چپتر 467: چپتر ۴۶۷
0زولور پاسخ داد: «قبول میکنم.نقرهایاش با این حال حریفِ رقیبم نمیشم،بلرزد برای همین درخواستِ یه مبارز دارم.»
«میدونستم اعضای دربارِ شب فقط یه مشت کنهٔ گندهان، ولی از کِی'از تا حالا ترسوها رو هم تو صفوفتون راه میدین؟» اینکسیالوت عمداً لیثکسی را فریب نداده بود. در ذهنش، فرار از یک چالش غیرقابلتصور بود.
حرفهایش لبخند را از چهرههایشانمیدانِ پاک کرد و ذهنِ لیث بالاخرهکشته قطعاتِ پازل را کنارِ هم گذاشت.
لیث پرسید: «صبر کنید، مبارزهیعنی بینِ همتایان یعنی 'همرتبه توینظر دربار' یا 'از نظر قدرت برابر'؟»
سیلا با لبخندی گرگمانند پاسخ داد: «البته که دومی. بایداتاق از من کمک میخواستی. کسی که تنها زندگی میکنه، تنها همکشته میمیره. تو اینجا هیچ دوستی نداری و خودت هم اینو میدونستی.»
اینکسیالوت پوزخند زد: «باه، نگرانمبارزه نباش بچه. بیدارشدهها بعد ازتوی لیچها قویترین نژادن. بقیه فقط آشغالن.»
لیث در حالی که از نشاطبخشیآماده استفاده میکرد تا به اوجِ آمادگیاشچند برگردد، پرسید: «مبارزه کِی انجام میشه؟»
اینکسیالوت عصای نقرهایاش را به زمین کوبید که باعث شد کلِ اتاق بلرزدسیلا و گفت: «بهمحض اینکه میدانِ مبارزه آماده بشه. و مگه اینکه کسی بخواداینجا به دستِ من کشته بشه، مبارزه توی همین چند دقیقهٔ آینده شروع میشه.»
وقتی سیلا و کائلان در آویزهای ارتباطیشان دستوراتیباعث را فریاد میزدند، لیث شروع به اجرای طلسمی کردبشه که همیشه آن را بیفایدهترین برگِ برندهٔ خودش میدانست.
مکانی نامعلوم.گفت دخمهٔ زیرزمینیِاینکه اربابِ عروسکهای گوشتی.
کریشنا مانوهار خیلی وقت بود با این واقعیت کنار آمده بودقدرت که ذهنهای حقیر هیچ خلاقیتی ندارند. وقتی به هوش آمد، نیازیتنها نداشت به خودش نگاه کند تا بفهمد دستهایش قطع شده است.
پروفسور بدنش را آنقدر خوب میشناخت که بهمحض بازکلِ کردنِ چشمانش فهمید تعادلش کاملاً به هم ریخته است.مگه کمرش به دیوار زنجیر شده بود و پاهایش هم همینطور.
اتاقی که در آن گیر افتاده بود، در پیچیدگی شاهکارتوی بود. دیوارها و کف فلزی بودند و هوا چنان رقیق وباید خشک نگه داشته میشد که مدام برای گرفتنِ اکسیژن خمیازه میکشید.
خب، حداقل این یکی جدیده. معمولاً فقط دستامومگه میشکونن. یه نفر اینجا بدجوری پارانوئیده. میفهمم چراوقتی دستامو قطع کردن، ولی این اتاق دیگه واسه چیه؟
برخلافِ اربابِ عمارت، مانوهار از وجودِ بیدارشدگان بیخبر بود، برای همین طراحیِ سلول برایش هیچ منطقیالبته نداشت. یک بیدارشده برای اجرای طلسم نیازی به دهان یا دستهایش نداشت. پس فلز استفاده ازمیدونستی جادوی زمین را غیرممکن میکرد و هوای خشک هم جلوی جادوی آتش، هوا و آب را میگرفت.
بدونِ رطوبت، آبی برای مهار کردن وجودکوبید نداشت. آتش هم بهسرعت همان اکسیژنِ اندکِ اتاقمیدانِ را میسوزاند و زندانی را از هوش میبرد.
مانوهار هنوز از صاعقههایی که چند ساعت پیش به اوتوی خورده بود، گیج میزد. بدونِ دست، مجبور بود از جادویدومی نخستین برای درمانِ زخمهای جزئی و عوارضِ قطعِ عضو استفاده کند.
وقتی درد دیگر مانعِ تمرکزش نشد، به استفادهمگه از جادوی نخستین ادامه داد و همزمان غلوزنجیرهایش راکائلان بررسی کرد. همانطور که انتظار داشت، زنجیرهای معمولی نبودند.
با اینکه با طراحیشان آشنا نبود، پروفسورتوی میتوانست حس کند مانای کافی برای پشتیبانیلبخندی از چند افسون از آنها ساطع میشود.
آهی کشید ومیشه گفت: «این ممکنهزمین یه کم طول بکشه.»
صدای زنانهٔ آشنایی درِ سلول را باز کردیعنی و گفت: «به این زودی بیدار شدی؟ فقطسیلا ذهنت نیست که شگفتانگیزه. البته برای یه انسان.»
«میشه این نقشِ اربابِ شرور رو بیخیال بشی؟ حتی قبل ازکشته اینکه من به دنیا بیام هم دیگه این کارا جذابیتی نداشت.میزدند فقط باعث میشه رقتانگیزتر از چیزی که هستی به نظر برسی.»
هسی، خدمتکارِ شخصیِ بانو لانزا، با لبخندی ملایم و بیرحمانه به وسطِبرابر' اتاق رفت و گفت: «برای کسی که تو موقعیتِ توئه، خیلی گندهتر ازمیمیره دهنت حرف میزنی.» دیگر هیچ اثری از خجالت در راه رفتنش دیده نمیشد.
صاف مثلِ یک ملکه ایستاد وزمین از بالا به مانوهار نگاه کرد، گوییبهمحض دزدی است که در غلوزنجیر قفل شده.
پروفسور گفت: «خجالت میکشم که گولِ بازیتو خوردم. تنها بهانهامتوی اینه که تو رو هم برای اشیاءِ بردگی و همدومی عروسکهای گوشتی بررسی کردم. چطور تو آزمایشهای من منفی دراومدی؟»
کنجکاویِ حرفهایاش تحریک شده بود. طبقِ پروندهٔ شخصیِ هسی، او هیچ استعدادِ جادویی نداشت.آینده سابقهاش پاک و بدونِ هیچ نقطهٔ تاریکی بود. با این حال آنجا ایستاده بودبرندهٔ و چنان مانای قدرتمندی از خود ساطع میکرد که موهای گردنِ مانوهار سیخ شده بود.
چشمانش هنوز بلوطی بود،همتایان پس مثلِ یک عروسکِ گوشتی'از از راهِ دور کنترل نمیشد.
«سادهست. من ماهها پیش بدنش رو تسخیر کردم. طلسمهای تواتاق چیزی رو تشخیص ندادن چون چیزی برای تشخیص دادن وجوددستِ نداره. من الان هسیام، یا حداقل چیزی که ازش باقی مونده.»
«یعنی داری میگی این فقط دگردیسی نیست؟» مانوهار هرگز ازتوی ربودهشدن اینقدر خوشحال نشده بود. بانوی روبهرویش بههماناندازه که دیوانهدومی بود، جالب هم به نظر میرسید. او میتوانست نمونهٔ شگفتانگیزی باشد.
اگه بتونم زنده دستگیرشاینکه کنم و اگه اونمگه ضدحالهای تاج درجا اعدامش نکنن.
در دل لبخندبینِ زد. مانوهار برای'همرتبه چالشها زنده بود.
«وراجی بسه.انجام بیدلیل نیستعصای که هنوز زندهای...»
مانوهار حرفش را قطع کرد: «چون به کمکِ من نیاز داری. بذار'از حدس بزنم. بعد از اینکه کارِ منو دیدی، فهمیدی روشهات چقدر شلخته وتنها ابتداییان، برای همین میخوای بهت یاد بدم چطور کارها رو درست انجام بدی.»
چشمانِ هسی به شکافهاییاینکه آتشین بدل شد کهمگه لبریز از مانا بود.
«چطور جرئت میکنی کارِ منو تحقیر کنی، کوتولهٔ ناچیز؟ هنرِ من بینقصه، یاسیلا بهتره بگم قرار بود باشه. میخوام بدونم چطور تولهام رو زنده از میزبانشاینجا بیرون کشیدی!» خشمِ او باعث شد حالتِ ازبالابهپایینِ پروفسور به خنده تبدیل شود.
«هنر؟ بینقص؟ واقعاً اینقدر احمقی؟ جادوی تو در بهترین حالت شلختهست، تازه اگهبهمحض نگیم پراتلاف. امیدوار بودم مثل بالکور باشی، یه نابغه مثلِ من که فقطوقتی به خاطرِ انتخابهای شخصیِ اشتباهش غرقِ کارهای حمالی شده و تحقیقاتش کُند پیش میره.
«اگه فکر میکنی اون آشغال بینقصه، پس بهزور در سطحِ یه دانشآموزِ سالپنجمی. بهمحضِ اینکهبرابر' طلسم تشخیصیام رو اجرا کردم، حداقل دوازده نقصِ بزرگ پیدا کردم و به همون اندازههیچ هم راه برای بیرونکشیدنِ بیخطرِ نمونه. اونم تازه همون لحظه و بهطورِ فیالبداهه به ذهنم رسید.»
مانوهار چنان منزجر شده بودمیدانِ که دست از حرفزدن کشیددستِ و شروع به وِرد خواندن کرد.
«فکر میکنی داری چیکار میکنی؟» هسی پرتابهای از جادوی تاریکی را از یکی ازلبخندی انگشترهایش رها کرد، اما مانوهار با وجودِ غلوزنجیرش بهراحتی جاخالی داد. حرکتش مجموعهای از بازوهاینداری ساختهشده از نور را نمایان کرد که تا آن لحظه پشتِ پروفسور پنهان مانده بودند.
وِرد به پایان رسید و زنجیرها با جرینگجرینگی فلزی رویاتاق زمین افتادند. این طلسمِ جادوآهنگریِ ردهٔ ۴، لوح پاک بود؛ طلسمیکشته انحصاری برای نخبگانِ ارتش، انجمن، یا در موردِ مانوهار، سپاه ملکه.
این طلسم پالسِ ترکیبیِ جادوی نور و تاریکی ایجاد میکرد کهدربار' نشانِ روی یک شیءِ جادویی را موقتاً دچارِ اتصالِ کوتاه میکرد.کمک در موردِ زنجیرها، وقتی مالکی در کار نبود، قفل باز میشد.
پیش از آنکه هسی بتواند از این غافلگیری بهبخواد خود بیاید، بازوی چپ مشت شد و همچون دژکوبی بهارتباطیشان او ضربه زد و او را روی زمین پهن کرد.
«استفاده از جادوی نور برای حمله؟ غیرممکنه!» جادوی نخستین که سازهٔ نورِبرابر' سخت را تشکیل میداد، برای اینکه مانوهار بتواند طلسمهایش را هدایت کند کافیمیمیره بود، اما نیروی تهاجمیِ آن تنها کمی بیشتر از یک انسانِ معمولی بود.
مانوهار در حالی که هسی با آمیزهای از ترس واتاق حیرت به او خیره شده بود، گفت: «فقط چون یهدستِ احمق نمیتونه کاری رو انجام بده، معنیش این نیست که غیرممکنه.»