---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 682: فصل 682 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 682: فصل 682

0

لیث گفت: «نجات دادنِ محافظ به من بینش مرگ داد،‌بعدیِ​ چون نیروی زندگی‌ام را فلج کرد.» فقط می‌توانست خودش را‌کردم​ بابتِ از دست دادنِ خونسردی‌اش در آن لحظه سرزنش کند.

«این یعنی چه؟» فلوریا در واقع‌تشر​ آن‌قدر دربارهٔ جادوی نور می‌دانست که قطعات‌چقدر​ را کنارِ هم بگذارد، اما مغزش نمی‌پذیرفت.

کویلا گفت: «یعنی دارد می‌میرد.»‌ضربهٔ​ و خواهرش با شنیدنِ این‌شایعاتِ​ حرف مثلِ گچ سفید شد.

لیث گفت: «امیدوارم‌گوهیه​ به خاطرِ من روی‌حتی​ پیکرتراشی تمرکز نکرده باشی.»

«فقط به خاطرِ تو این کار را نمی‌کنم، بلکه برای آدم‌هایی مثلِ زینیا هم هست.‌کمی​ پیکرتراشی مرزِ بعدیِ جادوی شفاست، با این حال به خاطرِ خطراتش افرادِ کمی سراغش می‌روند.‌دیگه​ من دربارهٔ اودی تحقیق کردم چون فکر می‌کنم شاید آن‌ها راه‌حلی برای مشکلت پیدا کرده باشند.»

این دیگه چه‌نداد​ وضعشه؟ کویلا هم به‌جداً​ همون دلیل اومده اینجا.

سولوس شوکه‌نداد​ شده بود و‌تشر​ لیث هم همین‌طور.

دوباره او را در آغوش گرفت و گفت: «عاشقت نیستم، اما خیلی برایم مهمی.‌سراغش​ تو بخشی از خانوادهٔ منی.» شنیدنِ اینکه کویلا تقریباً همان حرف‌هایی را می‌زد که‌دیگه​ خودش در ابتدای مأموریت به فلوریا گفته بود، برای قلبِ بدبینش ضربهٔ سنگینی بود.

لیث هم او را در‌ظاهر​ آغوش گرفت و دیگر به حفظِ‌می‌خواست​ ظاهر و شایعاتِ احمقانه اهمیتی نداد.

فلوریا که توضیح می‌خواست، تشر زد: «جداً، این دیگه چه گوهیه؟» و این بار‌مانده​ لیث واردِ جزئیات شد، حتی به او گفت که چقدر از عمرش باقی مانده‌حالا​ است. وقتی حرف‌هایش تمام شد، دیدگاهِ فلوریا نسبت به مأموریتشان به‌کلی تغییر کرده بود.

اگر پیش‌تر فقط یک مأموریتِ جزئی بود، حالا شخصی شده بود. فلوریا قدمی زد تا‌مانده​ ذهنش را پاک کند. برای او، کولا دیگر تهدیدی نبود که باید در برابرش دفاع می‌کردند،‌قدمی​ بلکه دژی بود که باید به آن یورش می‌بردند و چه‌بسا گنجینه‌ای بی‌قیمت در خود داشت.

غرایزش به او می‌گفتند زرهش را دوباره بپوشد و به گشتن در شهر ادامه دهد،‌می‌روند​ اما این حس فقط یک لحظه دوام آورد. می‌دانست که قدرتِ خام و اراده فقط‌همون​ تا حدی می‌توانند او را پیش ببرند. کلیدِ آن خزانهٔ عجیب، دانش بود نه خشونت.

اودی مکانیسم‌های خودتخریبیِ بسیار زیادی به جا‌احمقانه​ گذاشته بودند که او به‌تنهایی از پسشان‌گوهیه​ برنمی‌آمد. باید استراحت می‌کرد و باید منتظر می‌ماند.

موروک به او نزدیک شد تا بپرسد حالا که آن‌ها دو‌چقدر​ نفرند و لیث یک نفر، آیا به نفرِ چهارمی نیاز دارند، اما‌تغییر​ پیش از اینکه حتی دهان باز کند، فلوریا به او چشم‌غره رفت.

این همان نگاهی بود که همهٔ قربانیانِ جیرنی خیلی خوب می‌شناختند؛ نگاهی که وعدهٔ درد و رنجی بی‌نهایت‌حرف‌هایش​ می‌داد. در موردِ موروک، این نگاه او را یادِ نگاهِ ققنوسی انداخت که مچش را هنگامِ تلاش برای‌نبود​ دزدیدنِ یکی از تخم‌هایش گرفته بود تا ببیند آیا املتِ ققنوس همان‌طور که افسانه‌ها می‌گفتند تند است یا نه.

او تنها به این دلیل از آن رویارویی جان به در برده بود که جانور پس از پرت کردنش از بالای‌شاید​ کوه در حالی که تمامِ طلسم‌هایش مهروموم شده بود، زحمتِ تأییدِ مرگش را به خود نداده بود. رنجر که از اشتباهاتِ‌عاشقت​ گذشته‌اش درس گرفته بود، پیش از آنکه به یاد بیاورد کارِ بسیار مهمی در جای دیگری دارد، به فلوریا سلامِ نظامی داد.

در روزهای بعد، آن‌ها ساختمان‌ها را یکی‌یکی جست‌وجو کردند.‌جزئیات​ تأسیساتِ دوم فروریخته بود و هیچ ردی از آزمایش‌های‌تمام​ اودی برای ساختِ آدامانتِ مصنوعی به جا نگذاشته بود.

پس از کشفِ سوابقِ چندمین هیولای شکست‌خورده، تیم تصمیم گرفت منطقهٔ سمتِ راست را به‌مانده​ امیدِ شانسِ بهتر کاوش کند. اما در عوض متوجه شدند که اگرچه سمتِ چپِ کولا آزمایشگاه‌ها‌قدمی​ و تأسیساتِ تحقیقاتی را در خود جای داده بود، سمتِ راست از اقامتگاه‌های پرسنل تشکیل می‌شد.

مغازه‌ها، رستوران‌ها و حتی یک کتابخانه پیدا کردند. متأسفانه کتابخانه‌ای غیرنظامی بود و فقط‌سراغش​ کتاب‌هایی در آن یافت می‌شد که ربطی به تحقیقاتِ اودی نداشت. برای یک انسان‌شناس‌دیگه​ معدنِ طلا بود، اما برای تیمِ اکتشاف فقط تلی از زباله به حساب می‌آمد.

فقط برای اینکه هیچ‌جا را از‌شایعاتِ​ قلم نیندازند، هر روز یک ساختمان‌تشر​ از هر طرف را کاوش می‌کردند.

فلوریا خاطرنشان کرد: «اگر آپارتمان‌های مقاماتِ ارشدِ‌بار​ کولا را پیدا کنیم، شاید به جای دست‌وپا‌است​ زدنِ بیهوده، کلیدِ رمزگشاییِ این معما را بیابیم.»

با اینکه پروفسورها فکر می‌کردند این فقط یک خیالِ خام است، لیث به چند‌باقی​ دلیل از ایدهٔ او حمایت کرد. پس از نابودیِ گولم‌ها، هر دو سمتِ کولا با‌حالا​ مانا روشن شده بود، بنابراین وجودشان نمی‌توانست به همان سادگی که به نظر می‌رسید باشد.

همچنین، هر بار که آرایه‌ای را غیرفعال می‌کردند یا کابلِ مانایی‌خطراتش​ را می‌بریدند، انرژیِ جهانِ بیشتری در دسترس قرار می‌گرفت، پس فقط مسئلهٔ‌راه‌حلی​ زمان بود تا اینکه سولوس بتواند هیئتِ برجش را به خود بگیرد.

و در نهایت، می‌توانست کویلا را به ساختمان‌های پاک‌سازی‌شده بیاورد و از‌تشر​ کمکش برای فهمیدنِ اینکه چه بلایی سرِ اودی‌ها آمده است، استفاده کند.‌وقتی​ وقتی آن‌ها رسیده بودند، کولا مهروموم بود، بنابراین شورشیان نتوانسته بودند پیدایش کنند.

با این حال هیچ جسدی، هیچ گورستانی و هیچ‌چیزِ دیگری در کار نبود.‌باقی​ خیلی چیزها با عقل جور درنمی‌آمد، مگر اینکه اودی‌ها به‌سادگی از روی موگار‌مأموریتِ​ محو شده و یک تأسیساتِ نظامیِ کاملاً کاربردی را پشتِ سرشان رها کرده باشند.

بدترین بخشِ وضعیتشان این بود که با وجودِ بزرگ و جادار‌حتی​ بودنِ اقامتگاه‌ها و مجهز بودنشان به تخت‌های راحت، آن مکان از‌مأموریتشان​ جهاتِ بسیاری چنان مورمورکننده بود که هیچ‌کس نمی‌خواست داخلِ کولا بخوابد.

این موضوع فقط دلتنگشان می‌کرد و روحیه‌شان را بیش از پیش‌خطراتش​ پایین می‌آورد. سربازها و دستیاران روزبه‌روز بیشتر احساسِ بی‌مصرف بودن می‌کردند.‌آن‌ها​ غرورشان با هر چالشی که جوخهٔ اول پشت سر می‌گذاشت، فرومی‌ریخت.

در عوض، پروفسورها داشتند تحتِ تأثیرِ آزمایش‌های شنیعِ اودی‌ها قرار‌توضیح​ می‌گرفتند. هرچه نباشد آن‌ها دانشگاهی بودند و به‌اندازهٔ کافی قساوت دیده‌باقی​ بودند، اما کولا داشت اعتمادشان را به پژوهش‌های جادویی سست می‌کرد.

آن‌ها نه‌تنها مأموریتشان، بلکه کلِ سابقهٔ کاری‌شان را زیرِ سؤال‌حتی​ می‌بردند و بیش از پیش با هم بحث می‌کردند که‌نسبت​ آیا بهتر نبود کولا را با خاک یکسان کنند یا نه.

یک ساختمان شاملِ آزمایشگاهی پژوهشی بود که روی ربودنِ جادوی راستینِ جانورانِ‌چقدر​ جادویی تمرکز داشت. هر یک از طبقه‌هایش حاویِ نتایجِ پیوند زدنِ یک‌تغییر​ جانور و یکی از اعضای «نژادهای پَست» بود، فارغ از سن یا جنسیتشان.

طبقِ یادداشت‌های به‌جامانده از جادوگران، دورگه‌ها‌هست​ پیش از مرگ بر اثرِ مسمومیتِ مانا،‌کمی​ چند دقیقه در عذابی جانکاه زنده می‌ماندند.

ساختمانِ دیگر غافلگیریِ خوشایندی برایشان به همراه داشت. اودی‌ها سعی کرده‌می‌خواست​ بودند به نمونه‌هایشان یک «اندامِ معجون» اعطا کنند؛ چیزی که آن‌ها را‌است​ قادر می‌ساخت بدنشان را به روشی شبیه به جادوی همجوشی تقویت کنند.

هر طبقه به یک عنصرِ متفاوت اختصاص داشت و سراسرِ آن‌ها پر از‌باقی​ اجسادِ اودی‌ها و زندانیان بود. به قربانیان قدرت‌های ناپایداری داده شده بود که طولِ‌جزئی​ عمرشان را نابود می‌کرد، اما به آن‌ها فرصت می‌داد تا به ستمگرانشان ضربه بزنند.

پروژه رها شده بود، زیرا هرچه‌جداً​ رویه کامل‌تر می‌شد، اودی‌ها تلفاتِ بیشتری می‌دادند،‌عمرش​ خصوصاً در طبقه‌های همجوشیِ هوا و آتش.

لیث وقتی مطمئن شد که‌زینیا​ تنها هستند، به فلوریا و‌حال​ کویلا گفت: «می‌فهمید منظورم چیست؟»

او در حالی که به بدن‌های زنانه و مردانه اشاره می‌کرد، گفت:‌تشر​ «می‌فهمم که بدنشان را تغییر داده‌اند تا به چیزی که زیباییِ کامل‌وقتی​ می‌دانستند برسند، اما آیا این اسکلت‌ها بیش از حد شبیهِ هم نیستند؟»

«همچنین، چرا هیچ‌کدام از این زن‌ها‌گوهیه​ زایمان نکرده‌اند، حتی یک نفرشان. استخوان‌های‌عمرش​ لگنشان بیش از حد بی‌نقص است.»

فلوریا شانه بالا انداخت و گفت: «اگر بدنشان را‌واردِ​ عوض می‌کردند، چرا باید زایمان می‌کردند؟ آن‌ها همان‌طور که نمی‌توانستند‌تمام​ بدنشان را نگه دارند، نمی‌توانستند تباری را هم حفظ کنند.»

«حرفت درست است، اما عجیب نیست که با وجودِ داشتنِ بدنی جوان و‌کمی​ سالم، هیچ‌کدامشان بچه‌ای نداشته‌اند؟ کولا هیچ شیرخوارگاه، هیچ مدرسه و هیچ‌چیزِ دیگری ندارد.‌کرده​ این نوع آزمایش‌ها سال‌ها طول کشیده است، غیرطبیعی نیست که هیچ‌کس خانواده‌ای نداشته است؟»

ناولها | novelha.net