چپتر 520: فصل 520
0الینا گفت: «حق با اوست، عزیزم. همین الانش هم کلافهایم، اوضاعدور را برایمان سختتر نکن.» او یک لباسِ مجلسیِ ساتنِ ابریشمیِ کرمرنگ پوشیدهبیاره بود که شانهها و بازوهایش را برهنه میگذاشت و یقهای خشتی داشت.
بقیه هم با او همصدا شدند و مجبورش کردند دهانش را ببندد. لیث هم بسیارولی عصبی بود و بیصبرانه منتظر بود که مهمانی تمام شود. دیدارِ دوباره با فلوریا پس ازبیاره اینهمه مدت برایش اتفاقی تلخوشیرین بود، بهخصوص که حالا هر دو به زندگیِ خودشان رسیده بودند.
اوضاع با سولوس هم چندان خوب نبود. لیث از اینکه میدید اودور دارد بهعنوانِ یک فرد رشد میکند خوشحال بود، اما در عینِ حال،بیاره از اینکه نمیتوانستند مثلِ قبل وقتِ زیادی را با هم بگذرانند غصه میخورد.
سولوس حالا وقتِ آزادش را در اتاقِ خودش میگذراند و بهجایمیدید اینکه مثلِ گذشته پیشِ او باشد، میزبانِ دوستانش بود. تیستا، کالّا وقبل حتی دخترِ خونآشامش، نایکا، هر وقت فرصت میکردند به دیدنِ سولوس میآمدند.
این اتفاق همیشه زمانی میافتاد که لیث داشت وقتش رانداشتم با کامیلا میگذراند، تا سولوس مجبور نشود برای دادنِ کمیروزی حریمِ خصوصی به آنها، خودش را در انگشترش حبس کند.
لیث در حالی کهمراقب مراقب بود سولوس صدایش رایعنی نشنود، با خودش فکر کرد:
یعنی حسودیم شده؟
هیچوقت سولوس رو دستکم نگرفتم، ولی اصلاً انتظار نداشتم کهاینکه دور بودن ازش، حتی گهگداری، اینقدر دردناک باشه. لعنتی، اگه یهنمیتوانستند روزی بدن به دست بیاره که اوضاع از اینم پیچیدهتر میشه.
فقط میتونم امیدوار باشم که اوضاعِنگرفتم سولوس از من بهتر باشه و مثلِازش من احساساتِ متناقضی دربارهٔ وضعیتمون نداشته باشه.
متأسفانه، سولوس خیلی پیشتر از او متوجهِ مشکلشان شده بودحسودیم و برای یافتنِ راهحل هیچ قدمی از لیث جلوتر نبود.بودن در موردِ احساساتِ سولوس، آشفته خواندنشان دستکم گرفتنِ ماجرا بود.
هرچه زمانِ بیشتری را دور ازدستکم هم میگذراندند، بیشتر میفهمید که چقدردور در تمامِ جنبههای اجتماعی ضعفِ شدیدی دارد.
تیستا به او و نایکا آموزش میداد که چطور در جامعهٔ انسانی رفتار کنند،فرد اما با وجودِ تمامِ زمانی که صرفِ تماشای لیث از حاشیه کرده بود، تنهامیخورد چیزی که در آن از خونآشام بهتر بود، این بود که لباسهایش را درنمیآورد.
نایکا به زندگی با آدابورسومِ یک جانورِ نامرده عادت کرده بود، که بهداشتِ فردیگهگداری را اختیاری و قانونِ پوشش را بیمعنی میکرد. او هرچه به ذهنش میرسید میگفت،میتونم مهم نبود چقدر بیادبانه باشد، و درست مثلِ سولوس، کاملاً از زبانِ بدنش غافل بود.
هر دو هر وقت موضوعِ بحث خستهشان میکرد خمیازه میکشیدند و مثلِ جانورانِ گرسنه غذاولی میخوردند. نایکا به این دلیل که هیچ درکی از قاشق و چنگال نداشت، و سولوسدست به این دلیل که آنقدر غرقِ کشفِ طعمهای جدید میشد که آدابِ معاشرت را فراموش میکرد.
سولوس در دل آه کشید:
هیچوقت فکر نمیکردم مؤدب بودن اینقدر سخت باشه. بهخاطرِ پیوندِ ذهنیمون،میدید عادت ندارم حرفام رو بَزَک کنم یا احساساتم رو پنهان کنم.مثلِ دروغگوی افتضاحیم، فقط یه بار این کار رو کردم و هنوزم پشیمونم.
با این حال تعاملاتِ انسانی بیشتر بر پایهٔ فریبکاریه. حتی تیستا هم میگهازش که صداقتم اولش دلنشینه، ولی خیلی زود روی اعصاب میره. بدتر از همهمیشه اینکه اون چندتا انسانی که تو جنگلِ تراون دیدم، همهشون جیغکشان فرار کردن.
مهم نیست لباسم چقدر قشنگ باشهنشنود یا چقدر مهربون باشم، تو چشمِهیچوقت اونا چیزی جز یه موجودِ ترسناک نیستم.
در حالی که سولوس و لیث در فکرِ مشکلاتشان غوطهورانتظار بودند، کالسکهٔ آنها سرانجام به عمارتِ اجدادیِ ارناس رسید. ایناگه اولین باری بود که کامیلا چیزی به این باشکوهی میدید.
عمارت در محاصرهٔ دیوارهای بلندِ کریستالیِ سفید بود. این دیوارها آرایهایمیدید میساختند که اجازه نمیداد کسی بدونِ استفاده از یک آویزِ خاص،مثلِ از مرزهایش عبور کند، چه با پرواز و چه با وارپ کردن.
کالسکهچی مدارکِ شناساییاش را به نگهبانانِ مستقر در دروازه نشان داد. آنها نیزازش آویزی را بالای سرشان گرفتند. آویز پرتوی نوری ساطع کرد که ابتدا بامیشه یونیفرمِ کالسکهچی، سپس با مدارکش و در نهایت با کلِ کالسکه همنوا شد.
هر کدام با نوری نقرهای درخشیدند تافکر اصالتِ اسناد، هویتِ مرد و دستنخورده ماندنِنگرفتم مهرومومهای جادوییِ روی کالسکه را ثابت کنند.
کامیلا همانطور که از پنجرهٔ کالسکه به بیرون نگاه میکرد، با دیدنِ اینکه پارکِازش اطرافِ عمارت تا جایی که چشم کار میکرد امتداد داشت، نفسش را در سینه حبسمیتونم کرد. با وجودِ ابرهای سیاهی که آسمانِ شب را پوشانده بودند، باغها کاملاً روشن بودند.
هر مجسمه، نیمکت و حتی فوارهای که محوطه را آراسته بود، درخششِ ملایمی از خود ساطع میکرد واما به مهمانان این حس را میداد که قدم به یک داستانِ پریان گذاشتهاند. بوی چمنِ تازهکوتاهشده در هوا پیچیدهمیزبانِ بود و باغچههای پر از گل، مسیرهای سنگفرشی را که از باغهای جلویی به ساختمانِ اصلی میرسیدند، آراسته بودند.
درختان و بوتهها همگی هنرمندانه هرس شده بودند تا شبیه جانورانِ افسانهای مانند تکشاخها و گریفونهادردناک به نظر برسند. نیمکتها از مرمرِ سفید ساخته شده و رونهایی رویشان حک شده بود کهبهتر آنها را ضدآب و ضدلک میکرد؛ به این ترتیب در هر آبوهوایی خشک و تمیز میماندند.
خودِ عمارت از مقرّ فرماندهیِ ارتش در بلیوس هم بزرگتر بود. مساحتش دستکم ۳۰۰۰ متر مربع بود و به یک ساختمانِ اصلی و دو بالِ چپ و راست تقسیم میشد که با هم شکلِ یک U وارونه را میساختند.
درهای دولنگه و عظیمِ چوبیِ خانه کاملاً باز بودند و اجازه میدادند تمامِ سروصداازش و نورِ تالارِ اصلی به محلِ توقفِ کالسکه برسد. جیرنی و اوریون بهمحضِ رسیدنِفقط مهمانان به آنها خوشامد میگفتند و بعد کارکنانِ خانه آنها را به داخل راهنمایی میکردند.
با وجودِ نسیمِ خنکِ شبانه، لحظهای کهچندان درِ کالسکه باز شد کامیلا احساسِ خفگیفرد کرد، انگار داشت قدم در کوره میگذاشت.
این درست نیست. اینجاهیچوقت جای من نیست. من فقطانتظار دخترِ طردشدهٔ یه تاجرِ کلاهبردارم.
در حالی که بدنش از عرقِ سرد خیس میشد، این فکر از ذهنش گذشت. کامیلا سعی کردانتظار بایستد، اما زانوهای سستشدهاش یاری نکردند و روی پلههای کالسکه تلوتلو خورد. لیث توانست کمرش را بگیردمیشه و همزمان با استفاده از جادوی آب، پوستِ داغش را خنک کرد و عرقش را از بین برد.
لیث اول از کالسکه پیاده شد تا با گرفتنِاصلاً هر دو دستِ کامیلا به او کمک کند وباشه به شوخیِ بیمزهاش خندید: «نزدیک بود واقعاً بیفتی به پام.»
این حرکتِ مهربانانه باعث شد کامیلاسولوس دوباره جان بگیرد و پدر ودارد مادرِ لیث هم به همهچیز امیدوار شوند.
زن و شوهرِ ارناس همدستکم این صحنه را دیدند، امانداشتم احساساتِ ضدونقیضی به آن داشتند.
اوریون به شوخی گفت: «خیلی وقته ندیدمت، لیث. حیف که ازشده دورانِ آکادمی تا حالا زیاد قد نکشیدی.» قدش بیش از ۱٫۹۶گهگداری متر بود، با موهای سیاه، چشمانِ قهوهای و صورتی کاملاً اصلاحشده.
بدنی کشیده اما عضلانیشده داشت و تکتکِ حرکاتشولی پر از انرژی بود.
«من همزندگیِ از دیدنِ شمابودند خوشحالم. همه داخلاند؟»
«بله. بهمحض اینکه کارمان بادستکم مهمانها تمام شود پیشِ شمانداشتم میآیم. یک غافلگیریِ کوچک برایت دارم.»
دو نفر از کارکنانِ خانه، خانوادهٔ ورهن را تا تالارِ رقص همراهی کردند. یکی از آنها دایتا،انتظار دخترعموی جیرنی بود که هنوز لباسِ خدمتکارها را به تن داشت. دیگری دیتر بود؛ پیشخدمتِ پیرِ خانوادهمیشه که با حفظِ خونسردیِ کاملش، طوری به لیث چشمغره رفت که انگار با یک خائن طرف است.
فکر کنم منطقیه کهشده فرض کنم بقیهٔ کارکنان هماصلاً منو مقصرِ این جدایی میدونن.
ورودیِ خانه راهپلهای دوطرفه داشت که به طبقهٔ اولنبود میرسید و طاقی بالای درِ تالارِ اصلی میساخت؛ همانجااما که مهمانها تا زمانِ رسیدنِ میزبانانشان با هم معاشرت میکردند.
لیث آهی کشید و امیدوار بودنگرفتم وقتی گذشته و حالش با همبودن روبهرو میشوند، خودش این وسط گیر نیفتد.