چپتر 281: فصل 281
0لیث به کسانی که پشتِ سرشهمهشون بودند علامت داد بایستند و آنجانارنجی را با بینشِ حیات بررسی کرد.
این دیگه چه کوفتیه؟ میتونم حضورِ بهجامانده از جادوی شفامخدری رو که ازشون ساطع میشه حس کنم. حتی بوی صابونبالا هم از بدنشون میاد. یه نفر حسابی بهشون رسیده، اما چرا؟
سولوس که حس میکرد یهکافی جای کار بدجوری میلنگه، گفت:سؤالش «شاید من بتونم جوابِ اینو بدم.»
«همهٔ این آدما فقط دو تاهمهشون وجهِ اشتراک دارن. همهشون بیشتر از بیستحرفهای سالشونه و حداقل یه هستهٔ نارنجی دارن.»
چی؟
لیث از حرفهای او گیج شد. اینهمه آدم و هیچکس باتیمش هستهٔ قرمز، چیزی نبود که تصادفی به دست بیاید. نه درحالتِ کنارِ سنشان. بیستسالگی آستانهٔ تکاملِ طبیعیِ هستهٔ مانا برای یک غیربیدارشده بود.
یرنا پرسید: «مشکلی پیش اومده؟»
لیث گفت: «همهچیز امنه. این نرده فقط یه نردهست. چراحداقل هیچکس سعی نمیکنه فرار کنه؟» هرچه لیث بیشتر به آنهانبود نگاه میکرد، زیرزمین بیشتر از زندان، او را یادِ خوکدانی میانداخت.
یرنا از کنارش گذشت، دستش را روی سوراخِ کلید گذاشت و آن راحرفهای به قندیلِ یخ تبدیل کرد و بعد با مشت خُردش کرد. فقط کافیبیستسالگی بود بوی دهانِ یکی از زندانیها را حس کند تا جوابِ سؤالش را بدهد.
«اوفاز. بهشون مواد میدن.» اوفاز نامِ گیاهی بود که میشد مخدری را کهتعقیبش تیمش هفتهها در تعقیبش بود، از آن استخراج کرد. در دوزِ پایین، حسِبازجویی سرخوشی ایجاد میکرد و در دوزِ بالا مصرفکننده را به حالتِ کاتاتونیک میبرد.
آنها در صورتِ بازجویی همچنان میتوانستند حرکت کنند وکند حرف بزنند، اما ذهنشان با مخدر مهآلود شده بود.مخدری هیچ خاطرهای از خودشان یا ارادهای برای جنگیدن نداشتند.
«این جدیدترین شکلِ بردهداریه. وقتیدارن اولین دوز رو به کسیحداقل بدی، تبدیل به عروسکِ گوشتی میشه.»
لیث پرسید: «میخواید پاکسازیشون کنم؟»
سروان سر تکانبدهد داد: «خدایان، نه. ایننامِ خودش یه جور لطفه.»
«در بهترین حالت، حسابی وحشت میکنن. اینجوری اززندانیها گوسفند هم رامترن. فقط یکی از ما لازمهگیاهی تا اونا رو به جای امن ببره. میتونی...؟»
لیث آهی کشید و گامهای وارپ را بهبیست سمتِ اتاقِ کنترل باز کرد. زندانیها با کُندیآدم حرکت میکردند و بیاراده از دستوراتِ سروان اطاعت میکردند.
لیث پرسید:فقط «نظرتون در ایندارن باره چیه، سروان؟»
«بهجز چند استثنا، اونا برای برده بودن خیلیگیاهی بدقیافه یا پیر هستن، حتی برای میدونِ مبارزه.پایین با توجه به وضعیتِ اینجا، مدتی میشه که اینجان.
فقط هزینهٔ مخدرِ لازم برای رام نگهداشتنِ اونا برای این مدتِ طولانی،اوفاز کلِ این عملیات رو بیسود میکنه. اونا به دلیلی که نمیتونم درک کنم،حسِ پرورش داده شدن.» سپس به واحدهای بیرون دستور داد محیط را قفل کنند.
در حالی که لیث و سروان زندانیها را جابهجا میکردند، چند تننارنجی از اعضای واحد جستوجوی سریعی در زیرزمین انجام دادند. آنها چند جعبهٔکنارِ کوچک حاویِ بستههای مخدرِ آمادهٔ فروش و چندین جعبهٔ بزرگ پیدا کردند.
جعبههای بزرگ حاویِوجهِ مبلمانِ لوکس وهمهشون آمادهٔ ارسال بود.
هرن مات وبدهد مبهوت گفت: «اینمیدن دیگه چه کوفتیه؟»
«یکی از اینامشت بیشتر از درآمدِدهانِ یه سالِ من میارزه!»
خران با چهرهایوجهِ درهمرفته گفت: «به نظربیشتر میرسه درست بهموقع رسیدیم.»
«این آدما آخرین دسته از هرهمهشون کاری هستن که دارن میکنن. سردستهنارنجی وسایلش رو جمع کرده و آمادهٔ رفتنه.»
پاکسازیِ طبقهٔ اول و دوم کمتر از چند دقیقه طول کشید. با وجودِتعقیبش اینکه رد به آنها میگفت اهدافشان کجا و چند نفرند، کارشان مثلِ آببازجویی خوردن بود. در هر طبقه، رد همیشه همان آرایهٔ غیرفعال را تشخیص میداد.
هنگامِ حرکت در اتاقها و راهروهای مختلف، میدیدند که برخلافِ طبقهٔ همکف،اوفاز بقیهٔ خانه هنوز کاملاً مبله است. همهچیز از تابلوهای نقاشی گرفته تاپایین پردههای نقشدار بسیار ارزشمند بود، اما کاملاً بیسلیقه کنارِ هم چیده شده بودند.
انگار هنرشناسی کوررنگوجهِ این ترکیبِ چهلتکههمهشون را سرهم کرده بود.
اَه! تو سه تااشتراک زندگی تا حالا هیچچیزِبیست اینقدر جلفی ندیده بودم.
هر کی این کار رو کرده، لابد مونالیزا رو میذاره کنارِ یههفتهها نقاشیِ پولاک، و یه تیکه آشغالِ هنرِ مدرن هم میذاره جلوی جفتشون.میبرد من متخصص نیستم، ولی همین کار کافیه که طرف مستحقِ دار زدن باشه.
سولوس پرید وسطِ افکارش: «خبرِ بد. نمیدونم این همون آرایهایه که رِد تو طبقههای دیگه حس کرد یامخدری نه، ولی یه دونه فعالش تو طبقهٔ سوم هست. نمیدونم هدفش چیه، ولی میتونم بهت بگم اونقدر قویمیتوانستند هست که حسِ مانای منو کور کنه. اگه رِد نبود، نمیتونستم بهت بگم چند نفر اون بالا هستن.»
لیث گفت: «صبر کنید، یه جای کار میلنگه.» آنها درحداقل یک ستون حرکت میکردند و لیث درست پشتِ سرِ سرواننبود بود، برای همین بهراحتی توانست جلوی پیشرویِ واحد را بگیرد.
دروغ گفت: «میتونم سیخ شدنِ موهای پشتِ گردنم رو حس کنم.» طبقِنارنجی خرافاتِ موگار، این پدیدهای رایج در حضورِ جادوی قدرتمند بود. در واقعیت،کنارِ فقط واکنشی در برابرِ خطرِ قریبالوقوع بود و هیچ ربطی به جادو نداشت.
یرنا با اضطراب دست به پشتِ گردنشنامِ کشید و گفت: «فکر میکردم چون همهچیزاستخراج خیلی آسونه، دارم الکی بدبین میشم. شماها چطور؟»
ترس مثلِ بیماری پخش شد و بهزودییکی همه همان حس را پیدا کردند، بامیدن اینکه تا یک ثانیه پیش کاملاً آرام بودند.
«رِد، طبقهٔفقط بعدی رواشتراک بررسی کن.»
رِد پس از اطاعت از دستورِهمهشون سروان نالید: «خدایان به دادم برسن! حقحرفهای با وایته، یه جای کار بدجوری میلنگه.»
لیث در دل پوزخنداوفاز زد. «معلومه که حقگیاهی با منه. مگه نه، سولوس؟»
سولوس جوابی نداد وخُردش فقط به ارسالِ حسیزندانیها شبیهِ عق زدن بسنده کرد.
رِد گفت: «نمیدونم قراره با چه جور آرایهایبیست روبهرو بشیم، ولی اینو میتونم بهتون بگم. خیلیآدم قدرتمنده، تو کلِ خونه پخش شده، و حسش...»
رِد آگاهیاش را گسترش داددارن و سعی کرد برای فهمیدنِحداقل ماهیتِ دشمنشان، عمیقتر کاوش کند.
«حسِ پیچیدهای داره. ریشهٔ طلسم از عنصرِ نوره، ولیمیشد جادو برعکس جریان داره. توضیح دادنش سخته.» رِد حالاسرخوشی غرق در عرقِ سرد بود و دلش آشوب بود.
سروان یرنا که بالا رفتنِ تنش را حسزندانیها میکرد و غریزهاش به او میگفت از آنجا دورمیشد شود، پرسید: «مطمئنی فقط یه نفر تو خونه مونده؟»
رِد سر تکان داد: «بهجز ما؟ صددرصد.بیشتر درست وسطِ طبقهٔ آخره. از وقتی طلسمگیج رو اجرا کردم از جاش تکون نخورده.»
«یه آرایه به این قدرتمندی میتونه برتریِ تعدادیِ ما رو بیاثر کنه. گروگانها در امان هستن،آدم دلیلی نداره واردِ یه تلهٔ احتمالی بشیم. بیاید بریم بیرون و منتظرِ رسیدنِ نیروهای کمکی بمونیم. اینبود کار از سطحِ ما بالاتره. انجمنِ جادوگران خیلی بهتر از ما میتونه با این قضیه برخورد کنه.»
آنها در امتدادِ راهروی سکوتی که ایجاد کردهگیاهی بودند به عقب برگشتند و بهسرعت دوباره به طبقهٔحسِ همکف رسیدند. نوری کورکننده از زیرِ پاهایشان فوران کرد.
رِد و لیث هر دو فهمیدند چه اتفاقی دارد میافتد.سؤالش اولی سخت مطالعه کرده بود تا بر چنین طلسمی مسلط شود،تعقیبش و دومی پیش از این یک بار در دامش افتاده بود.
آرایهٔ انتقال کلِ واحداشتراک را به اتاقِ زیرشیروانیبیست در طبقهٔ سوم منتقل کرد.
کلِ طبقه را یک اتاقِ واحد اشغال کرده بودسالشونه که گنبدی از جنسِ نور آن را احاطه میکرد؛قرمز گنبدی که با ضربآهنگی منظم میتپید، گویی زنده است.
مردی که صحبت میکرد، خوشقیافهترین و در عین حال زنندهترین کسی بود کهتعقیبش حاضران تا به حال دیده بودند. او گفت: «اول غذام رو قطع میکنید،بازجویی بعد هم غذام رو میدزدید. نمیذارم بدونِ دادنِ غرامتِ مناسب از اینجا برید.»