یک بچهٔ لوس میپذیرفت.
بالکور هنوز در اوتره بود و نمیتوانست چشمانش را از پیامدهای بلعندهٔ آشوببار بردارد. میتوانست قسم بخورد که مانوهار پیش از آنکه جیغِ شب بدنِ فرتوتِخود خدای درمان را متلاشی کند، برای آخرین بار به او لبخند زده بود.
کهولتِ سن چنان آن را ضعیف کرده بود کهاعصاب حتی یک تندباد هم میتوانست مانوهار را بکشد ونگرفته قشقرقِ شب خشمِ یک طوفان را در خود داشت.
بالکور با چشمانِ بسته در برابرِ آن تودهٔ پوست و استخوان تعظیمِ عمیقیمیدانست کرد و گفت: «مانوهار، فقط شجاعتت میتوانست با دیوانگیات برابری کند. شاید مناتفاقاتی آخرین نفری باشم که سرِ پا مانده، اما این پیروزی متعلق به توست. ممنونم.»
او برای روحِ مانوهار دعا نکرد، زیرا میدانست هیچ خداییافرادی صدایش را نمیشنود. وگرنه اجازه نمیدادند افرادی مانندِ شب وجود داشتهصدایی باشند، یا اتفاقاتی مثلِ آنچه بر سرِ دهکدهاش آمد رخ دهد.
صدایی روی اعصاب و آشنا گفت: «نه، من ازدرمان تو ممنونم. از اولین روزم در آکادمی تا بهضعیف حال اینقدر چیز یاد نگرفته بودم. تجربهٔ بسیار آموزندهای بود.»
مانوهار از مخفیگاهش،آنچه از پشتِ تختِ بهشدتصدایی افسونشدهٔ شب بیرون آمد.
بالکور مات و مبهوت باپیروزی چشمانی گشادشده به او خیرهدعا ماند و پرسید: «تو کِی...»
مانوهار حرفش را قطع کرد: «بعد از اینکه به سرم ضربه زد، فهمیدم بدونِ یک زرهِ پرزرقوبرق فقط گوشتِ دمِ توپم.صدایی برای همین، وقتی شما دو نفر سخت مشغولِ به رخ کشیدنِ مهارتهای دیوانهوارتان بودید، کاری کردم که یک سازهٔ پر ازبیرون مانا و نیروی زندگی جایم را بگیرد. راستی، بابتِ آن نکته دربارهٔ آن ماسماسکی که اسمش بینش حیات بود هم ممنون.»
«پسر، قسم میخورم این بار یادم بماند یکخدای سبدِ هدیه برای لیث بفرستم. بدونِ درسهای آناتومیکهولتِ و طلسمِ او، هرگز نمیتوانستم چنین سازههای زندهنمایی بسازم.»
این اولین باری نبود که پروفسورِ دیوانه نیتِ خیری در قبالِاولین لیث نشان میداد، اما معمولاً بهمحضِ اینکه ایدهٔ درخشانی به ذهنشآموزندهای میرسید — که خیلی هم پیش میآمد — آنها را فراموش میکرد.
بالکور پرسید: «ای حرامزادهٔ... لیثپیروزی کیست و از کِی میتوانیدعا به تصویرهای نوریات رنگ اضافه کنی؟»
«لیث ورهن، پسرِ خوبی است. باید اسمش را شنیده باشی، برای کسی بهداشته سنوسالِ او القابِ زیادی دارد، اما نه به اندازهٔ ما. جانورانِ جادویی به اوآکادمی اسکورج میگویند و اشرافی که اینقدر از آنها متنفری، او را پیامآورِ ویرانی مینامند.
مانوهار گفت: «بعد از جان به در بردن از رویارویی با روز روشن، نامردگان بهزده او سیاهترین شوالیه میگویند، حالا هر معنیای که میخواهد داشته باشد. در موردِ رنگها همتودهٔ باید بگویم از همان اول. فقط هیچوقت به خودم زحمت نمیدادم اضافهشان کنم چون فایدهای ندارد.»
بالکور سؤالش را طوری مطرح کرد که مانوهار نتواند با پرحرفیِاولین بیشتر از زیرش در برود: «گورِ پدرِ این مزخرفات. اگر زنده ومخفیگاهش سالمی، آن حقهٔ پیر کردنِ بدن دیگر چه بود؟ فکر کردم مردهای!»
مانوهار شانه بالا انداخت: «خب، کلِ قضیه همین بود. تو فکر کردی من مردهام وخدایی شب هم همین فکر را کرد. اگر تصمیم میگرفت بماند و بجنگد، زیاد دوام نمیآوردم.آمد من فقط یک انسانم، در حالی که او نامیراست و تو هم یکجورهایی بیدارشده محسوب میشوی.
مانوهار در حالی که به سوراخی که سوپرنواها در سقف ایجاد کرده بودند اشاره میکرد، گفت: «مردن برای یکآمد مأموریت احمقانه بود و من هم اهلِ حماقت نیستم. راستی، بهتر است قبل از اینکه کسی بیاید جیم شویم.پشتِ من هنوز دو شاخهٔ دیگر از دربارهای نامردگان را باید نابود کنم و تو هم باید استراحت کنی، پیرمرد.»
نورِ آنمانوهار احتمالاً از کیلومترهاجیغِ دورتر دیده میشد.
بالکور به خودش خندید و گفت: «تو از من استفاده کردی وروزم در حالی که وانمود میکردی داری کنارم میجنگی، جانم را به خطرپشتِ انداختی. دفعهٔ بعد که همدیگر را ببینیم، حتماً این لطفت را تلافی میکنم.»
خدای مرگ در دل گفت:پیروزی پیروی از یه دیوانه یعنیدعا از خودش هم دیوانهتر باشی.
پروفسورِ دیوانه با جادوی نور روی تمامِ دیوارهای اتاقِ تاجوتخت حک کرد «مانوهار اینجا بود»اتفاقاتی تا افتخارِ کشتن را به نامِ خود ثبت کند. در همین حال، بالکور یکی ازچیز پرهای سالارک را از آیتمِ بُعدیاش بیرون آورد و با استفاده از قدرتش به خانه برگشت.
کشورِ آزادِ لامارث.آنچه آنسوی مرزهای شرقیِ امپراطوریِصدایی گورگون، در مقرِّ ارباب.
بیترا و زناگروش در کوره بامتعلق هم کار میکردند و قطعهتجهیزاتِ نفیسیزیرا را بهعنوانِ هدیه برای ارباب میساختند.
زناگروش آدامانت را تا آخرین حدِ ممکن پالوده بود. فلزِ ارتقایافته حالاوجود از نظرِ فیزیکی و جادویی ۱۰ برابر قویتر از همتای تازهذوبشدهاش بود. بدشاناولین نمیآمد از داوروس استفاده کنند، اما قدرتمندترین فلز روی موگار، کمیابترینشان هم بود.
زناگروش مسئولیتِ دایرهٔ جادو را بر عهده داشت. نقشِ او اینبرای بود که کورهٔ جادویی را با مقادیرِ عظیمی از انرژیِ جهانبکشد تغذیه کند و آن را در تمامِ طولِ فرایند پایدار نگه دارد.
به این ترتیب، بیترا میتوانست فقط روی فنِ جادوآهنگریِ شخصیاش، یعنی سندانِروزم روح، تمرکز کند که لقبِ فرمانروای شعلهها را برایش به ارمغان آوردهپشتِ بود. او اتصالِ کریستالهای مانا، روننویسی و جادوآهنگری را همزمان انجام میداد.
این کار به او اجازه میداد تا تمامِ بخشهای مجزای افسونها را، از شکل و اندازهٔصدایش هستههای کاذب گرفته تا الگوی دستگاهِ گردشِ مانا، آزادانه دستکاری کند. برخلافِ جادوآهنگرانِ عادی، او فلز راروی به میلِ خود خم میکرد تا موادی که استفاده میکرد با طلسمهایش مطابقت داشته باشند، نه برعکس.
این روش تضمین میکرد که ساختههایش همیشهوگرنه بینقص باشند و دقیقاً همانطور که طراحیشانباشند کرده بود، به پتانسیلِ کاملِ خود برسند.
این فنی بود که حتی استاد منادیون هم تحسینشدرمان میکرد و بیترا پس از دزدیدنِ خشم منادیون، چکشِضعیف افسانهایِ جادوآهنگری، آن را به سطحِ بالاتری ارتقا داده بود.
وقتی کارشان تمام شد، بیترا یک دست زرهِروی کامل در دست داشت که به نازکیِ ابریشم بود،یاد اما میتوانست در برابرِ ضربهٔ یک نگهبان مقاومت کند.
بیترا در حالی که زره به کتوشلواری شاملِممنونم یک پیراهنِ سفید، شلوار و کتِ آبیِ تیره تغییرِنمیشنود شکل میداد، پرسید: «فکر میکنی ارباب ازش خوشش بیاد؟»
زناگروش سر تکان داد و گفت: «اگهوگرنه خوشش نیاد دیوانهست. لعنتی، منم یکی میخوام.باشند زرهِ من در مقایسه با این آشغاله.»
بیترا آهی کشید و گفت: «وقتی دستمون به آدامانتدرمان و موادِ اولیهٔ کافی برسه، حتماً.» فرایندِ پالایش خواصِ فلزکرده را ارتقا میداد، اما موادِ خامِ زیادی هم مصرف میکرد.
زناگروش میتوانست از شعلههای مبدأ برای بازیافتِ آدامانتِ تجهیزاتِ فعلیاش استفادهاولین کند، اما باز هم به ۹ برابر آدامانتِ بیشتر نیاز داشتآموزندهای تا برای ساختِ یک قطعهٔ دیگر شبیهِ آن، موادِ کافی داشته باشد.
زناگروش پرسید: «چرا برای ارباب زره ساختی؟توست این ماییم که تو میدون کار میکنیمهیچ و تمامِ خطرات رو به جون میخریم.»
بیترا گفت: «چطور میتونی این حرف رو بزنی؟ ارباب ما رو مثلِ دخترای خودش تو خونهاش پذیرفت و هرآمد روز جونش رو به خطر میندازه تا خواستههای اون سلطنتیهای احمق رو برآورده کنه. ارباب حتی از تحقیقاتِ خودشپشتِ میزنه تا تو کشورهای بزرگ سفر کنه و مطمئن بشه سازمان هر چیزی رو که نیاز داره، در اختیار داره.»
زناگروش در حالی که با حسرت به زره سلطهگر نگاه میکرد،برای غرغر کرد: «آره، حتماً. یه قهرمانِ واقعی.» او هم ارباب رابکشد دوست داشت، اما طمعِ اژدها جانوری بود که همیشه گرسنه بود.
«اگه کارمون اینجا تموم شده،آمد کلی کار داریم. ارباب بهمونآشنا یه مأموریت داده، یادت که نرفته؟»
بیترا گفت: «مطمئنی میخوای منم بیام؟متعلق از وقتی از معادنِ لاروکسیا فرار کردم،میدانست این اولین باریه که میرم تو میدون.»